
پنج سال پس از ۱۵ آگست؛ چه بر سر رؤیاهای یک نسل آمد؟
نویسنده: کوثر عالمی
فکر میکنم بعضی تاریخها را نمیشود از تقویم خواند. باید آنها را از روی زندگی آدمها خواند.
پانزدهم آگست یکی از همان تاریخهاست. شاید اگر فقط به تقویم نگاه کنیم، یک روز معمولی در ماه آگست باشد؛ اما اگر به زندگی مردم افغانستان نگاه کنیم، میبینیم که خیلی چیزها از همان روز به بعد دیگر شکل قبلیشان را نداشتند. گاهی به این فکر میکنم که ما قبل از پانزدهم آگست چقدر درباره «فردا» راحت حرف میزدیم. نه اینکه زندگی برای همه خوب و آسان بود؛ اصلاً نبود. افغانستان پیش از آن روز هم جنگ دیده بود، فقر دیده بود، مهاجرت دیده بود، ناامنی و از دست دادن را تجربه کرده بود. خیلی از خانوادهها سالها با ترس زندگی کرده بودند. خیلیها عزیز از دست داده بودند. خیلیها خانه عوض کرده بودند و خیلیها از کودکی با صدای انفجار و خبرهای بد بزرگ شده بودند. اما با همهی اینها، یک چیزی بود که هنوز وجود داشت: تصور اینکه زندگی میتواند جلو برود.
یک دختر میتوانست به این فکر کند که سال آینده وارد دانشگاه میشود. یک پسر میتوانست برای پیدا کردن کار برنامه بریزد. خانوادهای میتوانست برای خانه، سفر، تحصیل بچهها یا حتی یک زندگی کمی بهتر نقشه داشته باشد. پانزدهم آگست فقط این برنامهها را خراب نکرد؛ بلکه برای خیلیها خود معنای «برنامه داشتن» را تغییر داد.
و شاید این قسمت کمتر دیده میشود. ما معمولاً وقتی از آن روز حرف میزنیم، از کابل میگوییم، از فرودگاه، از کسانی که رفتند، از تصاویری که همه دیدهایم. اما زندگی افغانستان فقط در آن تصاویر اتفاق نیفتاد. همان روزها، در خانههای زیادی، آدمهایی نشسته بودند که نمیدانستند فردایشان چه خواهد شد. کسی نمیدانست کارش باقی میماند یا نه. کسی نمیدانست بچههایش میتوانند به همان مکتب قبلی بروند یا نه. کسی نمیدانست باید بماند یا راهی برای رفتن پیدا کند. و بعضیها شاید هنوز هم جواب این سوالها را پیدا نکردهاند.
پنج سال گذشته و افغانستان برای خیلیها تبدیل شده به کشوری که در آن باید بیشتر از قبل با «نامعلوم بودن» زندگی کرد. در پنج سال گذشته، اقتصاد ضعیف، بیکاری، فقر و کاهش فرصتهای کاری، زندگی بسیاری از خانوادهها را سختتر کرده است. بحران انسانی افغانستان هم هنوز تمام نشده و محدودیتهای گسترده، مشکلات اقتصادی و نیازهای انسانی روی هم افتادهاند. و در میان همهی اینها، دختران شاید واضحتر از هرکس دیگری معنای «تغییر» را تجربه کردهاند.
برای یک دختر، پانزدهم آگست فقط تغییر حکومت نبود میتوانست تغییر مسیر زندگی باشد. دختری که قرار بود سال بعد وارد صنف بالاتر شود، ناگهان دیگر صنف بعدی نداشت. بعد دانشگاه از او گرفته شد. بعد بسیاری از فرصتهای کاری و اجتماعی محدودتر شد. و این فقط درباره درس و کار نیست. وقتی راههای حضور یک انسان در جامعه کم میشود، کمکم خود تصور او از آینده هم کوچکتر میشود. اینکه امروز دختران افغانستان هنوز از آموزش متوسطه محروماند و زنان و دختران با محدودیتهای گسترده در آموزش، کار و حضور در فضای عمومی روبهرو هستند، دیگر یک اتفاق موقت نیست؛ تبدیل به بخشی از زندگی روزمرهی یک نسل شده است. و شاید همین «عادی شدن» از خود محدودیت ترسناکتر باشد.
اما مسئله فقط دختران نیست. پانزدهم آگست برای پسرانی هم که آیندهی کاریشان نامعلوم شد، برای پدرانی که مسئولیت یک خانواده را با درآمد کمتر به دوش کشیدند، برای مادرانی که نگرانیشان را پشت سکوت پنهان کردند، برای خانوادههایی که یکییکی اعضایشان از کشور رفتند و برای جوانانی که میان ماندن و رفتن گیر کردند، معنای خودش را داشت. حتی برای کسانی که هیچکدام از اینها را تجربه نکردند هم چیزی تغییر کرد. شاید نگاهشان به آینده. شاید اعتمادشان به اینکه فردا قابل پیشبینی است. شاید همان احساس سادهای که آدم فکر میکند اگر امروز تصمیمی بگیرد، پنج سال بعد هم احتمالا هنوز میتواند مسیرش را ادامه دهد.
پانزدهم آگست به ما نشان داد که گاهی یک کشور فقط با تغییر حکومت تغییر نمیکند؛ آدمهایش هم مجبور میشوند خودشان را با آن تغییر دوباره تعریف کنند. بعضیها رفتند و در جای دیگری از نو شروع کردند. بعضیها ماندند و سعی کردند همینجا از نو شروع کنند. بعضیها درس خواندن را از طریق اینترنت ادامه دادند. بعضیها مهارتی یاد گرفتند که شاید هیچوقت فکر نمیکردند به آن نیاز داشته باشند. بعضیها کارهای کوچکتری شروع کردند. بعضیها فقط تلاش کردند خانوادهشان را سر پا نگه دارند. و شاید همهی اینها شکلهای مختلف یک چیز باشد: تلاش برای اینکه زندگی کاملاً متوقف نشود.
شاید برای همین است که پانزدهم آگست برای من فقط تاریخ یک دگرگونی نیست. و وقتی آرزوهای یک نسل، یکییکی مجبور شوند کوچک شوند، آن دگرگونی دیگر فقط سیاسی نیست. و شاید هنوز زود باشد که بفهمیم پانزدهم آگست دقیقاً چه چیزی را از افغانستان گرفت؛ چون بعضی چیزها را آدم تازه سالها بعد میفهمد که از دست داده است.




