تاریخ زن ستیزی و مبارزه برای رهایی: مروری بر پیدایش فمینیسم و وضعیت زنان افغانستان؛

تاریخ زن ستیزی و مبارزه برای رهایی: مروری بر پیدایش فمینیسم و وضعیت زنان افغانستان؛

نگارنده: هدیه آذر

زنان در طول تاریخ همواره در معرض خشونت‌های ساختاری قرار داشته‌اند که از سوی نهاد‌های حاکم و گروه‌های خاص برای مهارآنان اعمال شده است. این خشونت‌ها باعث محدود شدن استقلال زنان و منجر به وابستگی آنان به قدرت‌های حاکم شده و امکان بازتعریف زیست و هویت زنانه را از آن‌ها سلب کرده است. با وجود این موانع، در موارد محدودی ما شاهد پیشرفت و استقلال برخی زنان بوده‌ایم که این موفقیت‌ها نمی‌تواند پاسخگوی ستم ساختاری باشد که به صورت گسترده علیه سایر زنان جریان دارد.

تاریخ نشان می‌دهد که همواره زنان شجاع و فعال زیر بار سرکوب نرفته و برای دست یابی به حقوق انسانی خود مبارزه کرده‌اند؛ مبارزاتی که در نهایت منجر به شکل گیری جنبش‌های فمینیستی در اواخر قرن نوزدهم میلادی در اروپا و امریکا شد. این جنبش‌ها ابتدا به منظور کسب حق رأی و آموزش آغاز شدند و در ابتدا فقط جنبه‌ی سیاسی داشتند اما با گذشت زمان حوزه‌های مختلف زندگی زنان را در برگرفتند. این جنبش‌ها با موفقیت‌هایی که در نقطه‌ی آغازین کسب کردند، الهام بخش مبارزات زنان در سایر نقاط جهان شدند و امروز فمینیسم به عنوان پروژه‌ای پویا و زنده، برای آزادی زنان و تمام طبقات تحت ستم ادامه دارد. لذا فهم این مهم ضروری بوده و برای درک درست آن نیاز به بررسی و خوانش سیر تاریخی آن است که بدون درک وضعیت زنان از جوامع ابتدایی تا کنون ممکن نیست. ما در این مقاله سعی کردیم شرح مختصری داشته باشیم از تاریخ زن ستیزی، چگونگی پیدایش فمینیسم و شروع مبارزات آن در افغانستان.

زن ستیزی و تاریخ طولانی آن: زن ستیزی پدیده‌ای تصادفی و طبیعی نبوده بلکه حاصل اقتدار ساختار‌های قدرت در جهان تک فاعلیست که در طی قرون متمادی شکل گرفته است. در اکثر جوامع انسانی زنان در طبقه‌ی فروتر قرار داشته و دارند. اسطوره‌ها، ادیان، قوانین عرفی، نظام سیاسی و اجتماعی همه در خدمت این ساختار‌ها بوده و در بازتولید نظام زن ستیز نقش دارند.

به طور نمونه می‌توان از باورهای ابتدایی مردمان یونان در مورد زن‌ها یاد کرد. “هسیود” شاعر یونانی قبل از میلاد مسیح در اثر خودش “تئوگونیا/پیدایش خدایان” شرحی آورده است از چگونگی خلقت اولین زن به دست زیوس، والاترین خدایان یونانی. زیوس به هدف مجازات انسان‌ها به فرزندش خدای هفائستوس دستور می‌دهد که نخستین زن روی زمین یعنی پاندورا از گل و خاک بسازد. زیوس پاندورا را در داخل کوزه سفالی بزرگ که حاوی همه بدی‌هاست، حبس می‌کند و به زمین می‌فرستد. زمانی که پاندورا از روی کنجکاوی در کوزه را باز می‌کند، تمام بدی‌ها و مصیبت‌ها روی زمین پراگنده می‌شود. تکرار این آراء و رنج و مصیبت ناشی از وجود زن را می‌توان بعد‌ها در حماسه ایلیاد که دهه‌ها قبل از میلاد مسیح، توسط هومر یونانی نوشته شده است و تعدادی زیادی از فیلسوفان بعدی دید. هم‌چنان در داستان پیدایش خلقت آدم و حوا در ادیان ابراهیمی، حوا نیز مسبب فریب و مصیبت آدم است.

چنانچه می‌دانیم، اسطوره‌ها همواره بازتابی از ذهن جمعی، بیان ترس، آرا و تخیل و توجیه جایگاه صاحبان قدرت هستند. از این رو می‌توان استنباط کرد که پندار زن به عنوان موجود کهتر و رنج زا از دل باورهای نهادینه و پذیرفته شده جوامع برخاسته و برای اقتدار خدایان مرد و مردان به کار رفته و به طرق متفاوت تا کنون دوام یافته است.

زنان در جوامع ابتدایی: بسیار پیش آمده است که ما در متون تاریخی با این سخنان مواجه شویم که زنان در دوران ماقبل پیدایش مالکیت خصوصی، یعنی دورانی که جوامع به صورت ابتدایی زیست داشتند، از شرایط مساعدی برخور دار بودند. گفته می‌شود که زنان در آن دوران در کنار مردان مشغول کار و جمع آوری خوراک بودند و در صورت لزوم در هنگامه جنگ در میادین نبرد نیز شرکت می جستند. این اما یک روی سکه است و باور به این که زنان در آن دوران در آرامش و حتی در سایه مادر سالاری می‌زیستند، افسانه‌ایی بیش نیست.

زنان در قبایل بدوی کوچ نشین و در دورانی که زیست بشری در ابتدایی‌ترین شکل خودش بود، مشغول جمع آوری گیاهان و میوه‌های وحشی و انجام کارهای خانه بوده اند. در مقابل مردان شکار می‌کردند و شکار در آن زمان یکی از مهم‌ترین منابع تامین غذایی به شمار می‌رفته است. این گونه تقسیم کار بین دو جنس فراهم بود اما در همین دوران نرخ بالای زاد و ولد و عدم آگاهی برای کنترل آن باعث می‌شد زنان بنیه‌های ضعیف‌تری داشته باشند و آمار مرگ و میر در آن‌ها زیاد باشد. بدین ترتیب آن‌ها از لحاظ تامین منابع غذایی و امنیت، وابسته‌ی مردها بودند. در دورانی که زیست بشری در ابتدایی ترین شکلش وجود داشت و بشر برای بقا از همان آغاز می‌بایست در ستیز و کشمکش با نیروهای طبیعت می‌بود، قدرت فزیکی به ابزار قدرت اجتماعی تبدیل شده و برای قوی‌ترها امتیازاتی ایجاد نموده است. لذا زن‌ها حتی در جوامع ابتدایی از قدرت اجتماعی بالا برخوردار نبودند و هم‌چنان در شرایط دشوار بقا موجودات وابسته‌ای بودند. ضمن اینکه جوامع ابتدایی به دلیل نداشتن دغدغه‌ی زمین‌داری و اعقاب، اهمیت چندانی به فرزند آوری قایل نبودند و به همین دلیل زنان هم‌چنانی که در اثر زایمان‌های متواتر نیروی بدنی شان را از دست می‌دادند، ناگزیر به تحمل سرنوشت بیولوژیکی شان نیز بودند که مهم پنداشته نشده و هیچ افتخاری را نصیب آن‌ها نمی‌کرده است.

فرضیه وجود دوران مادر سالاری: عده‌ای از باستان شناسان با کشف مجسمه‌هایی از دوران پارینه سنگی که در آن فرم بدن و آلت زنان به صورت برجسته نمایش داده شده است، استنباط می‌کنند که در آن دوران مردمان تحت اقتدار خدای مادر بوده اند. اما می‌توان گفت که وجود این ویژگی‌ها نمی‌تواند دلیل وجود دوران مادر سالاری را اثبات کند. زیرا این ویژ‌گی‌ها می‌تواند نماد باروری یا طلسم شخصی باشد نه نماد خدایی که در بستر بزرگ مذهبی پرستیده می‌شده است.

این نکته نیز دارای اهمیت است که مردمان ابتدایی تصور روشنی ازنقش مردان در بارداری نداشتند. آن‌ها شاهد بودند که زنان پس از مدتی رابطه، باردار می‌شوند، اما چون فرایند لقاح پنهان و نامرئی است، این پدیده برای شان اسرارآمیز به نظر می‌رسید. در نتیجه بارداری نوعی جادوی زنانه تلقی می‌شد. چیزی که فقط از بدن زن سر می زند و نیازی به دخالت مرد نیست. در بسیاری از اسطوره‌ها و فرهنگ های دوران انقلاب‌های نوسنگی که مردمان به تازگی با کشاورزی و اهمیت فرزندان و اعقاب آشنایی یافته بودند، زن نماد زایش و سرچشمه‌ی حیات پنداشته می‌شد و به همین دلیل برای او احترام ویژه‌ای می‌گذاشتند. در برخی قبایل حتی باور داشتند که روح یا باد، عناصر طبیعت، باعث بارداری زنان می‌شود. به مرور زمان و پیشرفت کشاورزی و دام داری و با روشن شدن نقش اسپرم مردان در تولید مثل، این نگاه دیرینه به تدریج رنگ باخت. مردان که حالا خود را سرچشمه ی حیات می‌دانستند، از این کشف به عنوان ابزاری برای تثبیت سلطه‌ی خویش استفاده کردند.

باید اذعان داشت که حتی اگر در دوران‌های ابتدایی، زن رازآلود، مقدس و سرچشمه‌ی حیات پنداشته می‌شد، این تقدس الزاما به معنی اختیار یا برابری او نبود. مقدس بودن زن بیشتر محصور در قالب اسطوره‌ای بود که زن را نه به عنوان سوژه‌ی آگاه و صاحب اراده بلکه به عنوان موجود خاص اما هم‌چنان ابژه تعریف می‌کرد. زن این‌گونه یک نیروی جادویی بود تا یک انسان برابر. او را ستایش می‌کردند اما نه به خاطر انتخاب یا قدرت اجتماعی‌اش، بلکه برای توانایی زایش که آن نیز درک نادرستی از زیست شناسی بود. در واقع همین اسطوره‌ سازی‌ها زمینه‌ای شد برای کنترول بیشتر زیرا هر موجود رازآلود دیر یا زود، یا باید رام شود یا کنار گذاشته شود. لذا حتی در تقدیس، زن سیمای دیگری به خود می‌گیرد که از سوی دیگران معنی می شود. سیمای تحریف شده و نه واقعی و نه برابر.

پیدایش مالکیت خصوصی: میل انسان به تصرف در جهانی که در آن احساس بیگانگی می‌کند، پیشتر از شکل گیری مفهوم مالکیت خصوصی وجود داشته است. این میل ناشی از کنترل و معنا بخشیدن به زیست خود است. لذا مالکیت خصوصی صرف شکل سازمان یافته تر از این گرایش در تاریخ بشر بوده است.

با عبور از مرحله کوچ نشینی و استقرار مردمان در نقاط مشخص و پیشرفت کشاورزی، مالکیت خصوصی نیزپدید آمد. کشتزار های بزرگ تبدیل به قطعات کوچک زمین شد و کج بیل زنان که ابتدایی‌ترین شکل کشاورزی با آن صورت می‌گرفت، جای خودش را به خیش مردان داد. با کشف مس، قلع، مفرغ و آهن و نیز پیدایش ارابه، کشاورزی گسترش یافت. زنان که در ابتدا در کنار انجام کارهای خانه به پارچه بافی و باغچه کاری مشغول بودند و سهم گسترده‌ای درزندگی اقتصادی داشتند، با این پیشرفت‌ها از عرصه‌ی کار کنار گذاشته شدند. مردان با به زیر کشت گرفتن اراضی بزرگ جنگلی کار فراوانی ایجاد کردند. مردان دیگری را به خدمت گرفتنند. صاحب زمین، برده‌ها و در نتیجه صاحب زنان نیز شدند.
هر چند اوضاع زنان در جوامع ابتدایی هم‌چنان مساعد نبوده است اما سرکوب‌های ساختاری نیز که به صورت عظیم مسبب آزار شان است، وجود نداشته است. به مرور زمان و تسلط کامل مردان بر ابزار کار، نظام‌های پدر سالار و ساختار‌های ضد زن نیز شکل گرفتند که زنان را بیش‌تر مقید و وابسته کردند.

پدر سالاری: پدر سالاری ساختار عمیق و تاریخی است که طی قرون متمادی بر بستر تحولات اقتصادی، سیاسی و فرهنگی شکل گرفته و خود را به مثابه تنها نظم ممکن تحمیل کرده است. این ساختار هم‌چون شبکه‌ای پیچیده در تمامی سطوح زیست اجتماعی تنیده شده؛ از خانواده تا قانون، از دین تا عرف، از زبان تا حافظه جمعی. پدر سالاری با زبان مردانه سخن می‌گوید، با زبان دین مردانه قانون گذاری می‌کند و با عرف مردانه مشروعیت می‌گیرد. در این چارچوب زن از بدن خود بیگانه می‌شود، از حافظه جمعی‌اش محروم می‌گردد و از تاریخ خود حذف می‌گردد. هر تلاشی برای بازپس گیری این ساخت‌ها، یک اقدام انقلابی به شمار می‌رود. این ساختار برای بقا نیازمند تدوام نادانی زنان است و به همین دلیل، آموزش، آگاهی، و فمینیسم دشمنان طبیعی پدر سالاری‌اند.

لازم به ذکر است که در نظام‌های پدر سالار نه تنها زنان بلکه تمامی اقشار جامعه در معرض آسیب‌اند. زیرا جامعه‌ای که در آن اعضای آن نتوانند به صورت برابر و هم زیستی سالم، زندگی کنند، با انواع خشونت‌ها مواجه خواهند بود. پدر سالاری نه تنها زنان را در نقش‌های مشخصی محدود می‌کند بلکه همین رویه را در قبال مردان نیز دارد. در یک جامعه پدر سالار مردان همچون زنان نه به صورت آزادانه بلکه مطابق به باور‌های نهادینه شده در دل همان نظام زندگی می‌کنند و با مشکلات متعددی فرا روی شان مواجه‌اند. این آسیب حتی می‌تواند خود نظام‌های حاکم را نیز در بر بگیرد، هرچند در لباس مبدلی.

ادیان و زنان: اسلام و مسیحیت در ابتدا برای بسط و گسترش شان نوید آزادی زنان را می‌دادند اما بعد‌ها برای حفظ اقتدار سیاسی شان، هم راستا با ساختار‌های سیاسی شدند که برای تحکم اقتدار مردانه سعی در حذف کامل زنان از بازار‌های اقتصادی و مراجع قدرت داشتند. در دورانی که ادیان هنوز دنبال حذف زنان نبودند، عده‌ایی زیادی از زنان در دانشگاه‌ها و دارالعلوم ها مشغول تحصیل و تدریس بودند. سهم گسترده‌ای در تجارت و بازار کار داشتند و در‌مناصب مهم دولتی نیز حضور داشتند. به طور مثال می‌توان از اداره دیرها و صومعه‌ها توسط زنان در کشور‌های تحت اشاعه‌ی دین مسیحیت و اقتدار والده سلطان‌ها در کشور‌های تحت حاکمیت نظام اسلامی حرف زد.
اما به مرور وقتی مناصب مهم سیاسی دست مردان افتاد و زنان به تدریج از بازار‌های کار حذف شدند، سران مذاهب نیز برای حفظ اقتدار شان هم دست این سرکوب‌های ساختاری شدند. زنان که از این چرخش مذاهب به خشم آمده بودند شروع به انجام یک سری اعتراضات کردند که از مهم‌ترین آن‌ها می‌توان به جنبش بدعت مذهبی در قرون دوازدهم و سیزدهم میلادی در اروپا یاد کرد. زنان عضو این جنبش بیشتر روستایی بودند که برعلیه دستگاه مرد محور که در همراهی با شاهان و طبقه سرمایه دار، سعی داشتند زنان را حذف کنند، اعتراض می‌کردند. این زنان در مراکز و خانه‌هایی گرد هم می‌آمدند و در عین حالی که نفی کننده سلطه کلیسا بودند، ازدواج را نیز نمی‌پذیرفتند.

کلیسا و جامعه بورژوازی که از دیدن این اعتراضات به خشم آمده بودند، پاسخ شان را با تشکیل دو نهاد مهم دادند. نخست، ایجاد نهاد انگیزیسیون‌ها یا تفتیش عقاید که به زنان معترض اتهام حمله به قدرت جنسی مردان و قدرت تولید مثل زنان می‌زدند و آنها را به عنوان جادو گر می‌سوزاندند. در این دوران سقط جنین جرم و گناه شناخته می‌شد، حتی اگر جان مادر در خطر می‌بود، باوری که تا کنون نیز مناقشاتی بر سر آن وجود دارد. کسانی هم که دست به این کار می زدند، سوزانده می شدند. این‌گونه بود که قتل عام گسترده‌ی زنان در سراسر اروپا طی چندین سال در جریان بود. دومین نهاد ایجاد شده توسط کلیسا، نهاد نظام حقوقی بود که باعث مرگ مدنی زنان شد. این نهاد مالکیت خصوصی و حقوق پدر را رسمی نمود و زنان را از هرنوع اداره اموال خانودگی محروم ساخت.

در چنین شرایط سرکوب گرانه‌ای که زنان یا به دلیل مقاومتشان جادوگر و مستوجب سوزاندن بودند یا به دلیل جنسیت شان ناتوان از مالکیت و تصمیم گیری، آموزش نیز از زنان دریغ شد. کلیسا که خود یکی از نهاد‌های اصلی در بازتولید سرکوب بود، آموزش را امتیازی برای مردان می‌دانست. تحصیل رسمی تنها برای مردان اشراف و روحانیون ممکن بود. در حالی که زنان یا بی سواد می‌ماندند یا اجازه داشتند در صومعه‌ها و در چارچوب‌های شدیداً مذهبی فقط آنچه را کلیسا لازم می‌دید بیاموزند. زن آگاه خطرناک تلقی می‌شد زیرا دانایی او مساوی بود با سرپیچی از نظم مردانه.

در عین حال زنان در جوامع مسلمان نیز با گستردگی خشونت‌های ساختاری مواجه بودند. طبق نظام حقوق اسلامی، زنان معمولا سهم کمتری از ارث می برند و در بسیاری از موارد حق تصمیم گیری درازدواج را ندارند. همچنین حق طلاق عمدتاَ در اختیار مردان است و زنان تنها تحت شرایط خاصی می‌توانند از آن استفاده کنند. زنان به دلیل محدودیت‌های پوشش و ارتباط با مردان نامحرم، کمتر در بازار کار حضور می‌یافتند. این عدم حضور اقتصادی، وابستگی آن‌ها را به مردان افزایش می‌داد. آموزش زنان نیز محدود و اغلب زیر سایه‌ی ساختار‌های مذهبی و اجتماعی بود. اکثرا دختران خانواده‌های مرفه و علما اجازه فراگیری علوم دینی و خواندن قرآن داشتند. مدارس دینی و مکتب خانه‌ها بیش‌تر به آموزش و خواندن و نوشتن همراه با مفاهیم مذهبی می‌پرداختند و آموزش‌های علمی و فلسفی بیش‌تر برای مردان بود که همین محرومیت زنان از تحصیل و اشتراک در مباحث علمی و ادبی باعث تقویت جایگاه فرودست آن‌ها در جامعه می‌شد.

جنبش های صفر: قبل از ظهور موج اول فمینیسم در قرن نوزدهم، جنبش‌های پراکنده‌ای در اروپا و سایر نقاط جهان شکل گرفت که بیشتر حول مطالبات حق تحصیل برای دختران، بهبود شرایط کار زنان و مبارزه با قوانین تبعیض آمیز بود. یکی از چهره‌های شاخص این دوره کریستین دو پیزا (1430-1364) است. وی خواهان آموزش واقعی زنان بود تا بدین وسیله زنان بتوانند خود سرنوشت خویش را به دست بگیرند. کریستین دو پیزا دو موضوع اساسی را که بعد‌ها در تفکرات فمینیستی قوت می‌گیرد توسعه بخشید؛ آموزش دختران و آرزوی پی ریزی جامعه‌ای صلح جو. این جنبش های پراکنده در واقع پیش زمینه و محرک موج‌های فمینیسم شدند، جایی که زنان به صورت گسترده تر و سازمان یافته تر برای حقوق خود مبارزه می‌کردند.

آغاز رسمی جنبش‌های فمینیستی: شروع رسمی فمینیسم معمولا با موج اول آن در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم شناخته می‌شود. موج اول بیش‌تر بر مسایل قانونی و حقوقی متمرکز بود و موفق شد حق رای زنان را در بسیاری از کشور‌ها به دست آورد. پس از آن موج دوم فمینیسم در دهه 1960 و 70 میلادی به ظهور رسید که نه تنها به کسب حقوق قانونی بلکه به موضوعات فرهنگی، اجتماعی، جنسیتی و نقد نظام‌های سرکوب گر و کلیشه‌های جنسیتی نیز پرداخت. موج سوم فمینیسم را در حدود دهه 90 می‌دانند که تمرکز اصلی آن بر تنوع، حقوق زنان رنگین پوست، طبقه‌های مختلف اجتماعی و هویت‌های جنسیتی متنوع بود. موج چهارم فمینیسم از حدود 2012 شروع و تا کنون در جریان است که هدف آن تمرکز به مبارزه با آزار جنسی، خشونت علیه زنان و فرهنگ تجاوز‌ است. از ویژگی مهم این موج استفاده‌ی گسترده از شبکه‌های مجازی برای آگاهی دهی، سازمان دهی و حمایت از قربانیان است. فمینیسم به مرور زمان معنای گسترده تری پیدا کرد و به مبارزه علیه تمامی اشکال تبعیض و ستم از جمله نژاد در یک تعریف واحد، فقر و خشونت جنسیتی پرداخت.

تعریف فمینیسم: با وجود چنین گستردگی ذیل بحث فمینیسم نمی توان از این جنبش پویا تعریف مشخصی آورد و آن‌را در یک تعریف واحد و ثابت محصور کرد؛ بلکه باید آن را به عنوان یک حوزه گفتمانی متکثر در نظر گرفت که شامل طیف وسیعی از نظریه‌ها (اعم از لیبرال، مارکسیست، رادیکال و سوسیالیست) است. هدف مشترک این جریان های گوناگون، نقد و به چالش کشیدن سو‌گیری (جریان اصلی مردانه) و تلاش مستمر برای تحلیل و تغییر نابرابری‌های ساختاری است. لذا فمینیسم را باید پروژه انتقادی باز و پویا در نظر گرفت، نه یک ایدئولوژی تک خطی.

فمینیسم در افغانستان: سال‌ها جنگ در پس زمینه زیست اتباع داخل این کشور باعث شده است که تمامی شهروندان افغانستان در شرایط سخت و دشواری زندگی کنند. عده‌ای ناگزیر به ترک شهر و کشور شان و اقدام به مهاجرت شده‌اند. در چنین شرایطی افغانستان با تجربه دهه‌ها جنگ هیچ وقت موفق به تشکیل یک وحدت همه جانبه بین اتباع خود نشده است. این وسط و در بین این آشفته گی‌ها و جنگ‌های داخلی، یکی از متأثرترین و مورد آسیب‌ترین گروه‌ها زنان بوده‌اند که طی سالیان طولانی جنگ به دلایل مختلف از جمله باور‌های نهادینه شده مذهبی از هر نوع پیشرفت باز داشته شده‌اند. جنگ‌های مستمر زحمات بسیار زیاد زنان را به آسانی به خاک یکسان کرده و آن‌ها را برای چندمین بار و دوباره در نقطه صفر قرار داده است. با در نظر داشت این‌ها، فمینیسم در افغانستان سابقه‌ی پیچیده و چالش برانگیز دارد که در دوران معاصر با اصلاحات شاه امان الله خان در دهه 1920 میلادی آغاز گردید. امان الله خان متاثر از پیشرفت جوامع در سایر کشور‌ها با روی کار آمدن حکومتش سعی در مدرنیزه کردن افغانستان داشت. وی به خصوص با تمرکز بر آزادی بیان همگانی سعی در آوردن اصلاحاتی در زمینه حقوق زنان کرد که می‌توان به دو تا از مهم ترین آنها در زیراشاره کرد:

۱. تاسیس مکتب مستورات: اصلاحات شاه امان الله خان در برگیرنده ترویج آموزش برای زنان بود. وی با تأسیس مکتب مستورات فضایی را که زنان بتوانند در آن علاوه بر یادگیری خواندن ونوشتن، با مباحث اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آشنا شوند فراهم ساخت. این مکتب در دوران خود نقطه عطفی در آموزش زنان افغانستان بود و نشان دهنده اهمیت رو به افزایش آموزش زنان در روند مدرن سازی.

۲. برداشتن حجاب اجباری: تا قبل از روی کار آمدن شاه امان الله خان، زنان با چادری و برقع (نوعی پوشش وارداتی از هند) تردد می‌کردند. پس از اصلاحات امان الله خان و ظهور ملکه ثریا همسر شاه امان الله خان در انظار عموم با پوشش اختیاری و لباس‌های مدرن و متجدد زنان غربی، پوشش اختیاری نیز ترویج یافت.
با این حال اصلاحات امان الله خان با مقاومت شدید گروه‌های سنتی و مذهبی روبرو شد و در نهایت منجر به عقب نشینی او و سقوط حکومتش شد. این دوره نشان دهنده تلاش های اولیه برای بهبود وضعیت زنان و شکل گیری نخستین گام های فمینیستی در افغانستان بود که متاسفانه بنابر دلایل سیاسی و فرهنگی موفقیت کامل نیافت.

نقش ثریا طرزی در اصلاحات شاه امان الله خان: ملکه ثریا طرزی همسر شاه امان الله خان، به عنوان زن تحصیل کرده و آگاه در کنار شخص شاه نقش فعالی در ترویج آموزش زنان، مبارزه با حجاب اجباری و تقویت حضور اجتماعی زنان ایفا کرد. ثریا طرزی نه تنها به عنوان یک ملکه بلکه به عنوان الگویی از زن مدرن در انظار عموم ظاهر می‌شد و سخنرانی می‌کرد و دختران را به تحصیل و مشارکت در فعالیت‌های اجتماعی تشویق می‌نمود. حمایت او از تأسیس مکاتب دخترانه و انتشار مجله “ارشاد نسوان” برای آگاهی بخشی زنان، گام بزرگی درمسیر شکستن تابوهای فرا روی زنان بود. حضور و نفوذ ثریا طرزی در این دوره خود نشان دهنده ی نخستین تلاش‌های منسجم برای نهادینه سازی برابری جنسیتی در تاریخ معاصر افغانستان است.

نخستین تشکل‌های زنان: در این میان جنبش‌های انقلابی زنان نیز پدید آمدند به ویژه در دهه‌های 60 و 70 میلادی زنان روشن فکر، دانشگاه رفته، معلم و فعال سیاسی با سازمان دهی حلقه‌ها و محافل مبارزاتی تلاش کردند تا نظام مرد سالار و انحصار در قدرت مردانه را به چالش بکشند. از نخستین تشکل‌های زنان قبل از اولین دوره‌ی حکومت طالبان می‌توان به سازمان‌های زنان با نام انجمن حمایت نسوان و اتحادیه زنان در دوره امان الله خان، موسسه عالی نسوان در دوره محمد ظاهر شاه و سازمان دموکراتیک زنان افغانستان نام برد. همچنان می‌توان از تاسیس نهادی تحت عنوان جمعیت انقلابی زنان “راوا” به سرپرستی مینا کشور کمال نام برد. راوا به عنوان یکی از نخستین تشکل‌های زن محور با موضع گیری‌های صریح ضد ساختار گرایی، ارتجاع و اشغال گری، خواهان حقوق برابر، آزادی، آموزش و عدالت برای زنان افغانستان بود.
کسب حق رای زنان افغانستان: بر اثر همین مبارزات و تشکل‌های زنان در دل ساختار مرد سالار، شدیدا مذهبی و قبیله‌ای بود که آن‌ها موفق به کسب حق رأی برای زنان شدند. در میانه‌ی قرن بیستم افغانستان درگیر فرآیند مدرن سازی بود و بخشی از این مدرن سازی، هرچند به صورت محافظه کارانه، به تغییر وضعیت حقوقی زن نیز پرداخت. در سال 1964 میلادی مصادف با دوران حکومت ظاهر شاه، قانون اساسی جدید رسما تصویب شد. که در آن زنان افغانستان برای نخستین بار حق رای و حق نامزد شدن در انتخابات را به دست آوردند.

زنان در دوران نخست حاکمیت طالبان(2001-1996): در این دوره زنان با یکی از شدیدترین اشکال سرکوب جنسیتی در تاریخ معاصر مواجه شدند. طالبان زنان را عملاَ از تمامی عرصه‌های عمومی حذف کردند. ممنوعیت تحصیل و کار برای زنان، الزام حجاب سخت گیرانه، منع حضور در مکان‌های عمومی بدون محرم شرعی، و اعمال خشونت فزیکی و روانی توسط طالبان بخشی از واقعیت‌های تلخ آن سال‌ها در افغانستان بود. در این دوره زنان نه تنها از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی شان محروم بودند بلکه به حاشیه ترین موقعیت در جامعه رانده شده بودند.

زنان بعد از سال 2001: با سقوط رژیم طالبان در سال 2001، روزنه‌هایی از امید برای زنان گشوده شد. زنان دوباره به آموزش، دانشگاه، رسانه‌ها، نهاد‌های مدنی، بازار کار و حتی ساختار‌های سیاسی راه یافتند. چهره‌هایی از زنان در مجلس، دولت و عرصه‌های عمومی نمایان شدند و نسل تازه‌ای از دختران و زنان توانمند، صدای برابری خواهی و عدالت طلبی شدند. در این دوره و مطابق به تغییرات وارده در عرصه قانون اساسی برطبق موارد ذکر شده در معاهده بن، زنان دارای حقوق برابر با مردان شدند. هرچند این برابری به صورت واقعی تحقق نیافت اما شرایط برای زنان رو به بهبودی بود. در سال 1380 ه.ش وزارت امور زنان تشکیل یافت. سپس شبکه زنان افغانستان، اتحادیه سراسری زنان افغانستان، کمپین پنجاه درصد، زنان جوان برای تغییر و در جهت کسب و حمایت از حقوق زنان آغاز به فعالیت کردند. زنان می‌توانستند در دانشگاه‌ها به صورت آزادانه تحصیل کنند، کار کنند و در مناصب دولتی نیز حضور داشته باشند. این دوره اما دیر نپایید و با بازگشت دوباره طالبان به قدرت در 2021، پیشرفت ها نه تنها متوقف شدند بلکه به شکل فاجعه باری عقب گرد کردند.

اوضاع کنونی زنان افغانستان: بعد از سقوط دولت به دست طالبان در آگست 2021 و تسلط طالبان بر افغانستان، اوضاع برای زنان سخت‌تر شد. زنان تا قبل تسلط طالبان توانسته بودند در عرصه‌های گوناگونی موفقیت‌هایی کسب کنند، این پیشرفت‌ها بعد تغییرات وارده متوقف شدند. اکثر‌ سیاستمدارن زن با ورود این گروه به دلیل خطری که متوجه شان بود از کشور خارج شدند. طالبان آهسته آهسته موانعی را برای پوشش و آموزش زنان ایجاد کردند. آن‌ها زنان را از کار در دوایر دولتی منع و فقط اجازه کار در شفاخانه‌ها و نهادهای صحی دادند. زنان در ابتدا اعتراضاتی را راه اندازی کردند اما این اعتراضات به دلیل برخورد و سرکوب شدید از سوی نیروهای طالبان به انجام نرسیدند و نتایجی نیز در پی نداشتند. نیرو‌های طالبان عده‌ای از زنانی را که در اعتراضات مشارکت داشتند دستگیر و به صورت وحشیانه‌ای شکنجه نمودند. برخی از زنان بازداشت شده پس از آزادی، از رفتار‌های تحقیر آمیز، شکنجه‌های جسمی و روانی و انواع خشونت‌های مبتنی بر جنسیت در دوران بازداشت سخن گفته‌اند. به دلیل فضای شدید سرکوب و نبود نهاد‌های مستقل حقوق بشری در داخل کشور، بسیاری از این موارد به صورت رسمی ثبت نشده و پنهان مانده است.

طالبان در حدود یک سالگی حکومت شان دروازه‌های مکاتب و دانشگاه‌ها را بر روی زنان بستند و قوانین سختی برای عبور و مرور در سطح شهر برای زنان وضع کردند. زنان برای بیرون رفتن نیاز به تبعیت از حجاب اجباری و در مواردی، به همراه داشتن یک مرد به عنوان محرم دارند. زنان نمی‌توانند بدون داشتن یک محرم مرد از شهری به شهری دیگری بروند یا از کشور خارج شوند. این قوانین به مرور شدید تر شده و اوضاع برای زنان در افغانستان سخت تر شده است. امروزه زنان تحت حاکمیت طالبان از هر نوع مشارکت سیاسی محروم هستند و به صورت گسترده در بازارهای مهم کار نیز حضور ندارند.

با تسلط طالبان و انجام گرفتن تبلیغات دینی که بیشتر بازتابی از ذهنیت آن‌ها در رابطه به زنان و نقش آنها در جامعه است، نرخ ازدواج‌های اجباری و زیر سن، موارد آزار و اذیت و شکنجه زنان، و خشونت‌های خانوادگی نیز بیشتر شده است. این در حالیست که هم اکنون درافغانستان هیچ نهاد رسمی که در قسمت دفاع از حقوق زنان فعالیت کند، وجود ندارد. با وجود تمامی این خشونت‌ها زنان هم‌چنان به صورت پراکنده و به شیوه‌های گوناگون سعی دارند صدای اعتراض شان را بلند کنند. آن‌ها با نوشتن و مستند سازی و استفاده گسترده از شبکات مجازی به منظور افشا‌گری از جنایات طالبان و بازتاب دهی آنچه بر زنان در داخل افغانستان می‌گذرد، خاموشی اختیار نکرده و به تلاش‌های شان ادامه داده‌اند.

نتیجه گیری: مطالعات تاریخی و اجتماعی نشان می‌دهد که زن ستیزی و ساختارهای نابرابر جنسیتی ریشه در نظام‌های اجتماعی و اقتصادی گذشته دارند و با پیدایش مالکیت خصوصی و نظام پدر سالاری تقویت شده‌اند. با وجود سرکوب‌های مکرر و محرومیت‌های تاریخی، زنان همواره مبارزات سرسختانه‌ای برای بازپس‌گیری حقوق و شان برابر خود انجام داده‌اند. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که حتی در سختگیرترین نظام‌ها نیر امکان مبارزه برای دستیابی به عدالت و برابری وجود دارد، مشروط بر آنکه جامعه آگاه شود و اعضای آن هم سو و متحد عمل کنند. آموزش به عنوان ابزاری برای مقاومت و سلاحی قدرتمند در برابر استبداد نقش اساسی دارد و مشارکت زنان و مردان برای ایجاد جامعه‌ای برابر، ذیل کرامت انسانی، ضروری است. این مورد را نیز نباید از یاد برد که آنچه تاریخی است قابل تغییر است.

در افغانستان، مقاومت زنان تلاشی آگاهانه برای بازتعریف جایگاه زن، بازپس گیری فضا‌های از دست رفته و بازسازی هویتی است که طالبان تلاش می‌کنند نابود کنند. رهایی زنان بیش از هرچیز به استمرار آموزش، آگاهی سازی و حمایت شبکه‌ای و جهانی وابسته است. جنبش‌های فمینیستی، چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح ملی، وظیفه‌ی حیاتی در همراهی با مبارزات زنان افغانستان دارند؛ زیرا آزادی هیچ زنی کامل نیست تا زمانی که زنان در افغانستان، ایران یا هر جای دیگر در بند باشند.

کتابنامه:

هسیود/پیدایش خدایان/فریده فرنودفر/انتشارات دانشگاه تهران
هومر/ایلیاد/سعید نفیسی/انتشارات زوار
سیمون دوبوار/جنس دوم/قاسم صنعوی/انتشارات توس
فریدریک انگلس/شرح مالکیت خصوصی، خانواده و دولت/خسرو پارسا/انتشارات طلایه پرسو
آندره میشل/جنبش زنان/هما زنجانی زاده/نشر نیکا
کریس بیسلی/چیستی فمینیسم/محمد رضا زمردی/انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
ستایش راسخ/جایگاه فمینیسم و فمینیست در افغانستان

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنان بخوانید:
Close
Back to top button