
هزارهها؛ از سرزمینزدایی تا شهرزدایی
نویسنده: ا. پورپامی ردفر
بسیاری از جوانان هزاره، امروز به «سیاست سست» نیاکانشان دربارهی سرزمینهای جنوبی هزاره چون زابل و ارغنداب، ارزگان و زمینداور و نقاط دیگر با افسوس سخن میگویند. آنان با خود میگویند که اگر جای نیاکانشان بودند، چنین نمیکردند. با افزایش قیمت زمین و نیز با توجه به جغراسیاسی منطقه و کشف کانها در آنجا، این افسوس آنان را میفسرد. از دست دادن زمینهای پدری برای آنان حرمانی است که جز حسرت برای آن، چارهای ندارد. حالا بیایید همین مسأله را در روزگار خودمان بررسیم.
اگر کار نیاکان ما نادرست بوده است و سیاست سستشان منجر به از دست دادن سرزمینهای ارزشمند شد، کار ما چگونه است؟ آیا سکوت ما در برابر غصبی اعلان شدن زمینهای مردم هزاره، همان سیاست سست نیاکان ما نیست؟ آیا خاموشی ما در برابر پایمال شدن مراتع و مزارع مردم هزاره به دست کوچیها، همان ناتوانی نیست که ما به پای بیگان و بزرگان خود میشماریم؟ با این کرختی، آیا آیندگان ما را بیشتر ملامت نخواهد کرد؟ در دادگاه تاریخ، ما چه دفاعیهای خواهیم داشت؟ آیا نمیاندیشیم که قضاوت ما دربارهی پیشینیان، روزی قضاوت آیندگان دربارهی ما خواهد شد؟ ما چه کردیم؟ ما در شرایط خیلی بهتر از پیشینیان خود هستیم و صدای ما رساتر و قلمرو ما جهانی است و توان بسیج بالایی داریم و میتوانیم بهسادگی دست مشارکت دراز کنیم. به پشتبانی از همتباران و زمین پدری بایستیم. اگر نتوانیم از این فرصت بهره بریم، آیندگان ما را دوچند ملامت خواهد کرد، بر ما نفرین خواهد فرستاد و نسل ما در تاریخ، بیکاره و ناتوان درج خواهد شد.
باز برگردیم به اکنون و بپرسیم حالا چه باید کرد. این پرسش بماند. بهتر است، نخست مسأله را روشن کنیم. فعلا مردم هزاره با دو رویکرد نقض حق مالکیت روبهرو هستند. یکی «حضور کوچیها» در مزارع و مراتع آنان است و دیگری، «بیخانمانسازی» آنان در شهرهای بزرگ. بخش نخست، خود قصهی دراز دارد و زخم ناسور قوم است. فعلا آن را کنار میگذاریم. این به کناری نهادن بهمعنای نادیده گرفتن آن نیست. فعلا به بیخانمانسازی هزارهها در بزرگشهرها میپردازیم.
پساز آمدن دوبارهی طالبان، مناطق هزارهنشین شهرها بهشدت آسیبپذیر شده است. از پنج سال بدینسو، در این مناطق، ساختوساز بند شده است. افزونبر این، بخشهای بزرگ آن به نام جادهسازی از مردم خالی و ویران شده است.
خریدوفروش زمین و خانه در این مناطق منع شده است. بخشهای آن دولتی و غصبی اعلان شده است و در بخشهای دیگر نیز چنین احتمال میرود. این کار، بالا رفتن کرایهی خانه را دامن زده و در سوی دیگر، بیکاری و ضعف اقتصادی دو سنگ آسیاب شده است که مردم هزاره را میفشارد و میسایید. این فشار اقتصادی و مسکن، ما را به این نتیجهگیری وامیدارد که سیاستهایی پنهان پشت آن و هدف آن، در تنگا گذاشتن مردم هزاره است.
حق مالکیت
زمین بهعنوان زیستگاه انسان و حیوان، به خودی خود، ملک کسی نیست. حق مالکیت، یک «قرارداد» انسانی است. این قرارداد پساز قرار گرفتن انسان در سرزمین خاص پدید آمد. دوران نوسنگی، سرآغاز مسأله حق مالکیت است. انسانی که از کوچ دست کشیده و به روستاها جای گزیده بود، نیاز داشت برای حفظ زراعت و محصولات خود، حق مالکیت را به رسمیت بشناسد. حق مالکیت بهشکلهای گوناگون مطرح شده است؛ مالکیت حکومت/شاهی و دینی و عرفی. اینکه هرکدام چگونه مالکیت را توجیه میکند، بحث دراز و جداگانه است.
در مسأله زمینهای هزاره دو دعوای حقوقی مطرح شده است. بخشی از دعوا، شامل کسانی است که مدعیاند زمینها از آنان بوده و هزارهها آن را غصب کرده است. بخشی نیز دعوای حکومت است که حکومت زمینها را دولتی اعلان کرده است. پروندهی حقوقی این مسایل کشالهدار است.
معمولا، حکومتها خود را با عنوان مذهبی یا وارث سلسلهی پیشین یا رأی مردم، «مشروعیت» میبخشد. این مشروعیت، به آنان اجازهی دستدرازی به حق مالکیت را نیز میدهد. اگر حکومتها نتواند این مشروعیت خود را ثابت کند، نمیتواند به اموری که مربوط حکومت میشود، دست یازد. حکومتهای افغانستان با عنوانهای مختلف کسب مشروعیت میکردند. هیچکدام مشروعیت همگانی نداشت و همواره بخشی از مردم از آنان ناراض بودند.
حکومتهای پسین، حکومت پیشین را ناکارآمد، ارتجاعی، مستبد و کافر میخواندند؛ اما بازهم بخشی از میراث آن را میپذیرفتند؛ ازجمله حق مالکیت حکومت بر بخشی از زمینهاست. جا دارد تأکید کنیم اگر حکومتی در بخشهایی خود را وارث حکومتهای پیشین میداند، باید در بخشهای دیگر نیز وراثت خود را بپذیرد. اگر خود را وارث زمینهای حکومت پیشین میداند، باید زمینهایی که حکومتهای پیشین بهجبر از مردم گرفته و بر مردم ظلم روا کرده، آنان را نسلکشی، بیخانمان و فراری کرده است، به آنان برگردانده و به بازماندگان «غرامت» پرداخت شود. در حقوق بینالملل این یک رسم پذیرفته شده است. در غیر این صورت، چگونه میشود کار آنان را توجیه کرد، زمینی را یک قوم خاصی گرفته، غصبی؛ اما زمینی که قوم خاص دیگر گرفته، «مفتوحالعنوه» است؟
هزارهها و سیاستهای سرکوب
انسان به عنوان موجود زندهی اجتماعی، سه نیاز اصلی دارد: «خوراک»، «پوشاک» و «مسکن»، سه نیاز اصلی هر انسان است. بدون این سه نیاز، زندگی او ناممکن میشود. هرگونه تعرض و تنگنا در این سه نیاز، میتواند بقای انسان را در معرض خطر قرار دهد. اگر این تعرض و تنگنا آگاهانه باشد، میتوان آن را «تلاش برای نابودی» خواند. اگر این تعرض و تنگنای جمعی به مردم خاص و دارای هویت قومی یا مذهبی یا ایدئولوژیکی مشخص باشد، میتواند شامل جرم نسلکشی و پاکسازی قومی شود. ازنظر حقوقی، این کار جرم است و کسانی که پشت آن هستند، مجرم شمرده میشوند.
در مورد زمینهای مردم هزاره، این ادعا میتواند در طول فشارهای تاریخی بر آن قوم بررسی شود. چنانکه آمد، کوچیها پساز نسلکشی مردم هزاره و غصب زمین، خانه و دارایی آنان، به سرزمینهای آنان راه یافتند و میراث دوران نسلکشی است. فشار بر این مردم، در طول سالها و در حاکمیتهای سدوسیساله به اشکال گوناگون بوده است. این فشارها، آنان را در بخشهایی در تنگنا قرار داده است. «ناامنی مسکن» نیز ادامهی همان فشارهای تاریخی بر این قوم است. این ادعا را میتوان با نگاه گروه حاکم به هزارهها پی برد. در دوران نخست، ملا نیازی، جای هزارهها را «گورستان» گفته بود. در دورهی دوم، سخنی منصوب به ملا شرعی بود که در آن هزارهها را کافر خوانده است. این نگاه خصومتآمیز، میتواند توجیهگر ناامنی مسکن برای هزارهها باشد. آنان، عمدا مسکن را برای هزارهها ناامن میکنند تا آنان را وادار به کوچ اجباری کنند. گزارهی اخیر را میتواند محتاطانه بیان کرد. گروه حاکم، کاری میکند که ناخواسته به ناامنی مسکن گروه قومی خاص منجر میشود. گرچه سرزمینهای گروههای قومی دیگر نیز غصبی و دولتی اعلان شده، ساختوساز و خریدوفروش در آنجا بند نشده است. این سیاست، یکسان تطبیق نمیشود. جاهای فراوان است که مردم هزاره و دیگران در همسایگی هم زندگی میکنند. آنان حق ساختوساز دارند؛ اما هزارهها ندارند. این سیاستها اگر ناآگاهانه هم باشد، ناعادلانه است و باید زود جلو آن گرفته شود.
شهرزدایی
هزارهها حق دارند این سیاستها را متعصبانه بدانند. با توجه به نگاه خشن گروه حاکم، طبیعی است که مردم هزاره، ویران کردن خانهها برای ساخت جاده را «کوچ اجباری در قالب نوسازی شهری» بخوانند. بهعبارت دیگر، چون این کار در بزرگشهرها رخ میدهد و در کنار ویرانی خانهها، منع خریدوفروش و ساختوساز نیز برقرار است. زمینهای آنان غصبی و دولتی اعلان میشود، میتوان آن را «شهرزادیی هزارهها» نامید. طوری که هزارهها دوباره از صحنهی اجتماعی و شهری به روستاها و مناطق دورافتاده پراکنده شوند و در مسایل اجتماعی و سیاسی دخالت نکنند. حق مالکیت خصوصی مردم نادیده گرفته میشود. این سیاستها، برعلاوهی که نقض اصول حقوق بشری است، زنگ خطر برای هزارههاست. سلب حق مالکیت آنان و قرار دادن آنان در تنگنای مسکن، تفسیر دیگر از «مخاطرهی وجودی» آنان است. این سلب مالکیت، ناامنی مسکن به وجود میآورد که آنان را فارغ از خطر بقا، به آسیبهای روانی و اضطراب دچار میکند.




