
استاد زریاب؛ نویسنده کابلی
نویسنده: رضا آقاسی
در طول چند سده اخیر، در جغرافیای کنونی افغانستان کمتر میتوان نشانی از توجه جدی به معرفت و خردورزی یافت؛ گویی معرفت در این سرزمین زانوی غم در بغل گرفته است. در دل این جغرافیای امروزی، کهنتمدنها و کهنشهرهای بسیاری مدفوناند. در میان این شهرها، کابل نیز جایگاه و آوازهای ویژه در تاریخ دارد. اما در همین چند دهه اخیر، کابل بیتردید به نبوغ کمنظیر برخی از فرزندان خود بالیده است؛ از جمله رهنورد زریاب.
او فرزند کابل بود. در آنجا متولد شد، قد کشید، با فرهیختگان آشنا شد و از آنان آموخت. زریاب در کابل داستان نوشت، داستان ترجمه کرد و بهتدریج به نویسندهای شناختهشده و صاحبنام بدل شد و ریاست انجمن نویسندگان را نیز بر عهده گرفت. زریاب در روزگار متلاطم کابل حتی زندانی شد و این تجربه برای او بیش از آنچه انتظار میرفت دردناک بود. با این همه، او با نگاهی ژرف در پی ادای رسالت خویش در برابر انسان، بهویژه انسان افغانستانی، بود و آفرینش آثارش بهگونهای کامل ادای دین او به جامعه و یادآور مسئولیتی برای دیگران (ما) است.
استاد زریاب در سال ۱۳۲۳، خورشیدی در ریکاخانه کابل متولد شد و سرانجام در سال ۱۳۹۹، در دامان شهدای صالحین آرام گرفت.
زریاب در کتابها، گفتوگوها و سخنرانیهای خود همواره از کابل، بهویژه کابل دوران کودکیاش، یاد میکرد. از نگاه او، بهترین دوره افغانستان از لحاظ سیاسی و اجتماعی، دهه چهل خورشیدی یا دهه قانون اساسی بود؛ اما از سخنانش چنین برمیآید که تا پیش از دهه هفتاد نیز کابل شهری متفاوت بود. خلاصه آنکه او به دوران کودکی و جوانی خویش با حسی نوستالژیک و غریب مینگریست و از آن روزگار با دریغ و حسرت سخن میگفت.
زریاب دایرةالمعارفی زنده بود؛ سرشار از اندوختههای عالمان و اندیشمندان شرق و غرب. وقتی آثارش را ورق میزنی با دید وسیع و جالب از خداوندگار بلخ شعری را به میان میآورد و چند صفحه بعد از فیلسوفان قدیم مغربزمین سخن میگوید. سپس برای توضیح موضوعی، چارپارهای از خیام نیشابوری پیش میکشد و دوباره از فیلسوفان معاصر مغرب زمین کلامی را بازگو میکند.
زریاب به شعر و شاعران با نگاهی سترگ مینگریست و در میان شاعران، با خیام نیشابوری انس بیشتری داشت؛ زیرا اشعار خیام جهان را متفاوت از بسیاری شاعران و اندیشمندان دیگر به تصویر میکشد. وجه اشتراک زریاب با خیام را میتوان در نگاه فلسفی آن دو به هستی و کائنات جستوجو کرد. کمتر اثری از زریاب میتوان یافت که در آن سخنی یا شعری از عمر خیام حضور نداشته باشد. خیام و جهانبینی او در آثار زریاب حضوری آشکار دارند.
وجوه دیگر این مسئله میتواند به نزدیکی زریاب با صادق هدایت نیز مربوط باشد. صادق هدایت از جمله کسانی است که رباعیات خیام را گردآوری کرده است. همچنین، دیدگاههای هدایت و خیام درباره هستی و پوچی احتمالاً بر زریاب نیز تأثیر گذاشتهاند. هنگامی که آثار زریاب را ورق میزنیم، درمییابیم که او علاقه فراوانی به صادق هدایت داشته است. از جمله در کتاب «شمعی در شبستانی» به خاطرهای از عبدالحی حبیبی و صادق هدایت در تاجیکستان میپردازد. همچنین در کتابهای دیگری مانند «پایان کار سه روئینتن»، نوشتهای بلند و پرمغز درباره هدایت و اثر مهم او «بوف کور» دارد و در آثار دیگرش نیز بارها به او اشاره میکند.
در مورد سبک نویسندگی زریاب، علی امیری در گفتوگویی که پیرامون زریاب و آثار اوست، مطالب تأملبرانگیزی را مطرح میکند: «زریاب سمبولیسم خاصی داشت و خاصنویس بود و آثارش بسیار (یونیک) بود و به همین دلیل در زمره ادبیات عوامپسند و عامیانه قرار نمیگرفت. در حوزه داستان، نخستین نوآوریها را در آثار ایشان مشاهده میکنیم. به نحوی، ریشههای سورریالیسم افغانی را، اگر به چنین چیزی باورمند باشیم، در آثار استاد زریاب میبینیم.»
امیری میگوید: «به نظر من، شمار خوانندگان زریاب زیاد نیست. اما آثار زریاب جدی بود. اگر پس از وفات ایشان این آثار جدیتر خوانده شود، به ما کمک میکند که جایگاه خود را در دنیای پرتلاطم کنونی و شرایط پرتلاطم جامعه خویش پیدا کنیم و همچنان بر رسالت انسانی خود بیشتر واقف شویم.»
در مصاحبهای، حسین فخری میگوید: «یکی از ویژگیهای زریاب در نویسندگی، سختگیری او بود. او از میان نویسندگان کشور، تنها معدودی را نویسنده میدانست.»
نعمت حسینی کتابی دارد تحت عنوان «نامههای استادم» که محتوای آن، نامههای استاد زریاب به ایشان است. در آن نامهها متوجه میشویم که استاد زریاب نسبت به نویسندگان بزرگ این سرزمین نیز ایرادهای جدی مطرح میکند و این نکته بیتردید بیانگر جدیت و سختگیری او در نویسندگی بوده است.
یکی از شبهای مجله بخارا به رهنورد زریاب اختصاص یافته است و در آن محفل، یکی از سخنرانان محمود دولتآبادی است. او زریاب را «چخوف دوم» میخواند. دولتآبادی میگوید آثار زریاب به ما کمک میکند تا میان تمدن این حوزه و تمدن افسونگر هند ارتباط برقرار کنیم و آثار زریاب عطر فرهنگ زیبای هند را به ذهن خواننده میرساند.
احتمالاً بتوان آثار زریاب را به چهار بخش تقسیم کرد: یکم؛ داستان و رمان، دوم؛ مقاله و جستار، سوم؛ خاطرهها و سوگنامهها، و چهارم؛ ترجمهها.
در حوزه داستان و رمان، زریاب یکی از پیشگامان کابل و افغانستان است. دولتآبادی میگوید: «سبک نوشتن یعنی هر شخص شبیه خود و شبیه همانگونه که سخن میگوید، بنویسد.» زریاب نیز همانگونه که سخن میگفت؛ یعنی آرام، شمردهشمرده و با پارسی نابِ آمیخته با گویش کابلی، مینوشت. البته در نوشتههایش کمتر از گویشها استفاده میکرد؛ بلکه بیشتر در پی واژگان ناب بود.
از آثار مهم او در بخش رمان و داستان میتوان به «چارگرد قلا گشتم»، «گلنار و آیینه»، «درویش پنجم»، «شورشی که آدمیزادگان و جانورکان برپا کردند»، «کاکه ششپر» و «دختر شاهپریان» اشاره کرد.
محورهای مرکزی این داستانها و رمانها عبارتاند از: انسان، زندگی، سیاست، هنر، وطن (خاک)، هستی، عشق، طبیعت، معنا، پوچی، کاپیتالیسم و نقد کاپیتالیسم، زیباییشناسی و فلسفه.
بخش دیگری از آثار زریاب را جستارها تشکیل میدهد. از جمله مشهورترین آنها «پایان کار سه روئینتن» و «زنگی مست، شمشیر به دست» است. زریاب در کتاب «پایان کار سه روئینتن» به مسائل و موضوعات گوناگونی پرداخته است؛ از جمله درباره «بوف کور» هدایت با تفصیل کامل نوشتهای دارد، از ریشههای کتاب «کیمیاگر» اثر پائولو کوئیلو در خاور زمین سخن میگوید و درباره روئینتنیِ آشیل، اسفندیار و زیگفرید و مقایسه این سه روئینتن به تفصیل بحث میکند. همچنین به موضوعات جالب و بکر دیگری نیز میپردازد.
بخش سوم آثار زریاب را سوگنامهها و خاطرات تشکیل میدهد که کتاب «شمعی در شبستانی» یکی از آثار بیبدیل او در این زمینه است. در این کتاب، زریاب به سراغ استاد خود، علیمحمد زهما، میرود و خاطره خود را همراه با او در زندان آکسا روایت میکند. در جای دیگری از این کتاب، به دیدار قله موسیقی، «استاد سرآهنگ»، میرود و خاطرههای غمانگیزی از بیماری و بستری شدن او در شفاخانه استقلال روایت میکند.
بخشی از کتاب نیز به زندگی طاهر بدخشی اختصاص دارد. زریاب خاطرات دوران کودکی خود را از طاهر بدخشی، که دوست برادر بزرگ رهنورد بود و به خانه آنان رفتوآمد داشت، بازگو میکند. همچنین به سالهای پایانی عمر بدخشی که در زندان پلچرخی سپری شد، میپردازد. زریاب از زبان کسانی که همراه بدخشی در پلچرخی زندانی بودهاند روایت میکند که طاهر بدخشی در سالهای پایانی عمر، انسانی شوریدهحال بود؛ تکوتنها در گوشهای مینشست، کمتر با کسی همصحبت میشد و همواره به خواندن مثنوی معنوی و قرآن مشغول بود.
بخش دیگری از این کتاب به همنشینی با انسان فرهیخته و خردورز، اسماعیل مبلغ، اختصاص یافته است و نیز به بزرگان و نیکان دیگری میپردازد. بخش چارم کار استاد ترجمه است. ایشان تعدادی داستان را از نویسندگان ازبکستانی، قرغزستانی و داستان پیراهنها را از “کارل چاپک” نویسنده چکسلواکی، به فارسی برگردانده است.
سرانجام مطلب؛ زریاب نویسندهی ورزیده بود. آثارش عمیق و تامل برانگیز است. بنابرین او یکی از پایههای خرد در این کشور است. و باید آثارش جدی گرفته شود. صلاح میبینم سخن را با پرسشهای عمران راتب ختم کنم. او یاداشتی در مورد اکرم عثمان دارد و میگوید: قصه نویس «کوچه ما» قبل از آن که «نیها گل کنند»، رفت و این رفتن نابهنگام، احتمالن ما را با «قحط سالی» های زیادی مواجه خواهد کرد.
حالا بیشتر از هر وقت دیگر، احساس میکنم قدر این قصه نویس های عزیز را باید دانست. سهم آنها در میان ما به قول شاملو، نباید فقط «گوری و نوحهیی» باشد. آن ها با خود قول کرده بودند که کوچههای کابل را با تاریخ پیوند بدهند و طی چند دهه جان کندن، خلق و آفرینش و در واقع خوندل ریختن به قول همینگوی، نشان دادند که «مردا ره قول اس»
استاد واصف باختری و دکتور اکرم عثمان غربت نشین شدند. یکی در این غربت تا انتهایش رفت و دیگری… و اما استاد زریاب «کوچه خرابات کابل» را بر خیابانهای شانزه لیزه فرانسه ترجیح داد. اما حالا، در این پیری و تنهایی، وطن نیز همچون باری بر دوش استاد سنگینی میکند… دینی که اینها بر دوش ما دارند، چیست؟ چگونه باید به آن پرداخت؟



