
یادداشتهای پسافاجعه (پرواز ۲۱)
یادداشتهای پسافاجعه (پرواز ۲۱)
«و اینها مردمِ بیتاریخاَند: مصداقهایِ سادهیِ خوب و بد، تاریکی و روشنیِ روزی و شبی بُریده از زمان. دو رویِ پارهیِ کاغذی بینیاز از برگهیِ دفتری بودن.» (احمد شاملو)
۱
شنبه، ۱۵ اکتبر، ۲۰۲۱
دوماه پس از سقوط، شاهراه کابل_غزنی؛
یاد «گلمحمد» رانندهی تاکسیِ ترمینال کابل بخیر. هوا نیمهتاریک، ماه از آسمان گرفته شده است، سپیدهدم در هوای آلودهی شهر مچاله میشود و آدمها در زمین نابود شدهی شهر متحیر و سرگردان. هراس و اضطرابجمعی همه را فرا گرفته است. آدمها با ترس و تردید به هم نگاه میکنند و «هیچکس با هیچکس/ سخن نمیگوید/ چرا که خاموشی/ با هزار زبان در سخن است». مسافران در هر ایستگاه بازرسی، کلماتِ پایان زندگیشان را زیر لب میخوانند و بعد دو دستشان را به صورت میکشند که آرام بگیرند؛ اما دلهره و وحشت، مثل موریانه به جان همه افتاده و هیچکس نمیداند تا این راه به پایان برسد، چهچیزی از آنان باقی خواهد ماند. شاید فقط چند تکه استخوانی که بهطور رقتانگیزی بههم گره خوردهاند و شاید حتی همان هم نه، فقط یک مُردهای که یخزده و منجمد شده است.
بعضیها هم کلافهاند و با بیحوصلهگی از خود میپرسند: «در آخر دنیا چه حرفی باید زد؟» از زمانیکه از ترمینال بیرون شدهایم تا دروازهی شهر غزنی که در یک مایلی مرکز شهر است، بیش از ده پاسگاه «مجاهدین» را رد کردهایم. دیدبانها با دهان اسلحه حرف میزنند و آنهایی که در جاده ایستادهاند با فحش و کتک و شلیک مسافران را بدرقه میکنند و از مجاورتشان میرهانند. گلمحمد، اخطار میدهد؛ «یک تفتیش جسمی و روحی خیلی جدیتر دیگر، پشت در، انتظار ما را میکشد.» در صندلیِ پشتسر یک پیر مرد سالخورده با دخترش و یک دختر دیگر که تنهاست، نشستهاند. در صندلی پیشرو هم فقط من هستم و گلمحمد راننده. نزدیک بازرسی رسیدهایم و آن دختر تنها، که نامش «فاطمه» بود، اشکهایش بند نمیآمد. دختر دیگر که کنارش نشسته، شانههایش را محکم میگیرد و از مشکلات راه پیشرو، تسلیاش میدهد تا شاید برای سد کردن این گریههای یکریز چارهای کرده باشد. پیش از آنکه به ایست بازرسی که راننده وعدهاش را داده بود برسیم، یک مولوی با عمامه و لُنگی سیاه، ریش و سبیل آویزان-نامرتب و تمبان بالا کشیده، خودش را وسط جاده میاندازد و با جسم کثیف و متعفن خود راه را میبندد؛ با واژههای نامفهوم و مبهم حرف میزند. همه را از موتر پایین میکشند و شروع میکنند به تفتیش. جاده خالیست و غیر از ما و آن دو طالب مسلح به تنفگ و تنفر و دین، دیگر هیچکسی و هیچچیزی آن اطراف دیده نمیشود. یعنی هر کاری که بخواهند با ما و بخصوص آن دو دختر وحشتزده و هراسان، انجام میدهند.
ممنوعهترین نقطههای تن مان را میگردند. گلمحمد، یک پاکت سیگار بههمراه دارد، آن را مصادره میکنند و در عوض یک سیلی سنگین روی چهرهی ساده و صمیمی او مینشانند. پیرمرد با آنها به زبان خودشان صحبت میکند و آنها از تعرض به دخترش منصرف میشوند. فاطمه را میگردند، یک طالب اسلحهی خود را به سمت ما گرفته است و آن دیگری حرمتهای فاطمه را یکبهیک میشکند، به برجستهگیهای بدنش دست میکشد و همین که فاطمه اعتراض میکند و مانع تعرض او میشود، با دستهای کلفت، بدبو و قنداق تفنگ، بر سر و صورت او میکوبد، از دماغ شکستهاش خون جاری میشود، خونی که از جان ستمدیدگان میریزد، یک خون نفرتانگیز؛ اما این خونریزی دوامدار، خشم و نفرت طالب از فاطمه را کم نمیکند، اتفاقا بیشتر او را تحریک و برافروخته مینماید و با ضربهی محکم میل اسلحه، دختر از هوش میرود.
از آنجایی که طالب از لتوکوب تن کبود و ورم کردهی فاطمه دیگر لذت نمیبرد، دوباره یک سیلی شکننده بر روی رانندهی مادر مرده میزند و چند لگد دیگر به جان بقیه و میگوید: «زودتر گم شوید.» اکنون زمان آن فرارسیده است که جسد متلاشی شدهای فاطمه را برداریم و بهراه مان ادامه دهیم؛ راهی که استثنائیترین نسخهی هراس است. از دروازهی شهر عبور میکنیم و خودرو گلمحمد، به کالسکهی مرگ بیشتر شباهت دارد تا یک تاکسی که به مقصد کابل حرکت کرده است. اما پیرمرد مثل نجاتیافتگان رفتار میکند. شاید واقعا نجاتیافته بودیم چون بعد از آن در هر ایستگاه بازرسی جسد فاطمه را پیش میکشیدیم و پیرمرد مثل یک مسئولیت دوامدار با «شوالیههای تاریکی» که بر سر راه ایستاده بودند، حرف میزد و به آنها میفهماند ما سهممان را دادهایم. به این جسد نگاه کنید.
۲
دوشنبه، ۲۶ مه، ۲۰۲۲
شب همهجا تاریک است و این بهترین و مناسبترین زمان برای جنایت؛ اگرچه تنها موقعیت برای این کار نیست. دیروقتِ شب است، فاجعه ادامه دارد و هیچ امتناعی از کشتار، تبعید، حبس، شکنجه، کوچهای اجباری و شلاقهایی که بر تن ستمدیدگان فرود میآید، نیست. به دیوار تکیه دادهایم، به شهر نگاه میکنیم و شب تاریکتر میشود و ابدیتر. شهر، یک انفرادیِ بزرگ است و سرزمین، یک سلول بزرگتر؛ آنقدر بزرگ که میلیونها آدم در بدترین وضعیت، در آن قرار دارد و تمامیِ مُردگان و زندگان را میشود درونش دفن کرد و هیچ ردپا و نشانهای از خود بر جای نگذاشت.
زندانی که در میدانهایش مرگ حضور قاطع دارد و در گوشهها و تاریکیهایش، مردمانِ سیاهبخت، طاعونزده و محکوم به زوال، مردمانِ تبکرده که زندگی را تا ذرهی آخر از دست دادهاند، از ترس دیدهشدن پناه بردهاند. محبس بزرگ که گورهایش از مردههایی با جراحتهای عفونتکرده و شیارهای عمیق بر تمام بدن، لبریز است و کودکان کار بر روی خاکهای مُردهی خیابانهای مبتلا به مرگ مینشینند، غصه میخورند، ساعتهای طولانی به ردپای عابران تنها نگاه میکنند، در انتظار دیده شدن. ساعت دوازدهی ظهر و از منارههای سیمانیِ بلند معابد این شهر، صداهایی بر میخیزد و همهجا را فرا میگیرد. هول ناکترین ظلمتی که بر روی زندگی آدمهای این سرزمین فرو ریخته است. ساعت به سوی تاریکشدن پیش میرود و آنها دیگر هیچچیزی ندارند؛ نه نانی، نه خاطرهای، نه کتابی، نه کلمهای، حتی یک حرف ناقابل. اما هنوز زندگی دارند، رنج و اندوهِ مضاعف و عذاب که بیشتر میشود و بیشتر و بیشتر. روزها میگذرند، ساعتها، لحظهها؛ اما گرسنهگی نمیگذرد و شاید اکنون ساعت پنجعصرِ روز پنجشنبه است و حوالی مرگ. تاریخ؟ چه فرقی میکند کدامین روز از کدام ماهِ این مرگسالیِ هولانگیز باشد، وقتی سالهاست گرسنهای و شاید قرار است تا چند لحظهی دیگر بمیری، که اینبار برای ابد مرده باشی.
پس دراز میکشند بر بستر خاکها و سنگها، زیر قدمها و نعلهای پیادگان که میگذرند، پیادگان که آنان را با لگد نوازش میکنند، با لِه کردن استخوانهای فرسوده و بیرمق که به شکستن عادت کردهاند. پس بر سطح کثیف پیرامونشان و مجرای فاضلاب جاده، دراز میکِشند، بیخیالِ ازدحام اینهمه آدم، بیخیالِ خشونتِ پاهایی که بر سروصورتشان چون عذاب مقدر فرود میآیند و موهای درهمریختهی دختران گرسنهی شهرمان، روی همین باتلاقِ پر از آبهای راکد، پخش و پراکنده میشوند و آغشته به تمامیِ گندها و مردابها، دوباره بیرون میآیند و درهم جمع و لای روسری پوشانده میشوند تا شاید زندگی را معنا کرده باشند. این تنها تراژدی این شهر، این زندان ابدی نیست. این سکانسهای آزاردهنده در صحنههای بزرگتر، در پردههای بیشتر و در خیابانها و کوچههای بیشتر اجرا و تکرار میشوند. اما نه فقط برای اینکه تکرار شده باشند، بلکه تجربههاییست از زیستن در ویرانههای تاریخ و خرابههای امر مقدس. تجربههایی از زندهبودن در عصر محکومیت به مسلخ. عصرِ بودن و زیستن در آلودگیهای عمیق و بیپایان زوال و فروپاشی «دیوارهای اخلاقی»، تا ترجیحِ غیاب مطلق هرگونه ارزش، تا محلی شدن و ایزوله شدن رنج و گمشدگی و فراموشی میان این جهان فینفسه زشت و التزام به رنجکشیدن به مثابهی یک تقدیر تراژیک.
۳
همچنان شب؛ هوای مرطوب اتاق، نفسهای بیرویهای ادامه داشتن. دیوارها بوی تعفن آدم میدهند و هیچ چیزی برون از این اتاق، درکار نیست. تختخوابهای دوطبقهی این سلول، انبوهی از تنها و جسدها را در خود پنهان کردهاند. جسدهای پلشت و نامرتب که از خاک، سنگ، کوه، علف، آفتاب گداختهی اعماق تابستان و سنگینی برفهای منجمد شدهی زمستانِ سرزمین «هزاره» فرار کردهاند تا از سیاهی فرار کرده باشند. فقط با این تصور وسوسهانگیز که از اینجا رفتن یعنی قطعیت رستگاری. ناگزیر و محکوم به فرار بودهاند و بیچارگی توجیهِ این گریز است. یاد پدر و مادری میاُفتم که با زخمهای متورم و تاول بستهی دستهایشان، گریههای کودکی را میچیدند که برای همین زندان اشک میریخت و آنها را عذاب میداد و نابودشان میکرد. مادری که میگفت: «خودِیم بَلیبُور تو شَنُوم» و پدری که همیشه کم حرف میزد.
پدری و مادری که به کودکشان میگفتند: «عزیزم! تو نباید مثل ما رنج بِکشی، تو نباید نسخهای از ما باشی.» از خودم میپرسم این تنفر غریب، این انزجار اندوهبار و حتی وحشتناک از خود، از کجا میآید؟» و برای خودم هیچ پاسخی ندارم جز اینکه بگویم: «آنها هزارهاند.» و این همه چیز را ترجمه میکند. یاد بهاری میافتم (۱۳۹۷)، و شروع محکومیت یک انسان، هرچند همه دوست دارند، او هرگز به این محکومیت ایمان نیاورد؛ به اینکه آنجا یک دوزخ است و او نیز فصلها و سالهاییسد که در دوزخ به سر میبرد. یاد گذشتهای در میان سنگ و آفتاب، خاطرههایی که محکومیتمان را روایت میکند و اکنونِ که زمان و مکانش، زندان ابدیست و انسانهایی که به خواب فرو رفتهاند، همه زندانیانِ محکوم به گذشته و اشتباه هستند، هوشیارترین شان نیز محکوم به تاریخ هستند. آدمهای تهوعآوری که بعضیهاشان از خفیه نویسان دارالامارهای امیر نامرئی و بیچهره اند. من در طبقهی بالاییام، تعلیق شده از سطح زمین به یک ارتفاع کوتاه و تمام آنهایی که در اینجایند و آنهایی که در اینجا نیستند، هیچ ربطی به من ندارند، مطلقاً هیچ ربطی.
در اینجا اتفاقهایی میافتد، ماجراهایی پیش میآید و حرفهایی زده میشود که هوای زندان را آلودهتر و مسمومتر و غیر قابل تحملتر میکند. چهرههایی که مجسمه و تندیس حقانیت و پاکیِ محض بهنظر میرسند، لابهلاها و هزارتوهایی دارند که خودِواقعیشان را در پستوترین و دستنخوردهترین اعماق آن چال میکنند و ماسکها و نقابهایی که فقط در تاریکی برداشته میشوند. اینجا، از کسانیکه در روشنیهای پُر از پرسش روز، قدیساند و در تاریکی مضاعفِ شب، از کوره راههای نامعلوم بهسوی پایگاههای داروغهها و شرطههای شبِ شهر میروند، تا دونپایههای حقیری که تصویرهای روشن فرومایهگی و وقاحتاند، همه به گونهای جنایت کارند. همه به شکلی میان اشکال، به تودههای سادهی این خاک و زندگانی که هر روز میمیرند و پاکترینِ مردگان و خونها خیانت میکنند. ولی گاهگاهی انجماد این باتلاق راکد شکسته میشود، روزهای روشن است و کارناوالی از لشکریانِ اموات و دستگاه پر اسراری که همیشه به دنبال متهم و مجرم میگردند. از کوچههای تنگ حوالی میآیند و پدر روحانی را تا دوردستترین نقطههای سرزمین پُرخاطره و پر محکومیت آبایی همراهی میکنند. به این دلیل روشن که شاید تنها زندگی است که اینچنین فرومایهگی ِ برهنه میخواهد و شاید تنها خیانت است که با هر توجیه، پذیرفتنیست.
اینجا، زندان است و هیچ مرزی برای «خود» بودن وجود ندارد. یک انکر الاصوات، دوست دارد همه را قانع کند که ما سربازهای یک آقایی هستیم که اصلا قرنهاست از او هیچ خبری نیست. یک گمشده در دوردستترین زمانها، در فراموش شدهترین دوران تاریخ. اگر حرف این جماعت را بپذیریم پس اینجا یک سربازخانه است. ما [شاید فقط من] مجرمین به حبس ابد و سربازهای خیالی یک انسان هزار و چندصدساله؛ اما ترجیح میدهیم اینجا را خوابگاه بنامیم. خوابگاه در ناحیهی سیزدهی دوزخ. حالا دیگر شب، سیاهتر شدهاست، آسمان هیچ روشنی برای سوختن ندارد و زمین، اصلا سه سال آزگار میگذرد که تاریک است. خلأ بیپایانِ بین زمین کوچک این شهر بد و آسمان گستردهی این سرزمین، به تمامی محو و نابود شده است و فقط یک ابدیت لبریز از شب، عینیتِ جهانِ اکنون و تمامی بودنها و نبودنهایش است.
شب است و در این ظلمت ابدی خدا نیز میترسد. زمانیکه شب اتفاق میافتد، انسانهای تاریکشده، شباهت عجیبی به حقیقت زندگی پیدا میکنند؛ مینشینند، سیگارشان را روشن میکنند. به عمق شب چشم میبندند. از مرزهای هستیِ سنگشدهی خویش بیرون میروند و برای یک لحظه خودِ زندگی میشوند؛ تاریک، کلافه، مرگآلود، دلهرهآور، رقتانگیز، تنها؛ بیآنکه بخواهند زندگی کنند یا بمیرند. فقط فرار و دوباره فرار و همیشه فرار و همینگونه که شب بیشتر شبیه به اعترافات نامقدسِ یک جنایتکار، هولانگیز و سنگین میشود، عقبهی تاریکی نیز طولانیتر میشود و این یعنی مجال بیشتری برای حرف زدن از محکومین و مجرمین که در مرزها و اعماق این بغداد بنی عباس، این سرزمین بیتاریخ، این خانهی مردگان، در شلوغیها و پستوها، در سایههای سنگ و دیوار و روشنی آفتاب، در بازداشتگاهها و خیابان، در خانهها و بندیخانهها میمیرند. بیهیچ پاسخی، بیهیچ پرسشی.
۴
صداهای محو با دورترین ربط، در نزدیکیِ تنم شکل میگیرند و هیأت بیصدای این شب را میخراشند. سکوت، از نمکگیر شدن در مستعمرههایی که صدایشان را از دست دادهاند، میترسد و به انزوای مقطعی پناه میبرد و از این غُربت غَريب، آخرین پردههای لباس هزار دامنش را دور خودش میپیچد، دستهایش را جمع میکند، تا مرزهای نزدیک فاصله میگیرد؛ کلافه و مضحک. لحظهها، مانند پتکی سنگی بر بودن و حضور آدمها و اشیا فرود میآید. زمان میگذرد و خاموشی با هویت هتک حرمت شده، از نو، از اختناقِ گوشههای مرز، از روستاها که کدخدایش برای بهراه انداختن سرکوب و مرگومیر از مانیفست مرگ تغذیه میکند؛ از خطوط مکدر تاریخ ظلمت با ولعی تبکرده بلند میشود، به شهر آدمهای نگران بر میگردد. خودش را در آکواریومهای شکسته، در احتضار ماهیها، در چهرههای کوچک ویرانههای متروک نگاه میکند و هیولایی دوستداشتنی میبیند. دوباره ملافههای بلند معصومیتش را پهن میکند، دستهایش را بیرون میبرد، آدمها را در انحنای کوچه، در دورافتادگی تپهها، در اضطراب شلوغ خیابان بازداشت میکند و با صداهای تبعید شده در آخرین شبنامهی خود، خبر گمشدن کسی را منتشر میکنند و این آگهیِ بیربط میان خبرهای جنگ ناپديد میشود. یکروز میگذرد، یک انسان در محکومیت به سرنوشت نامعلوم، به حافظهی فراموشی تعلیق میشود و دیگر در هیچزمانی پیدا نخواهد شد، چرا که دیگر زمانی نخواهد بود.
نه؛ اما او دوباره ظاهر میشود، اینبار در چهرهی آگهیِ تجدید شده که از گمشدن کسی دیگر خبر میدهد. دوباره خاموشی و انسانهای برهنه با لباسهای شب که نشانهی رهاییست و خوابیدن و آرام گرفتن هرچند برای یک لحظهی کوتاه. اما نه، دوباره بیداریِ منفرد و خاموشی متراکم که از اعماق میتراود و از سطحها فرو میریزد بر روی همهای گلوهای محکوم به رستگاریِ سکوت. تاریکی، بیش از آنکه نمادی نامعقول و ترسناک باشد، عینیت فاجعه است. پس همهجا و همهچیز را تنگ در بغل میگیرد. انگار تمامیِ ناتمامها [زندگی]، تمامیِ بیپایانها زبان از سیاهیِ این ظلمت ناامن فرار کردهاند و این شب را با تاریکی و خلأ نا منتناهیاش تنها گذاشتهاند. میتوانیم اسم این عینیتیافتگی و شیشدگی را بگذاریم: «حکومت خالی.» او تنها ابدیت اکنون و این زمان است. تنها بازماندهی ابدیتها و درونش هیچچیزی نیست جز مسلخها و اردوگاههای مرگ و هلاکت. سیاهی و بیشعوری حکم میکند فراگیر باشد؛ یعنی اینجا، در این عرصهی یگانه، در این میدان مطلق، هیچچیزِ دیگر، موجه نیست. باید محکومیت بهشب و همآغوشی با تاریکی را بهعنوان سرنوشت تردیدناپذیر خود بپذیریم.
قضای ازل و استعارهی جانکاه سرنوشت، این شب را توضیح میدهد؛ همانچیزی که آدمها بیمارگونه و بیرحمانه دوستش میدارند. یا باید ماند و مرگ را تجربه کرد، یا باید ایستاد و مُرد یا تبعید و از دستدادن همهچیز و آوارگی اجباری. ۱۵ آگست ۲۰۲۱. ابدیتِ یک شب؛ سقوط، سقوط تنها یک واژه نه، بلکه یک وضعیت است؛ یک فروریختن و زوال. زمانیکه چیزی سقوط میکند، نابود و پاک میشود و اگر پس از این تباهی و انهدام، محکومیتش هنوز به پایان نرسیده بود، دور دوم مکافات زیستن در پایان جهان است. بودن و سرگشتگی میان تردیدها، حسرتها، تقلاهای بیپایان برای همهچیز و هیچچیز و بودن میان گناهان که بهترین انگیزه برای زندگیاند و بهترین انگیزه برای مرگ؛ اندکی نان، اندکی امید و بسیار آزادی. سقوط، یک منظره است؛ منظرهی رقتانگیز و ملالآور گوشههای اتاق، خیابانهای خالی، تپههای پرازدحام مردگان، زندههای خسته از تعفن امیر سلطهور و چهرههای آدمهای وحشتناک. منظرهای زیر پایههای منبر نشستن و به شلاق و شکنجه و مرگ شهادت دادن. سقوط، یک سانحه است؛ سانحهای که در آن یک عدهای زندگیِ ماشینیشان را از دست دادهاند. یک رؤیاست که واقعیت دارد و همهجا را فتح کرده و به خون کشیدهاست. یک مرگ است؛ شروع میشود و دیگر هیچ تمام نمیشود. سقوط یک تاریخ است؛ «تاریخ مذکر، تاریخ بیخردی» و تاریخ جنایت. سقوط، تنهاییست؛ حضور میان اشباح و « مچاله شدن میان خاطرات ظلمت.» و «پرواز ۲۱» همهی اینها بود.
۵
شهر، جولانگاه توتالیتاریسم قاهر و خودکامهگی بیمرزی است که اتهام میزند بیآنکه جرم متهم را مشخص کند. مأموران مسلح حکومتی، ملاها و شیوخ ولگرد امر به معروف و نهی از منکر، محتسبین تفتیش عقاید، پاسبانهای گشتزنی و پلیس مخفیهای کانال متهمیابی همه در شهر میریزند و بهدنبال همه میگردند؛ در اینجا هر کسی به یک دلیلی «مجرم است.» روزها و ماهها همینگونه پیهم به پایان میرسند و ادامه دارند. روزنامهها مرگ میفروشند، هر روز تجربهای تازه، هر روز مرگی تازه و زندگی تنها فاصلهایست میان یادآوری و فراموشی. غروب زودتر از موعد اتفاق میافتد، تاریکیِ ترک شده در خیابانها منتشر میشود، اوایل شب است، پایان یک روز پُر هراس، ابتدای تاریکی و آدمها درون اتاقهایشان آسفالت شدهاند با پرسشی مبهم در ذهن: «زندگی پس از پانزدهم ماه آگست ۲۰۲۱، چیست؟»




