
سال نو واقعی؛ وقتی یک دختر هنوز رویا دارد
مطهره، نویسندهی این یادداشت، یکی از دهها دختریست که در گروه کتابخوانی نهاد «دانشلند» از هشت ماه بدینسو سرگرم مطالعه و خودآموزی است. دانشلند، نهادی که جشنواره کتابخوانی دورهای دارد و در آن دختران افغانستانی کتابها را از زاویههای مختلف بررسی کرده، نقد، نظر و تحلیلهای خود را پیرامون آن مینویسند.
به سمت خانهی کاکایم میروم. سال جدید، لباس جدید، روزهای جدید، ولی سرد، خالی، بیذوق و تکراری. انگار هیچ فرق خاصی با روزهای معمولی ندارد؛ حداقل احساس نمیکنم روزهای جدیدی از سال جدید باشد.
تنها فرقش این است که رقمها تغییر کرده و ۱۴۰۴ تبدیل به ۱۴۰۵ شده است. من که فرقی نمیبینم. شما میبینید یا حس میکنید؟ اگر بله، برایم بنویسید؛ دوست دارم بدانم در این روزهای سوت و کور چه چیزی شما دختران این سرزمین نفرینشده را خوشحال میکند. من را که چیزی جز آزادی خرسند نمیکند و نخواهد کرد.
اصلاً آزادی چیست؟ تا حالا تجربه کردید؟ گیسوان باز در دل باد؟ یا خندههای بلند در کوچه و بازارها؟ آزادی بیان و آزادی پوشش؟ نمیدانم، هنوز تجربه نکردهام. حدس بزنید، پنج سال از چه گذشت. ۱۴۰۰ سال سیاه همهی دختران این سرزمین نفرینشده، پنج سال مثل باد گذشت ولی اثری در دلمان جا گذاشت و ما بزرگ شدیم. مثل باز و بسته کردن چشمهایم میماند، ولی خیلی زیاد بود. وگرنه حالا من سال دوم دانشگاه بودم. هه! تصورش هم قشنگ بود. من که عشقم هنر و ستارهشناسی بود. حالا من کجا، هنر کجا و ستارهشناسی کجا.
من همینجا، همین حالا که این متن را مینویسم، در چهار دیواری خانهی تاریک، سوت و کور و بیمعنی قرار دارم. فقط وسیلهای به اسم گوشی همراه در دستم هست که تقریباً همهچیزم شده: درسم، کارم، کتابم، همراهم، حتی تنها امیدم به آینده. من احساس عقبماندگی دارم. درست است که نقاشی میکنم، میخوانم، مینویسم، میسرایم، ولی عقب ام. من از جهان عقب ام. دنیایی که کارشان را رباتها هر روز آسانتر میکنند و انرژیشان را برای پیشرفت شخصی خودشان میگذارند؛ من در این دنیای فانی چه کار میکنم؟ اصلاً من کجای جهانم؟ یا فکر کنم من در این جهان جای ندارم. شما بگویید؛ آیا جایگاهی در این جهان دارم؟ اگر بله، نشانم دهید کجای این جهان سهم دختران افغانستانی است.
احساس نامرئی بودن دارم. در خاکی که بهدنیا آمدم و به قول معروف وطنم هست، ولی اینجا وطنم نیست و نبوده. هر جایی که من آزادی بیان و استقلال داشته باشم وطنم هست. و یک روز از اینجا میروم، بدون هیچ قدردانی، و دور میریزم هر چیزی را که به اسم نجابت و زنانگی به خوردمان دادهاند. ولی حتی بهعنوان یک انسان کامل شناخته نمیشوم، جز یک برده، در جایی که برای بیرون رفتن باید پارچهای روی سر و صورتم بکشم، در جایی که اگر بخواهم تا شهر بروم باید یک مرد در کنارم باشد. پس چرا اصلاً من زندهام؟ مگر همین مردها از وجود همین زنها نیستند؟ پس چرا طوری رفتار میکنند که ما اصلاً وجود نداریم. حتی کلمات یاری نمیکنند تا احساساتم را کامل بیان کنم.
و من که آرزو میکردم ای کاش جای دیگری جز خاورمیانه به دنیا آمده بودم.
به سمت خانهی کاکایم میرفتم. یک سال جدید تکراری دیگر. چرا این سال را به هیچکس تبریک نگفتم و آرزوی خوشبختی نکردم؟ گفتند سال جدیدت تبریک. گفتم ممنونم، همچنین. ولی داشتم دروغ میگفتم، رویم را سیاه میکردم با دستان خودم. برای خودم و اطرافیانم فحش نثار میکردم. کدام سال جدید و کدام آرزو؟ کدام امید؟ فقط به خاطر عدد ۱۴۰۴ که به ۱۴۰۵ تبدیل شده، دلیل نمیشود من برای همه مبدل شدن یک عدد را تبریک بگویم. در ضمن اینکه یک سال از عمرمان باز هم بیهوده رفت، به اضافهی چهار سال دیگر، این را تبریک بگویم؟ نمیدانم، خیلی احمقانه است تبریک گفتنش.
جنگ من در ذهنم ادامه داشت تا سه دختر خانم جوانی حواسم را به خودشان جلب کردند. گفتند؛ ببخشید؟ گفتم جانم، بفرمایید. پرسیدند که مدرسهای در این نزدیکیها هست؟ طوری بهنظر میرسید که از راه دور آمده باشند. منی که بغض کرده بودم و جلوی بغضم را گرفتم، و قورتش دادم. البته چهار سال است که قورتش میدهم، با این سال جدید احمقانه پنج سال میشود. گلویم ورم کرد از بغض. ای بابا، دیگر عادی شده است. دختر خانمها بهدنبال مدرسهای علمی مذهبی میگشتند. گفتم جایی هم شاید باشد که بعضی از مضمونهای مکتب را تدریس کند. چشمهایشان برق زد و لبخند زدند. سپس گفتند واقعاً؟ گفتم بله، جستوجو کنید، من دقیقاً نمیفهمم. خیلی تشکر کردند و رفتند.
با برق چشمهای آنان من نیز ذوق کردم و برای چند لحظه سال جدید را حس کردم. حسی خیلی قشنگ بود. کلمهها برای توصیفش ضعیفاند. شاید همان چیزی که من دنبالش هستم همان بوده. شاید طعم آزادی همان باشد. چه میدانم. کاش میدانستم.
ولی این برق چشمها چه جادویی کردند. یادم آمد که من در طول این پنج سال بیشتر از ۳۰ جلد کتاب خواندم. با خودم در تنهایی در این چهار دیواری سوت و کور، انگلیسی یاد گرفتم و کامپیوتر آموختم. چقدر شجاع بودم، مثل بیشتر از ماها. دیدم دارم خدا را شکر میکنم چون من مؤسس دو تا کتابخانه بودم و شاهد برق چشمها و لبخندهای بیشتری هستم. و من با ذوق آنان بیشتر ذوق میکنم. انگار برایم بال دادند و گفتند پرواز کن تا دلت میخواهد. وقتی همسنوسالهایم خوشحال میشوند بهخاطر کتابها و من، همان لحظه برایم سال جدید میشود و عید هست. آرزو میکنم هر روزم عید باشد و شاهد لبخندهای بیشتری باشم.
با این حال، در این سرزمین ‘نفرینشده’، ما حیف بودیم، خیلی حیف…




