همسویی احساساتی و پر هزینه

همسویی احساساتی و پر هزینه

در روزهای پسین، بعضی جریان‌های سیاسی و آدم‌های تکیده و پکیده‌ای از آدرس هزاره‌ها از داخل افغانستان و همچنان ایران، نسبت به نظام جمهوری اسلامی ایران ابراز اخلاص و وفاداری کرده و از استمرار و مقاومت آن نظام در برابر فشار امریکا و اسرایل، اعلام حمایت می‌کنند. تردیدی نیست که تب و تاب عقل‌برانداز شیعه‌گرای عواطف مذهبی را مشتعل کرده و امکان تفکر و خردورزی را تعطیل می‌کند، اما بسیاری از این جان‌نثاران جمهوری اسلامی استخدام‌شدگان نهادهای امنیتی جمهوری اسلامی‌اند که با اهداف تعریف‌شده به این فرافگنی دامن می‌زنند و یا هم درماندگان درگاه جمهوری اسلامی‌اند که به دلیل مجبوریت‌های اقامتی با این‌گونه اعلام حمایت حل مشکل می‌کنند.

مناسبات هزاره‌های افغانستان با جمهوری اسلامی ایران را نمی‌توان در چارچوب ساده‌انگارانه «هم‌مذهبی» یا «حمایت شیعی» فهم کرد. بر خلاف این روایت رایج، شواهد تاریخی و سیاسی حاکی از آن است که ایران نه‌تنها حامی پروژه هویت‌یابی هزاره‌ها نبوده، بلکه در مقاطع کلیدی تاریخ معاصر افغانستان، به‌صورت فعال در برابر شکل‌گیری هویت مستقل، عدالت‌محور و قوم‌سیاسی هزاره‌ها ایستاده است. سیاست ایران در قبال هزاره‌ها، بیش از هر چیز، تابع منطق کنترل امنیتی، مهار هویت‌یابی مستقل و جلوگیری از تبدیل هزاره‌ها به جریان کنشگر سیاسی خودمختار بوده است.

در چهل و هفت سالی که از عمر ولایت فقیه می‌گذرد، چیزی دندان‌گیری از این نظام برای هزاره‌ها نرسیده است که به پاس آن لطف بی‌کران، در کنار آن ایستاد و حداقل با بیان احساسات هم که شده اعلام حمایت کرد. فرستاده جمهوری اسلامی برای هزاره‌ها در فراز و فرود این چهل و هفت سال، چیزی فراتر و بیشتر از عواطف رادیکال مذهبی، جنگ‌های خونین داخلی، عکس‌های آیت‌الله خمینی و پرچم‌های سبز و سرخ امام حسین و برادرش ابوالفضل نبوده است که اکنون به دلیل ارج‌گذاری به مهربانی‌های این نظام هم که شده، از آن حمایت و نسبت به آن اعلان و ابراز وفاداری شود.

یکی از مهم‌ترین ابزارهای این سیاست، بازتولید کلیشه “وابستگی مذهبی هزاره‌ها به ایران” است. این کلیشه نه بازتاب واقعیت اجتماعی، بلکه یک برسازه سیاسی است که هم در افغانستان و هم در منطقه، به امنیتی‌سازی هویت هزاره‌ها انجامیده است. در نتیجه این روایت، هرگونه مطالبه هزاره‌ها برای عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی و برابری حقوقی، نه به‌عنوان حق شهروندی، بلکه به‌مثابه پروژه نیابتی ایران تفسیر شده است. این وضعیت، حذف ساختاری هزاره‌ها از قدرت و حتی خشونت علیه آنان را مشروع جلوه داده است. ایران در حالی که از این روایت بهره می‌برد، خود نیز هم‌زمان از آن برای کنترل و مهار سیاسی هزاره‌ها استفاده کرده است.

جمهوری اسلامی در روزهای سخت و دشواری که هزاره با آن دست و پنجه نرم می‌کردند، آدرس سیاسی هزاره‌ها را دو تقسیم کرد و نصف آن را به حکومت آقای ربانی وصل کرد. در روزهای سخت دهه نود که هزاره‌های غرب کابل و بعد از آن در بامیان آماج توپ و تفنگ دولت آقای ربانی قرار داشتند، تمام حمایت‌های سیاسی، مالی و لوجستیکی آن به حساب دولت آقای ربانی واریز می‌شد و سفیر جمهوری اسلامی در کابل، به قول آقای آریانفر، از مرکز فرماندهی نظامی دولت آقای ربانی در کوه تلویزیون بازدید به عمل می‌آورد. درست زمانی که مقاومت عدالت‌خواهی هزاره‌ها در غرب کابل تحت شدیدترین ضربات دولت آقای ربانی قرار داشت، شورای امنیت جمهوری اسلامی هرگونه حمایت از این مقاومت به رهبری شهید مزاری را مخالف با امنیت ملی ایران تعریف کرده بود.

در منازعات داخلی افغانستان نیز، نقش ایران در کارشکنی مستقیم علیه پروژه هویت‌یابی سیاسی هزاره‌ها آشکارتر می‌شود. پس از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی از طریق نهادهای وابسته به سپاه پاسداران تلاش کرد جریان‌های سیاسی شیعیان افغانستان را تحت رهبری چهره‌هایی همسو با خود سر و سامان دهد. ترجیح آشکار ایران آیت‌الله محسنی و تلاش برای تحمیل رهبری او بر سایر احزاب شیعه، در واقع تلاشی برای جلوگیری از شکل‌گیری رهبری مستقل و مردمی در میان هزاره‌ها بود. مخالفت عبدالعلی مزاری با این پروژه و تأکید او بر وحدت سیاسی هزاره‌ها در داخل افغانستان، نقطه گسست جدی میان ایران و جریان عدالت‌خواهی هزاره‌ها به شمار می‌رود.

تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری مزاری، بزرگ‌ترین تهدید برای سیاست ایران در قبال هزاره‌ها بود، زیرا این حزب بر سه محور استوار بود: هویت قومی هزاره، عدالت اجتماعی و مشارکت دموکراتیک. جمهوری اسلامی که با هر سه مؤلفه مشکل داشت، از راه‌های مختلف برای تضعیف این پروژه وارد عمل شد: حمایت از انشعاب‌های درونی، تقویت جناح‌های وابسته، و قرار دادن آقای اکبری و کاظمی در کنار دولت ربانی، که از حمایت ایران برخوردار بودند. در نهایت، این سیاست‌ها به تضعیف ساختاری حزب وحدت و حذف فیزیکی آقای مزاری انجامید که بدون همکاری اطلاعاتی و سیاسی ایران امکان‌پذیر نبود. از همین رو، در قضیه دستگیری و شهادت استاد مزاری توسط طالبان، رد پای جمهوری اسلامی ایران بسیار برجسته است.

کارشکنی ایران صرفاً سیاسی نبود، بلکه ابعاد ژئوپلیتیکی و هویتی منطقه‌ای نیز داشت. ایران به‌طور مشخص با اسکان و تثبیت هزاره‌ها در مناطق هم‌مرز خود، به‌ویژه هرات، مخالفت می‌کرد. نگرانی تهران از گسترش “هزاره‌گرایی” و پیوندهای هویتی میان هزاره‌های افغانستان و هزاره‌های خراسان، باعث شد که از طریق متحدان محلی خود مانند اسماعیل‌خان، مانع اسکان و مالکیت زمین توسط هزاره‌ها شود. این سیاست نشان می‌دهد که ایران حتی هویت‌یابی قومی هزاره‌ها را تهدیدی امنیتی برای خود تعریف کرده است.

همین‌گونه در دهه دوم دموکراسی که مراکز فرهنگی، مذهبی، بهداشتی و اجتماعی هزاره‌ها در کابل آماج حملات انتحاری طالبان قرار داشتند، جمهوری اسلامی به جنگجویان طالبان زمینه آموزش نظامی و امکانات مدرن جنگی فراهم می‌کرد. نتیجه این سیاست، قرار گرفتن هزاره‌ها در وضعیتی دوگانه و خطرناک بود که از یک‌سو به اتهام نزدیکی به ایران هدف حملات طالبان قرار می‌گرفتند و از سوی دیگر، همان ایران از طالبان به‌عنوان ابزار فشار منطقه‌ای استفاده می‌کرد. این تناقض نشان می‌دهد که پدیده ای به نام امنیت و هویت هزاره‌ها در محاسبات راهبردی امنیت ملی ایران وجودندارد.

اوج این سیاست مهار و ابزارسازی را می‌توان در پروژه لشکر فاطمیون مشاهده کرد. ایران با بهره‌برداری از فقر، بی‌ثباتی حقوقی و ناگزیری‌های مهاجرتی هزاره‌ها در ایران، آنان را به جنگ نیابتی سوریه کشاند. این پروژه، نه‌تنها هزاران قربانی انسانی بر جای گذاشت، بلکه هویت جمعی هزاره‌ها را بیش از پیش به تصویر “نیروی نیابتی ایران” گره زد و کلیشه وابستگی را تقویت کرد که مستقیماً به افزایش خشونت علیه هزاره‌ها در افغانستان انجامید.

بدتر از این، پس از استقرار امارت طالبان، یکی از حامیان سرسخت آن همین جمهوری اسلامی است که با امکانات مالی، نظامی و دیپلماتیک از آن حمایت می‌کند؛ همین امارتی که شیعیان در قانون جزای آن بدعت‌گر تعریف شده‌اند. در داخل ایران نیز، برخورد با مهاجران هزاره نشان می‌دهد که گفتمان هم‌مذهبی پوششی برای کنترل، تبعیض و بهره‌کشی بوده است. محرومیت از اقامت پایدار، محدودیت‌های شدید کاری و فقدان دادرسی منصفانه، همگی ابزارهایی برای نگه‌داشتن هزاره‌ها در وضعیت بی‌قدرت و غیرسیاسی تفسیر می‌شود.

واقعیت این است که جمهوری اسلامی ایران نه‌تنها به تقویت هویت مستقل هزاره‌ها کمکی نکرده، بلکه در بزنگاه‌های تاریخی به‌طور سیستماتیک در برابر آن ایستاده است. مهار هویت قومی، تضعیف رهبری مستقل، ابزارسازی مذهبی و امنیتی‌سازی مطالبات مدنی، چهار ستون اصلی این سیاست بوده‌اند. با توجه به این واقعیت، کسانی که حالا از این نظام اعلام حمایت می‌کنند، دشمنان منافع هزاره اند که مردم آنها خوب می‌شناسند و نام‌های شان را به خاطر خواهند سپرد. جمهوری اسلامی دیر یا زود رفتنی خواهد بود، اما ننگ حمایت از این نظام ظالم، از دامن حمایت‌‌‌گران پوشالی آن پاک نخواهد شد و برای آن پاسخ خواهند گفت.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button