زنان افغانستان؛ مقاومت‌گران اصیل در برابر طالبانیسم

نویسنده: منیره یوسف‌زاده. خانم یوسف‌زاده از چهره‌های شناخته‌شده سیاسی و مدیریتی افغانستان است که در عرصه حکومت‌داری و امور عامه نقش فعالی داشته است. او در دورهٔ جمهوریت به عنوان معاون وزارت دفاع ملی افغانستان و معاون والی ایفای وظیفه کرده و پیش از آن نیز به عنوان سخنگوی ادارهٔ مستقل ارگان‌های محل فعالیت داشته است. یوسف‌زاده از جمله زنان فعال در حوزه سیاست، حکومت‌داری و مشارکت زنان در ساختارهای دولتی به شمار می‌رود و در سال‌های اخیر نیز به عنوان فعال سیاسی و اجتماعی درباره مسائل افغانستان، به‌ویژه نقش زنان در سیاست و آینده کشور، دیدگاه‌ها و تحلیل‌های خود را مطرح می‌کند.

در افغانستان امروز، مقاومت الزاماً با تفنگ و جبهه تعریف نمی‌شود. گاهی مقاومت در دستان مادری است که دخترش را مخفیانه به مکتب می‌فرستد، در اراده‌ی زنی که با وجود تهدید و تحقیر از حق کار و آموزش خود سخن می‌گوید، یا در ایستادگی دخترانی که نمی‌خواهند از صحنه‌ی جامعه حذف شوند. در کشوری که طالبانیسم با قرائتی زن‌ستیزانه در پی حذف کامل زنان از عرصه‌های اجتماعی است، همین پافشاری روزمره بر حق زیستن، آموختن و حضور داشتن، خود شکلی اصیل از مقاومت به شمار می‌رود.

مقاومت و مقاومت‌گری یکی از پُربسامدترین واژه‌ها و اصطلاحات در ادبیات سیاسی چند دهه‌ی اخیر افغانستان شمرده می‌شود. این دو واژه، به مقتضای شرایط بحرانی کشور، همواره مورد استفاده‌ی گروه‌ها و جریان‌های مختلف ذی‌نفع در صحنه‌ی افغانستان قرار گرفته و بسیاری کوشیده‌اند آن را به‌عنوان هویت مبارزاتی خود در قبال هر شرایط و ساختاری معرفی کنند که با منافع و آرزوهای آنان هم‌سویی ندارد و می‌خواهد حضور و نقش‌آفرینی‌شان در سرنوشت کشور را نفی و انکار کند.

از چنین منظری، مقاومت و انتخاب آن به‌عنوان شناسه‌ی سیاسی الزاماً مشکلی ندارد و امری سلیقه‌ای و وابسته به انتخاب افراد و گروه‌هاست؛ اما از آن‌جایی که افغانستان جامعه‌ی سنتی، جنگ‌زده و مردسالاری است و از قضا در کانون رقابت‌های جهانی و منطقه‌ای قرار دارد، مقاومت در صحنه‌ی سیاست افغانستان نیز معنایی مردانه، شخصیتی خشن و ماهیتی آلوده به بازی‌های استخباراتی یافته است؛ به گونه‌ای که زنان از همان نگاه نخست نمی‌توانند در آن نقش محوری و سرنوشت‌ساز ایفا کنند.

این نوشته می‌خواهد پرده از یک سوءتفاهم و بی‌انصافی بزرگ در حق زنان افغانستان، به‌ویژه در این بازه‌ی زمانی، بردارد؛ زمانی‌که طالبان بر مقدرات کشور حاکم شده و با تکیه بر افکار و عقاید زن‌ستیزانه در صدد ایجاد آرمان‌شهر خود بر این سرزمین‌اند. در چنین وضعیتی، این فقط زنان و دختران این سرزمین‌اند که بدون هیچ‌گونه وابستگی خارجی به مقاومت اصیل در برابر آنان روی آورده‌اند و اجازه نمی‌دهند طالبانیسم که جوهره‌ی آن زن‌ستیزی و نتیجه‌ی آن تباهی است در این خاک چنان ریشه بدواند که دیگر امیدی به‌برچیدن آن باقی نماند.

هر تقابل و منازعه‌ای در سطوح رسمی و کلان، با چشم‌پوشی‌ها و ارجاعات نادرست روایت و قضاوت می‌شود؛ اما هرقدر که در لایه‌ها و حلقه‌های کوچک‌تر آن دقیق شویم، حقایق حیرت‌آوری مشاهده می‌کنیم که می‌تواند کلیت نگاه ما به مسئله را واژگون و از نو تعریف کند. مسلماً طالبان در افغانستان صرفاً یک گروه نظامی فاقد پایگاه اجتماعی نیست که پاکستان یا سایر بازی‌گران بیرونی بتوانند آن را به‌سادگی بر این کشور تحمیل کنند. طالبان گروهی نظامی با ایدئولوژی‌اند که ماشین نظامی آنان در خدمت قرائت‌های مذهبی و سیاسی‌شان قرار گرفته و بخش‌های قابل توجهی از جغرافیای افغانستان نیز به دلایل و ناگزیری‌های مختلف میزبان آنان شده است. قدرت‌های برونی نیز بر بنیاد منافع خود در میانه‌ی تقابل و تعامل با آنان سرگردان‌اند.

این واقعیت، هرقدر هم تلخ باشد، در بیست سال حضور امریکا و جامعه‌ی جهانی در افغانستان برای ما به اثبات رسید: نگاه جهان به افغانستان و مسائل آن، در بهترین حالت نیز پروژه‌ای است و نمی‌تواند فارغ از ظرف زمان و محدودیت‌های راه‌بردی، به مردم ما برای رسیدن به آزادی و رفاه کمک کند. اکنون که نظم جهانی متأثر از رقابت قدرت‌های بزرگ و تحولات تازه در حال دگرگونی است، دیگر مجال و رمقی برای ترحم و سخاوت بیرونی نسبت به افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان باقی نمانده است. در چنین شرایطی، هر نوع مداخله‌ی خارجی در بحران افغانستان نیز ماهیتی پیچیده‌تر و بی‌رحمانه‌تر یافته است.

در این میان، بحث اصلی این نوشته نفی یا بی‌اعتبار دانستن هیچ نوع مقاومتی در برابر طالبان نیست. در شرایطی که افغانستان زیر سلطه‌ی یک نظام سرکوب‌گر قرار دارد، هر نوع ایستادگی در برابر ظلم می‌تواند برای گروهی از مردم معنا و مشروعیت داشته باشد. آن‌چه در این نوشته مورد تأکید قرار می‌گیرد، نه نفی مقاومت‌های دیگر، بلکه توجه به میزان اثرگذاری و ماهیت آن‌هاست. مقاومت مسلحانه، در بهترین حالت، ممکن است در یک جغرافیای محدود به چند تن از نیروهای طالبان آسیب وارد کند؛ اما در پی آن، طالبان معمولاً با افزایش فشارها و تدابیر امنیتی، دامنه کنترل و سرکوب خود را گسترده‌تر می‌سازند و در بسیاری موارد هزینه‌ی اصلی چنین تقابل‌هایی را مردم عادی همان مناطق می‌پردازند.

از سوی دیگر، مقاومت مسلحانه بیش از همه متوجه براندازی ساختار سیاسی طالبان است؛ در حالی‌که مسئله طالبان تنها یک گروه سیاسی یا نظامی نیست. طالبان تجسم سیاسی مجموعه‌ای از باورها و نگرش‌هایی‌اند که در بخش‌هایی از جامعه نیز ریشه دارند. به همین دلیل، تمرکز صرف بر حذف یک گروه بدون توجه به بنیان‌های فکری و اجتماعی آن، لزوماً به معنای پایان طالبانیسم نخواهد بود. در مقابل، مقاومت آشکار و پنهان زنان افغانستان ماهیتی متفاوت دارد. این نوع مقاومت نه‌تنها ساختار قدرت طالبان، بلکه بنیان‌های فکری طالبانیسم را نیز به چالش می‌کشد. طالبانیسم بیش از هر چیز بر حذف زنان از عرصه‌های اجتماعی و عمومی استوار است؛ از همین رو هرگونه حضور، آگاهی و پافشاری زنان بر حقوق انسانی خویش، به معنای تزلزل در بنیان فکری آن به‌شمار می‌رود.

از همین رو نیز این نوع مقاومت، بیش از بسیاری از اقدام‌های مسلحانه توجه افکار عمومی و رسانه‌های جهانی را جلب می‌کند؛ زیرا در مقاومت مسلحانه، نگاه غالب جهان اغلب متوجه منازعه‌ی قدرت و برتری‌جویی نظامی است؛ اما در مقاومت زنان، مسئله بر سر مبارزه‌ای انسانی برای احقاق حق و حفظ کرامت انسانی است. این زنان مقاومت‌گر، به لحاظ آموزش و تفکر در هر سطحی که قرار داشته باشند، درجاتی از تبعیض و خفقان طالبانیسم را با گوشت و پوست لمس می‌کنند و متناسب با آن، در قلم‌رو و جغرافیایی که از خانه و خانواده آغاز می‌شود و تا سراسر جامعه‌ی افغانستان امتداد می‌یابد، به مقاومت دست می‌زنند؛ بی‌آنکه حامل برچسبی از مقاومت یا ادعایی پرطمطراق باشند.

زنانی که خطر می‌کنند و مکتب‌‌ها و نهادهای آموزشی زیرزمینی برای زنان و دختران راه‌اندازی می‌کنند؛ مادرانی که دختران‌شان را به ادامه‌ی آموزش تشویق می‌کنند؛ همسرانی که وجدان مردان خانواده را نسبت به «آپارتاید جنسیتی» طالبان بیدار می‌سازند؛ خواهرانی که راه رشد و آموزش خواهران کوچک‌ترشان را هموار می‌کنند؛ دخترانی که با وجود محدودیت‌ها در جامعه حضور می‌یابند و حتی زنانی که در خیابان‌ها و بازارها با محتسب‌های طالبان احتجاج می‌کنند، همگی مقاومت‌گرانی‌اند که به زبان یا بی‌زبانی می‌گویند: ما زنان و دختران، ابداً قابل حذف نیستیم. در عین حال، تجربه‌ی تاریخ سیاسی افغانستان نشان داده است که حتی در دوره‌هایی که شعار آزادی و عدالت سر داده شده، زنان همواره در حاشیه‌ی تقسیم قدرت قرار گرفته‌اند. آنان در دوران مبارزه و مقاومت حضور داشته‌اند؛ اما پس از تثبیت قدرت، سهم‌شان اغلب به نمادها و امتیازهای محدود تقلیل یافته است. از همین رو، پرسش مهمی که باید از هم‌اکنون مطرح شود این است: پس از پیروزی بر طالبان، آیا زنان دوباره حذف می‌شوند؟

این پرسش تنها یک نگرانی فرضی نیست، بلکه هشداری است برخاسته از تجربه‌های تاریخی جامعه افغانستان؛ تجربه‌هایی که نشان می‌دهد اگر تغییر در سطح باورها و ساختارهای اجتماعی رخ ندهد، حتی تغییر قدرت سیاسی نیز لزوماً به معنای تحقق عدالت برای زنان نخواهد بود. این مقاومت‌گران هیچ سر و سری با نهادهای قدرت و ثروت بیرونی ندارند. نیروی مقاومت‌شان شاید در آغاز به کوچکی ذره‌ای در دل اتم باشد؛ اما موجی که در اتصال با یک‌دیگر ایجاد می‌کنند می‌تواند هم‌چون موج دریاها بزرگ‌ترین کشتی‌ها را واژگون یا وادار به تغییر مسیر کند.

از این رو، مقاومت زنان افغانستان در برابر طالبانیسم، هرقدر هم کوچک یا نمادین به‌نظر برسد، از اصیل‌ترین و ریشه‌دارترین اشکال مقاومت در برابر این تفکر است. هم‌داستانی با این مقاومت اصیل، بذرهایی را در وجدان جامعه می‌کارد که در دل خانه‌ها جوانه می‌زنند، با امید و آگاهی آبیاری می‌شوند و سرانجام از هر مکان ممنوعه‌ای سر برمی‌آورند. اگر روزی آزادی و عدالت دوباره در افغانستان ریشه بدواند، بی‌تردید بخشی از آن مرهون همین مقاومت‌های خاموش، اما پایدار زنان این سرزمین خواهد بود.

 

 

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button