هزاره‌های مرده؛ وقتی یک جامعه پیش از مرگ جسمانی، اراده خود را از دست می‌دهد

نویسنده: هادی میران

“هزاره‌های مرده” تعبیر عمداً تند است زیرا بعضی واقعیت‌ها را نمی‌توان با زبان آرام و بی‌خطر توضیح داد. وقتی یک جامعه بارها تهدید به نابودی می‌شود، حقوقش نادیده گرفته می‌شود، بخشی از اعضایش کشته یا آواره می‌شوند و در مقابل، تعداد زیادی از افراد آن جامعه فقط نظاره می‌کنند، مشکل دیگر فقط دشمن بیرونی نیست. در این وضعیت باید پرسید که چه اتفاقی برای اراده جمعی ما افتاده است؟

منظور از “هزاره‌های مرده” انسان‌های نیستند که زیر خاک رفته باشند بلکه منظور کسانی است که از نظر جسمانی زنده‌اند، اما حساسیت، مسئولیت و اراده جمعی خود را از دست داده‌اند. این‌ جماعت کسانی اند که خطر را می‌بینند اما خود را مسئول واکنش نمی‌دانند، ظلم را می‌شناسند اما آن را به سرنوشت محتوم تبدیل کرده‌اند، از وضعیت کشنده می‌نالند اما حاضر نیستند برای ساختن قدرت جمعی هزینه بدهند. مرگ در اینجا مرگ بدن نیست بلکه مرگِ توان واکنش است. البته بخش مهمی از این وضعیت را نمی‌توان بدون توجه به تاریخ فهمید. جامعه‌ای که نسل‌های متوالی در معرض خشونت، تبعیض، محرومیت، کوچ اجباری و ناامنی بوده است، فقط زمین و جان و سرمایه از دست نمی‌دهد بلکه به‌تدریج باور خود به امکان تغییر را نیز از دست می‌دهد. شکست‌های مکرر افق انتظارات انسان و امیدواری به موفقیت را به شدت محدود می‌کنند.

روان‌شناسی مدرن برای توضیح یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای تجربه مداوم بی‌قدرتی، از مفهوم “درماندگی آموخته‌شده” استفاده می‌کند. مارتین سلیگمن و استیون مایر در پژوهش کلاسیک خود در سال ۱۹۶۷ نشان دادند که تقابل مکرر با رویدادهای آزاردهنده‌ای که فرد هیچ کنترلی بر آنها ندارد، می‌تواند توانایی او برای واکنش نشان دادن را مختل کند. نکته تعیین‌کننده در آزمایش آنان خودِ رنج نبود، بلکه غیرقابل‌کنترل بودن رنج بود. انسان‌های که بارها تجربه می‌کنند رفتار او هیچ تأثیری بر نتیجه ندارد، ممکن است بعدها حتی در شرایطی که راه فرار یا تغییر واقعاً وجود دارد نیز برای استفاده از آن اقدام نکند (سلیگمن و مایر، ۱۹۶۷). پژوهش‌های بعدی این نظریه را از مفهوم ساده “دست کشیدن از تلاش” فراتر بردند و نشان دادند که تجربه فقدان کنترل می‌تواند انتظارات انسان درباره آینده را نیز تغییر دهد؛ یعنی فرد ممکن است از تجربه‌های گذشته به این نتیجه برسد که تلاش آینده نیز بی‌نتیجه خواهد بود و در نتیجه، پیش از آنکه شکست واقعی رخ دهد، از تلاش دست بکشد (آبرامسون، سلیگمن و تیزدیل، ۱۹۷۸؛ پیترسون، مایر و سلیگمن، ۱۹۹۳).

بنابراین، مسئله فقط این نیست که انسان یک بار شکست خورده است بلکه مسئله زمانی آغاز می‌شود که شکست به انتظار تبدیل شود، انتظار به باور تبدیل شود و باور، رفتار را شکل دهد. در این وضعیت، فرد دیگر نمی‌پرسد که آیا می‌توانم کاری انجام دهم؟ بکله از پیش به نتیجه رسیده است هیچ کاری نتیجه نمی‌دهد. اگر یک جامعه بارها تجربه کند که اعتراض نتیجه‌ای ندارد، دفاع از حق هزینه سنگینی دارد، نهادهای عمومی از آن حمایت نمی‌کنند و تلاش جمعی شکست می‌خورد، خطر فقط در خودِ شکست نیست بلکه خطر بزرگ‌تر این است که انتظار شکست در ذهن نسل‌های بعدی باقی می‌ماند. در چنین شرایطی، سلطه دیگر فقط از بیرون اعمال نمی‌شود بلکه بخشی از آن در قالب انتظار، ترس و خودداری از کنش در برابر خطر بازتولید می‌شود. انسان ممکن است دیگر برای جلوگیری از شکست تلاش نکند، زیرا شکست را از پیش قطعی می‌داند. این همان جایی است که درماندگی از یک واکنش موقت به یک الگوی رفتاری تبدیل می‌شود.

حالا اینکه این نظریه چه مقدار می‌تواند وضعیت جامعه هزاره را بیان کند، استدلال بیشتر می‌خواهد، اما این نظریه یک پرسش بسیار جدی را در برابر ما می‌گذارد و آن اینکه آیا تجربه طولانی کشتار، فقر، محرومیت، تبعیض و انسانیت‌زدایی هزاره‌ها، این باور را درونی نکرده است که تلاش جمعی اساساً بی‌نتیجه است؟ اگر پاسخ حتی به صورت درصدی هم مثبت باشد، آن‌گاه عامل وضعیت هزاره‌ها صرفا کمبود منابع یا ضعف سیاسی نیست بلکه بخشی از مسئله، فرسایش باور به توانایی و اثرگذاری است. و این خطرناک‌تر از شکست در یک نبرد یا شکست در یک مقطع سیاسی است، زیرا جامعه‌ای که شکست خورده است می‌تواند دوباره سازمان یابد، اما جامعه‌ای که پس از شکست باور کند که تلاش به نتیجه نمی‌رسد، برای بازسازی قدرت خود نیز اقدام نخواهد کرد.

هزاره‌ها پس از قتل عام گسترده و نابودی تمام هست و بود شان، و افتادن در یک چرخه بی‌رحم تبعیض و انسانیت‌زدایی، تجربه تلخ شکست را همراه با مرثیه خوانی و عزاداری، درونی کرده است و افق‌های خیال‌پردازی شان در همان سطح معادلات قریه و قوم و منطقه محدود شده است. حتی اگر کسی هم از حسن تصادف از میان هزاره‌ها به افق‌های بلند قدرت بیاندیشد، باید اول راه خود را از میان مخالفان و معاندان خودی باز کند. از این منظر “هزاره مرده” کسی نیست که درد را نمی‌بیند؛ کسی است که به‌تدریج به این نتیجه رسیده است که دیدن، اعتراض کردن، مقاومت و تلاش کردن هیچ چیز را تغییر نمی‌دهد. مرگ خفت‌بار از همین‌جا آغاز می‌شود، نه از جایی که انسان توانایی برخورد ندارد، بلکه از جایی که باور به اثرگذاری تلاش خود را از دست داده است. جامعه‌ای که باور کند قادر به تغییر نیست، حتی فرصت‌های تغییر را نیز از دست می‌دهد چنانچه که هزاره‌ها یک فرصت کلیدی را در پایان جنگ سرد و فرصت دوم را در سالهای حضور ناتو در افغانستان از دست دادند.

یکی از خطاهای اساسی در تحلیل وضعیت یک جامعه، یکی گرفتن آگاهی، نارضایتی و قدرت است. ناراضی بودن الزما به معنای توانایی تغییر نیست و آگاهی از بی‌عدالتی به‌خودی‌خود ظرفیت سیاسی ایجاد نمی‌کند. حتی انباشت خشم، خاطره تاریخی و احساس مشترکِ محرومیت، بدون سازوکار سازمان‌یافته، الزاماً به عمل و اقدامات مؤثر منجر نمی‌شود. قدرت جمعی زمانی شکل می‌گیرد که افراد بتوانند منابع، اعتماد، مهارت و منافع خود را در قالب همکاری پایدار به یک ظرفیت مشترک تبدیل کنند. بنابراین مسئله اصلی فقط این نیست که یک جامعه چه اندازه از وضعیت خود ناراضی است بلکه مسئله تعیین‌کننده این است که آیا می‌تواند نارضایتی خود را به سازمان، همکاری و نتیجه قابل مشاهده تبدیل کند یا نه.

این نکته در ادبیات علوم اجتماعی با مفهوم “کارآمدی جمعی” توضیح داده می‌شود. آلبرت بندورا در بحث “کارآمدی جمعی” نشان می‌دهد که باور اعضای یک گروه به توانایی مشترک خود برای سازمان دادن و اجرای اقداماتی که به نتایج مطلوب منجر شود، یکی از عناصر اساسی کنش جمعی است (بندورا، ۲۰۰۰).

بنابراین، کارآمدی جمعی صرفاً اعتمادبه‌نفس فردی نیست بلکه یک باور اجتماعی درباره این است که ما، با همکاری یکدیگر، می‌توانیم چیزی را تغییر بدهیم. هرچند که پژوهش مستقلی از این چشم‌انداز در مورد جامعه هزاره تا حالا انجام نشده است، اما از این واقعیت نباید غافل بود که جمعیتی که اعضای آن به توانایی خود برای همکاری و اثرگذاری باور ندارند، نمی‎توانند منابع پراکنده خود را به قدرت جمعی تبدیل کنند.

از این منظر، بخشی از مسئله جامعه هزاره را باید نه فقط در کمبود منابع، بلکه در نحوه استفاده از منابع موجود جست‌وجو کرد. هزاره‌ها در دهه‌های اخیر سرمایه انسانی قابل توجهی در حوزه‌های آموزش، تخصص حرفه‌ای، مهاجرت و فعالیت‌های اقتصادی ایجاد کرده‌اند؛ اما موفقیت فردی الزاماً به ظرفیت نهادی تبدیل نمی‌شود. یک جامعه می‌تواند افراد تحصیل‌کرده، متخصص، ثروتمند و موفق فراوان داشته باشد، اما همچنان از نهادهای آموزشی قدرتمند، شبکه‌های حرفه‌ای پایدار، رسانه‌های اثرگذار، سازمان‌های مدنی، سازوکارهای حمایت متقابل و ظرفیت تصمیم‌گیری جمعی محروم باشد. در این حالت، مشکل فقدان انسان نیست بلکه مشکل ناتوانی در تبدیل انسان به ظرفیت سازمان‌یافته است.

هزاره‌ها تا هنوز به بقای فردی می‌اندیشند و به همین دلیل است به درک منطق بقای جمعی و ظرفیت همکاری هدفمند و پایدار با یدگر نرسیده اند. بگذارید که این وضعیت را با یک استعاره ساده توضیح بدهم. هزاره‌ها هرکدام برای عبور از دریای خطر برای خود قایق‌های انفرادی می‌سازند، اما به این نتیجه نرسیده اند که قایق‌های انفرادی در کام طوفان‌های بزرگ فرو می‌روند. عامل مهم دیگر، بی‌اعتمادی و ناتوانی در همکاری میان افراد و گروه‌های دارای اختلاف سیاسی است. اختلاف نظر سیاسی در هر جامعه‌ای طبیعی و حتی برای پویایی آن ضروری است. مشکل هزاره‌ها اما زمانی آغاز می‌شود که اختلاف درباره سیاست، به بی‌اعتمادی درباره خودِ انسان‌ها تبدیل می‌شود. یعنی فرد سیاسی‌بودن دیگری را نه یک تفاوت قابل مدیریت، بلکه دلیلی برای طرد، دشمنی و قطع همکاری تلقی کند. در این شرایط، اختلاف سیاسی از سطح رقابت ایده‌ها به سطح تخریب روابط اجتماعی منتقل می‌شود و هزینه همکاری به‌شدت افزایش می‌یابد. نتیجه آن، کاهش ظرفیت جامعه برای اقدام مشترک حتی در موضوعاتی است که منافع حیاتی و مشترک دارد.

از نظر جامعه‌شناختی، همکاری به معنای یکسان‌سازی نیست. جامعه توانمند جامعه‌ای نیست که در آن همه یک عقیده سیاسی، یک رهبر یا یک تصور واحد از آینده داشته باشند. جامعه توانمند امعه‌ای است که بتواند میان اختلافات موجود، حوزه‌هایی از منافع مشترک را شناسایی و برای آنها نهاد و سازوکار همکاری ایجاد کند. ممکن است دو نفر درباره آینده سیاسی افغانستان اختلاف جدی داشته باشند، اما بتوانند برای آموزش کودکان، حفظ میراث فرهنگی، ایجاد شبکه حرفه‌ای، حمایت از یک پروژه علمی یا دفاع از یک حق اساسی همکاری کنند. بنابراین، معیار بلوغ اجتماعی، حذف اختلاف نیست بلکه توانایی مدیریت اختلاف بدون نابود کردن امکان همکاری است.

از همین رو، مسئله را نمی‌توان صرفا با مفهوم “قربانی بودن” توضیح داد. قربانی بودن می‌تواند یک واقعیت تاریخی باشد و انکار رنج تاریخی نه علمی است و نه اخلاقی. اما اگر هویت قربانی به تنها چارچوب توضیح‌دهنده وضعیت تبدیل شود، خطر دیگری شکل می‌گیرد که ازآن به عنوان کاهش عاملیت سخن می‌رود. در این وضعیت، انرژی اجتماعی عمدتاً صرف بازسازی گذشته، اثبات مظلومیت و تولید خشم می‌شود، در حالی که ساختن ابزارهای جلوگیری از تکرار همان تجربه‌ها در حاشیه قرار می‌گیرد. حافظه تاریخی ضروری است، اما حافظه زمانی به قدرت اجتماعی تبدیل می‌شود که در قالب آموزش، نهاد، پژوهش، رسانه، همکاری استراتیژیک، شبکه حرفه‌ای و سیاست عمومی تثبیت شود. بنابراین، خروج از وضعیت “هزاره‌های مرده” با افزایش شعار، خشم یا حتی صرفاً افزایش آگاهی آغاز نمی‌شود بلکه با افزایش تجربه واقعی اثرگذاری آغاز می‌شود. جامعه باید بارها تجربه کند که همکاری می‌تواند نتیجه تولید کند. یک شبکه حرفه‌ای که واقعاً فرصت شغلی ایجاد می‌کند، یک نهاد آموزشی که کیفیت آموزش را بالا می‌برد، یک صندوق حمایت متقابل که در بحران به اعضا کمک می‌کند، یک رسانه که بتواند روایت مستند و مستقل تولید کند، یا یک شبکه علمی که متخصصان پراکنده را به پروژه‌های مشترک متصل کند، فقط یک خدمت اجتماعی ارائه نمی‌دهد؛ بلکه به اعضای جامعه نشان می‌دهد که کنش مشترک می‌تواند به نتیجه مشترک منجر شود. این تجربه‌های کوچک اما تکرارشونده، از نظر روان‌شناختی و اجتماعی اهمیت بیشتری از شعارهای بزرگ دارند، زیرا رابطه میان “عمل” و “نتیجه” را دوباره برقرار می‌کنند. در نهایت، تفاوت میان “جمعیت” و “جامعه” نیز در همین نقطه آشکار می‌شود. جمعیت مجموعه‌ای از انسان‌هاست که ممکن است تجربه، زبان، تاریخ یا هویت مشترک داشته باشند. اما جامعه زمانی به معنای دقیق کلمه شکل می‌گیرد که میان اعضای آن شبکه اعتماد، قواعد همکاری، نهادهای مشترک و توان تولید ظرفیت جمعی وجود داشته باشد. فروانی افراد بدون این عناصر، لزوماً قدرت ایجاد نمی‌کند. حتی میلیون‌ها انسان موفق، اگر نتوانند بخشی از توانایی‌های خود را در نهادهای مشترک جمع کنند، همچنان می‌توانند از نظر سیاسی و اجتماعی پراکنده باقی بمانند.

به همین دلیل، پرسش نهایی دیگر فقط این نیست که “چه کسی به ما ظلم کرده است؟” این پرسش تاریخی البته مهم است، اما برای ساختن آینده کافی نیست. پرسش تعیین‌کننده‌تر این است که یک جامعه چگونه تجربه رنج را به ظرفیت تبدیل می‌کند؟ آیا رنج فقط خاطره تولید می‌کند یا دانش نیز می‌سازد؟ آیا ترس فقط سکوت تولید می‌کند یا سازوکار حفاظت و سازمان نیز ایجاد می‌کند؟ آیا پراکندگی فقط به شکایت منجر می‌شود یا شبکه نیز از دل آن بیرون می‌آید؟ و آیا موفقیت‌های فردی فقط زندگی افراد را بهتر می‌کند یا به ساختن نهادهایی منجر می‌شود که توان نسل‌های بعدی را نیز افزایش دهد؟

“هزاره‌های مرده” دقیقاً از جایی آغاز می‌شوند که فرد هنوز زنده است، اما رابطه میان عمل و اثرگذاری در ذهن او مرده است. هزاره مرده می‌بیند، می‌فهمد و حتی ناراضی است، اما دیگر انتظار ندارد تلاش او بتواند نتیجه‌ای ایجاد کند. در مقابل، بازگشت یک جامعه به زندگی اجتماعی از جایی آغاز می‌شود که اعضای آن دوباره تجربه کنند که همکاری می‌تواند به تغییر و تحول منجر شود. بنابراین، مسئله نهایی بقای فیزیکی یک قوم نیست بلکه مسئله بازسازی عاملیت، اعتماد، سازمان و کارآمدی جمعی است. جامعه زمانی واقعاً زنده است که نه فقط بتواند رنج خود را توضیح دهد، بلکه بتواند از درک و تحلیل رنج خود به سوی سازمان دادن، همکاری کردن و تغییر دادن شرایط حرکت کند.

منابع:

Seligman, M. E. P., & Maier, S. F. (1967). Failure to escape traumatic shock. Journal of Experimental Psychology, 74(1), 1–9.

Abramson, L. Y., Seligman, M. E. P., & Teasdale, J. D. (1978). Learned helplessness in humans: Critique and reformulation. Journal of Abnormal Psychology, 87(1), 49–74.

Bandura, A. (2000). Exercise of human agency through collective efficacy. Current Directions in Psychological Science, 9(3), 75–78.

Peterson, C., Maier, S. F., & Seligman, M. E. P. (1993). Learned Helplessness: A Theory for the Age of Personal Control. New York: Oxford University Press.

Sampson, R. J., Raudenbush, S. W., & Earls, F. (1997). Neighborhoods and violent crime: A multilevel study of collective efficacy. Science, 277(5328), 918–924

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button