میان فروپاشی و آینده مبهم؛ در وضعیت کنونی، امید در افغانستان چگونه قابل تفسیر است؟

میان فروپاشی و آینده مبهم؛ در وضعیت کنونی، امید در افغانستان چگونه قابل تفسیر است؟

افغانستانِ امروز، در یکی از تاریک‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خود قرار دارد. با وجود بحران‌های سیاسی و اقتصادی، محرومیت زنان و دختران از کار و آموزش، بیکاری گسترده و ده‌ها محدودیت دیگر، مردم افغانستان در وضعیت سردرگمی مطلق قرار گرفته‌اند. جوانان در صف‌های طولانی پاسپورت، آینده‌ی خود را بیرون از مرزها جست‌وجو می‌کنند. خانواده‌ها برای بقا دارایی‌های اندک‌شان را می‌فروشند و بسیاری از شهروندان دیگر حتی افق روشنی برای فردا نمی‌بینند.

در چنین شرایطی، پرسش بنیادین این ا‌ست که امید به آینده‌ی بهتر در این سرزمین چه معنایی دارد؟ آیا امید هنوز می‌تواند یک نیروی واقعی برای بازسازی و رهایی باشد، یا تنها توهمی است که تحمل وضعیت را آسان‌تر می‌کند؟ برای پاسخ به این پرسش، دو دیدگاه اساسیِ فلسفی را می‌توان در برابر هم قرار داد: «اصل امید» از ارنست بلوخ و «نقد امید» از نیچه. در کنار این دو، روان‌کاوی نیز زاویه‌ای دیگر بر این بحث می‌افزاید.

ارنست بلوخ، فیلسوف مارکسیست آلمانی، در کتاب سترگ خود «اصل امید» ، امید را جوهره‌ی زندگی انسان می‌داند. از نظر او انسان همیشه در «هنوز نه» زندگی می‌کند؛ در چشم‌اندازی که هنوز تحقق نیافته اما در تخیل و میل انسانی حضور دارد. امید در نگاه بلوخ اتوپیایی است؛ نه به معنای خیال‌پردازی پوچ و خالی، بلکه به‌عنوان چشم‌انداز پیش‌نگری که به کنش و حرکت جهت می‌دهد. امید همان نیرویی است که انسان را از پذیرش وضع موجود بازمی‌دارد و او را به سوی آن‌چه می‌تواند باشد سوق می‌دهد.

در افغانستان، اگر به نشانه‌های کوچک بنگریم، می‌توانیم این امید بلوخی را در دل ویرانی و نابسامانی ببینیم؛ دخترانی که پس از بسته‌شدن مکاتب به کورس‌های آموزشی، حرفه و آموزش آنلاین روی آورده‌اند. جوانانی که با راه‌اندازی برنامه‌های آموزشی و سرگرمی، راهی تازه برای ادامه‌ی فعالیت‌های مدنی یافته‌اند. خانواده‌هایی که در فقیرترین شرایط باز هم برای آینده‌ی فرزندان‌شان تلاش می‌کنند.

حتی در مهاجرت نیز همین منطق دیده می‌شود؛ دانشجویانی که با هزاران دشواری و تلاش تحصیل می‌کنند، کارهای فرهنگی و اجتماعی انجام می‌دهند با این باور، دانشی که می‌آموزند و تجربه‌ای که کسب می‌کنند، روزی در بازسازی سرزمین‌شان به کار خواهد آمد. این‌ها همه تجلی همان «هنوز نه» بلوخی است، بذرهای آینده در شرایط کنونی.

اما نیچه امید را از منظری کاملاً متفاوت می‌بیند. او در« تأملات نا‌بهنگام» و دیگر آثارش، امید را یکی از «شرور پنهان» می‌نامد؛ شرّی که به انسان امکان می‌دهد رنج را تحمل کند، اما نه برای اینکه تغییر دهد، بلکه برای این‌که بیشتر دوام آورد. به تعبیر او، امید عذاب انسان را طولانی‌تر می‌کند. اگر این نگاه را به افغانستان امروز تعمیم دهیم، بسیاری از امیدهای جاری در جامعه شاید چیزی جز همان «فریب نیچه‌ای» نباشند؛ امید به باز شدن مکاتب بدون هیچ نشانه‌ی واقعی از تغییر، امید به این‌که جامعه‌ی جهانی مداخله کند، در حالی‌که سال‌هاست سکوت کرده است و قدم جدی برنداشته است. یا امید به این‌که با مهاجرت، فردای بهتری در انتظار است، در حالی که واقعیت‌های مهاجران افغانستان پر از تبعیض، استثمار و محرومیت است.

نمونه‌هایی که این روزها با اخراج جمعی مهاجرین از کشورهای ایران، پاکستان و کشورهای دیگر شاهد هستیم. نیچه هشدار می‌دهد که امید می‌تواند نقابی باشد بر سر تسلیم، نیرویی که به‌ جای عمل، انسان را در انتظار بی‌پایان فرو می‌برد. با این همه، روان‌کاوی در این سناریو نگاه دیگری دارد. روان‌کاوان، امید را مکانیسمی دفاعی می‌دانند؛ واکنشی ناخودآگاه که به فرد امکان می‌دهد در برابر ناامیدی و اضطراب شدید متزلزل نشود. در افغانستان، این نوع امید را در جملات روزمره می‌شنویم؛ «این روزها هم می‌گذرد»، «ان‌شاءالله دوباره مکاتب باز می‌شود»، یا «بچه‌ام روزی در خارج درس خواهد خواند». این امیدها اگرچه واقعیت عینی را تغییر نمی‌دهند، اما جامعه را از فروپاشی روانی بازمی‌دارند.

به این معنا، امید در افغانستان نه تنها یک نیروی سیاسی یا فلسفی، بلکه یک ضرورت روانی برای بقاست. جامعه‌ای که امید را از دست بدهد، حتی توان تحمل روزمرگی را هم نخواهد داشت. با کنار هم نهادن این سه نگاه، تصویری چندلایه از امید در افغانستان پدیدار می‌شود؛ امیدی که هم‌زمان هم اتوپیا است و هم توهم، هم خلاق و سازنده است و هم فریبنده و تسکین‌دهنده. امید بلوخی را می‌توان در صحنه‌های عینی دید؛ در دخترانی که به کورس‌های آموزشی و حرفه‌ای  امید بسته اند، در جوانانی که جمع‌های فرهنگی و مدنی را زنده نگه داشته‌اند و در خانواده‌هایی که با وجود فقر، رؤیای آموزش فرزندان‌شان را رها نکرده‌اند.

امید نیچه‌ای در صف‌های طولانی پاسپورت جلوه می‌کند؛ جایی که هزاران جوان آینده‌ی مبهم خود را در آن‌سوی مرزها جست‌وجو می‌کنند و در وعده‌ها و تأکیدهای سیاست‌مداران و جامعه‌ی جهانی از بازگشایی مکاتب دخترانه تا تأمین حقوق شهروندی که سال‌هاست به واقعیت بدل نشده است و سرانجام، امید روان‌کاوانه در نفس کشیدن همین جامعه‌ی خسته نهفته است. در این حقیقت ساده که زندگی هنوز ادامه دارد، هرچند بی‌آن‌که افقی روشن پیش رو باشد.

اما کدام یک از این امیدها می‌تواند راهی برای آینده‌ی افغانستان باشد؟ پاسخ مطلقی وجود ندارد. آن‌چه روشن است، این است که امید اگر به عمل و کنش پیوند نخورد، به همان توهمی بدل می‌شود که نیچه نقد می‌کرد. امید واقعی، امید بلوخی است؛ امیدی که در دل اکنون بذر فردا را می‌کارد. امیدی که در صنوف دانشگاه، مراکز آموزشی و حرفه‌ای، در کورس‌های آنلاین و در حلقه‌های کوچک فرهنگی و مدنی نفس می‌کشد. امیدی که از سطح مکانیسم دفاعی_ روانی فراتر می‌رود و به پروژه‌ای جمعی برای تغییر بدل می‌شود.

افغانستان امروز در نقطه‌ای ایستاده است که میان امید و ناامیدی، میان اتوپیا و توهم در نوسان است. اگر امید تنها به انتظار برای «دیگری» محدود بماند، دیگری‌ به‌ نام جامعه‌ی جهانی، حکومت آینده یا سرنوشت، چیزی جز فریب نخواهد بود اما اگر امید به کنشی روزمره و جمعی گره بخورد، حتی در پنهان‌ترین شکل‌های مقاومت، می‌تواند همان نیرویی باشد که آینده‌ای متفاوت را می‌سازد. این امید و کنش ها شاید وضعیت را یک‌باره تغییر ندهد، اما در چنین زمانه‌ای و در این شرایط، خود شکلی از مقاومت است.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button