
شهید مزاری و گشایش افق معنایی نوین برای هزارهها
نویسنده:هادی میران. او شاعر، نویسنده و پژوهشگر برجسته اهل افغانستان است و از جمله نخبگان فکری–فرهنگی این کشور به شمار میرود که نقش قابل توجهی در حوزه ادبیات، اندیشه و تحلیل اجتماعی–سیاسی ایفا کرده است. تاکنون هشت مجموعه شعر از او به چاپ رسیده است که در میان آنها، مجموعهی «غزلهای فروپاشی» جایگاه ویژهای دارد؛ کتابی که در آن، با نگاهی پیشنگرانه و انتقادی، نشانهها و زمینههای فروپاشی جمهوریت افغانستان را به تصویر کشیده و بهگونهای شاعرانه آن را پیشبینی کرده بود. میران علاوه بر فارسی، به زبان انگلیسی نیز مینویسد و آثار و تحلیلهایش بازتابدهنده دغدغههای جهانی عدالت، سیاست و جامعه است. او دارای مدرک لیسانس تعلیم و تربیت اجتماعی از دانشگاه وست سویدن، ماستری علوم اجتماعی از دانشگاه گوتنبرگ سویدن و ماستری حقوق بشر از مرکز مطالعات جهانی دانشگاه گوتنبرگ است. میران علاوه بر شعر، نویسندهای توانا و تحلیلگری آگاه است که بر مسائل تاریخی و سیاسی افغانستان اشراف گسترده دارد و آثارش آمیزهای از حساسیت ادبی، ژرفنگری فکری و دغدغههای اجتماعی است.
در میان رویکردهای نظری رهبری در علوم سیاسی و جامعهشناسی، نظریه “رهبری تحولآفرین” جایگاه برجستهای دارد. این مفهوم نخست توسط James MacGregor Burns (1978) صورتبندی شد و سپس توسط Bernard M. Bass (1985) بسط داده شد و عملیاتی گردید. در این چارچوب، رهبری تحولآفرین به الگویی از رهبری اطلاق میشود که در آن رهبر صرفاً به مدیریت منابع، بسیج نیروها یا سازماندهی تشکیلاتی اکتفا نمیکند، بلکه از طریق ارتقای سطح آگاهی، بازتعریف ارزشها و گشایش افق معنایی نوین، هویت و جهتگیری ارزشی پیروان را دگرگون میسازد. در این نظریه، رهبری صرفا مدیرت قدرت نیست بلکه خلق فرایند تغییر درونی یک جامعه است که اعضای آن از حاشیهای سیاست بیرون آمده و به کنشگران فعال سرنوشت خود تبدیل میشوند.
با توجه به تجربه تاریخی هزاره ها که دستکم برای یک قرن از چرخه سیاست بیرون افتاده بودند و در معرض تبعیض زندگی میکردند، رهبری مزاری در یک مقطع سرنوشت ساز تاریخی، هزارهها را وارد میدان خطر و کنشگری کرد و بدینسان بنیادیترین تحول سیاسی تاریخی را در سرنوشت جمعی هزارهها به ثبت رسانید. لذا در پرتو این نظریه، مزاری رهبر تحول آفرین است که نه تنها در زمان حیات خود تحول آفرید بلکه پس از مرگ خود نیز الهامبخش کنشگری برای هزارهها باقی مانده است.
مزاری در بستری قد و قامت کشید و به یک کنشگر فعال سیاسی تبدیل شد که هزارهها تجربه طولانی حذف، تحقیر، حاشیه نشینی ساختاری را پشت سر گذاشته بودند. ریشههای این تجربه از نسلزدایی هزارهها توسط عبدالرحمن شروع میشود و در گذر زمان به یک پروسه انسانیتزدایی ساختاری تبدیل میشود که نشانههای از آن تا همین حالا نیز از دستگاه مناسبات اجتماعی حذف نشده است. در دایره کنشگری سیاسی استاد مزاری، مسله صرفا دسترسی هزاره ها به قدرت سیاسی نبود بلکه غایت تلاشهای سیاسی او، تحقق عدالت اجتماعی و بازسازی شخصیت فروریخته شده هزاره بود؛ درست همان جمله معروفی که گفت میخواهم هزاره بودن جرم نباشد. بنا بر این، رهبری تحول آفرین دقیقا در چنین وضعیتی معنی پیدا میکند زیرا هدفش صرفا تغییر موازنه قدرت نیست بلکه بازسازی سوژه سیاسی است.
در این چارچوب، مزاری تنها یک فرمانده یا سازماندهنده نظامی نبود و مقاومت مسلحانه نیز برای او ابزار بود، نه غایت کار. لذا آنچه جایگاه او را در میان سایر رهبران سیاسی عصر او، متمایز میکند، تبدیل مطالبه پراکنده عدالت به یک گفتمان منسجم سیاسی بود. او مسئله هزارهها را از سطح دفاع بقا و واکنش به خشونت، به سطح برابری ساختاری در دولت و مشارکت در قدرت ارتقا داد که این همان بعد انگیزش الهامبخش در نظریه رهبری تحولآفرین است. مزاری با توقف جنگهای داخلی، با تشکیل حزب وحدت و با مقاومت عدالتخواهانه، افقی را فرا روی هزارهها گشود که بتوانند خود را در آن ببینند و به قول نیچه به ابر انسان شدن بیاندیشند.
از سوی دیگر، نفوذ مزاری صرفاً ناشی از موقعیت تشکیلاتی او نبود، بلکه ماهیتی نمادین و اخلاقی داشت. در نظریه تحولآفرین، رهبر از طریق نفوذ آرمانی تبدیل به نماد ارزشهای مردم میشود. به همین دلیل است که مزاری پس از مرگ نیز برای بخش بزرگی از هزارهها به نماد عزت، ایستادگی و مطالبهگری تبدیل شده است. این نمادینشدن، در واقع برای هزارهها سرمایهای روانی و هویتی ایجاد کرده است که در قالب یک روایت مستند و مستدل مطرح میشود. این روایت همان روایت دموکراتیک از قدرت سیاسی است که اساس نظام جمهوری در افغانستان قرار گرفت و در فقدان آن، افغانستان هرگز به آرامش نخواهد رسید.
مزاری برای مخالفین سیاسی خود از جمله دولت وقت، نیز یک ظهور غیر قابل انتظار و کاملا غافلگیر کننده بود و به دلیل مطالبات دموکراتیک و جسارت استدلال و مقاومت او، غیر قابل هضم شده بود. منطق سیاسی دولت مسلط در آن زمان، تمرین استبداد تاریخی در پوشه قرائت اخوانی بود که لایههای بیشتری را برای بحران افغانستان اضافه کرده بود. اولا که آن دولت از مشروعیت مردمی برخوردار نبود و ثانیا رهبران آن دولت عاجز از فهم پیامدهای مواضع سیاسی خود بودند که عملا برای ناکامی خود و توزیع و تکثیر بحران سرمایهگذاری میکرد.
مثلا رقابت میان دولت کابل و اداره اسماعیل خان در حوزه جنوب غرب، در جنگ اسمعیلخان با طالبان، با استناد به مصاحبه جنرال ظاهر عظیمی ( ۲۰۲۳) ، دولت کابل سرنوشت آن جنگ را به نفع طالبان رقم زد. مزاری اما از چشماندازی وسیعتری به افغانستان مینگریست و برای توقف جنگ و ایجاد یک دولت مشروع، مشارکت تمام جریانهای سیاسی و به ویژه جنبش اسلامی شمال را ضروری میدانست. مزاری هرچند که رهبر یک جریان جهادی بود اما کلیشه دین و مذهب را معیار قضاوت نمیدانست. او به عنوان یک رهبر تحول آفرین از این گذرگاههای تنگ که معیار زمان او بود، عبور کرده بود و اساس و اعتبار نظام سیاسی را ماهیت دموکراتیک آن و توزیع عدالت میدانست. این در حالی بود که در قانون اساسی پیشنهادی دولت آقای ربانی حق انتخاب در ریاست جمهوری از زنان و شیعیان سلب گردیده بود.
یکی از ویژگیهای بارز رهبر تحول آفرین، جسارت اقدام برای دگرگونی وضعیت و حل مشکلات مردمی است که از آدرس آنها سخن میگوید. دولت آقای ربانی تمامی مسیرهای تفاهم، با آقای مزاری را بسته بود. این در حالی بود که بخشی وسیعی از ولایتهای شمال توسط نیروهای جنبش ملی اداره میشد و این جنبش شریک موضع سیاسی حزب وحدت بود. از جانب دیگر فضای حاکم سیاسی، جامعه قومی پشتون را به دو آدرس سیاسی طالبان و حزب اسلامی تقسیم کرده بود که طالبان از حمایت مالی و لوجیستکی دولت برخوردار بودند. پیشبینی رهبران دولت این بود که فراگیر شدن طالبان حزب اسلامی را به حاشیه میبرد و درنهایت امکان تفاهم یا ستیزه با طالبان سادهتر از تقابل با دوستی با حزب اسلامی خواهد بود.
مزاری اما درک دیگری از این قضیه داشت و برجسته شدن طالبان را استیلای حکومت تک قومی با فرم مذهبی میدانست. او با همین برداشت جسارت طرح شورای هماهنگی را عملی کرد که تحقق آن را عبور افغانستان از بحران قومی تفسیر کرده بود. پیامدهای عملی این طرح در حوزه منافع هزارهها این بود که راه های ورود مواد غذایی از مناطق تحت کنترول حزب اسلامی به غرب کابل باز گردد و امکان رفت و آمد هزارهها به پاکستان که قبل از آن با خطر مواجه بود، نیز بیخطر گردد. حالا ما درک میکنیم که او درست فهمید بود که دولت ربانی جایش را به امارت طالبان میسپارد و به همین دلیل مشارکت حزب اسلامی را در یک دولت اتلافی نسبت به سقوط افغانستان در کام طالبان ترجیح داده بود.
او در یکی از سخنرانیهایش در غرب کابل گفت که جنگ افشار فهم او را رخدادهای تاریخی به شدت تحت تاثیر قرار داده است. او گفت که جنایت آفرینی ارتباطی با قومیت ندارد و جنایت افشار را کسانی مرتکب شده اند که خود طعم ستم چشیده اند. او گفت که واقعیتهای پیرامون ما و نیازهای معیشتی مردم ما سبب گردیده است ما با حزب اسلامی در یک اتلاف سیاسی قرار بگیریم. جسارتهای سیاسی او اما که با فهم تاریخی او از سرنوشت هزاره ها و واقعیتهای زمان همراه بود، قبل از همه چیز او را در برابر منافع جمهوری اسلامی ایران در افغانستان قرار داده بود. از همین رو، شهادت او نیز هرچند که ظاهرا به دست طالبان صورت گرفت، اما دولت آقای ربانی و جمهوری اسلامی ایران عامل اصلی این جنایت بودند.
اکنون ۳۱ سال از شهادت استاد مزاری میگذرد. وقتی مقاومت او در غرب کابل، و منطق مخالفت او با دولت ربانی و جایگاه اکنون او در میان هواداران او موردتوجه قرار میگیرند، این واقعیت برجسته می شود که یکی از مهمترین ابعاد رهبری او، تبدیل هویت قربانی به هویت کنشگر بود. جامعهای که سالها با روایت تحقیر زیسته، وقتی وارد مذاکره سیاسی، ائتلافسازی و مطالبه سهم در قدرت میشود، در واقع از حالت انفعال تاریخی خارج میگردد.
این همان چیزی است که در نظریه تحولآفرین از آن به عنوان تحریک فکری و ارتقای سطح آگاهی یاد میشود. در این وضعیت، مردم صرفا پیرو رهبر نمیشوند، بلکه درکی تازه از موقعیت خود در ساختار سیاسی و مسولیت خود در ساختار زندگی جمعی پیدا میکنند. قبل از مزاری آمار جمعیت هزاره ها در روایت دولتی شش درصد بود اما بعد از مزاری این آمار به بیست درصد به رسمیت شناخته شد. هرچند که آمار جمعیت هزارهها خیلیبیشتر از بیست درصد است، اما همین تحول که شش درصد به بیست درصد ارتقا پیدا میکند، مدیون مقاومتی است که مزاری رهبری آن را بر عهده داشت.
در نهایت، رهبری تحولآفرین زمانی کامل میشود که احساس بهرسمیتشناسی ایجاد کند. برای جامعهای که تجربه وحشتناک قتل عام، انسانیت زدایی، انکار و حذف سیستماتیک را باخود حمل کرده است، همین دیدهشدن و شنیدهشدن یک تحول بنیادین است. بازسازی اعتمادبهنفس جمعی، پیوندزدن هویت قومی با مفهوم شهروندی برابر، و واردکردن یک جامعه تجرید شده و درحاشیه قرارداده شده به میدان رسمی سیاست، همگی نشانههای رهبری تحولآفریناند که مزاری آن را تمثیل کرده است.
در این تحلیل، اهمیت مزاری نه فقط در کنشهای مقطعی سیاسی یا نظامی، بلکه در تغییری است که در سطح آگاهی و عزت جمعی هزارهها ایجاد کرد؛ تغییری که یک جامعه مطرود حاشیهنشین را به کنشگری مطالبهگر در ساختار سیاسی افغانستان بدل ساخت. این چیزی کمی نیست که حتی دشمنان مزاری نیز نمیتواند این تحول در جامعه هزاره را انکار نمایند. البته فراموش نکنیم که مزاری را صرفا در تجلیل خلاصه کردن، هیچ گرهی از مشکل هزاره را نمیگشاید، بلکه هزاره ها به نهادینه کردن این نکته در روان و رفتار خود ضرورت دارند که مزاری در جایگاه یک رهبر تحول آفرین، هزارهها را از محرومیت و گمنامی در میدان سیاست آورد و به آنها فهماند که مقیاس حضور تان در این میدان به مقیاس همت، هوشیاری و مسولیتپذیری سرنوشت جمعی تان تعیین میشود. سوالی را که مزاری در برابر هر هزاره قرار داده است این است که آیا به مسولیتپذیری در سرنوشتجمعی تان فکر کرده اید؟
References
Burns, J. M. (1978). Leadership. New York: Harper & Row.
Bass, B. M. (1985). Leadership and Performance Beyond Expectations. New York: Free Press.
Sheesha Media (2023) گفتوگو با جنرال محمد ظاهر عظیمی، کمیسار نظامی هرات از 1371 تا 1374. YouTube video, available at: https://www.youtube.com/watch?v=B_Ttc94EpIA (Accessed: 21 February 2026).




