
زنان و ساختار سرکوب
شفیقه رستگار، نویسنده و روزنامهنگار
هر سال با فرارسیدن هشت مارچ، روز جهانی زن، در گوشهوکنار جهان بحثی تازه درباره جایگاه زنان در جامعه شکل میگیرد؛ موضوعی که تنها پیرامون حقوق زنان نیست، بلکه درمورد کیفیت انسانی جامعههاست. این روز فرصتی است برای بازاندیشی در ساختارهایی که در طول تاریخ شکل گرفتهاند و بر زندگی نیمی از جمعیت جهان اثر گذاشتهاند.
در بسیاری از جوامع، از جمله جامعه افغانستان، زنان همچنان در چارچوبهایی زندگی میکنند که نهتنها از سوی قوانین یا ساختارهای رسمی، بلکه از سوی سنتها، باورهای فرهنگی و برداشتهای رایج اجتماعی تعیین شدهاند. در چنین فضایی، اغلب از زنان انتظار میرود بیش از هر چیز مطیع باشند. استقلال اراده زنان، گاه با سوءظن و مخالفت روبهرو میشود و از آنان انتظار میرود خواستههای فردی خود را در برابر خواستههای مردان نادیده بگیرند.
در این نگاه، وظیفه زن بیشتر در قالب فداکاری و از خودگذشتگی تعریف میشود؛ گویی ارزش زن نه در فردیت، استعداد و تواناییهای او، بلکه در میزان قربانی کردن خواستههای فردیاش برای دیگران سنجیده میشود. زنی که کمتر سخن بگوید، کمتر اعتراض کند و بیشتر فداکاری نشان دهد، اغلب «زن خوب» تلقی میشود.
چنین برداشتهایی معمولاً با استناد به سه منبع اصلی توجیه میشوند: سنت، طبیعتگرایی و تحمیل وظایف اجتماعی.
سنتگرایی
یکی از مهمترین ابزارهایی که برای توجیه نابرابری میان زنان و مردان به کار گرفته میشود، ارجاع به سنت است. در بسیاری از جوامع گفته میشود که نقشها و محدودیتهای زنان ریشه در سنتهای دیرینه دارند و بنابراین باید حفظ شوند. در جامعه افغانستان نیز سنت نقشی بسیار پررنگ در تنظیم روابط اجتماعی دارد. بسیاری از هنجارهایی که زندگی روزمره مردم را شکل میدهند، نه در قوانین مکتوب بلکه در عرفها و سنتهای اجتماعی ریشه دارند. در چنین فضایی، هرگاه بحثی درباره حقوق یا آزادیهای زنان مطرح میشود، یکی از نخستین واکنشها این است که آن را مغایر با سنتهای جامعه قلمداد میکنند.
سنت در ذهن بسیاری از مردم به معنای میراثی مقدس و تغییرناپذیر درنظر گرفته میشود؛ امری که گویا از گذشتههای دور به ما رسیده و نباید مورد پرسش قرار گیرد. اما تاریخ نشان میدهد که سنتها نیز مانند هر پدیده انسانی دیگر در طول زمان شکل گرفتهاند، تغییر کردهاند و گاه حتی کاملاً دگرگون شدهاند.
بسیاری از سنتهایی که امروز طبیعی و بدیهی به نظر میرسند، در واقع محصول شرایط خاص تاریخی بودهاند. در دورههایی از تاریخ، ساختارهای اقتصادی، امنیتی یا خانوادگی نیازمند نوعی تقسیم کار خاص میان زنان و مردان بوده است. اما این تقسیم کار به مرور زمان به صورت یک «قاعده ثابت» درآمده و بعدها بهعنوان سنتی غیرقابل تغییر معرفی شده است.
در جامعه افغانستان، سنتها گاه چنان قدرتی پیدا میکنند که حتی از قانون نیز پرنفوذتر میشوند. رفتار، پوشش، نوع حضور اجتماعی و حتی شیوه سخن گفتن زنان اغلب بر اساس هنجارهای سنتی سنجیده میشود. زنی که از این چارچوبها فاصله بگیرد، ممکن است با فشار اجتماعی، قضاوتهای اخلاقی و حتی طرد شدن از سوی جامعه مواجه شود.
با این حال، باید به یاد داشت که تنها قدمت یک سنت، دلیل بر درستی آن نیست. همانگونه که در طول تاریخ بسیاری از باورها که زمانی طبیعی محسوب میشدند، بعدها مورد نقد و بازنگری قرار گرفتهاند. بازاندیشی در سنتها به معنای نفی کامل گذشته نیست، بلکه تلاشی است برای تشخیص آنچه هنوز با کرامت انسانی سازگار است و آنچه نیازمند تغییر است.
طبیعتگرایی و توجیه نابرابری
یکی دیگر از استدلالهای رایج برای توجیه نابرابری میان زنان و مردان، ارجاع به طبیعت است. گفته میشود طبیعت زن و مرد متفاوت است و همین تفاوتها تعیین میکند که زنان باید در حوزههای خاصی محدود بمانند. در چنین دیدگاهی، سلطه مردان نه بهمثابه یک ساختار اجتماعی، بلکه بهعنوان پیامدی طبیعی جلوه داده میشود. گویی نظم موجود، از پیش توسط طبیعت تعیین شده و تلاش برای تغییر آن برخلاف سرشت جهان است.
اما بسیاری از اندیشمندان اجتماعی معتقدند آنچه «طبیعت» نامیده میشود، در بسیاری موارد نتیجه فرآیندهای اجتماعی و فرهنگی است. جامعه از همان کودکی مسیرهای متفاوتی برای دختران و پسران ترسیم میکند. از پسران انتظار میرود جسور، مستقل و تصمیمگیرنده باشند، در حالی که دختران اغلب تشویق میشوند آرام، مطیع و مراقب دیگران باشند.
برای درک بهتر این مسئله میتوان به مثال سادهای اشاره کرد. تصور کنید دو گیاه از یک نوع در شرایط متفاوت رشد کند؛ یکی در محیطی که نور و آب کافی دارد و دیگری در محیطی محروم از این شرایط. طبیعی است که گیاه اول رشد بهتری خواهد داشت و گیاه دوم ضعیفتر میشود، اما این تفاوت ناشی از ماهیت آن نیست، بلکه نتیجه شرایطی است که در آن قرار گرفتهاست. وضعیت زنان در بسیاری از جوامع شباهت زیادی به همین مثال دارد. وقتی فرصتهای رشد، آموزش و تجربه برای آنان محدود باشد، بسیاری از تواناییهایشان هرگز فرصت بروز پیدا نمیکند.
وظایف تحمیلی
در بسیاری از فرهنگها، نقش اصلی زنان در قالب همسر بودن و مادر بودن تعریف میشود. بدون تردید این نقشها میتواند ارزشمند و مهم باشد، اما مشکل زمانی آغاز میشود که این نقشها تنها مسیر ممکن برای زنان تلقی شود.
گاهی برای توجیه این محدودیتها از زبان احترامآمیز استفاده میگردد. گفته میشود زنان ظریفترند و نباید مسئولیتهای سنگین بر عهده بگیرند. این سخن در ظاهر قابل تحسین است، اما در عمل میتواند به ابزاری برای کنار گذاشتن زنان از عرصههای مهم اجتماعی تبدیل شود.
عوامل زنستیزی
برای درک عمیقتر زنستیزی باید به ریشههای ساختاری آن توجه کرد. زنستیزی صرفاً نتیجه احساسات فردی یا رفتارهای پراکنده نیست، بلکه پدیدهای است که در طول تاریخ در ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی شکل گرفته است.
ساختار مردسالار
یکی از مهمترین عوامل شکلگیری زنستیزی، تشکیل نظامهای مردسالار است. در چنین نظامهایی قدرت سیاسی، اقتصادی و فرهنگی عمدتاً در اختیار مردان قرار دارد. این تمرکز قدرت باعث میشود زنان در بسیاری از عرصههای تصمیمگیری حضور کمتری داشته باشند و نقش اجتماعی آنان محدود بماند.
در این ساختار، زنستیزی تنها یک نگرش نیست بلکه به نوعی مکانیسم اجتماعی تبدیل میشود که هدف آن حفظ نظم موجود است. هنگامی که زنی تلاش میکند از چارچوب نقشهای سنتی خارج شود، این ساختار با واکنشهای منفی اجتماعی، فرهنگی یا حتی قانونی تلاش میکند او را به موقعیت پیشین بازگرداند.
احکام دینی و تثبیت نابرابری جنسیتی
یکی دیگر از عواملی که در بسیاری از جوامع به بازتولید زنستیزی کمک کرده، وجود برخی احکام و قواعد دینی است که میان زن و مرد تفاوت حقوقی قائل میشود. در بسیاری از سنتهای دینی، نقشهای اجتماعی زنان و مردان به صورت متفاوت تعریف شده است و این تفاوتها گاه در قالب قوانین مشخص درباره ازدواج، طلاق، ارث، شهادت یا نقشهای خانوادگی بیان شدهاند.
این احکام در طول تاریخ نهتنها به عنوان قواعد دینی، بلکه به عنوان قوانین اجتماعی نیز عمل کرده و در نتیجه جایگاه زنان را در بسیاری از عرصهها محدود ساختهاند. هنگامی که چنین قواعدی در ساختار حقوقی و فرهنگی جامعه نهادینه شود، به مرور زمان به بخشی از نظم اجتماعی تبدیل شده و تغییر آن دشوارتر میگردد. در این شرایط، نابرابری جنسیتی تنها یک مسئله فرهنگی باقی نمیماند، بلکه پشتوانهای مذهبی نیز پیدا میکند. همین امر سبب میشود که بسیاری از افراد این نابرابریها را نه بهعنوان ساختارهایی تاریخی و قابل نقد، بلکه به عنوان واقعیتی تغییرناپذیر بپذیرند.
ریشههای تاریخی و اقتصادی
عامل مهم دیگر به ریشههای تاریخی و اقتصادی جوامع بازمیگردد. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که با شکلگیری نظامهای مالکیت و جوامع طبقاتی، کنترل بر خانواده و بهویژه بر بدن زنان اهمیت بیشتری پیدا کرد. در چنین شرایطی، خانواده به نهادی تبدیل شد که انتقال ثروت و نسب خانوادگی از طریق آن صورت میگرفت. همین مسئله باعث بهوجود آمدن قوانین و هنجارهایی شد که رفتار و زندگی زنان را محدود میکرد تا نظم خانوادگی حفظ شود.
اجتماعیشدن جنسیتی
انسانها با نگرشهای زنستیزانه متولد نمیشوند؛ بلکه این نگرشها در جریان تربیت و آموزش اجتماعی شکل میگیرد.
از کودکی به پسران و دختران نقشهای متفاوتی آموزش داده میشود. پسران تشویق میشوند که قوی، مستقل و تصمیمگیرنده باشند، در حالی که دختران ترغیب میشوند که مطیع، فداکار و مراقب دیگران باشند.
کلیشههای فرهنگی
فرهنگ نیز در بازتولید زنستیزی نقش مهمی دارد. بسیاری از کلیشههای فرهنگی، زنان را موجوداتی ضعیفتر، احساسیتر یا وابستهتر معرفی میکنند. این تصاویر در زبان، ادبیات، رسانه و آموزش بازتولید میشود و به مرور زمان به بخشی از ذهنیت عمومی جامعه تبدیل میشود.
کنترل بدن زنان
یکی از مهمترین محورهای زنستیزی در تاریخ، تلاش برای کنترل بدن زنان بوده است. در بسیاری از جوامع، قوانین و هنجارهایی شکل گرفتهاست که رفتار، پوشش و حتی تصمیمهای شخصی زنان را محدود میکند. در چنین شرایطی بدن زن نه به عنوان بخشی از استقلال فردی او، بلکه به عنوان مسئلهای مرتبط با ناموس، خانواده یا جامعه تعریف میشود.
اشکال و نمودهای زنستیزی
زنستیزی تنها در سطح نظری باقی نمیماند، بلکه در رفتارهای روزمره و ساختارهای اجتماعی نیز نمود پیدا میکند. یکی از جلوههای آن، انکار امیال انسانی زنان است. در بسیاری از جوامع، زنان تشویق میشوند خواستهها و امیال خود را سرکوب کنند. میل جنسی، نیازهای عاطفی و حتی آرزوهای فردی آنان، گاه به عنوان اموری شرمآور بهشمار میرود.
از سوی دیگر، زنان اغلب نه بهعنوان افراد مستقل بلکه در قالب رابطهشان با دیگران تعریف میشوند: مادر، همسر، دختر یا خواهر. هرچند این نقشها ارزشمندند، اما هنگامی که هویت زن به همین نقشها محدود شود، فردیت او نادیده گرفته میشود. در برخی فرهنگها حتی نوعی تصور مالکیت بر بدن زنان وجود دارد؛ گویی بدن زن نه متعلق به خود او بلکه متعلق به خانواده یا جامعه است.
آزادی زنان و آینده جامعه
در کشوری مانند افغانستان، مسئله آزادی زنان تنها مربوط به زنان نیست؛ بلکه مستقیماً با آینده جامعه پیوند دارد. ساختار خانواده و الگوهای تربیتی نقش مهمی در شکل دادن به ذهنیت نسلهای بعدی دارند. اگر روابط خانوادگی بر پایه نابرابری شکل بگیرد، این الگوها به نسلهای بعدی منتقل میشوند.
از سوی دیگر، آزادی زنان میتواند به معنای آزاد شدن بخش بزرگی از ظرفیتهای انسانی جامعه باشد. اگر زنان بتوانند به آموزش، کار و مشارکت اجتماعی دسترسی برابر داشته باشند، جامعه در واقع از نیروی فکری و خلاق مضاعف، برخوردار خواهد شد.
نتیجهگیری
زنستیزی پدیدهای ساده یا فردی نیست؛ بلکه ساختاری تاریخی و اجتماعی میباشد که در سنتها، فرهنگها و روابط قدرت، ریشه دارد. این پدیده نهتنها زندگی زنان را محدود میکند، بلکه ظرفیتهای انسانی کل جامعه را نیز کاهش میدهد.
بازاندیشی در سنتها، نقد کلیشههای فرهنگی و ایجاد فرصتهای برابر برای زنان تنها به معنای دفاع از حقوق زنان نیست؛ بلکه گامی در جهت ساختن جامعهای انسانیتر و پویاتر است.



