مهندسی ایدئولوژیک نظام آموزشی افغانستان؛ تحلیلی از سیاست آموزش در حاکمیت طالبان (2021–2025)

مهندسی ایدئولوژیک نظام آموزشی افغانستان؛ تحلیلی از سیاست آموزش در حاکمیت طالبان (2021–2025)

به مناسبت روز جهانی آموزش

مقدمه و بیان مسئله

آموزش به‌عنوان یکی از بنیادی‌ترین حقوق بشر و مهم‌ترین ابزار توسعه‌ی پایدار، نقشی تعیین‌کننده در شکل‌دهی به سرنوشت فردی و جمعی جوامع دارد. در اسناد بین‌المللی، از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و اهداف توسعه پایدار سازمان ملل (اهداف توسعه پایدار 4)، آموزش باکیفیت، فراگیر و عادلانه نه‌تنها یک حق، بلکه پیش‌شرط صلح، ثبات، رشد اقتصادی و مشارکت دموکراتیک معرفی شده است(سازمان ملل متحد، 2015).

نام‌گذاری ۲۴ جنوری به‌عنوان روز جهانی آموزش از سوی مجمع عمومی سازمان ملل متحد، تأکیدی نمادین و سیاسی بر اهمیت آموزش در حل بحران‌های جهانی از فقر و نابرابری گرفته تا افراط‌گرایی و بی‌ثباتی به شمار می‌رود(مجمع عمومی سازمان ملل، 2018). با این حال، در حالی‌ که بسیاری از کشورها این روز را فرصتی برای پیشرفت و اصلاح نظام‌های آموزشی می‌دانند، در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، روز جهانی آموزش به یادآور محدودسازی و محروم سازی سیستماتیک حق آموزش برای بخش بزرگی از جامعه، به‌ویژه دختران و زنان، بدل شده است.

پس از تسلط طالبان بر افغانستان در آگست ۲۰۲۱، نظام آموزشی کشور با یکی از عمیق‌ترین بحران‌های تاریخ خود مواجه شد. طالبان با صدور فرمان‌های پی‌درپی، ابتدا آموزش متوسطه دختران و سپس آموزش عالی زنان را ممنوع اعلام کردند؛ اقدامی که افغانستان را به تنها کشور جهان تبدیل کرده است که به‌طور رسمی و سراسری دختران و زنان را از آموزش محروم می‌کند(یونسکو، 2024). بر اساس گزارش یونیسف، بیش از ۲.۲ میلیون دختر از حق آموزش محروم شده‌اند و در صورت تداوم این سیاست، این رقم هر سال افزایش خواهد یافت(یونیسف، 2025). اما بحران آموزش در افغانستان صرفاً به محرومیت دختران محدود نمی‌شود بلکه کل نظام آموزشی-از کیفیت محتوا و ظرفیت معلمان گرفته تا استقلال دانشگاه‌ها و آزادی علمی- در معرض فروپاشی تدریجی قرار دارد(سیگار، 2023).

در کنار محدودسازی دسترسی به آموزش، طالبان به‌ صورت فزاینده‌ای به مهندسی ایدئولوژیک نظام آموزشی روی آورده‌اند؛ از بازنویسی برنامه‌های درسی و حذف مضامین علوم اجتماعی و حقوق بشر گرفته تا گسترش مدارس دینی به‌عنوان بدیل آموزش رسمی. این روند، پرسش‌های بنیادینی را مطرح می‌کند:

  • طالبان چگونه و از چه مسیرهایی نظام آموزشی را محدود و بازطراحی کرده‌اند؟
  • چرا آموزش به یکی از میدان‌های اصلی منازعه سیاسی و ایدئولوژیک طالبان تبدیل شده است؟
  • هدف طالبان از ایدئولوژیک‌سازی آموزش چیست؟
  • پیامدهای کوتاه‌مدت و بلندمدت این سیاست‌ها برای آینده افغانستان چه خواهد بود؟

در ادامه، این مقاله تلاش می‌کند با تکیه بر گزارش‌ها و داده‌ها و منابع معتبر، به این پرسش‌ها پاسخ دهد.

چارچوب نظری: آموزش، قدرت و ایدئولوژی

در ادبیات علوم اجتماعی و نظریه‌های انتقادی آموزش، نهاد آموزش هرگز به‌عنوان یک سازوکار خنثی، فنی یا صرفاً انتقال‌دهنده دانش تلقی نشده است؛ بلکه همواره به‌مثابه یکی از مهم‌ترین عرصه‌های اعمال قدرت، بازتولید ایدئولوژی و سامان‌دهی نظم اجتماعی مورد تحلیل قرار گرفته است. آموزش تعیین می‌کند چه دانشی «مشروع» شمرده می‌شود، چه روایت‌هایی به حاشیه رانده می‌شوند و چه گروه‌هایی امکان دسترسی به سرمایه‌های فرهنگی، اجتماعی و نمادین را می‌یابند. از این منظر، آموزش نه‌تنها بازتاب ساختار قدرت است، بلکه خود به‌طور فعال در تولید و تثبیت آن، نقش ایفا می‌کند.

آموزش و بازتولید نظم اجتماعی: دیدگاه بوردیو

پی‌یر بوردیو با نظریه «بازتولید اجتماعی» نشان می‌دهد که نظام‌های آموزشی در بسیاری از جوامع، به‌جای کاهش نابرابری، آن را طبیعی‌سازی و بازتولید می‌کنند. به باور بوردیو، آموزش رسمی با ارزش‌گذاری بر نوع خاصی از «سرمایه فرهنگی» مانند زبان، سبک گفتار، عادت‌های ذهنی و کُدهای فرهنگی طبقات مسلط به بازتولید سلطه آن‌ها کمک می‌کند(بوردیو و پاسرون[2]، ۱۹۷۷).

در چنین چارچوبی، مکتب و دانشگاه نقش «داور بی‌طرف» را بازی می‌کنند، در حالی که در عمل، نابرابری‌های اجتماعی و سیاسی را مشروع جلوه می‌دهند. نکته مهم در نظریه بوردیو آن است که خشونت نمادین- یعنی تحمیل معناها و ارزش‌ها بدون توسل به اجبار فیزیکی- در بطن آموزش عمل می‌کند. دانش‌آموزان و دانشجویان، نظم مسلط را نه به‌عنوان یک ساختار تحمیلی، بلکه به‌مثابه «طبیعت امور[3]» می‌پذیرند. این تحلیل برای فهم سیاست‌های آموزشی در رژیم‌های اقتدارگرا اهمیت ویژه دارد؛ زیرا نشان می‌دهد چگونه کنترل آموزش می‌تواند بدون سرکوب آشکار، به اطاعت پایدار اجتماعی منجر شود.

آموزش به‌مثابه دستگاه ایدئولوژیک دولت: آلتوسر

لوئی آلتوسر با معرفی مفهوم «دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت[4]»، آموزش را یکی از کلیدی‌ترین ابزارهای بازتولید مناسبات قدرت می‌داند. از نگاه آلتوسر[5]، مدرسه در جوامع مدرن جای نهادهایی چون کلیسا را گرفته و به مهم‌ترین نهاد انتقال ایدئولوژی حاکم تبدیل شده است(آلتوسر، 1971).

در این چارچوب، آموزش نه‌فقط دانش فنی، بلکه فرمان‌برداری، هویت سیاسی و نظم مطلوب حاکمیت را بازتولید می‌کند. دانش‌آموزان می‌آموزند چگونه بیندیشند، چه چیزی را طبیعی بدانند و چه پرسش‌هایی را نپرسند. از این رو، کنترل محتوای درسی، حذف برخی مضامین و برجسته‌سازی ارزش‌های خاص، بخشی از فرایند «درونی‌سازی ایدئولوژی[6]» است. تحلیل آلتوسر کمک می‌کند تا سیاست‌های طالبان در بازنویسی برنامه‌های درسی، حذف علوم اجتماعی، حقوق بشر و مطالعات انتقادی، نه به‌عنوان اقدامات پراکنده، بلکه به‌مثابه تلاشی آگاهانه برای بازتولید نظم ایدئولوژیک مطلوب مورد نظر آنها فهم شود.

دانش، قدرت و برنامه درسی: دیدگاه مایکل اپل

مایکل اپل[7]، نظریه‌پرداز برجسته آموزش انتقادی، تمرکز خود را بر این پرسش می‌گذارد که چه دانشی در مدرسه تدریس می‌شود و چرا؟. او استدلال می‌کند که برنامه‌ی درسی، محصول کشمکش‌های سیاسی و ایدئولوژیک است و هرگز بی‌طرف نیست(اپل، 2019). از نظر اپل، حذف یا تضعیف برخی حوزه‌های دانشی- مانند مطالعات انتقادی، تاریخ اجتماعی، یا مباحث برابری- به‌اندازه افزودن مضامین ایدئولوژیک اهمیت دارد.

اپل نشان می‌دهد که در نظام‌های اقتدارگرا یا محافظه‌کار، آموزش به‌سوی «دانش رسمی» سوق داده می‌شود؛ دانشی که نظم موجود را مشروع جلوه می‌دهد و ظرفیت تخیل اجتماعی و تغییر را محدود می‌سازد. در چنین شرایطی، آموزش به‌جای پرورش شهروند آگاه و مشارکت‌جو، به تربیت سوژه‌ی مطیع می‌پردازد.

با تلفیق دیدگاه‌های بوردیو، آلتوسر و اپل، می‌توان نتیجه گرفت که در جوامع اقتدار‌گرا، کنترل آموزش عملاً به‌منزله‌ی کنترل آینده‌ی جامعه است. آموزش تعیین می‌کند چه کسانی امکان سخن گفتن دارند، چه دانشی معتبر است و چه افق‌هایی از تخیل اجتماعی اساساً قابل تصور خواهند بود. از این رو، محدودسازی دسترسی به آموزش (به‌ویژه برای زنان و گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده) و ایدئولوژیک‌سازی محتوا، دو روی یک سیاست واحد هستند.

در این چارچوب نظری، سیاست‌های آموزشی طالبان را می‌توان تلاشی برای مهار آگاهی اجتماعی، انسداد تفکر انتقادی و بازتولید حاکمیت ایدئولوژیک دانست؛ تلاشی که نه‌تنها با حذف فیزیکی دختران از آموزش، بلکه با بازطراحی معنا و کارکرد خودِ آموزش دنبال می‌شود. این امر نشان می‌دهد که بحران آموزش در افغانستان صرفاً بحران «دسترسی» نیست، بلکه بحرانی عمیق‌تر در سطح دانش، معنا و قدرت است.

شیوه‌های محدودسازی و ایدئولوژیک‌سازی نظام آموزشی توسط طالبان

طالبان از شیوه‌ها و ابزارهای گوناگونی برای محدودسازی و ایدئولوژیک‌سازی نظام آموزشی افغانستان استفاده می کنند. این روش‌ها را می توان در اینجا مورد بررسی قرار داد:

محرومیت سیستماتیک دختران و زنان از آموزش: مهم‌ترین و آشکارترین سیاست طالبان، ممنوعیت آموزش دختران پس از صنف ششم و سپس منع کامل آموزش عالی برای زنان است. یونسکو این اقدام را «نقض بی‌سابقه و سازمان‌یافته حق آموزش» توصیف کرده است(یونسکو، 2024). دیده‌بان حقوق بشر نیز تأکید می‌کند که این ممنوعیت‌ها نه موقتی، بلکه بخشی از یک سیاست ساختاری حذف زنان از عرصه عمومی است (دیده بان حقوق بشر، 2025).

تضعیف کیفیت آموزشی برای پسران و کل نظام: گزارش مشترک یونیسف و یونسکو نشان می‌دهد که حتی برای پسرانی که به مکتب دسترسی دارند، کیفیت آموزش به‌طور معناداری کاهش یافته است؛ کمبود معلمان متخصص، محدودیت منابع درسی، و فضای امنیتی-ایدئولوژیک از عوامل اصلی این افت هستند(یونسکو و یونیسف، 2025).

مهندسی برنامه درسی و حذف مضامین «نامطلوب»: بر اساس گزارش وضعیت آموزش و پرورش افغانستان در سال 2025، طالبان صدها عنوان کتاب را حذف یا بازنگری کرده و مضامینی چون حقوق بشر، برابری جنسیتی، فلسفه سیاسی و بخش‌هایی از علوم اجتماعی را کنار گذاشته‌اند(یونسکو، 2025). این تغییرات، آزادی علمی دانشگاه‌ها را به‌شدت محدود کرده و دانشگاه را از نهادی برای تولید دانش و آموزش به نهادی برای انتقال روایت رسمی ایدئولوژی طالبان تقلیل می‌دهد.

گسترش مدارس دینی به‌عنوان بدیل آموزش رسمی: تحلیل‌های مرکز ویلسون نشان می‌دهد که طالبان سرمایه‌گذاری قابل توجهی بر مدارس دینی انجام داده‌اند؛ اقدامی که کارشناسان و صاحب نظران آموزش آن را «مدرسه‌سازی ایدئولوژیک» برای تربیت نیروی وفادار به حاکمیت طالبان تعبیر می‌کنند(مرکز ویلسون، 2024).

اهداف طالبان از ایدئولوژیک‌سازی نظام آموزشی

بر اساس تحلیل منابع، اهداف اصلی طالبان را می‌توان چنین خلاصه کرد: کنترل اجتماعی و مهار تفکر انتقادی، مشروعیت‌بخشی ایدئولوژیک به حاکمیت، بازتولید نیروی انسانی مطیع به‌جای شهروند فعال و حذف تدریجی گفتمان‌های بدیل (حقوق بشر، برابری، مشارکت سیاسی).

ایدئولوژیک‌سازی نظام آموزشی در افغانستان تحت حاکمیت طالبان را می‌توان بخشی از یک پروژه کلان‌تر برای کنترل اجتماعی، تثبیت قدرت و مدیریت آینده‌ی سیاسی جامعه دانست. نخستین و محوری‌ترین هدف این روند، مهار تفکر انتقادی است. آموزش انتقادی می‌تواند زمینه‌ساز پرسش‌گری، مطالبه‌گری و مقاومت مدنی شود؛ از این رو، طالبان با محدودسازی دسترسی به آموزش و حذف مضامین تحلیلی و علوم اجتماعی، تلاش می‌کنند ظرفیت ذهنی جامعه -به‌ویژه نسل جوان- برای نقد نظم موجود را کاهش دهند.

دومین هدف، مشروعیت‌بخشی ایدئولوژیک به حاکمیت است. از طریق بازنویسی برنامه‌های درسی و برجسته‌سازی قرائت خاصی از دین و تاریخ، طالبان می‌کوشند حاکمیت خود را نه به‌عنوان یک واقعیت سیاسی قابل مناقشه، بلکه به‌مثابه نظم «طبیعی»، «دینی» و غیرقابل پرسش بازنمایی کنند. در این چارچوب، آموزش به ابزاری برای نهادینه‌سازی روایت رسمی حاکمیت بدل می‌شود.

سوم، طالبان به‌دنبال بازتولید نیروی انسانی مطیع هستند؛ نیرویی که به‌جای مشارکت فعال در حیات سیاسی و اجتماعی، نقش فرمان‌بردار و منفعل را بپذیرد. حذف آموزش دختران و تضعیف کیفیت آموزش پسران، هر دو در خدمت این هدف قرار می‌گیرند. در نهایت، حذف تدریجی گفتمان‌های بدیل-مانند حقوق بشر، برابری جنسیتی و مشارکت سیاسی-باعث می‌شود افق‌های فکری جامعه محدود شده و امکان تصور نظم‌های اجتماعی متفاوت از میان برود. در مجموع، این اهداف با الگوی نظام‌های اقتدارگرا هم‌خوانی دارد که آموزش را نه حق عمومی، بلکه ابزاری راهبردی برای تداوم حاکمیت خود تلقی می‌کنند.

پیامدهای سیاست‌های آموزشی طالبان برای آینده افغانستان

سیاست‌های آموزشی طالبان پیامدهایی چندلایه و بلندمدت برای آینده افغانستان به‌همراه دارد که فراتر از حوزه آموزش، ابعاد اقتصادی، اجتماعی، صحی و سیاسی کشور را نیز در بر می‌گیرد. نخستین و بنیادین‌ترین پیامد، فروپاشی سرمایه‌ی انسانی و تشدید رکود اقتصادی است. بر اساس گزارش‌های بانک جهانی، حذف زنان از آموزش و بازار کار می‌تواند تولید ناخالص داخلی افغانستان را در بلندمدت به‌طور معناداری کاهش دهد و فقر ساختاری را عمیق‌تر کند(بانک جهانی، 2023). آموزش، به‌ویژه آموزش زنان، یکی از کلیدی‌ترین عوامل رشد بهره‌وری و توسعه پایدار است و محروم‌سازی نیمی از جمعیت از این حق، به معنای محروم‌سازی اقتصاد از نیمی از ظرفیت بالقوه آن است.

دومین پیامد جدی، بحران در نظام صحت و خدمات اجتماعی است. سازمان یونیسف هشدار داده است که تداوم محرومیت آموزشی دختران، به کمبود شدید کارکنان زن در بخش صحت منجر خواهد شد؛ مسئله‌ای که در جامعه‌ای با محدودیت‌های فرهنگی جهت دسترسی زنان به خدمات صحی، پیامدهای مرگبار به‌ویژه برای زنان و کودکان به‌همراه خواهد داشت(یونسکو، 2025). این وضعیت می‌تواند نرخ مرگ‌ومیر مادران و کودکان را در سال‌های آینده به شدت افزایش دهد.

سوم، تعمیق نابرابری جنسیتی و شکاف اجتماعی از پیامدهای ساختاری این سیاست‌هاست. به گزارش سازمان دیده بان حقوق بشر، نهادینه‌شدن تبعیض آموزشی، نابرابری را از سطح سیاست موقت به سطح ساختار اجتماعی منتقل می‌کند و آثار آن به‌صورت بین‌نسلی بازتولید می‌شود(دیده بان حقوق بشر، 2025). در چنین شرایطی، زنان نه‌تنها از آموزش، بلکه از مشارکت مؤثر در حیات اجتماعی و سیاسی نیز حذف می‌شوند.

چهارمین پیامد بنیادین سیاست‌های آموزشی طالبان، کاهش سیستماتیک تفکر انتقادی در جامعه است. حذف یا تضعیف علوم اجتماعی، فلسفه، تاریخ تحلیلی و مباحث حقوقی از برنامه‌های درسی، آموزش را از ابزاری برای پرسش‌گری به سازوکاری برای حفظ وضع موجود تبدیل می‌کند. در چنین شرایطی، نسل‌های آینده کمتر قادر خواهند بود پدیده‌های اجتماعی و سیاسی را به‌صورت انتقادی تحلیل کنند و در برابر روایت‌های رسمی یا تحمیلی، موضع مستقل بگیرند. این امر جامعه را در برابر افراط‌گرایی فکری و سوءاستفاده‌ی سیاسی آسیب‌پذیرتر می‌سازد.

پنجمین پیامد، ایدئولوژیک‌سازی ذهنی و یک‌دست‌سازی افکار عمومی از دیگر پیامدهای سیاست های آموزشی طالبان است. آموزش ایدئولوژیک نه‌تنها محتوای درسی، بلکه شیوه‌ی اندیشیدن را هدف قرار می‌دهد. بازتولید مداوم یک قرائت خاص از دین، تاریخ و نظم اجتماعی در نظام آموزشی، به شکل‌گیری ذهنیتی یک‌بعدی و غیرکثرت‌گرا منجر می‌شود. این روند، آنچه بوردیو «خشونت نمادین» می‌نامد را تقویت کرده و افراد را وادار می‌کند نظم حاکم را طبیعی و غیرقابل تغییر بپندارند(بوردیو و پاسرون، ۱۹۷۷).

ششمین پیامد، تضعیف تنوع فرهنگی و چندفرهنگی افغانستان از مهترین پیامدهای منفی سیاست آموزشی طالبان است. افغانستان کشوری متشکل از اقوام، زبان‌ها و فرهنگ‌های متنوع است و این چندفرهنگی‌بودن همواره بخشی از سرمایه‌ی اجتماعی آن بوده و می تواند باشد. سیاست‌های آموزشی طالبان با تأکید بر یک روایت فرهنگی و ایدئولوژیک خاص، به حذف یا حاشیه‌راندن هویت‌های زبانی، قومی و فرهنگی دیگر منجر می‌شود. این یک‌دست‌سازی فرهنگی، نه‌تنها تنوع اجتماعی را تضعیف می‌کند، بلکه می‌تواند شکاف‌های قومی و بی‌اعتمادی اجتماعی را در بلندمدت تشدید و از طرفی سلطه‌ی قومی را جایگزین کند[8].

یکی دیگر از پیامدهای مهم، جایگزینی آموزش واقعی با ظواهر آموزش است. در چنین نظامی، مکتب و دانشگاه بیشتر به فضاهای انضباطی و تبلیغاتی تبدیل می‌شوند تا نهادهای یادگیری. مدرک‌گرایی بدون مهارت، حفظ‌محوری و تکرار روایت رسمی، کیفیت یادگیری را به‌شدت کاهش داده و آموزش را از کارکرد توسعه‌ای خود تهی می سازد.

کاهش سرمایه‌ی اجتماعی و تضعیف همزیستی مدنی از دیگر پیامدهای نظام آموزشی طالبان است. نظام آموزشی ایدئولوژیک ظرفیت آموزش مدارا، گفت‌وگو و همزیستی مدنی را از بین می‌برد. وقتی آموزش به ابزار حذف «دیگری» تبدیل شود، جامعه به‌جای همزیستی مسالمت‌آمیز، به سمتدیگری‌سازی و طرد اجتماعی حرکت می‌کند؛ امری که پیامدهای آن می‌تواند بی‌ثباتی اجتماعی و چرخه‌های جدید منازعه در آینده باشد.

در نهایت، فرار مغزها و انسداد امید اجتماعی یکی دیگر از پیامدهای مهم است. محدودیت آموزش، سرکوب آزادی علمی و ناامنی آینده، مهاجرت نخبگان، استادان دانشگاه و جوانان تحصیل‌کرده را تسریع می‌کند. این روند، ظرفیت بازسازی نهادی و توسعه‌ی آینده‌ی افغانستان را به‌شدت تضعیف کرده و جامعه را با کمبود مزمن نیروی متخصص مواجه می‌سازد. در مجموع، سیاست‌های آموزشی طالبان نه‌تنها آینده‌ی نسل کنونی، بلکه چشم‌انداز توسعه‌ی پایدار افغانستان را در دهه‌های آینده با تهدیدی جدی روبه‌رو می‌کند.

نتیجه‌گیری

روز جهانی آموزش، در افغانستان امروز روز یادآوری یک بحران عمیق انسانی و ساختاری است. سیاست‌های طالبان نشان می‌دهد که آموزش به میدان اصلی منازعه بر سر قدرت، ایدئولوژی و آینده‌ی جامعه تبدیل شده است. تداوم این مسیر، افغانستان را با نسلی محروم از دانش، مهارت و امید مواجه خواهد کرد؛ نسلی که بازسازی کشور بدون آن عملاً ناممکن است.

همان طور که گفته شد بحران آموزش در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، صرفاً یک اختلال موقتی یا محدود به حوزه آموزش رسمی نیست، بلکه بخشی از یک تحول ساختاری و ایدئولوژیک عمیق است که آینده اجتماعی، اقتصادی و سیاسی کشور را تحت تأثیر قرار می‌دهد. سیاست‌های طالبان آموزش را از یک حق عمومی و ابزار توانمندسازی فردی و جمعی، به ابزاری برای کنترل اجتماعی، بازتولید ایدئولوژی و یک‌دست‌سازی فکری تقلیل داده است. محرومیت سیستماتیک دختران و زنان از آموزش، تضعیف کیفیت آموزشی برای پسران، مهندسی برنامه‌های درسی و حذف گفتمان‌های انتقادی، همگی نشان‌دهنده‌ی رویکردی است که هدف آن نه توسعه انسانی، بلکه تثبیت قدرت و مهار آگاهی اجتماعی است.

از فروپاشی سرمایه‌ی انسانی و رکود اقتصادی گرفته تا تعمیق نابرابری جنسیتی، تضعیف تنوع فرهنگی، کاهش تفکر انتقادی و فرار گسترده‌ی نخبگان، افغانستان را در معرض نوعی انسداد آینده قرار می‌دهد؛ وضعیتی که در آن امکان بازسازی نهادی، همزیستی مدنی و توسعه‌ی پایدار به‌شدت محدود می‌شود. در چنین شرایطی، آموزش نه‌تنها از ایفای نقش توسعه‌ای خود بازمی‌ماند، بلکه به عاملی برای بازتولید بحران بدل می‌شود.

از این رو، بازگشت به یک نظام آموزشی فراگیر، عادلانه، باکیفیت و مستقل، نه تنها یک مطالبه‌ی حقوق بشری، بلکه ضرورتی حیاتی برای بقای اجتماعی، انسجام ملی و احیای اقتصادی افغانستان به‌شمار می‌رود. بدون تضمین حق آموزش برای همه-به‌ویژه دختران و زنان- هرگونه چشم‌انداز ثبات، صلح پایدار و توسعه در افغانستان، چشم‌اندازی شکننده و ناپایدار خواهد بود.

 

 

 

منابع استفاده شده در این مقاله عبارتند از:

 

Althusser, L. (1971). Ideology and ideological state apparatuses. In Lenin and philosophy and other essays. Monthly Review Press. https://www.marxists.org/reference/archive/althusser/1970/ideology.htm

Apple, M. W. (2019). Ideology and curriculum (4th ed.). Routledge. https://doi.org/10.4324/9780203487563

Banks, J. A. (2008). An introduction to multicultural education (4th ed.). Pearson. https://ucarecdn.com/d82827b2-9e39-40fe-a717-a1aca81ce4a9/

Bourdieu, P., & Passeron, J.-C. (1977). Reproduction in education, society and culture. Sage. https://monoskop.org/images/8/82/Bourdieu_Pierre_Passeron_Jean_Claude_Reproduction_in_Education_Society_and_Culture_1990.pdf

Human Rights Watch. (2025). World report 2025: Afghanistan. https://www.hrw.org/world-report/2025/country-chapters/afghanistan

SIGAR. (2023). Afghanistan education: Challenges under Taliban rule. Special Inspector General for Afghanistan Reconstruction. https://www.ecoi.net/en/file/local/2099571/SIGAR-24-01-IP.pdf

UNESCO. (2024). Afghanistan: Four years, 2.2 million girls still banned from school. https://www.unesco.org/en/articles/afghanistan-four-years-22-million-girls-still-banned-school

UNESCO. (2025). Afghanistan education situation report 2025. UNESCO & UNICEF. https://articles.unesco.org/sites/default/files/medias/fichiers/2025/10/Afghanistan%20Education%20Situation%20Report%202025.pdf

UNICEF & UNESCO. (2025). Education under strain in Afghanistan. United Nations.

UNICEF. (2025). New school year starts in Afghanistan with millions of girls still denied education. https://www.unicef.org/press-releases/new-school-year-starts-afghanistan-almost-400000-more-girls-deprived-their-right

United Nations General Assembly. (2018). Resolution A/RES/73/25: International Day of Education. https://docs.un.org/en/a/res/73/25

United Nations. (2015). Transforming our world: The 2030 agenda for sustainable development. https://sdgs.un.org/2030agenda

Wilson Center. (2024). Madrasafication of Afghanistan and its implications. https://www.wilsoncenter.org/blog-post/factors-driving-taliban-madrasafication-afghanistan-their-implications

World Bank. (2023). Afghanistan development update. World Bank Group. https://thedocs.worldbank.org/en/doc/210d5f24dc33a3460beff3447fceadcf-0310012023/original/Afghanistan-Development-Update-20231003-final.pdf

 

 

 

[1] . کلمه «مهندسی» در عنوان این مقاله و در مجموع نوشته‌های علوم سیاسی، اجتماعی و انسانی به مجموعه‌ای از اقدامات آگاهانه، برنامه‌ریزی‌شده و هدفمند اشاره می‌کند که با هدف طراحی، بازطراحی یا جهت‌دهی ساختاری یک نظام، نهاد یا فرایند اجتماعی انجام می‌شود. در این معنا، مهندسی به دخالت فعال قدرت سیاسی یا ایدئولوژیک در تعیین محتوا، ساختار، کارکرد و نتایج یک نظام(مانند نظام آموزشی) دلالت دارد، به‌گونه‌ای که خروجی آن نظام با اهداف ازپیش‌تعیین‌شده حاکمیت هم‌راستا شود. بنابراین، وقتی از «مهندسی نظام آموزشی» سخن گفته می‌شود، منظور صرف اصلاح یا مدیریت فنی آموزش نیست، بلکه کنترل سازمان‌یافته بر برنامه‌های درسی، شیوه‌های آموزش، گزینش معلمان و تعریف دانش مشروع است؛ کنترلی که با هدف شکل‌دهی به ذهنیت، هویت و رفتار اجتماعی نسل‌ها صورت می‌گیرد. در این چارچوب، مهندسی مفهومی است که پیوند میان قدرت، دانش و ایدئولوژی را برجسته می‌سازد و نشان می‌دهد آموزش چگونه می‌تواند به ابزاری برای بازتولید نظم سیاسی و اجتماعی به نفع حاکمیت بدل شود.

 

[2] . Bourdieu & Passeron

[3] . در نظریه پیر بوردیو، مفهوم «طبیعت امور» به وضعیتی اشاره دارد که در آن نظم اجتماعی مسلط به‌گونه‌ای درونی و بدیهی درک می‌شود که دیگر موضوع پرسش و نقد قرار نمی‌گیرد. بوردیو این وضعیت را با مفاهیمی چون as something taken for granted  یا as the natural order of things  توضیح می‌دهد؛ یعنی نظمی که نه به‌عنوان یک برساخت تاریخی و اجتماعی، بلکه به‌مثابه واقعیتی طبیعی و تغییرناپذیر فهم می‌شود. او این سطح از درونی‌سازی نظم اجتماعی را doxa  می‌نامد؛ مفهومی که به «جهان اجتماعی بدیهی‌انگاشته‌شده» یا the taken-for-granted social world  اشاره دارد. در وضعیت دوکسا، روابط قدرت و نابرابری‌ها از دید کنشگران پنهان می‌مانند، زیرا نظم موجود به‌صورت «طبیعی» و «عادی» پذیرفته شده و امکان تصور بدیل‌های اجتماعی به‌شدت محدود می‌شود.

[4] . Ideological State Apparatuses

[5] . Althusser

[6] . در نظریه لوئی آلتوسر، «درونی‌سازی ایدئولوژی» به فرایندی اشاره دارد که طی آن افراد ارزش‌ها، هنجارها و باورهای نظام مسلط را نه به‌صورت تحمیلی و آگاهانه، بلکه به‌شکلی ناخودآگاه و طبیعی درونی می‌کنند. آلتوسر در مقاله مشهور خود Ideology and Ideological State Apparatuses (1971) توضیح می‌دهد که ایدئولوژی از طریق «دستگاه‌های ایدئولوژیک دولت» مانند آموزش، دین، رسانه و خانواده عمل می‌کند و افراد را به‌عنوان «سوژه» خطاب (interpellate) می‌کند. در این فرایند، فرد خود را داوطلبانه در چارچوب نظم موجود بازمی‌شناسد و نقش اجتماعی‌اش را می‌پذیرد، بی‌آن‌که این پذیرش را نتیجه اجبار بداند. بدین‌ترتیب، ایدئولوژی زمانی بیشترین کارآمدی را دارد که به بخشی از خودآگاهی افراد بدل شود و نظم سیاسی و اجتماعی مسلط را به‌عنوان امری طبیعی، مشروع و بدیهی بازتولید کند.

[7] . Michael Apple

[8] . بر اساس دیدگاه James A. Banks، آموزش چندفرهنگی (Multicultural Education) رویکردی است که با به‌رسمیت‌شناختن تنوع فرهنگی، قومی، زبانی و دینی، می‌کوشد نظام آموزشی را به‌گونه‌ای بازطراحی کند که همه گروه‌های اجتماعی در آن نمایندگی عادلانه داشته باشند و فرصت‌های برابر یادگیری فراهم شود (Banks, 2008). در این چارچوب، آموزش نه‌تنها انتقال دانش، بلکه پرورش احترام متقابل، مدارا، گفت‌وگو و همزیستی فرهنگی است. تجربه اجرای این رویکرد در کشورهایی مانند کانادا، استرالیا، ایالات متحده و برخی کشورهای اروپایی نشان داده است که آموزش چندفرهنگی به کاهش تبعیض، تقویت انسجام اجتماعی، افزایش سرمایه اجتماعی، رشد مشارکت مدنی و تقویت هویت‌های چندلایه شهروندی کمک کرده و توانسته است از تنش‌های قومی و فرهنگی بکاهد. به‌طور خلاصه، این الگو آموزش را به ابزاری برای همزیستی مسالمت‌آمیز و ثبات اجتماعی در جوامع متنوع تبدیل می‌کند.

 

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button