
طالبان و بحران بقای افغانستان؛ از حذف قومی تا خطر فروپاشی و تجزیه
هادی میران. او شاعر، نویسنده و پژوهشگر برجسته اهل افغانستان است و از جمله نخبگان فکری–فرهنگی این کشور به شمار میرود که نقش قابل توجهی در حوزه ادبیات، اندیشه و تحلیل اجتماعی–سیاسی ایفا کرده است. تاکنون هشت مجموعه شعر از او به چاپ رسیده است که در میان آنها، مجموعهی «غزلهای فروپاشی» جایگاه ویژهای دارد؛ کتابی که در آن، با نگاهی پیشنگرانه و انتقادی، نشانهها و زمینههای فروپاشی جمهوریت افغانستان را به تصویر کشیده و بهگونهای شاعرانه آن را پیشبینی کرده بود. میران علاوه بر فارسی، به زبان انگلیسی نیز مینویسد و آثار و تحلیلهایش بازتابدهنده دغدغههای جهانی عدالت، سیاست و جامعه است. او دارای مدرک لیسانس تعلیم و تربیت اجتماعی از دانشگاه وست سویدن، ماستری علوم اجتماعی از دانشگاه گوتنبرگ سویدن و ماستری حقوق بشر از مرکز مطالعات جهانی دانشگاه گوتنبرگ است. میران علاوه بر شعر، نویسندهای توانا و تحلیلگری آگاه است که بر مسائل تاریخی و سیاسی افغانستان اشراف گسترده دارد و آثارش آمیزهای از حساسیت ادبی، ژرفنگری فکری و دغدغههای اجتماعی است.
پس از نزدیک به پنج سال حاکمیت طالبان بر افغانستان، واقعیتهای سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و امنیتی کشور نشان میدهد که این گروه نهتنها در ایجاد یک نظام مشروع، فراگیر و مبتنی بر قانون ناکام مانده، بلکه افغانستان را وارد مرحلهای خطرناک از بحران بقا، فروپاشی ساختار ملی و تهدید تجزیه کرده است. امارت طالبان فاقد قانون اساسی، نهادهای مشروع ملی و سازوکار مشارکت سیاسی است و ساختار کنونی آن بیش از هر چیز آمیزهای از انحصار قومی، پشتونمحوری و رادیکالیزم مذهبی است که افغانستان را به گورستان آرزوهای میلیونها شهروند آن تبدیل کرده است.
طالبان در این سالها نه موفق به تأمین مشروعیت داخلی شدهاند و نه توانستهاند مشروعیت بینالمللی کسب کنند. نبود قانون اساسی، حذف انتخابات، تمرکز کامل قدرت در حلقهای محدود و انحصار ساختارهای نظامی و اداری، افغانستان را در وضعیت مبهم و بیثبات سیاسی قرار داده است. این وضعیت نهتنها اعتماد ملی را نابود کرده، بلکه شکافهای قومی، مذهبی و اجتماعی را عمیقتر ساخته است.
یکی از برجستهترین ویژگیهای حاکمیت طالبان، سرکوب گستردهی آزادیهای مدنی و حقوق اساسی شهروندان، بهویژه زنان و دختران، بوده است. طالبان با صدور فرمانهای متعدد، زنان را از کار در بسیاری از نهادها محروم کرده و دختران را از حق آموزش و تحصیل بازداشتهاند. بسته ماندن مکتبهای متوسطه و دانشگاهها بهروی دختران، افغانستان را به تنها کشور جهان تبدیل کرده است که زنان در آن از آموزش عالی محروماند. این سیاستها نهتنها آینده میلیونها زن را نابود ساخته، بلکه جامعهی افغانستان را از بخش عظیمی از ظرفیت انسانی و فکری خود محروم کرده است.
در کنار سرکوب زنان، فشار و تبعیض گسترده علیه قومها و مذهبهای غیرهمسو نیز به بخشی از سیاست عملی طالبان تبدیل شده است. هزارهها، تاجیکها، ازبیکها و دیگر قومهای غیرپشتون در بسیاری از عرصههای سیاسی، نظامی و اقتصادی حذف یا به حاشیه رانده شدهاند. هزارهها بهویژه با تبعیض سیستماتیک، کوچ اجباری، غصب زمینها و فشارهای مذهبی مواجهاند. شیعیان جعفری و اسماعیلی نیز از محدودسازی مذهبی، مداخله در امور دینی و فشارهای اجتماعی و سیاسی در امان نماندهاند.
ریشهی این وضعیت در نوع نگاه ایدئولوژیک طالبان نهفته است. طالبان در دورهی نخست حاکمیت خود آشکارا گفته بودند: «تاجیکها به تاجیکستان، ازبیکها به ازبیکستان، ترکمنها به ترکمنستان و هزارهها به قبرستان بروند.» اگرچه امروز این سخنان کمتر بهصورت علنی تکرار میشود؛ اما رفتار عملی طالبان همچنان بر همان منطق حذف و انحصار استوار است که هدف آن حذف تدریجی قومهای غیرهمسو از ساختار قدرت، تغییر بافت جمعیتی، کوچ اجباری و تمرکز حاکمیت در انحصار یک قرائت قومی و مذهبی است.
طالبان شاید فراموش کرده باشند که سرزمین تنها با زور و انحصار حفظ نمیشود. عدالت، مشارکت و احساس تعلق ملی عناصر اصلی بقای کشورها هستند. وقتی قومها و مذهبهای مختلف احساس کنند که هویت، زبان، فرهنگ و سرزمینشان در معرض حذف قرار گرفته، طبیعی است که انگیزههای واگرایانه و جداییخواهانه تقویت میشود. در حقیقت، این سیاستهای طالبان است که زمینههای روانی، سیاسی و اجتماعی فروپاشی افغانستان را فراهم میکند.
در همین حال، بسیاری از کشورهای منطقه نیز از نیمقرن بحران افغانستان بهشدت خسته شدهاند. افغانستان در دهههای اخیر برای همسایگان خود بیشتر از آنکه منشأ ثبات و همکاری باشد، به مرکز تروریزم، افراطگرایی، قاچاق مواد مخدر، مهاجرتهای گسترده و بحرانهای امنیتی تبدیل شده است. حضور نزدیک به بیست گروه تروریستی و در راس آن گروههایی چون القاعده و تحریک طالبان پاکستان (TTP) در خاک افغانستان، نگرانیهای منطقهای و جهانی را تشدید کرده است. جامعهی جهانی نیز به این نتیجه رسیده است که افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، در شکل کنونی، فاقد ظرفیت تبدیل شدن به یک دولت مسئول و باثبات است.
در عرصهی ژئوپولیتیک منطقهای نیز تحولات نگرانکنندهای در حال شکلگیری است. حمایت مالی، نظامی و استخباراتی جمهوری اسلامی ایران از طالبان، در ظاهر با هدف مقابله با حضور ایالات متحده و ناتو در افغانستان توجیه میشد؛ اما بسیاری از تحلیلگران معتقدند که تهران در عمل از تضعیف تدریجی ساختار دولت افغانستان نیز سود میبرد. بر اساس این دیدگاه، در صورت شدت یافتن بحران و حرکت افغانستان بهسوی فروپاشی، ولایتهای غربی کشور مانند هرات، فراه و نیمروز به دلیل پیوندهای تاریخی، زبانی، فرهنگی و اقتصادی، در حوزه نفوذ ایران قرار خواهند گرفت.
مهاجرت گسترده و پیوستهی میلیونها شهروند افغانستان نیز به یکی از بحرانهای مهم انسانی و سیاسی جهان تبدیل شده است. کشورهای همسایه، اروپا و بسیاری از جوامع میزبان، در طول دهههای گذشته هزینههای سنگینی را در قبال بحران مهاجرت افغانستان متحمل شدهاند. متأسفانه امروز بخشی از افکار عمومی جهان، مهاجران افغانستان را نه بهعنوان قربانی جنگ و استبداد، بلکه بهعنوان بخشی از یک بحران فرسایشی و پایانناپذیر مینگرد. این وضعیت سبب شده که حساسیت و خستگی سیاسی نسبت به افغانستان در سطح منطقه و جهان افزایش یابد.
از همینرو، این نگرانی کاملاً جدی است که اگر افغانستان همچنان در مسیر افراطگرایی، انحصار قومی، فروپاشی اقتصادی و تولید ناامنی حرکت کند، بخشی از بازیگران منطقهای و حتی برخی قدرتهای جهانی، دیگر علاقه و انگیزه جدی برای حفظ ساختار کنونی افغانستان نخواهند داشت. زیرا از نگاه آنان، افغانستانِ بحرانزده بیشتر از آنکه فرصت باشد، به یک بار سنگین امنیتی، سیاسی و اقتصادی تبدیل شده است. به همین دلیل، نشانههای قابل رویت است که جهان برای رهایی از «مسئله افغانستان» بهتدریج به سمت مهار بحران از طریق تجزیه این جغرافیا حرکت خواهد کرد.
از سوی دیگر، بر اساس اظهارات وحید عمر آخرین رییس ادارهی استراتیژیک ارگ ریاست جمهوری، در مناطق مرزی جنوب و شرق افغانستان، بسیاری از بزرگان قومی و محلی روابط نزدیک و پیچیدهای با پاکستان برقرار کردهاند. پاکستان نیز از گذشته تاکنون همواره در معادلات داخلی افغانستان نقش تعیینکننده داشته و برخی تحلیلگران معتقدند که در سطوحی از سیاست منطقهای، بحث تجزیه یا تقسیم غیررسمی افغانستان میان حوزههای نفوذ منطقهای همواره مطرح بوده است.
در شمال افغانستان نیز واقعیتهای تاریخی، زبانی و فرهنگی قابل انکار نیست. تاجیکها پیوندهای زبانی، فرهنگی و تاریخی عمیقی با تاجیکستان دارند. ازبیکها و ترکمنها نیز با ازبکستان و ترکمنستان دارای پیوندهای قومی، زبانی و تاریخیاند. اگر روزی آهنگ فروپاشی افغانستان نواخته شود، بدون هیچ تردیدی شمال کشور به گذشتههای منطقهای و تاریخی خود خواهد پیوست. اما در این میان، هزارهها که به حکم طالبان به گورستان باید بروند، در قلب جغرافیای مرکزی افغانستان، یا هزارستان، غرجستان و هر نام دیگری که بر آن نهاده شود، در انزوای تاریخی و جغرافیایی باقی خواهند ماند.
فراموش نکنیم که تجربههای تاریخی نیز هشداردهندهاند. پاکستان شرقی در نتیجهی تبعیض سیاسی، اقتصادی و فرهنگی از بدنه پاکستان جدا شد و بنگلادیش شکل گرفت. سودان نیز پس از سالها جنگ و تبعیض قومی و مذهبی تجزیه شد. افغانستان نیز اگر به همین مسیر طالبانی ادامه دهد، ممکن است با سناریوهای مشابه روبهرو شود. با این همه، هنوز راه نجات افغانستان کاملاً بسته نشده است. افغانستان اما در صورتی میتواند از فروپاشی مصئون بماند که یک نظام سیاسی دموکراتیک، مبتنی بر رأی مردم، عدالت، قانون اساسی، مشارکت واقعی ملی و احترام به تنوع قومی، مذهبی و فرهنگی ایجاد شود. بدون مشارکت همهی قومها و مذهبها در ساختار قدرت، هیچ ثبات پایداری شکل نخواهد گرفت.
در این میان، مسئولیت تاریخی بزرگی متوجه نخبگان، روشنفکران و عقلای سیاسی پشتون افغانستان است. واقعیت این است که بخش بزرگی از بحران کنونی افغانستان، محصول تداوم نظامهای مستبد، انحصارطلب و پشتونمحور در تاریخ معاصر کشور است که بهجای ساختن یک دولت ملی مبتنی بر عدالت، مشارکت و برابری، همواره بر تمرکز قدرت قومی، حذف دیگران و انحصار سیاسی تکیه کردهاند. نتیجه چنین رویکردی، چیزی جزء جنگ، فقر، بیثباتی، مهاجرت، نفرت قومی و فروپاشی تدریجی اعتماد ملی نبوده است.
طالبان نیز ادامه همان تفکر تاریخیاند فقط با این تفاوت که اینبار انحصار قومی با رادیکالیزم مذهبی و قرائت افراطی دینی درهم آمیخته است. حاکمیت پنج ساله طالبان نشان داد که با تفکر و رفتار سیاسی مبتنی بر حذف دیگر قومها، سرکوب زنان، نفی تنوع فرهنگی و انحصار قدرت، نهتنها توان مدیریت افغانستان را ندارد، بلکه کشور را بهسوی فروپاشی حتمی سوق داده است.
امروز نیز اگر نخبگان و عقلای پشتون در برابر سیاستهای طالبان سکوت کنند چنانچه که تا فرق در سکوت فرو رفتهاند، در واقع در برابر روندی سکوت کردهاند که موجودیت تاریخی افغانستان را با خطر فروپاشی روبهرو ساخته است. آنان باید بپذیرند که افغانستان ملکیت انحصاری هیچ قوم، زبان یا مذهب نیست و ادامهی سیاستهای حذفگرایانه، نهتنها دیگران را بلکه خود پشتونها را نیز در قعر ذلت و مصیبت فرو خواهند برد.
لذا اگر هنوز ارادهای برای حفظ افغانستان وجود داشته باشد، این مسئولیت پیش از همه بر دوش روشنفکران، نخبگان و نیروهای معتدل پشتون است که با یک حرکت ملی، دموکراتیک و ضدانحصار، در برابر پروژه طالبانی قامت برافرازند. زیرا بدون پذیرش عدالت، مشارکت ملی و برابری واقعی میان همهی قومها و مذهبها، بقای افغانستان بهعنوان یک واحد سیاسی بیش از پیش در معرض فروپاشی قرار گرفته است.




