هندسهٔ سکوت؛ روایتی از منطق در بند بخش نخست: طوفانی در قالب صدا

نویسنده: محمد سرور جعفری

وقتی سکوتی مرگبار همه‌جا را فرا می‌گیرد؛ وقتی از کوچه‌های سرد و غریب شهر به خانه برمی‌گردی و در چهره‌های ناآرام دختران و دلشوره‌ی مدام زنان می‌نگری؛ وقتی قفل‌های بزرگ و سنگین را بر در مکتب‌های دخترانه می‌بینی و نگاهت در چشم‌های نگران مادران گره می‌خورد، آینده بیش از هر زمان دیگری مبهم و تاریک می‌شود و بار وحشت، سکوت، غربت و دردی سنگین، دم‌به‌دم سنگین‌تر می‌گردد.

وقتی می‌فهمی چگونه دین به ابزاری در خدمت قدرت بدل شده، وقتی می‌بینی سیاست‌مداران جهان تمام ارزش‌های ادعایی‌شان را به معامله گذاشته‌اند، و خوب می‌دانی بستر‌های خشونت چه سناریوی هولناکی برای قوم و جغرافیای تو پرورانده‌اند، شوری سرکش در درونت فریاد می‌کشد. صدایی از اعماق وجودت این سکون، سکوت و بهت وحشت‌زده را می‌شکافد؛ طوفانی برپا می‌شود که می‌خواهد در قالب صدا برخیزد.

ترس از آنچه در بیرون همه‌جا را در بهت و بهت‌زدگی فرو برده بود، طبیعی و منطقی به نظر می‌رسید؛ اما ترسی به‌مراتب بزرگ‌تر در درونم زبانه می‌کشید که مرا بیش از هر چیز به چالش فرامی‌خواند: ترس از مرگ وجدان؛ ترس از خوگرفتن و بی‌تفاوت شدن در برابر محاکم صحرایی، در برابر ظلم، در برابر تجاوز، و در برابر تحریف دینی که کشتن انسان را آسان می‌ساخت و حق‌تلفی را آرمان بشر و مدینه‌ی فاضله جا می‌زد.

در هر مصاحبه، بیش از آن‌که در برابر آن اندیشه‌‌ای انحرافی بایستم، در برابر ترس‌های درون خود می‌ایستادم. بر خود مسلط می‌شدم، خویشتن را از بند هراس رها می‌کردم و دل به رؤیاها و خیال فردایی بهتر می‌سپردم. چرا که ادامه‌ی این سکوت، ترس را نهادینه می‌کرد؛ ظلم، تحریف دین و بی‌عدالتی را به عنوان سرنوشت و تقدیری محتوم بر ذهن نسل امروز و نسل‌های فردا چنان حک می‌ساخت که شاید ایستادن و قامت‌افراشتن در فردا را صدچندان پرهزینه‌تر می‌کرد.

در کنار این نبرد درونی، مدیریت ترس و نگرانی خانواده و دوستان و تلاش برای اطمینان‌بخشی از سلامت و امنیت شخصی‌ام، بار این مسئولیت را به‌مراتب سنگین‌تر می‌ساخت.

هنوز به‌یاد دارم؛ نخستین مواجهه درست از جایی آغاز شد که طرف مقابل، برای توجیه وضعیت موجود و سفیدنمایی، از ابتدایی‌ترین دانشِ سیاسی نیز بی‌بهره بود. در استودیوها و پای میزهای گرد، کسانی به عنوان مهمان می‌نشستند که حتی با ادبیاتِ اولیهٔ سیاست بیگانه‌بودند. برای همین، فهم مفاهیم سیال و شناور سیاسی، تحلیل عرصه‌ی روابط بین‌الملل و درک تأثیر فرآیندهای جهانی و منطقه‌ای بر تحولات کشور، برایشان انتزاعی، گنگ و ناافهم بود.

از آن پس، گام‌های استوارتر و بیشتری برداشتم؛ چرا که شکستن این سکوت مرگبار را وظیفه‌ی وجدانی و رسالت انسانی خود می‌دانستم.

اما وقتی به حوادث امنیتی پیاپی در غرب کابل رسیدیم، گویا تاریخ از حرکت ایستاد. بغض گلویم را می‌فشرد، اما دردم را فرو خوردم و محکم‌تر بر جای خویش ایستادم. هنوز چندی از فاجعه‌ی دردناک مکتب دخترانه‌ی سیدالشهدا و مرکز آموزشی موعود نگذشته بود و هنوز داغ شهادت جوانان هزاره تازه بود که با حادثه‌ی شنیع و دلخراش دیگری در مکتب «عبدالرحیم شهید» روبرو شدیم.

سراسیمه همراه با چند تن از جوانان، خود را به پشت درهای شفاخانه‌ی «محمدعلی جناح» رساندم تا اگر مجروحان نیازی به خون داشته باشند، خون بدهیم یا کمکی برای انتقال سریع و مداوایشان فراهم کنیم. اما شفاخانه در محاصره بود و به هیچ‌کس اجازه‌ی ورود داده نمی‌شد. بر شمار مردم نگران دم‌به‌دم افزوده می‌شد. در این میان، پدر شهیدی به زحمت توانسته بود خود را به صحن حیاط شفاخانه برساند، اما او را با توهین و تحقیر به بیرون راندند. وقتی به بیرون در رسید، در حالی که از عمق جان ناله و فریاد می‌کرد، سربازی با بی‌رحمی تمام، سیلی محکمی بر صورت آن پدر داغ‌دیده کوبید.

این صحنه، آتشی بود که بر جان و روان من ریخته شد. شب‌هنگام که در پخشِ زنده‌ی تلویزیون «نور» صحبت می‌کردم، دیگر نتوانستم این خشم و افروختگی مقدس را کنترل کنم. رو به دوربین گفتم: «من هرگز نمی‌توانم آن سربازی را ببخشم که بر صورت آن پدر داغدار سیلی زد!»

طرف بحث من در آن برنامه، «یاسین حبیب» (مشاور پیشین ریاست اجراییه) بود که به دفاع از وضعیت موجود برمی‌خاست. نتوانستم خاموش بمانم؛ در همان بحث زنده با تمام وجود فریاد زدم: «نه تو را فراموش می‌کنم و نه آن سرباز را می‌بخشم! شما را به دادگاه تاریخ و وجدان جمعی بشریت واگذار می‌کنم.»

شب‌های بعدی نیز روند طفره‌رفتن و انکار فاجعه‌ی نسل‌کشی ادامه یافت. در برنامه‌ای دیگر در تلویزیون «طلوع‌نیوز»، تلاش بر این بود تا با پیوند زدن این جنایات هدفمند به دیگر درگیری‌ها در گوشه‌وکنار کشور، ماهیت کشتارها را لوث کنند و از صورت‌مسئله‌ی نسل‌کشی هزاره‌ها بگریزند. در آن بحث، نمایندگان رسمی گروه حاکم، عمق فاجعه را کوچک و بی‌اهمیت جلوه داده و مدعی شدند که مسئله چندان بزرگ نیست!

در آن لحظه دیگر از خود بی‌خود شدم و تاب تحمل این انکار وقاحت‌بار را نیاوردم. برآشفته رو به آنان گفتم: «آیا همین که ده‌ها انسان بی‌گناه در موترهای لینی و مسافربری به خاک و خون کشیده می‌شوند، قابل توجه نیست؟! آیا سلاخی شدن مردم در مسجدها و مکتب‌ها اندک است؟ و مهم‌تر از همه: یا خودتان دست به این کشتارها می‌زنید و وجود گروه‌های ناامن‌کننده را بهانه‌ای برای انکار ساخته‌اید، یا این‌که اصولاً این مردم را “انسان” به حساب نمی‌آورید.»

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنان بخوانید:
Close
Back to top button