
در جستوجوی عاطفه؛ درنگی بر رمان الهامبخش «بادام»
نویسنده: رویا یمان اکبری
کتاب بادام اثر وون پیونگ سون، نویسندهی کوریای جنوبی، داستانی را روایت میکند که پسری از بدو تولد دچار بیماری به نام الکسی تایمیا (عدم توانایی درک و ابراز احساسات) میباشد. یونجهسئون پسری که بادامکهای مغزش به قدر کافی رشد نکردهاند و زندگیاش بالا و پایینهای زیادی دارد. او بدون داشتن پدر، با مادر و مادربزرگش زندگی میکند و بهنام هیولا شناخته میشود، چون درکی از احساسات، عواطف و روابط انسانی ندارد. در عالم یونجه ترس، لبخند و دیگر پدیدههای احساسی به رسمیت شناخته نمیشود و کلمات احساسی و همدلی برایش مفهوم خاصی ندارد. هرچند مادر او، دلیل نارسایی مغزی پسرش را تقصیر خودش میدانست اما یونجه علت آنرا از بدشانسی خود میدید. مادر برای پسرک بسیار تلاش میکند، از انواع داروها گرفته تا معاینات گوناگون، اما هیچ تلاشی انگار نتیجهبخش نیست. از همینرو مادرش سعی میکند تا فقط فرزندش یک فرد معمولی بار آید. آه که چه کار مشکلی است معمولی بودن…
یونجه به خوردن بادام عادت کرده بود؛ اما آنها هیچ تاثیری روی آمیگدالهای مغز وی نمیگذاشت. با سپری شدن هر روز، زندگی در اجتماع انسانها برای وی سختتر میشد، چون مجبور بود چیزهای بیشتری را بهخاطر بسپارد. اینکه هر کلمه چه معنایی دارد و چگونه به آن پاسخ باید داد. تمام دیوارها پر شده بود از معانی کلمات و رفتارهای انسانها.
زندگی وی به همین روال با مادر و مادربزرگش بدون داشتن دوستی با یگانه سرگرمیاش که غرق شدن در دنیای کتابها بود میگذشت. تا آن شب که تولد ۱۶سالگیاش بود؛ تولدی که با وجود بیاحساس بودن نمیتوانست تا آخر عمر فراموش کند. شبی که مادربزرگش کشته و مادرش دچار مرگ مغزی شد. همان وقت بود که تنها حامیان زندگی خود را از دست داد، هرچند مادرش نمرده بود ولی امید بازگشت به زندگی عادی هم بسیار کم بود. تنها شخصی که در آن برهه از زمان، سراغ وی را گرفت، نانوای ساختمانشان بود که به نظرش همیشه مشکوک میزد. او تنها گزینهی مادرش در عدم موجودیت خودش بود، گویا میدانست روزی شاید نتواند پیش تنها فرزندش باشد و او به مراقبت کسی نیاز خواهد داشت.
دکتر شیم، سرپرستی یونجه را به خواهش مادرش و به رضایت خود وی در نبود عزیزانش برعهده گرفت. وی گهگاهی به دکتر شیم سرمیزد و در مورد سؤالهایی که قبلاً مادرش به دادش میرسید، حالا از دکتر شیم میپرسید. جز سوالاتی که در مورد آن شب داشت (شب تولدش) که از خودش بارها پرسیده بود ولی میدانست که شخصی مثل او با آمیگدال کوچک مغز نمیتواند جواب آنرا بدهد ولی نمیدانست که اطرافیان او با آمیگدال های سالم هم از وی بیشتر در پاسخ دادن به این سؤالات ناتوان هستند.
زندگی این پسر قرار نبود با اینچنین اتفاقاتی روال عادی خود را داشته باشد، از همینرو او مجبور به برقراری ارتباط، بیشتر از قبل با جامعه و اطرافیانش بود تا آن یک تصمیم که سبب تغییرات زیادی در زندگیاش شد و سبب ملاقات او با هیولای دیگر. قهرمان داستان یونجه کسی است که توانایی درک احساسات خود و دیگران را ندارد و در حالت انزوا و گوشهنشینی بهسر میبرد. او میکوشد تا جهان اطراف خود را بدون واکنشهای عاطفی هدایت کند. رها بودن وی از عاطفه و احساسات، چالش اساسی او در زندگی اش است که باعث شکلگیری شخصیت او در ادامهی داستان میشود.
نکتهی اساسی دیگر این رمان، جستجو و کاوش در عواطف است، اینکه آنها چه اندازه مهماند و چگونه میتوانند در تشکیل هویت و روابط ما نقش داشته باشند. یونجه با وجود اینکه بهعنوان یک انسان باید از تمام حقوق انسانی برخوردار میبود اما برعکس همیشه قربانی جامعهی خود قرار میگرفت. قربانی همان اجتماعی که خودشان را انسانهای عاطفی میپنداشتند ولی با کسی که مشکلات عاطفی داشت به دید یک فرد بی احساس میدیدند.
رشد عاطفی یونجه هم نکتهی اصلی ماجراست که در طول داستان به وقوع میپیوندد. این رشد عاطفه و احساس در حقیقت در گرو روابط او شکل میگیرد، زمانیکه با گان آشنا شد. گان به او کمک کرد تا نقاط ضعف و قوت احساسات انسانها را درک کند، هرچند همیشه وانمود میکرد شخصی قوی است اما نبود. او به شدت احساسی و عمیق بود ولی اطرافیانش تنها چیزی را میدیدند که نشان میداد. یونجه اولین رابطهی دوستی خود در طول عمرش را با گان ایجاد کرد، با این وجود که نمیدانست رابطهاش چه معنی دارد اما او را میشناخت و در نظرش گان کسی نبود جز یک انسان خوب و بااحساس. همچنین رابطه او با لی دورا، شخصی که ملاقات با او مسبب تپش تند قلب یونجه بود.
سبک نگارندگی رمان بادام، ساده و عمیقاً احساسی و واضح است و بینش عمیق در ماهیت روابط و عواطف انسانی دارد. پیام اصلی آن از دیدگاه من امیدواری است؛ امید به التیام یافتن. اینکه یونجه بلاخره توانست روابط خود و دیگران را درک کند، اینکه توانست اسرار درونی خود را کشف نماید و اینکه ارتباط بین انسانها چقدر مهم هستند و احساسات از قدرتمندترین ابزارهای انسانهاست.
کتاب بادام در مورد احساسات عمیق انسانی است. اینکه ما نمیدانیم چه اندازه احساسات و عواطف ما ارزشمند و تأثیرگذار هستند. شاید گاهی همچون گان آرزو داشته باشیم که مانند یونجه باشیم اما نمیدانیم که احساسات باید وجود داشته باشد، آنها لازمه زندگی ما میباشد. بدون عواطف و احساسات نمیتوان آنچنانکه باید زندگی کرد. در این کتاب، بیشتر دوستی دو هیولا دلچسپ است، اینکه دوستیهای خالص و صادقانه میتوانند ما را از لاکمان بیرون کنند، همانگونه که بادام های یونجه را شکستند و همانگونه که حقیقت گان را برملا ساختند و نکتهی دیگر رویارویی یونجه با اطرافیانش بود که چگونه انسانهایی که از عواطف و احساسات برخوردار هستند تا چه حد از اصل و حقیقت خود دور شدهاند.
او حق داشت گیج شود، چون زندگیهای امروزیمان به طرز عجیبی گیجکننده است. به سؤالات او حتی مادرش هم در صورت موجودیت نمیتوانست جواب بدهد، همانگونه که به بسیاری از پرسشهای او در زمانش هم جواب داده نشده بود. برای شخصی چون یونجه درک ما انسانهایی که بهشدت زندگیمان را پیچیده ساختهایم باید هم مشکل باشد.
با مطالعهی این کتاب به اهمیت بسیاری از موارد پی میبریم که قبلاً برایمان بیاهمیت مینمودند، به داشتن روابط و اهمیت آن، به اینکه نباید احساساتمان را مبهم نشان دهیم. درست است که ما بهمنزلهی یک موجود عاطفی، قابلیت درک احساسات یکدیگر را داریم؛ اما چه خوب است که آنها را همانطور که هستند ابراز کنیم و معانی آنها را برای افرادی مثل یونجه پیچیده نسازیم.
میشود از لابهلای این کتاب، به امید لازمهی زندگی هر شخص نیز پرداخت. این کار بسیار ساده خواهد بود که در روزهای قشنگ زندگیمان امیدوار باشیم؛ اما ممکن است روزهای دشوار هم در پیش داشته باشیم؛ روزهایی که احساس تنهایی میکنیم و آن زمان است که امید یک ضرورت مهم تلقی میگردد مانند یونجه که همه چیز کاملاً از هم پاشید حتی پیچیدهتر از قبل ولی باز هم ظاهراً مشکلاتی بهوجود آمد که توانست همهی موارد را از ریشه تغییر دهد. موضوع اخیر اینکه شاید بعد از خواندن این کتاب به فکر بیفتیم که مغز مکان اصلی احساسات ما است یا نه؟! مغز محل اصلی پردازش، ایجاد و مدیریت احساسات انسان است و قلب تحت تأثیر این احساسات و عواطف ارزشمند قرار میگیرد. پس میتوان گفت که مغز هرقدر که قدرتمند و پیچیده باشد، قلب باز هم میتواند بر مغز چیره شود.



