نقبِ بر خاک بِکر

نویسنده: رضا آقاسی

ایوان تورگنیف از نویسندگان برجسته روس می‌باشد که در حوزه زبان فارسی، در کنار نویسندگان مشاهیر روس، کمی گم‌نام است. تورگنیف در ۱۶ سالگی وارد دانش‌گاه شد، یک سال در دانش‌گاه مسکو به تحصیل در رشته ادبیات پرداخت و بعد به دانش‌گاه سن پترزبورگ رفت و دو سال آن‌جا به تحصیل تاریخ و فلسفه پرداخت. بعد برای تحصیل به مدت شش سال به غرب اروپا سفر کرد و آن‌جا مشغول تحصیل شد.

رمان‌های او در کنار کاوش روان و عاطفه انسانی، بن‌مایه‌ اجتماعی_سیاسی دارد، به‌خصوص ادوار زیست خود او یعنی اوضاع قرن ۱۹ روسیه را روایت می‌کند.

ادیبان هم‌‌روزگار تورگنیف آثار او را بسیار ارزش‌مند می‌دانستند و آن‌ها را بسیار ستوده‌اند. بلینسکی، منتقد ادبی روس، به توانایی نویسنده در به تصویر کشیدن طبیعت روسیه اشاره می‌کند. گوگول، او را برجسته‌ترین نویسنده عصر می‌دانست و حتی گی دو موپاسان، تورگنیف را انسانی بزرگ و نویسنده‌ای فوق‌العاده خواند و ژرژ ساند به تورگنیف نوشت: «استاد! ما همه باید در مکتب شما درس بیاموزیم.»

هر اثر تورگنیف دنیایی است. اکثر بزرگان حوزه اندیشه و ادبیات، بیش‌تر کتاب «پدران و پسران» تورگنیف را کتاب اعجاب‌انگیز معرفی می‌کنند.
چنان‌چه؛ ناباکوف در «درس گفتارهای ادبیات روس» نوشته: «تورگنیف با این رمان موفق شد کاری را که قصد داشت، انجام دهد؛ یعنی یک شخصیت مرد، یک روس جوان خلق کند که هم فقدان درون‌نگری‌اش تصدیق شود و هم آدمک، یک روزنامه‌نگار، از نوع سوسیالیستی‌اش، نباشد. بازارف بی‌شک مردی است قوی؛ و به احتمال زیاد اگر دهه بیست عمرش را پشت سر می‌گذاشت، در آن سوی افق رمان، یک متفکر اجتماعی بزرگ، پزشک برجسته یا انقلابی فعال از کار درمی‌آمد.» نابوکف می‌گوید که تورگنیف مخلوقش را از الگویی که بر خود تحمیل کرده است، بیرون می‌آورد و او را در جهان معمول بخت و تصادف می‌گذارد. امان می‌دهد که بازارف نه بر اثر تکامل درونی خاص در طبیعتش بلکه، به حکم کور سرنوشت بمیرد.
«او با شجاعت در سکوت می‌میرد؛ مثل کسی که در میدان جنگ می‌میرد؛ اما در زوال او عنصری از تسلیم و رضا است که با روند کلی تن‌ندادن آرام به سرنوشت، بر کل هنر تورگنیف سایه می‌افکند و به‌خوبی همپا می‌شود.»

مایکل ایگناتیف نویسنده و سیاست‌مدار کانادایی، کتابِ زندگی نامه آیزایا برلین فیلسوف سیاسی را نوشته است. در آن کتاب از اهمیت تورگنیف برای برلین می‌گوید. کسی که آثار برلین را ورق‌زده باشد پوشیده نیست که برلین به چه پیمانه مشتاق الکساندر هرتسین است؛ اما در آن کتاب ایگناتیف می‌گوید که آیینه همیشگی آیزایا برلین تورگنیف است: «اما در نهایت، آن کس که آیینه‌ی همیشگی برلین شد هرتسن نبود، بلکه تورگنف، آن ابرهنرمند لیبرال روس بود. او نزد شیلا گرانت داف اعتراف کرد که بعد از خواندن رمان تورگنف، “در آستانه”، به ماهیت درونی خود پی برده، به‌خصوص به ایده آلیسم «خام و پرطمطراق» خود. او نویسنده‌ای روس، تجسم “قابلیت منفی فرد لیبرال” بود، تجسم استعداد او برای عمل و پذیرش تعهد، به رغم این استعداد که با هر چیز و هر کس یگانه شود و بدین ترتیب روی دیگر هر سکه‌ای را هم ببیند. تورگنف به آیزایا کمک کرد تا هرچه بیشتر در ژرفای کینه‌ی ویران‌گر و شور‌وشر جهان بینی مارکس فرو برود، بی آن‌که توازن لیبرالی خود را از دست بدهد.»

جا دارد یادی کنیم از عمو حاتم (حاتم مشمولی) کسی‌که خوره کتاب بود و در فقر و گم‌نامی از دنیا رفت در برنامه «کتاب‌باز» با احسان عبدی‌پور مصاحبه‌ای دارد و در آن گفت‌وگو، عبدی‌پور از عمو حاتم می‌پرسد: «خودت را به کدام شخصیت آثار بزرگان نزدیک می‌بینی؟» و او می‌گوید به «دمیتری رودین» شخصیت مرکزی کتاب «رودین» تورگنیف!

به‌عنوان کسی ‌که تعدادی از این کتاب‌ها را ورق زده است می‌پندارم؛ هر کتاب تورگنیف دنیایی است! اگرچه کمی غم‌انگیز می‌نماید. اما در کنار کتاب‌های دیگر او «خاک بکر» یکی از عالی‌ترین آثار اوست. خاک بکر یک شاهکار غم‌انگیز است و آخرین و بلندترین رمان تورگنیف است. قصد این نوشته پرداختن به‌صورت اجمالی به کتاب «خاک بکر» است.

خاک بکر روایتی از جوانان انقلابی روسیه است و تعدادی باور دارند که تورگنیف در دهه ۱۸۷۰، به‌شکل اعجاب‌انگیز انقلاب بعد از ۱۹۰۰، را پیش‌بینی کرده بود و این کتاب پیش‌گویانه همان واقعیات است.

خاک بکر چندین کاراکتر دارد و شخصیت محوری داستان نژدانف و مارینا است. نژدانف، جوان اشراف‌زاده که با مشقت‌های زندگی آشناست. نژدانف فردی است با دو شخصیت متفاوت، در جامعه و جمع، نمایش به عصیان انقلابی می‌دهد؛ اما هنگامی که تنهاست از آن عصیان‌ها خبری نیست و شعر می‌سراید و از این صفت خود احساس شرم می‌کند. همواره با خود در کلنجار است که من کدام یکی هستم؟ آیا باید آرمان خواهی و مبارزه برای تحقق آرمان را کنار گذاشت؟ یا با تمام وجود در این مسیر پر پیچ‌وخم گام برداشت؟
و نژدانف در این مسیر گام برمی‌دارد؛ اما در میانه راه، روزگار بازی دیگری دارد.

سریع القلم نوشته‌ای دارد تحت عنوان «فَرازُونشیب‌هایِ روسی برای پیش‌رفت» که راجع به تورگنیف و آثار او می‌باشد، در لای نوشته می‌گوید: «در داستان‌ها و نمایش‌نامه‌ها، تورگینف کاراکتر را به سادگی تعریف می‌کرد و در دوگانگی‌هایی که خلق می‌کرد، ذهنِ اروپایی و ذهنِ روسی را به تصویر می‌کشید.»

تورگینف از ایده‌آلیسم ذهن روسی بسیار می‌گوید. از نسل قدیم که نخواست تغییر ایجاد کند و نسل جدید که نمی‌تواند اسباب تغییر را فرآهم کند. او متفاوت بودن را مقدس می‌شمارد و از این‌که ساختار اقتصادی ارباب-رعیتی سبب شده انسان‌ها به لحاظ شخصیتی ضعیف، وابسته و فقیر نگه داشته شوند، رنج می‌برد.
و ادامه می‌دهد: «تورگنیف می‌گوید افراد، قربانی سیستم اجتماعی هستند که با این‌که می‌توانند بسیار مفید، خلاق و هنرمند باشند ولی از آن‌ها خاصیت‌زدایی شده است، زیرا سیستم می‌خواهد عموم را زیرِ خط متوسط، عوام ضعیف، خودزن با تقدیری بر پیشانی نوشته شده و ناامید از هرگونه اثرگذاری و تغییر و تحول بنیادی نگه ‌دارد.»
این تشریح سریع‌القلم برای کتاب خاک بکر شبیه به آثار دیگر او صدق می‌کند.

شخصیت‌های خاک بکر؛ نژدانف، پاک‌لین، مارکلوف، گالوشکین، واسکا و سالومین جوانان طغیان‌گر است؛ اما با اندیشه خام و آرمان والا. در میان‌شان اشخاصی هستند که موضع خردمندانه دارند مثل سالومین اما رفیقان صبر ندارند و به‌دنبال برپایی انقلاب و ختم سلطه است. آنان فقط انقلاب را به لحاظ این‌که تغییر ایجاد می‌کند دوست دارند، به تبعات انقلاب و هزینه‌های سترگ انسانی و غیر انسانی که قرار است در راه انقلاب صرف کنند، توجه ندارند‌. به این‌که از چه طریقی کارها را پیش‌ ببرند تا کم‌ترین هزینه را بپردازند، نمی‌اندیشند. هم‌چنان به فردای انقلاب که چه مسائلی در پیش است و به آن مسائل چگونه باید برخورد شود.

عبدالرحمن رزندی، مترجم این کتاب در مقدمه این کتاب بیان می‌دارد: «خاک بکر، در سال ۱۸۷۷، منتشر شد. در این زمان نویسنده محبوبیت چندانی نداشت. حتی امروزه نیز کسانی که با تاریخ ادبیات روسیه سر‌وکار دارند، خاک بکر را یک شکست ادبی می‌دانند و علت این شکست را با این استدلال قدیمی توجیه می‌کنند که این کتاب، اثر نویسنده پیری است که آن را در خارج نوشته و هنگام نوشتن، تماسی با نیروهای اصیل و فعالی که در آن زمان، روسیه را به حرکت درآورده بودند، نداشته است.
قضاوت تند یکی از انقلابیان به نام لوپاتین نیز غالباً برای اثبات مدعا نقل می‌شود؛ برای ترسیم و تجسم محیطی که در حال تحول و دگرگونی است، نمی‌توان فقط از شایعات استفاده کرد. حتی قوی‌ترین نویسنده نیز قادر به انجام چنین کاری نیست.»

تورگنیف در این کتاب به اشخاصی چه انقلابی یا غیرانقلابی، توهین نکرده فقط روان انسان انقلابی یا در آستانه انقلاب را کاویده، گوشه‌ی کار او کاوش روان انسان است.
چنان‌چه در کتاب‌های رودین، در آستانه فردا، پدران و پسران، یا داستان‌های دیگر او نظیر «یاداشت‌های روزانه آدمی زیادی» با اشخاصی مثل شخصیت‌های خاک بِکر مواجه می‌شویم، از این جهت کار تورگنیف در این کتاب بی‌شک که به اعجاز پیامبرانه می‌ماند و نشان می‌دهد که از درایتی در حد کمال برخوردار بوده‌است، در نتیجه قضاوت‌های قبیح و ناپسند در مورد تورگنیف یک مشت اراجیف، بیش نیست. اما در آستانه انقلاب، نژدانف خودش را کشت. از ذهن قطبی‌اش و ملال زندگی خسته شده بود.

تحمل زندگی باری بود بر دوشش به سنگینی کوه! اما نباید خودش را می‌کشت حداقل به گفته شاملو: «نه برای شاهراه‌های دوردست بلکه برای سنگ‌ریزه‌هایی که او را به مارینا می‌رساند.» بهتر می‌بود نژدانف به زندگی ادامه می‌داد با شیوه و خردمندی سالومین و طعیانگری بیش از او. اما افسوس جهان تورگنیف عالم واقع است و در عالم واقع اتفاق همان‌طوری رخ می‌دهد که تورگنیف تصور می‌کند.

اما برای خاتمه سخن، می‌گویند که هنگام نشر این کتاب ودرف، سانسورچی تزاری در بیست و نهم جولای ۱۸۷۷، به کمیته سانسور متذکر شد: «ارکان مخرب این جنبش، با خودکشی نژدانف و به کیفر رسیدن مارکلوف از هم نمی‌پاشد، بلکه در وجود سالومین که مرد عمل و استقامت و منطق است و نیز در فداکاری مارینا و ایمان و پنهان کاری بیش از حد ماشورینا، باقی می‌ماند. از این روست که وی پیشنهاد می‌کند قسمت آخر خاک بکر نباید منتشر شود.»

در صفحه پایانی کتاب می‌خوانیم: ولی ماشورینا چشمان سیاهش را به او دوخت و متفکرانه گفت؛ آیا بر حسب تصادف، نامه… یا عکسی از نژدانف ندارید؟
– عکسی از او دارم، عکسی بسیار خوب. مطمئنم در داخل کشو میز است. در عرض یک دقیقه آن ‌را خواهم آورد.
او در کشو به جستوجو پرداخت. در این حال سناندولیا نزد ماشورینا رفت و با یک نگاه طولانی و مشتاقانه که لبریز از همدردی بود، دست ماشورینا را مانند یک رفیق در دست گرفت.
– پاک‌لین فریاد زد بفرمائید! و عکس را به او داد.
ماشورینا به‌سرعت و به‌زحمت نگاهی به آن انداخت و بی‌آنکه کلمه تشکرآمیزی بر زبان آورد آن‌را در جبیش گذاشت. درحالی که از شرم سرخ شده بود، کلاهش را بر سر نهاد و به طرف در رفت.
پاک‌لین پرسید: می‌روید؟ کجا زندگی می‌کنید؟ در هر حال می‌توانید به من بگویید.
– هر کجا که باشم.
– فهمیدم نمی‌خواهید که من بدانم. پس این نکته را به من بگویید که آیا هنوز هم زیر دست واسیلی نیکلایوویچ کار می‌کنید؟
– برای شما چه اهمیتی دارد؟
– یا کس دیگر، شاید سیدور سیدوریچ؟
ماشورینا جواب نداد.
– یا رهبر شما شخص گمنامی است!
ماشورینا اکنون قدم به آستانه در نهاده بود.
– شاید یک شخصِ بی‌نام است!
ماشورینا در را با صدا بست..
پاک‌لین برای مدت زیادی بی‌حرکت مقابل درِ بسته ایستاد. سرانجام گفت: روسیه بی‌نام!

 

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button