
همهچیز را نباید اخلاقی دید
دکتر عباس فراسو، محقق و تحلیلگر پالیسی
یادداشت: این متن توسط آقای فراسو در صفحه شخصی اش و با تمرکز بر جامعه افغانستانی ساکن استرالیا منتشر شده است. از آنجایی که مشکلات، محدودیتها و دشواریهای زندگی فردی و اجتماعی جوامع دیاسپورا در اکثر کشورهای غربی مشابه اند، رسانه بودا این متن را برای استفاده گسترده مخاطبان بازنشر میکند.
*****
دیروز در برنامهٔ رونمایی کتاب جاوید محمدی در خصوص اخلاق نیک در خانواده، سخنرانان زیادی صحبت کردند و تقریباً همهٔ بحثها، طبق معمول، حول اخلاق در خانواده و جامعه میچرخید. خوب موضوع بحث هم تاحدی همین بود در اصل خود موضوع مهم هم هست. من اما تلاش کردم نگاه متفاوتی را مطرح کنم؛ اینکه مشکلات خانوادههای مهاجر را نمیشود فقط با زبان اخلاق توضیح داد. من خوانش و چشم دید خود را مطرح کردم و خواستم فشرده آن را اینجا هم بنویسم.
در بحثهای مربوط به خانوادهها در جامعه ما مردم، معمولاً خیلی زود به اخلاق پناه برده میشود و من فکر کنم این خود یک مشکل است. بهمحض آنکه نشانهای از بحران دیده میشود، صحبت از «ضعف اخلاق»، «بیاخلاقی نسل جدید»، «از بین رفتن ارزشها» یا «فاصله گرفتن از دین» و غیره به میان میآید. غالبا هم نسخه های مذهبی و دینی در موعظه ها برای مردم پیچیده می شود. گویی همهچیز روشن است و فقط نیاز به موعظه و نصیحت دارد. اما پرسش اصلی این است که آیا واقعاً ریشهٔ این مشکلات اخلاقی است، یا ما با اخلاقیکردن مسایل اجتماعی، واقعیتهای پیچیدهٔ زندگی جامعه دیاسپورا یا مهاجر را سادهسازی میکنیم؟
یافتههای پژوهشی نشان میدهد که مشکلات جامعهٔ مهاجر در غرب بسیار پیچیدهتر از آن است که با اخلاق توضیح داده شود و یا صرفا با موعظه های مذهبی حل شوند. بحث بر سر بیاهمیت بودن اخلاق نیست؛ بحث بر سر این است که همهچیز را نمیتوان فقط از دریچهٔ اخلاق دید. اخلاق هم با آن تعریف مبهم و ایدیولوژی زده و دراز دامن که ما از آن داریم. وقتی مسایل اجتماعی را اخلاقیزده میکنیم، نهتنها به حل آنها کمک نمیکنیم، بلکه بحران را پنهانتر، عمیقتر و پرهزینهتر میسازیم.
واقعیت این است که خانوادههای مهاجر با فشارهای چندلایه روبهرو هستند. در سطح فردی، بسیاری از مردم با تروماهای جنگ، خشونت، مهاجرت اجباری، بلاتکلیفیهای طولانی ویزا و نگرانی همیشگی برای خانوادهای که در کشور مبدأ مانده است زندگی میکنند. این تجربهها فقط خاطره نیستند؛ در روان و زندگی روزمرهٔ افراد میمانند و خود را به شکل افسردگی، اضطراب، بیخوابی، خشم ناگهانی یا کنارهگیری اجتماعی نشان میدهند. در چنین شرایطی، نسبت دادن این واکنشها به ضعف اخلاق، نادیده گرفتن واقعیت زندگی مهاجران است.
در سطح خانواده نیز مهاجرت نظمهای آشنا را بههم میریزد. نقشها تغییر میکنند، فشار اقتصادی جدید بیشتر میشود، اقتدار سنتی تضعیف میگردد و پیوندهای عاطفی خانواده بهتدریج ممکن فرسوده شود. گفتوگو دشوارتر میگردد و تعارض میان والدین و فرزندان یا میان زن و شوهر افزایش مییابد. این تحولات بیش از آنکه نشانهٔ انحراف اخلاقی باشند، پیامد طبیعی جابهجایی اجتماعی و فرهنگیاند؛ بهویژه زمانی که بیسوادی، ناآگاهی فرهنگی و ناتوانی زبانی نیز به آن افزوده شود.
در زمینهٔ تربیت کودکان و نوجوانان، خانوادهها میان دو نظام ارزشی و تربیتی متفاوت قرار میگیرند. ناآشنایی با قوانین، مکتب و نظام حمایتی کشور میزبان، همراه با استرس شدید والدین و ترس از مداخلهٔ نهادها، سردرگمی ایجاد میکند. کودک و نوجوان نه کاملاً به اینجا تعلق دارد و نه به آنجا. افت تحصیلی، انزوا یا رفتارهای پرخطر، اغلب واکنش به همین فشارهاست، نه نشانهٔ خراب شدن اخلاق. شکاف نسلی در چنین شرایطی زودتر و عمیقتر شکل میگیرد و جوانان با بحران هویتی، معنایی، تحصیلی و شغلی روبهرو میشوند؛ بحرانی که با موعظههای اخلاقی حل نمیشود. از سوی والدین هم واقعا نمی دانند که چه حمایت های درست برای فرزندان شان در نظر بگیرند.
در سطح جنسیت و قدرت نیز تغییرات مهمی رخ میدهد. زنان در جامعهٔ میزبان آزادی، حمایت های حقوقی بیشتر، و امکان کار و نقش اجتماعی بیشتری پیدا میکنند و این تغییر برای برخی مردان سنتی بهصورت بحران هویت و احساس از دست رفتن کنترل تجربه میشود. اگر این وضعیت درست فهم نشود، میتواند به تنش خانوادگی یا حتی خشونت بینجامد. در میان زنان نیز گاهی فشارها و مشقتهای طرف مقابل بهدرستی درک نمیشود و توقعات غیرواقعی، افزون شدن خرافات و مراودات غیرضروری اجتماعی فشار بر خانواده را بیشتر میسازد. باز هم میبینیم که ریشهٔ این تنشها اجتماعی، فرهنگی و هویتی است، نه صرفاً اخلاقی.
افزون بر این، عواملی مانند تبعیض، بیکاری یا کار ناپایدار، فقر و ناامنی مسکن فشار مضاعفی بر خانوادههای مهاجر وارد میکند. این شرایط امکان انتخابهای سالم را محدود میسازد و خانواده را آسیبپذیر میکند. نادیده گرفتن این زمینهها و تمرکز صرف بر رفتار فردی، ممکن به ساده سازی آسیب زا بینجامد. درست است که برای اصلاح رفتارهای فرد توصیه ها خوب باید وجود داشته باشد، اما مشکلات اکثرا فراتر از خلق و خصلت های محض فردی است.
یکی از خطاهای رایج ما این است که وقتی با خشونت، خشم یا بحران خانوادگی روبهرو میشویم، بهجای فهم ریشهها، به قضاوت و سرزنش پناه میبریم. این از نگاه اخلاقی سرچشمه می گیرد. اخلاقیسازی مسایل اجتماعی معمولاً با قضاوت همراه است، نه با فهم. نتیجهٔ چنین نگاهی، شرم، سکوت و پنهانکاری است. خانوادهها بهجای کمک گرفتن، مشکل را پنهان میکنند تا آبروریزی نشود، و همین پنهانکاری بحران را عمیقتر میکند. بقیه اعضای جامعه هم به غلط نسبت به همدیگر نگاه اخلاقی و قضاوتی دارند.
درک درست این وضعیت ما را به راهحلهای متفاوت میرساند. عادیسازی کمک گرفتن، شکستن تابوی صحبت دربارهٔ سلامت روان و خانواده، و جایگزینکردن گفتوگو بهجای پنهانکاری، مراجعه به مشاوران متخصص خانواده قدمهای اساسیاند. خانوادهها به آموزش مهارتهای ارتباطی، حل تعارض و والدگری در شرایط مهاجرت نیاز دارند. اقتدار در خانواده باید بازتعریف شود؛ اقتدار نه بهمعنای ترس و کنترل، بلکه بهمعنای ایجاد امنیت، جهت و حمایت تعریف شود. استقلال و آزادی برای فرزندان بسیار مهم است و بدون آن نمی توانند تجربه حاصل کنند و پخته شوند.
در این میان، نقش نهادها و انجمنهای اجتماعی بسیار مهم است. اگر این نهادها قرار است واقعاً مؤثر باشند، باید تمرکز خود را بر ارائهٔ خدمات واقعی بگذارند: آگاهیدهی دربارهٔ مشکلات، ایجاد فضاهای امن و غیرقضاوتی، تسهیل دسترسی خانوادهها به خدمات تخصصی و ایفای نقش واسطهٔ فرهنگی میان جامعه و نهادهای رسمی. بدون چنین زیرساختهایی، انتظار حل بحرانهای اجتماعی صرفاً از راه اخلاقگرایی، واقعبینانه نیست.
با اینحال، در عمل میبینیم که بسیاری از نهادهای ما بیش از حد درگیر مناسک اجتماعی، تجلیلهای بیرویه از نمادهای فرهنگی و ایدلوژیک اند. کارهای فرهنگی خوب است اما طوری که معنا و معیار داشته باشد. اما نهادهای اجتماعی که اساس خدماتی اند نباید از این کارها بکنند. این رویکرد باعث میشود بهجای ارائهٔ خدمات و بستههای حمایتی، نهادها وارد رقابتهای فرهنگی شوند و گاهی درگیر شهرتهای فردی یا اهداف سیاسی گردند؛ مسیری که نه به نفع خانوادههاست و نه به حل مشکلات واقعی جامعه کمک میکند—در حالی که تحت این عنوان ها فند دریافت می کنند.
لازم است به هنجارها و رسم و ورواج اجتماعی و فرهنگ و نقش مناسک هم اشاره کرد. رسم و رواج های فرهنگی ما شکل مناسک و آیینی را بخود گرفته است. طوری که بسیار وقت گیر، دست و پاگیر، غیرعقلانی و غیرضروری شده اند. تبدیل به مزاحمت های گسترده اجتماعی شده اند که برای نسل جدید تا حد زیاد غیرقابل فهم اند. مناسک در حد معقول ممکن حس تعلق ایجاد کنند و اضطراب جمعی را کاهش دهند. اما زمانی مسالهساز میشوند که تبدیل به روش ها، رویه ها و راه و رسم پرهزینه و مزاحم اجتماعی می شوند. جای برای قضاوت های پیوسته اخلاقی، ایجاد توقعات متقابل سنگین و غیر عقلانی، و افسون زدگی بی رویه بدل شوند. مصروفیت های پرهزینه و شبانه روزی مردم و خانواده ها در مناسک مذهبی-دینی، فرهنگی و خانوادگی در حد افراط رسیده است و سبب شده که آدم ها کمتر وقت برای کودکان و خانواده های شان داشته باشند. مناسک محوری و مناسک زدگی افراطی خود یک مشکل است. نگاه کنید به تعداد ختمها، فاتحهها، عروسیها، نامزدیها و مجلسهای مذهبی با شکل و اندازههای بزرگ و اکثرا غیرضروری در یک هفته و یک ماه. این ها آنقدر زیاد اند که بسیاری از مردم فرصت نمیکنند به خودشان و خانوادهشان برسند.
در این میان، لازم است یک نکتهٔ اساسی را نیز در خصوص برداشت ها در مورد «مشکل» یا «بحران» در خانواده نیز روشن کنیم: هر تفاوتی در میان اعضای یک خانواده نشانهٔ مشکل نیست. به مردم باید آگاهی داده شود که هر تفاوتی مشکل نیست. نگاه ما به مشکل باید عوض شود. بسیاری از چیزهایی که امروز باعث نگرانی برخی میشود، بخشی طبیعی از زندگی در جامعهٔ جدید است. آزادی جوانان، تفاوت در باورهای مذهبی و فرهنگی، شیوههای متفاوت فکر کردن و حتی فاصله گرفتن از برخی سنتها و باورها، در ذات خود مشکل یا بحران نیستند. این تفاوتها بازتاب تجربههای گوناگون انسانیاند و بخشی از مسیر رشد و شکلگیری هویت افراد بهشمار میروند. تنش زمانی شکل میگیرد که این تفاوتها با بیاعتمادی، ترس، تحمیل افکار و ارزش ها، یا قضاوت اخلاقی مواجه شوند.
گاهی والدین و فرزندان بر سر همین تفاوتها وارد تنش میشوند و کار خشونت و پولیس می انجامد، در حالیکه خانواده الزاماً محل همفکری در همهچیز نیست. خانواده بیش از هر چیز بر پایهٔ رابطه، احترام، پیوند عاطفی و وفاداری اخلاقی استوار است، نه بر بنیاد تفتیش عقاید یا همسویی ایدئولوژیک. به همین دلیل، خانوادهٔ سالم خانوادهای نیست که هیچ مشکلی نداشته باشد. بلکه خانوادهٔ سالم جایی است که تفاوت به بحران بدل نمی شود و بحران به خشونت تبدیل نمیشود، بلکه به گفتوگو و کمک گرفتن میانجامد؛ جایی که امنیت روانی وجود دارد، زنان و کودکان دیده میشوند و مورد احتراماند، و اگر مشکلی پیش آمد، کمک گرفتن از نهادهای تخصصی ننگ محسوب نمیشود. اگر این تصویر از خانواده را بپذیریم، شاید بتوانیم بهجای سرزنش های اخلاقی، بهسوی فهم و یافتن راهحل های بهتر و کارآمدتر حرکت کنیم. در کنار این ها، بسیار مهم است که هیچ کسی خانواده خود را مجبور نسازد که برای جمع یا مطابق انتظارات و مناسبات و معیارهای جمعی زندگی کند و در چارچوب معیارهای فرهنگی غیرضروری خود را عیار بسازد.




