
عاشورا؛ هویت هزارههای شیعهمذهب و تناقض زیست در جهان مدرن
نویسنده: هادی میران
کلیپی از یک دختر جوان، محجوب و حسینی هزاره که به مناسبت عاشورا در یکی از خیابانهای شهر هلسینکی فنلاند، سقاخانهای سیار برپا کرده بود، در روزهای اخیر مورد توجه بسیاری از هزارهها قرار گرفت. گروهی از این اقدام، استقبال کردند و هرگونه انتقاد از آن را اهانت به باورهای دینی مردم دانستند. در مقابل؛ اما گروهی دیگر این رفتار را در تعارض با منافع جمعی هزارهها در جوامع غربی ارزیابی کردند. این واکنشهای متضاد نشان میدهد که بحث صرفاً بر سر یک سقاخانه یا یک مراسم مذهبی نیست؛ بلکه بر سر نوع مواجهه هزارهها با هویت دینی-مذهبی، حافظه تاریخی و الزامات زندگی در جهان مدرن است.
دختر جوانی که احتمالاً در سالهای اخیر از افغانستان مهاجرت کرده است، شاید هنوز این پرسش بنیادین را از خود نپرسیده باشد که در اثر رفتار چه ساختارهای سیاسی، فرهنگی و مذهبی از سرزمین مادری خود به این سوی جهان پرتاب شده است. بدون تردید، او و هزاران مهاجر دیگر قربانی اشکال مختلف استبداد دینی، بنیادگرایی مذهبی و شکست دولتسازی در افغانستان اند. پرسش اساسی اما این است که آیا میتوان از پیامدهای یک نظام فکری فرار کرد؛ اما همچنان الگوهای ذهنی همان نظام فکری را بدون هیچ نقدی بازتولید کرد؟
یکی از گذارههای بسیار حساس و در عین حال مغفول در میان بخشی از هزارههای شیعه ساکن غرب، جایگاه مناسک عاشورایی در معادلات امنیتی و سیاسی کشورهای میزبان است. جمهوری اسلامی ایران طی چهار دهه گذشته تلاش کرده است از شبکههای مذهبی، فرهنگی و آیینی شیعیان بهعنوان بخشی از قدرت نرم خود در عرصه بینالمللی استفاده کند (Nye, ۲۰۰۴). به همین دلیل، نهادهای امنیتی بسیاری از کشورهای غربی نسبت به فعالیتهای سازمانیافته مذهبی که امکان پیوند با ساختارهای نفوذ سیاسی دولتهای خارجی از جمله ایران را داشته باشند، حساسیت ویژهای به خرچ میدهند.
البته این بدان معنا نیست که هر مراسم عاشورایی یا هر فعالیت مذهبی هزارهها الزاماً وابسته به جمهوری اسلامی است؛ اما در ارزیابیهای امنیتی غرب، مرز میان فعالیت مذهبی و نفوذ سیاسی همواره مورد بررسی قرار میگیرد. از همین رو، بخشی از فعالیتهای نمادین شیعی در فضای عمومی کشورهای غربی، بدون هیچ تردیدی در چارچوب تحلیلهای امنیتی سبک و سنگین میشوند. بنا بر این نادیده گرفتن این واقعیت میتواند تصویر عمومی جامعه هزاره را در جوامع میزبان مخدوش کرده و با پرسشهای سنگین امنیتی مواجه سازد.
اما مسئله مهمتر، خود مناسک عاشورایی نیست؛ بلکه مصونیت آنان از نقد است. یکی از ویژگیهای جوامع زنده و پیشرو، توانایی نقد سنتها، هنجارها و باورهای مسلط است. یورگن هابرماس، تاکید میکند که توسعه اجتماعی تنها در فضایی ممکن است که هیچ باور و سنتی از نقد مستند و مستدل مصئون نباشد (Habermas, ۱۹۹۸). با این حال، در جامعه ما هنوز این تصور غالب است که نقد عاشورا، نقد روحانیت یا نقد برخی مناسک مذهبی به معنای اهانت به اعتقادات مردم است.
این استدلال در ظاهر محترمانه به نظر میرسد؛ اما در واقع یکی از خطرناکترین موانع در برابر رشد خردورزی انتقادی است. زیرا اگر صرف باور داشتن مردم به یک عقیده، آن عقیده را از نقد مصئون سازد، آنگاه هیچ نظام فکری در جهان قابل نقد نخواهد بود.
برای فهم ضعف این استدلال کافی است به افغانستان امروز نگاه کنیم. طالبان نیز نظام فکری و سیاسی خود را بر مبنای تفسیر خاصی از دین بنا کردهاند. میلیونها نفر در افغانستان، پاکستان و دیگر کشورهای منطقه به همین دستگاه فکری باور دارند. هزاران انسان برای تحقق همین الگوی فکری جان دادهاند. لذا اگر معیار حقانیت یک عقیده، تعداد باورمندان آن باشد، پس طالبان نیز باید از هرگونه نقد مصئون باشند. اگر نقد عقاید مذهبی اهانت به باور مردم تلقی شود، در آن صورت انتقاد از طالبان نیز اهانت به باورهای بخش بزرگی از جامعه افغانستان خواهد بود. آیا شما حاضر استید چنین نتیجهای را بپذیرید؟
اگر پاسخ شما منفی است، پس باید بپذیرید که هیچ عقیدهای صرفاً به دلیل محبوبیت یا تقدس آن در میان میلیونها مردم از نقد مصئون نیست. همانگونه که رفتار طالبان و الگوهای فکری آن را میتوان نقد کرد، باورهایی را که زمینهساز آن رفتارها شدهاند نیز میتوان و باید نقد کرد. در غیر این صورت، نقد طالبان بیمعنا خواهد بود؛ زیرا طالبان چیزی جز تجسم عملی مجموعهای از باورها و آموزههای اصیل اسلامی نیستند.
تجربه تاریخی نیز همین حقیقت را در معرض تماشا میگذارد. بردهداری، آپارتاید، تبعیض علیه زنان، تفتیش عقاید کلیسا و دهها نمونه دیگر، در مقاطعی از تاریخ از حمایت اکثریت برخوردار بودند. اما این اکثریت نبود که حقیقت را تعیین کرد؛ بلکه نقد عقلانی و مبارزه فکری علیه آن وضعیت بود که راه را برای تغییر و تحول گشود (Popper, ۱۹۴۵). کارل پوپر، به درستی هشدار میدهد که جامعه باز زمانی شکل میگیرد که هیچ قدرت، سنت یا عقیدهای فراتر از پرسشگری و نقد قرار نگیرد.
جامعه هزاره نیز باید این پرسش دشوار و اما ضروری را مطرح کند که چه نسبتی میان فرهنگ شهادتمحور، تقدیس رنج، انتظار نجات از گذشته و ضعف عقلانیت انتقادی وجود دارد؟ چرا جامعهای که بیش از هر قوم دیگری قربانی بنیادگرایی مذهبی بوده است، هنوز در نقد برخی بنیانهای فکری خود تا این اندازه محافظهکارانه رفتار میکند؟ چرا هر پرسش انتقادی درباره مناسک و سنتهای مذهبی به سرعت با اتهام اهانت به مقدسات مواجه میشود؟
هیچ جامعهای با ستایش دوامدار رنج و بازتولید خاطرات تراژیک تاریخی به توسعه نرسیده است. توسعه زمانی آغاز میشود که انسانها به جای تقدیس گذشته، آینده را موضوع تبادل نظر واندیشه خود قرار دهند؛ به جای تولید سوگ، به تولید دانش بپردازند، به جای جستوجوی فضیلت در مرگ، فضیلت را در آزادی، رفاه، آموزش، حقوق بشر و شکوفایی زندگی انسانی جستوجو کنند.
از همینرو، مسئله اصلی سقاخانه یک دختر هزاره در هلسینکی نیست. مسئله اصلی این است که هزارهها در قرن بیستویکم میخواهند هویت جمعی خود را بر چه اساسی بازسازی کنند. آیا قرار است همچنان در چارچوب منازعات مذهبی چهارده قرن پیش تعریف شوند یا میخواهند هویت خود را بر بنیاد ارزشهای جهان مدرن، یعنی آزادی، خرد انتقادی، برابری، آموزش و کرامت انسانی بنا کنند؟
تجربه افغانستان یک درس بزرگ را در برابر ما قرار داده است و آن اینکه هرگاه یک عقیده از نقد مصئون شده، دیر یا زود به ابزار سلطه تبدیل شده است. طالبان محصول نقد بیش از حد دین نیستند؛ محصول فقدان نقد دیناند. همانگونه که استبداد سیاسی از نبود نقد قدرت متولد میشود، استبداد مذهبی نیز از نبود نقد باورهای مقدس زاده میشود.
بنابراین دفاع از حق نقد مناسک، سنتها و باورهای مذهبی نه اهانت به مردم، بلکه دفاع از بالندگی خردورزی و آزادی انسان است. جامعهای که نتواند مقدسات خود را نقد کند، دیر یا زود قربانی خشونت همان مقدساتی خواهد شد که روزی آنان را فراتر از پرسش و تردید میپنداشت. امارت ستمپرور طالبان نمونه بارز این واقعیت ویرانگر است.
منابع:
•Habermas, J. (1989). The Structural Transformation of the Public Sphere.
•Nye, J. S. (2004). Soft Power: The Means to Success in World Politics.
•Popper, K. (1945). The Open Society and Its Enemies




