
زنان افغانستان؛ میان هویت قومی، سنت و فقدان آگاهی انتقادی: موانع انسجام سیاسی و کنش جمعی
نویسنده:هادی میران. او شاعر، نویسنده و پژوهشگر برجسته اهل افغانستان است و از جمله نخبگان فکری–فرهنگی این کشور به شمار میرود که نقش قابل توجهی در حوزه ادبیات، اندیشه و تحلیل اجتماعی–سیاسی ایفا کرده است. تاکنون هشت مجموعه شعر از او به چاپ رسیده است که در میان آنها، مجموعهی «غزلهای فروپاشی» جایگاه ویژهای دارد؛ کتابی که در آن، با نگاهی پیشنگرانه و انتقادی، نشانهها و زمینههای فروپاشی جمهوریت افغانستان را به تصویر کشیده و بهگونهای شاعرانه آن را پیشبینی کرده بود. میران علاوه بر فارسی، به زبان انگلیسی نیز مینویسد و آثار و تحلیلهایش بازتابدهنده دغدغههای جهانی عدالت، سیاست و جامعه است. او دارای مدرک لیسانس تعلیم و تربیت اجتماعی از دانشگاه وست سویدن، ماستری علوم اجتماعی از دانشگاه گوتنبرگ سویدن و ماستری حقوق بشر از مرکز مطالعات جهانی دانشگاه گوتنبرگ است. میران علاوه بر شعر، نویسندهای توانا و تحلیلگری آگاه است که بر مسائل تاریخی و سیاسی افغانستان اشراف گسترده دارد و آثارش آمیزهای از حساسیت ادبی، ژرفنگری فکری و دغدغههای اجتماعی است.
وضعیت زنان افغانستان، دو صورت متفاوت دارد که برای ناظران خارجی جنیست آن قابل فهم است اما برای من، صورت دیگر آن که وابستگی و دلبستیهای قومی، زبانی و مذهبی است نیز تعیین کننده به نظر میرسد. از این رو، اگر قرار باشد که فهم درست و مقرون به واقعیتهای میدانی از وضعیت زنان افغانستان و ظرفیت تقابل و تعامل آنها با پدیدههای پیرامونی به دست آید، نخست باید مفاهیم رفتاری و گفتاری آنها را در حوزه علایق قومی و مذهبی مورد دقت قرار داد.
واقعیت میدانی افغانستان نشان میدهد که در اغلب موارد، هویتهای قومی، مذهبی، زبانی و حتی خویشاوندی بر هویت مدنی و جنسیتی زنان تقدم دارند. به همین دلیل، بسیاری از زنان افغانستان پیش از آنکه خود را بخشی از یک جامعه سیاسی زنان بدانند، خود را متعلق به یک قوم، مذهب یا زبان تعریف میکنند. این وضعیت سبب شده است که مطالبات زنان نیز غالباً از همان شکافها و تقسیمبندیهای قومی، مذهبی و زبانی تأثیر بپذیرد که کل جامعه افغانستان را دچار چندپارگی کرده است.
برای مثال، بسیاری از چهرههای شناختهشده زن در افغانستان، حتی زمانی که از حقوق زنان سخن میگویند، در بزنگاههای سیاسی و اجتماعی بیشتر در چارچوب تعلقات قومی، مذهبی خود عمل میکنند. در چنین وضعیتی، هویت جنسیتی زن به ندرت به یک مبنای مستقل برای کنش و واکنش سیاسی تبدیل میشود و در نتیجه جنبش زنان از همان معایب ساختاری رنج میبرد که نه تنها جامعه زنان را بلکه تمامیت افغانستان را در گرداب مصیبت فرو برده است. مطالعات حوزه زنان نشان میدهد که فقدان یک آگاهی جمعی فراگیر سبب گردیده است که زنان افغانستان تا هنوز نتوانسته اند انرژی جمعی خود را در محور اهداف، مطالبات و راهبردهای مشترک سازماندهی کنند (Putnam, ۱۹۹۳).
گرامشی (Gramsci, ۱۹۷۱)، این وضعیت را محصول سلطه تاریخی ارزشهای قومی، مذهبی و مردسالارانه بر فضای فرهنگی جامعه میداند. گرامشی میگوید که وقتی ارزشها قومی و مذهبی در گذر نسلهای متعدد در ساختار ذهنی افراد نهادینه میشوند، نه تنها مردان، بلکه بخش قابل توجهی از زنان نیز آنها را طبیعی، مشروع و غیرقابل پرسش میدانند. از همین رو، بسیاری از زنان به جای آنکه به نیرویی برای تغییر و دگرگونی تبدیل شوند، ناخواسته و ناخودآگاه در بازتولید هنجارهای همان نظم اجتماعی مشارکت میکنند که شخصیت انسانی آنها را تحقیر کرده است.
نظریه عادتواره بوردیو (Bourdieu, ۱۹۷۷) نیز این مسئله را به خوبی توضیح میدهد. زنان افغانستان در خانوادهها و محیطهای اجتماعیای رشد کردهاند که وفاداری به قوم، مذهب و سنت از کودکی به آنان آموزش داده شده است. گیدنس این پروسه را آموزش جامعهپذیری یا اجتماعی شدن مینامد (Giddens, ۲۰۰۹) . این ارزشها در گذر زمان، به بخشی از ساختار ذهنی و رفتاری افراد تبدیل میشوند و در نتیجه، بسیاری از زنان همان الگوهای را که خود در آن اجتماعی شدهاند به نسل بعد منتقل میکنند. لذا با توجه به این واقعیت، زنان در افغانستان صرفاً قربانی سنت و هنجارهای غالب نیستند؛ بلکه در بسیاری موارد به واسطه نقش تربیتی و فرهنگی خود به یکی از حاملان و بازتولیدکنندگان سنت و هنجارهای خودستیز تبدیل میشود.
عامل مهم دیگر در ادامه ستم بر زنان فقدان آگاهی انتقادی است. فراموش نکنیم که میان آموزش رسمی و آگاهی انتقادی تفاوت بنیادین وجود دارد. کثیری از زنان افغانستان که در حوزه سیاست و سرنوشت جمعی کنشگری میکنند، دارای تحصیلات عالی اند اما کم نیستند در میان این جماعت که به مسائل اجتماعی و سیاسی از چشمانداز علایق و پیشفرضهای قومی و مذهبی و زبانی مینگرند. لذا پدیده ویرانگری که در حوزه کنشگری سیاست و اجتماع در افغانستان مشاهده میشود، کمبود سنت تفکر انتقادی است که جامعه را به پرسش از باورهای موروثی، نقد ساختارهای قدرت و بازاندیشی در هویتهای اجتماعی تشویق و ترغیب کند (Freire, ۱۹۷۰) . در غیبت چنین نگرش، افراد کنشگران سیاست و اجتماع به جای تحلیل ریشههای اصلی مشکلات، به بازتولید الگوهای فکری موجود و موروثی میپردازند.
یکی از پیامدهای مستقیم این وضعیت، فقدان ظرفیت انسجام سیاسی و تشکیلاتسازی در میان زنان است. واقعیت این است که هر جنبش اجتماعی برای موفقیت نیازمند اهداف مشترک، روایت مشترک، رهبری مؤثر، اعتماد متقابل و ساختارهای سازمانی پایدار است. با این حال، زنان افغانستان اما تا هنوز نتوانستهاند به سطحی از انسجام سیاسی و سازمانی دست یابند که بتواند آنان را فارغ از علایق قومی و مذهبی، حول یک دستور کار ملی و فراگیر گرد آورد. شکافهای قومی، مذهبی، زبانی، منطقهای و سیاسی سبب شده است که مطالبات زنان غالباً پراکنده و متعارض باشند. در چنین شرایطی، بدیهی است که نگاه قومی، مذهبی و زبانی زنان به سرنوشت زنان، هر ازگاهی زمینههای عبور آنها را از این بحران مزمن به سوی آزادی فراهم نمیکند.
هرگاه به الگوهای رفتاری زنان مطرح در بیست سال پسین در فضای حقیقی و مجازی دقت کنیم، به سادگی در مییابیم که در میان اقوام مختلف افغانستان، زنان کنشگر پشتونتبار، بیشترینه تحت تأثیر عواطف و تعلقات قومی و مذهبی قرار داشته اند. این وابستگیها اغلب چنان نیرومند به نمایش رفتهاند که از آنان به عنوان ستایشگران ستم تاریخی در حق خود، در معرض قضاوت میگذارند. از باب مثال آرین یون، مریم سلیمانخیل، فریده کوچی، شکریه بارکزی، دیوه پتنگ، هیلا ارشاد، فرزانه کوچی و خیلیهای دیگر که ذکر نام شان در این فضا نمیگنجد، قبل از اینکه با زنان ستمدیده اقوام غیر پشتون احساس تعلق جنیست کنند، بازتولیدکنندگان همان هنجارهای ویرانگر بودهاند که ستم بر زنان را تقدیس کرده است. اظهارات این جماعت به جای تمرکز بر عوامل نهادی، فرهنگی و سیاسی محدودکننده مشارکت زنان، در چارچوب رقابتهای قومی و زبانی متمرکز بودهاند. این واقعیت نه تنها مانع شکلگیری یک گفتمان مستقل زنان شده است بلکه مانع جدی در مسیر بالندگی ظرفیت کنش جمعی و مطالبهگری مؤثر زنان زنان افغانستان بوده است.
علاوه بر این، دههها جنگ، بیثباتی سیاسی، مهاجرت گسترده و فروپاشی نهادهای اجتماعی موجب کاهش سرمایه اجتماعی در افغانستان شده است. پاتنام (Putnam, ۱۹۹۳) سرمایه اجتماعی را مجموعهای از اعتماد، همکاری و شبکههای ارتباطی میداند که امکان کنش جمعی را فراهم میآورند. فروپاشی اعتماد اجتماعی در افغانستان اما سبب شده است که ایجاد سازمانهای پایدار، ائتلافهای گسترده و همکاریهای بلندمدت با موانع و دشواریهای جدی مواجه شود. این مشکل البته تنها به حوزه فعالیت زنان محدود نمیشود، اما آثار آن در جنبشهای زنان بهطور ویژه و گسترده قابل مشاهده است.
نبود صدای واحد در میان زنان افغانستان را نیز باید در همین چارچوب فهمید. زنان افغانستان در واقع در جهانهای اجتماعی متفاوتی زندگی میکنند؛ تفاوت میان شهر و روستا، قومیتها، مذاهب، طبقات اجتماعی و سطوح مختلف دسترسی به آموزش و فرصتهای اقتصادی، تجربههای بسیار متفاوتی را برای آنان رقم زده است. بنابراین، آنچه تحت عنوان «جنبش زنان افغانستان» شناخته میشود، مجموعهای از صداها و فریادهای پراکنده است که به این زودی نمیتوانند بر شکافهای قومی، مذهبی و ایدئولوژیک غلبه کرده و به یک گفتمان ملی و فراگیر تبدیل شوند.
با این حال، این وضعیت را نباید صرفاً نقطه ضعف یا ناتوانی زنان تفسیر و تعبیر کرد. بسیاری از ویژگیهایی که در میان زنان مشاهده میشود، از جمله قومگرایی، سنتگرایی، ضعف نهادسازی، فقدان تفکر انتقادی و شکنندگی تشکیلات سیاسی، در میان مردان افغانستان و و نخبگان سیاسی کشور نیز وجود دارد. از این رو، مسئله اصلی را باید در ساختارهای تاریخی، فرهنگی و سیاسی کلیت جامعه افغانستان جستوجو کرد. زنان بیش از آنکه علت این بحران باشند، بازتابدهنده و در واقع قربانی همان شرایط تاریخی و اجتماعی هستند که کل جامعه افغانستان را تحت تأثیر قرار داده است.
نتیجهگیری
واقعیت میدانی افغانستان نشان میدهد که معضلات زنان در این کشور را نمیتوان صرفاً در قالب تبعیض جنسیتی یا محرومیت از حقوق شهروندی خلاصه کرد. بخش بزرگی از زنان افغانستان در درون ساختاری اجتماعی و تربیتی رشد کردهاند که در آن هویتهای قومی و مذهبی بر هویت مدنی و جنسیتی غلبه دارد، حفظ سنتهای قومی بر تفکر انتقادی در اولویت قرار دارد و بازتولید ارزشهای موروثی بر تولید اندیشههای مدرن ارجحیت یافته است.
در چنین شرایطی، ناتوانی در انسجام سیاسی، فقدان تشکیلات فراگیر و ناکارآمدی در شکلدهی به یک گفتمان موثر و مستقل، به یکی از مهمترین چالشهای جنبش سیاسی زنان تبدیل شده است. از این رو، بهبود وضعیت زنان در افغانستان صرفاً با افزایش دسترسی به آموزش یا حضور در نهادهای سیاسی ممکن نخواهد بود. هرگونه تغییر و تحول معطوف به آزادی زنان، مستلزم تولید و تکثیر تفکر انتقادی، تقویت هویت مدنی فراتر از قوم و مذهب، افزایش سرمایه اجتماعی و ایجاد نهادهای مستقل و فراگیر است که بتوانند زمینه شکلگیری آگاهی جمعی و کنش سازمانیافته را فراهم نمایند. در حال حاضر متاسفانه شاهد چنین چیزی نیستیم و سخن گفتن از جنبش زنان در افغانستان، چیزی بیشتر از یک توهم نیست.
منابع
Bourdieu, P. (1977). Outline of a Theory of Practice. Cambridge University Press.
Freire, P. (1970). Pedagogy of the Oppressed. Continuum.
Giddens, A. (2009). Sociology (6th ed.). Polity Press.
Gramsci, A. (1971). Selections from the Prison Notebooks. International Publishers.
Putnam, R. D. (1993). Making Democracy Work: Civic Traditions in Modern Italy. Princeton University Press.




