
زنانی که با سایه راه میروند
نویسنده: فرشته سلحشور خاوری
در خانهای که پنجرههایش همیشه نیمهبسته بود، ماهجبین زندگی میکرد. نه به این دلیل که نور بد بود، بلکه چون نگاهها عادت داشتند زودتر از نور وارد شوند. ماهجبین یاد گرفته بود آهسته حرکت کند. نه فقط در کوچه، بلکه در حرفزدن، در نگاهکردن، در آرزوکردن. انگار زندگی، خطکشی نامرئی داشت که فقط دخترها آن را میدیدند. صبحها، وقتی صداهای شهر هنوز خجالتی بودند، ماهجبین از خواب بیدار میشد، اولین کاری که میکرد این بود که گوش بدهد اگر خانه آرام بود، روز میتوانست شروع شود. اگر نه، باید صبر میکرد. صبر، مهمترین چیزی بود که به او یاد داده بودند مهمتر از خواندن و نوشتن.
آینهی اتاقش ترک کوچکی داشت. ترک از کنار چشم شروع میشد و تا لب پایین میآمد. ماهجبین هر بار که به آینه نگاه میکرد، فکر میکرد این ترک بیشتر از خودش را دیده است. آینه شاهد بزرگشدنش بود. از دختری که میخواست معلم شود، تا زنی که یاد گرفت خواستن را آهستهتر بخواهد. مادرش همیشه میگفت: «دختر، زندگی مثل راه باریک است اگر تند بروی، میافتی.» ماهجبین نمیدانست کندرفتن تا کی امن است؛ اما میدانست ایستادن، خطرناکتر است.
کتابهایش را زیر تخت پنهان میکرد. نه از ترس خواندن، بلکه از ترس دیدهشدن. بعضی چیزها اگر دیده شوند، زودتر از بین میروند. شبها، وقتی چراغ خاموش میشد، ماهجبین کتاب را بیرون میکشید و زیر نور ضعیف موبایل میخواند. چشمهایش میسوخت؛ اما دلش گرم میشد خواندن، تنها جایی بود که کسی از او اجازه نمیخواست.
در داستانها، زنها آزاد بودند. راه میرفتند، تصمیم میگرفتند، اشتباه میکردند و دوباره بلند میشدند. ماهجبین گاهی کتاب را میبست و به سقف خیره میشد. با خودش فکر میکرد آیا آزادی، فقط مخصوص کاغذ است؟
یک روز، در کوچه، صدای خندهی دختری را شنید. خنده کوتاه بود، زود خاموش شد؛ انگار کسی سریع آن را جمع کرده باشد. ماهجبین ایستاد. خندهها همیشه برایش شبیه پرنده بودند؛ اگر زیاد نگاهشان کنی، میپرند. وقتی به خانه برگشت، مادر پرسید: «چرا دیر آمدی؟» ماهجبین گفت: «راه شلوغ بود.» دروغ نبود؛ راه همیشه شلوغ بود، حتی وقتی خالی به نظر میرسید.
روزها میگذشتند و ماهجبین بیشتر به سایهها عادت میکرد. سایهی دیوارها، سایهی نگاهها، سایهی حرفهایی که گفته نمیشدند. او فهمیده بود بعضی زنها راهرفتن را نه با پا، بلکه با احتیاط یاد میگیرند. یک عصر، وقتی مادر خواب بود، مهجبین دفترچهای را بیرون آورد. سالها بود چیزی ننوشته بود. مداد را گرفت؛ دستش لرزید. نوشتن برایش شبیه اعتراف بود. اما نوشت. از دختری نوشت که صدایش را آرام کرده بودند، نه چون بلند بود، بلکه چون شنیده میشد. نوشت که محدودیت همیشه دیوار نیست؛ گاهی عادت است، گاهی نگاه است و گاهی جملهای که میگوید:«لازم نیست.»
وقتی نوشتن تمام شد، دفترچه را بست. قلبش تند میزد. نه از ترس، از چیزی شبیه جرأت. جرأتی که تازه فهمیده بود چقدر گران است. شب، دوباره به آینه نگاه کرد. ترک هنوز همانجا بود. اما ماهجبین حس کرد اینبار، آینه فقط شکستگی را نشان نمیدهد؛ چیزی شبیه پایداری هم در آن بود. او نمیدانست فردا چه میشود. نمیدانست راه باریک تا کجا ادامه دارد؛ اما میدانست تا وقتی میخواند، مینویسد و فکر میکند، هنوز فقط یک سایه نیست. بعضی زنها، با صدا راه میروند، بعضی با قدم، و بعضی با امیدی که یاد گرفته پنهان بماند.



