خشونت؛ ابزار قدرت یا محصول مذهب؟

خشونت؛ ابزار قدرت یا محصول مذهب؟

پرسش از این‌که خشونت زاده‌ی مذهب است یا سیاست، در نگاه نخست ساده به‌نظر می‌رسد، اما وقتی آن را در بستر تاریخ، ساختارهای قدرت، روایت‌سازی ایدئولوژیک و مناسبات سلطه بررسی کنیم، پیچیدگی آن آشکار می‌شود. این پرسش اغلب نه برای فهم ریشه‌های واقعی خشونت، بلکه برای نسبت‌دادن آن به «دیگری» مطرح می‌شود؛ دیگری‌ که مذهبی، قومی، نژادی یا عقب‌مانده تصویر می‌شود. نسبت دادن خشونت به مذهب یا سیاست، بیشتر نوعی کنترل روایت است تا کشف حقیقت. در جهان مدرن، معمولاً دین به‌عنوان حوزه‌ای غیرعقلانی و مستعد خشونت تلقی می‌شود و سکولاریسم حامل عقلانیت، صلح و پیشرفت معرفی می‌گردد. تاریخ و تجربه‌ی زیسته، این دوگانه‌سازی را تأیید نمی‌کند. جنبش‌های عدالت‌خواهانه، ضدخشونت و دفاع از حقوق بشر بارها از دل سنت‌های دینی برخاسته‌اند، در حالی که بزرگ‌ترین خشونت‌های قرن بیستم از جنگ‌های جهانی و بمباران اتمی گرفته تا نسل‌کشی‌ها، توسط دولت‌های سکولار، مدرن و خود را متمدن معرفی‌کننده، اعمال شده‌اند. این تجربه‌ها نشان می‌دهد خشونت پیش از ایمان، ریشه در ساختارهای قدرت و برتری‌طلبی دارد.

با این‌حال، خشونت همواره ریشه‌های متعدد دارد. نفرت قومی، برتری نژادی، سلسله‌مراتب جنسیتی، بحران‌های اقتصادی و اجتماعی از جمله عواملی‌اند که می‌توانند خشونت تولید کنند. نسل‌کشی رواندا نمونه‌ای روشن است؛ خشونتی که از تضادهای قومی میان هوتو و توتسی، سیاست‌های استعماری و تحریک سیاسی نشأت گرفت نه از باورهای مذهبی. خشونت جنسیتی نیز اغلب از نظام‌های مردسالار که به برتری ذاتی مردان بر زنان باور دارند، برمی‌خیزد و گاه با زبان دین، سنت یا قانون توجیه می‌شود. رابطه خشونت و قدرت نیز همیشه یک‌سویه نیست. در بسیاری موارد، خشونت خود ابزاری برای کسب، تثبیت و حفظ قدرت می‌شود. گروه‌ها و حکومت‌ها از خشونت برای دستیابی به قدرت و پس از آن برای بقای خود بهره می‌گیرند. دین، قومیت، نژاد یا ایدئولوژی فقط زبان‌هایی برای بسیج نیرو و مشروعیت‌بخشی‌اند، نه سرچشمه اصلی خشونت.

این تحلیل برای گروه‌هایی چون طالبان، داعش، بوکوحرام یا الشباب اهمیت دارد. این گروه‌ها هرچند از زبان و نمادهای دینی بهره می‌گیرند، اما در اصل پروژه‌هایی سیاسی‌اند که در بستر فروپاشی دولت، فقر ساختاری، بی‌عدالتی تاریخی، رقابت‌های قومی و مداخلات خارجی شکل گرفته‌اند. دین در این میان بیشتر ابزار مشروعیت است تا علت. در کشورهای جهان سوم، به‌ویژه افغانستان، پیچیدگی خشونت دوچندان است. خشونت نتیجه درهم‌تنیدگی قدرت، قومیت، مذهب، فقر، مداخله خارجی، نابرابری جنسیتی و فروپاشی نهادهای پاسخ‌گو است. تقلیل این خشونت‌ها به «تعصب مذهبی» یا «فرهنگ خشونت‌زا» تنها راهی برای شانه‌خالی‌کردن از مسئولیت‌های سیاسی و تاریخی است.

در نهایت، پرسش «خشونت مذهبی است یا سیاسی؟» ناقص و گمراه‌کننده است. خشونت نه ذات دین است و نه ذات سکولاریسم. خشونت، ابزاری است که برای اعمال سلطه و حفظ قدرت استفاده می‌شود و می‌تواند با هر زبان دینی، قومی، نژادی، جنسیتی یا عقلانی توجیه گردد. مسئله اصلی، قدرت مهارنشده است؛ قدرتی که برای حذف دیگری، ساختن دشمن و گسترش سلطه از هر ابزاری بهره می‌گیرد. خشونت زمانی مقدس جلوه می‌کند که در خدمت قدرت باشد و زمانی شریر معرفی می‌شود که علیه آن به‌کار رود. بنابراین، مسئله نه دین است و نه سیاست؛ مسئله خشونت قدرت است؛ قدرتی که اگر مهار نشود با هر پرچمی می‌کُشد.

نویسنده: شفیقه رستگار

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنان بخوانید:
Close
Back to top button