از هر چشمی بیناتر؛ نگاهی به کتاب «داستان زندگی من»

نویسنده: زهره حسین‌زاده

شاهکار هلن کلر، ترکیبی از سبک اتوبیوگرافی و نثر ادبی است که رسالت اصلی آن الهام‌بخشی می‌باشد. هلن کلر با دقت و ظرافتی مافوق تصور، درباره احساسات، طبیعت، صداها و بوها می‌نویسد؛ چنان‌که مخاطب با خواندن این کتاب به حس بینایی خود مشکوک می‌شود. به‌راستی کدام‌یک نابینای واقعی است؛ نویسنده یا مخاطب؟

این کتاب دارای سه بخش است. بخش نخست، به قلم هلن کلر، از زندگی، تجربه‌ها و شیوه ارتباط برقرار کردن او با پیرامونش سخن می‌گوید.

قسمت دوم، نامه‌های او را در بر می‌گیرد که به‌گونه‌ای غیرمستقیم، روند تکامل ادبیات و شیوه نگارش هلن کلر را نشان می‌دهد. و بخش سوم نیز شامل تجربه‌ها و نامه‌های آموزگار توانای او، میس سالیوان، است؛ کسی‌که از روند آموزش و پرورش هلن، از دشواری‌های مسیر گرفته تا لذت دست یافتن به کامیابی، سخن می‌گوید.

خواننده، در آغاز کتاب دچار ابهام و سردرگمی می‌شود و نابینایی کامل خالق این اثر می‌تواند غیرقابل‌قبول به نظر برسد. چگونه ممکن است یک نابینا با دستانش غروب دل‌انگیز آفتاب را ببیند؟ چگونه می‌تواند با هجی کردن واژه‌ها، پلی به قلب اطبش بزند؟

هم‌چنان، این اثر را می‌توان الهام‌بخش و انگیزشی دانست؛ زیرا نمادی از مقاومت و شجاعت در برابر آموختن و تجربه کردن هر دانش تازه است. هلن کلر در جای‌جای کتاب، چنان از نثر ادبی بهره می‌گیرد که می‌توان او را یک شاعر نیز خطاب کرد.

جملات او گاه بسیار ساده‌اند؛ اما ریشه‌هایی عمیق در قلب و روح نویسنده دارند، و گاه آن‌چنان سنگین و پرمفهوم می‌شوند که درک آن‌ها برای نوجوانان اندکی دشوار به نظر می‌رسد.

نامه‌های کلر، سیر تکامل و رشد ادبی او را به‌خوبی نشان می‌دهد و این حقیقت را به مخاطب یادآوری می‌کند که هیچ‌کس از ابتدا کامل نبوده است. نامه‌های نخستین، کوتاه، ساده و تا حدی کودکانه‌اند؛ چرا که کودکان نیز مفهوم‌های خود را مختصر و بریده‌بریده بیان می‌کنند. اما در نامه‌های پایانی، نوشتار ادبی، استعاره‌ها و ترکیب‌های خاص، به شکلی حرفه‌ای و ته به تحریر درآمده‌اند.

در مسیر سفر به تجربه‌های هلن، غرق در تحسین او بودم؛ اما جای خالی برخی احساسات، مانند حسرت و ناامیدی، به‌روشنی احساس می‌شد. او نیز مانند هر انسان دیگری بود؛ پس چگونه هیچ‌گاه به هم‌بازیانش رشک نورزیده است؟ کاش لحظه‌هایی را می‌دیدم که آرزو می‌کرد می‌توانست ببیند یا بشنود؛ یا زمان‌هایی که دل‌سرد می‌شد و بار ناامیدی را بر دوش خود می‌کشید.

هم‌چنان، کلر یک مدافع حقوق و فعال اجتماعی نیز بود؛ اما در کتاب اشاره چندانی به این جایگاه او نشده است. این‌که در آن زمان جایگاه زنان چگونه بوده و جامعه با چه نابرابری‌هایی روبه‌رو بوده، از موضوعاتی است که کمتر به آن پرداخته شده است.

در باب میس سالیوان باید گفت، اگر تجربه‌ها و روایت‌های او نبود، ما از دشواری‌ها و مسیر سخت آموزش و تکامل هلن بی‌بهره می‌ماندیم. بدون اغراق، می‌توان گفت که مکمل هلن کلر، معلم مقتدرش بود؛ زنی که با آگاهی کامل و سرسختی، بدون دل‌سوزیِ مخرب، به پرورش او پرداخت. اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، این میس سالیوان بود که معدن توانایی‌ها و استعدادهای هلن را که استخراج و پرورش داد.

بخش پایانی کتاب و تجربه‌های میس سالیوان، بی‌نهایت امیدبخش است. او به ساده‌ترین شکل ممکن نشان می‌دهد که چگونه می‌توان ناممکن را ممکن ساخت. شاید در آغاز، او را معلمی مقتدر و خنثی بیابیم؛ اما در حقیقت درمی‌یابیم که با عشق، صبوری و فروتنی به آموزش هلن پرداخته است.

جدا از ارزش‌ها و نکات برجسته کتاب، جای خالی پرداختن به شرایط آن زمان، به‌ویژه وضعیت کودکان دارای محدودیت‌هایی چون هلن کلر، احساس می‌شود. هرچند به‌گونه‌ای گذرا اشاره می‌شود که آنان دارای مکتب بوده‌اند؛ اما اگر نویسنده به جزئیات بیش‌تری در این زمینه می‌پرداخت، کتاب غنای بیش‌تری می‌یافت.

هم‌چنان، در کنار مسیر آموزشی هلن، پرسش‌های دیگری نیز در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد؛ از آرزوها و ناامیدی‌های او گرفته تا نگاهش به زندگی و بقای انسان. نظر او درباره تشکیل خانواده چه بوده است؟ سرگذشت میس سالیوان به کجا انجامید؟ این‌ها موضوعاتی‌اند که جای پرداخت بیش‌تری داشتند.

اما در پایان، به قدرت اراده و قلم هلن کلر ایمان می‌آورم؛ و به دستان نیرومندش که شاید چون چشم‌ها نمی‌درخشیدند؛ اما از هر چشمی می‌دیدند.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button