از سماع مولانا تا رقص هزارگی؛ چرا از شادی انسان هراس داریم؟

نویسنده: هادی میران

در روزهای پسین، اجرای یک پرده رقص محلی هزارگی، خوراک دهن‌های کسانی در فضای مجازی شده است که در زندگی خصوصی و اجتماعی خود منبع تبلیغ و ترویج شر مطلق اند. این جماعت که در فقدان ظرفیت درک خدای هستی و فرورفته در فقر مطلق جسارت مستی نفس می‌کشند، طول و عرض جهان هستی را در چهار دیوار اتاق زندگی شان خلاصه می‌کنند و از همان چهاردیواری کوچک بر تماشای جلوه‌های هستی حکم حلال و حرام صادر می‌کنند.

این‌ها نمی‌دانند که رقص، زبان رازآلود هستی است. آن لحظه‌ی شگفتی که احساس آدمی از مرز واژه‌ها عبور می‌کند، جریان سیال عواطف در پیکر حرکت جان می‌گیرند و انسان، به‌جای سخن‌گفتن از هستی، خود به رقص هستی بدل می‌شود. از همین رو، رقص پیش از آن‌که هنر بدن باشد، هنر آشکارشدن روح در تن است و پیش از آن‌که حرکتی موزون در فضای موسیقی باشد، تپش پنهانی است که در ژرفای آفرینش جریان دارد.

این‌ها نمی‌دانند که جهان از آغاز، رقصی بی‌پایان بوده است. رقص سیاره‌ها در مدارهای خویش، رقص نور بر چهره‌ی آب، رقص شاخه‌ها در آغوش باد، رقص موج‌ها در ساحل و رقص گلبرگ‌ها در نسیم صبحگاهی جلوه‌های پر رمز و راز هستی اند. هستی هرگز در سکون مطلق معنا نیافته است. زندگی در حرکت پدیدار می‌شود، در تغییر شکوفا می‌گردد و در هماهنگی اجزای خود زیبایی می‌آفریند. انسان نیز، به‌عنوان بخشی از همین هستی زنده، هنگامی که می‌رقصد، قانون آفرینش در معرض تماشا می‌گذارد. او با زبان بدن، در آهنگ پر شور و طرب جهان مشارکت می‌ورزد و آنچه را که در درونش می‌گذرد، به جلوه‌ای دیدنی از زیبایی تبدیل می‌کند.

رقص، زبان روح و هنر تجلی احساسات و عواطف انسانی است. آنکه می‌رقصد، شادی، شور، عشق، اندوه، اشتیاق و رهایی را از زندان خاموش درون بیرون می‌آرد و در حرکات موزون پیکر به معنی تبدیل می‌کند. انسان همیشه برای بیان عمیق‌ترین تجربه‌های خود به کلمه نیاز نداشته است. گاهی یک قطره اشک، سخنی را می‌گوید که زبان از گفتنش عاجز است؛ گاهی سکوت از هزاران جمله رساتر می‌شود و گاهی دست‌هایی که در هوا می‌چرخند، گام‌هایی که بر زمین می‌نشینند و پیکری که با آهنگ موسیقی به حرکت درمی‌آید، حقیقتی را آشکار می‌کنند که در قالب هیچ عبارتی نمی‌گنجد.

انسان بخشی از آفرینش است و عواطف او نیز از واقعیت زنده‌ی وجودش سرچشمه می‌گیرند، پس تجلی این عواطف در رقص را نمی‌توان جدا از شکوه و منزلت هستی فهمید. رقص، در این معنا، جلوه‌ای از همان نیروی زندگی است که در انسان به احساس و هیجان تبدیل می‌شود، در احساس و هیجان به حرکت درمی‌آید و در حرکت، صورتی از زیبایی می‌آفریند؛  که می‌توان آن را جلوه‌ای از حضور خداوند در تار و پود طبیعت و هستی دانست.

از همین رو، رقص سماع، با چرخش پیوسته‌ی درویش و گشودگی دست‌هایش، از روشن‌ترین نمونه‌های پیوند حرکت و معنویت است. در سماع، چرخش صرفاً گردش جسم در فضا نیست بکله نمادی از رهایی از خودخواهی، گشودگی در برابر حقیقت و جست‌وجوی پیوند با جهانی بزرگ‌تر از خویشتن است. رقصنده در گردش خویش، از مرکز محدود فردیت فاصله می‌گیرد و خود را به آهنگ فراگیر هستی می‌سپارد. در سنت مولانا، موسیقی، سماع و حرکت  راه‌هایی برای بیان شوق روح و تجربه‌ی شور حضور است؛ درست همان تجربه‌ای که زبان عادی از بازگفتن تمام و کمال آن ناتوان است. در اینجا بدن نه دشمن روح، بلکه زبان آن است؛ نه مانع تعالی، بلکه وسیله‌ای برای آشکارشدن اشتیاق درونی انسان و مشارکت در آهنگ هستی است.

این پیوند میان رقص و معنویت تنها به سماع محدود نمی‌شود. در آیین‌های گوناگون جهان، رقص همواره راهی برای ستایش زندگی، بزرگداشت نیروهای آفریننده، پاسداشت پیوند جمعی و بیان احساس حضور در برابر امر مقدس بوده است.

رقص‌های آیینی در فرهنگ‌های گوناگون، از حرکت‌های نمادین و هماهنگ در مراسم معنوی گرفته تا رقص‌های جمعی در جشن‌های سنتی، نشان می‌دهند که انسان چگونه از حرکت بدن برای بیان تجربه‌هایی بهره می‌گیرد که فراتر از زندگی روزمره‌اند. در این آیین‌ها، گام‌ها تنها جابه‌جایی پاها نیستند؛ بلکه حامل خاطره، ایمان، امید، هویت و احساس پیوند با دیگر انسان‌ها و با جهان‌اند.

بدن به زبان نمادها سخن می‌گوید و حرکت اجزای بدن، به دعایی تبدیل می‌شود که نه از حنجره، بلکه از تمام وجود انسان برمی‌خیزد. چنین رقصی، هنگامی که از ژرفای احساس و اشتیاق معنوی سرچشمه می‌گیرد، خود صورتی از یک نیایش عمیق است؛ نیایشی که به‌جای آن‌که تنها درباره‌‌ی زندگی سخن بگوید، زندگی را در حرکت مجسم می‌کند.

خداوند هستی را نمی‌توان در حصار کلمات زندانی کرد. واژه‌ها هرقدر باشکوه و مقدس باشند، تنها راه‌هایی برای اشاره به راز هستی‌اند. هیچ زبانی نمی‌تواند تمام وسعت آفرینش را در خود جای دهد. خداوند در جهان، تنها موضوع سخن‌گفتن نیست؛ حضور او را می‌توان در شکفتن گل، در تابش نور، در زایش زندگی، در زیبایی چهره‌ها، در هماهنگی طبیعت و در توانایی شگفت انسان برای آفریدن معنا و زیبایی و در ارتباط ارگانیک انسان با تمام موجودات هستی جست‌وجو کرد.

اگر آفرینش را جلوه‌گاه حضور خداوند بدانیم، نمی‌توانیم بخشی از این آفرینش را از قلمرو زیبایی و معنویت بیرون برانیم. انسان با احساسات، عواطف، تخیل و توانایی هنری خود بخشی از همین جهان است و بنابراین، هنگامی که احساساتش را از راه رقص آشکار می‌کند، یکی از ظرفیت‌های آفرینش در وجود او به ظهور می‌رسد. رقص، از این منظر، نه ادعای مالکیت بر امر مقدس، بلکه مشارکت انسانی در زیبایی و در آهنگ هستی است.

از همین رو، کسانی که رقص را مخالف ارزش‌های دینی یا مغایر معنویت می‌دانند، نه خدا را می‌شناسند و نه از معنای معنویت چیزی می‌دانند. آنان کافران مطلق به خدای هستی اند که معنویت را در تولید و تکثیر خشونت جستجو می‌کنند. چگونه می‌توان از آفریننده‌ی زیبایی سخن گفت، اما جلوه‌ی زیبایی در حرکت انسان را انکار کرد؟ چگونه می‌توان شکوه طبیعت را ستود، اما هنگامی که انسان با تمام وجود خود به بیان شور زندگی و همراهی با آهنگ طبیعت می‌پردازد، تماشای آن را گناه پنداشت؟

من به عنوان یک دانش‌آموخته حوزه علوم دینی به صراحت می‌گویم که مخالفت با رقص، با فهمی فراخ از معنویت الهی سازگار نیست. زیرا معنویت ژرف، انسان را از تماشای زیبایی محروم نمی‌کند، بلکه به او می‌آموزد که در پس جلوه‌های گوناگون هستی، به راز پیوند و آفرینش بیندیشد.

کسی که از هر جلوه‌ی شادی و زیبایی هراس دارد و هر حرکت رهاشده‌ی انسان را نشانه‌ای از دوری از خدا می‌پندارد، جاهل مطلق است. دشمنی با زیبایی،  نشانه‌ی تقوا نیست. معنویت را باید در توانایی دیدن، دوست‌داشتن، درک‌کردن و ارج‌نهادن به شکوه زندگی جست‌وجو کرد. رقص، در نهایت، لحظه‌ای است که انسان از تماشاگر بودن فراتر می‌رود و خود به بخشی از آهنگ جهان هستی تبدیل می‌شود.

این مطلب، دیدگاه نویسنده‌ی آن است و رسانه بودا در این قسمت مسئولیتی ندارد.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button