
سلطانعلی کشتمند؛ سیاستمداری با نگاه فراتر از زمانه
اسد بودا، نویسنده و جامعهشناس
دستاندرکاران و هیات رهبری رسانه بودا، درگذشت شادروان سلطان علی کشتمند یکی از برجسته ترین چهرههای سیاسی و نخست وزیر پیشین افغانستان را برای خانواده بزرگ کشتمند، همفکران و همچنان خدمت ملت بزرگ افغانستان تسلیت می گوید.
بدین مناسبت نوشتهای از اسد بودا، نویسنده و جامعهشناس شناختهشده کشور را که در باره شادروان کشتمند نوشته است، برای بازخوانی شخصیت و کارنامه سیاسی-اداری آن شخصیت ارجمند بازنشر میکند.
در زندگی بعضی آدمها، تاریخ فقط پشت صحنه نیست؛ خود صحنه است. آدمی در آن راه میرود، میماند، میافتد، برمیخیزد، و گاه بیآنکه بخواهد، نشانی از زمانهی خود میشود. سلطانعلی کشتمند (۲۲ مه ۱۹۳۵ – ۱۳ مارس ۲۰۲۶) از اینگونه آدمها بود. او دو بار به نخستوزیری افغانستان رسید: یک بار از ۱۹۸۱ تا ۱۹۸۸ و بار دیگر از ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۰؛ اما زندگی او را نمیشود با همین عنوانها خلاصه کرد. آنچه در او اهمیت دارد، فقط مقام نیست؛ نسبتی است که با قدرت، عدالت، هویت، و سرانجام تبعید پیدا کرد.
کشتمند، اقتصاد خوانده بود. پیشینهی تحصیلی او، زمینهی رسیدن او به وزارت پلان را فراهم کرد. در دورهی وزارت پلان و سپس در مقام نخستوزیر، حامی اصلاحات ارضی، نظام کوپنی، گسترش آموزش و توسعهی خدمات بهداشتی بود. میتوان بر سر نتیجهی این سیاستها بحث و گفتگو و حتا داوری کرد؛ اما پیش از هرگونه داوری، باید دید صورت مسئلهی آن دوران چه بود. او به ایدئولوژی تعلق داشت که دولت، میبایست در توزیع منابع مداخله و شرایط برابری طبقاتی را ممکن سازد. این تصور از دولت مداخلهگر از دولت، خواه کامیاب شده باشد خواه نه، به دورهای تعلق دارد که در آن، سیاست را از عدالت جدا نبود و استقرار برابری در کانون دولتسازی قرار داشت.
جنگ سرد، افغانستان را به یکی از میدانهای اصلی تقابل ایدئولوژیک و مداخلهی قدرتهای بزرگ بدل کرده بود. در چنین زمانهای، دولت دیگر عرصهی عادی سیاست نبود؛ میدان جنگ و حذف بود، و فاصلهی میان نیت و نتیجه، خود مسئلهی بود و گاه یک تراژدیخونین. آدمی چیزی را میخواست، بیرونداد عملی چیزی دیگر بود، و تاریخ و زمانه حاصل سومی را بر جا میگذاشت.
زندانیشدن او در دورهی حفیظالله امین و آزادیاش پس از مداخلهی شوروی، نشانهی وضعیتی بود که در آن، اهل سیاست نیز، در دل قدرت، از حذف در امان نبودند. از همینجاست که دربارهی او باید با احتیاط سخن گفت: نه نیت را با نتیجه یکی گرفت، نه شکست را بهسادگی به جای حقیقت نشاند و نه دستآوردهای آن زمان را شخصی تلقی کرد.
پس از سقوط رژیم نجیبالله در ۱۹۹۲، نخست به روسیه رفت و در نهایت، در بریتانیا ساکن شد. تبعید، بهخصوص برای اهل سیاست، فقط دوری از وطن نیست؛ دوری از صحنهای است که آدمی در آن خود را میشناخت. گویی ناگهان نسبت میان فرد و تاریخ گسسته میشود و آنچه باقی میماند، خاطرهای است که دیگر محل تحقق ندارد. در سالهای تبعید نیز اصیل و متفاوت ظاهر شد. نه به پرخاشگری روی آورد، نه خاطرهفروش روزگار گذشته شد. نه از خود افسانه ساخت، نه زندگیاش را به لحن خودستایی آلوده کرد. با مناعت نفس زیست. گذشتهاش را به رخ نکشید و در برابر سختیهای زمان حال، لب به شکایت نگشود. عزت نفس و پرهیز از شخصیسازی مسایل، البته، ویژگی او بود. حتا پس از سوءقصد نافرجام ۱۹۹۱ که جراحت سنگین بر او گذاشت، زبانش را به کین و انتقام نیالود. سکوت کرد. این سکوت، نشانهی وقار سیاستمداری بود که قدرت را امری واقعی میدانست و با وجود باور به اصل انقلاب، هرگز با غوغا و واکنشهای شتابزده به سراغ سیاست نرفت.
پایگاه مردمی و اجتماعی کشتمند نیز مهم است. او، نخستین هزارهای بود که به مقام نخستوزیری افغانستان رسید. در کشوری که انحصار، صورت دیرپای قدرت بوده، چنین رخدادی معنای نمادین داشت، به خصوص برای مردم هزاره که افغانستان، با حذف و کسر آنها قوام و دوام یافته است. مهمتر از شکستن این سقف سیاسی، بازتعریف مردم هزاره بود. او از نخستین کسانی که آشکارا در برابر تقلیل مردم هزاره به شیعه ایستاد و کوشید این جامعه را در تنوع واقعیاش معرفی کند. آنگونه که هست. با پراکندگی جغرافیایی، سابقهی تاریخی و تکثر مذهبیاش: سنی، اسمعیلی و اثناعشری و حتا کسانی که از دین و مذهب گذر کردهاند. هزاره دیگر همارز شیعه نبود. همراز آثناعشری نبود. متکثرترین گروه در ساختار اجتماعی افغانستان بود. این موضع فقط دفاع از یک هویت نبود؛ ایستادن در برابر نوعی سادهسازی بود که اغلب مقدمهی حذف میشود. قدرت، برای حذف، نخست پیچیدگی را از میان برمیدارد.
به نظرم، این درک از سرنوشت هزاره، کلید فهم تاریخ افغانستان، در کلیت آن است. هزارهی صرفا شیعه یک «برساختِ عبدالرحمانی» است. برساختی که افغانستان بر اساس آن ساخته شد. عبدالرحمانیزدایی از تاریخ، باید با شکستن و خواندن همین رمز آغاز شود. دقیقا از همین منظر است که نگاه او به تاریخ اهمیت پیدا میکند. کشتمند سرکوب هزارهها در دورهی عبدالرحمنخان را صرفاً رویدادی در گذشته نمیدانست، بلکه آن را بخشی از منطقی پایدار میفهمید که در هیأتهای تازه بازمیگردد: در زبان، در نامگذاری، در تحقیرهای عادیشده و در صورتهای روزمرهی حذف و از همه مهمترین تقلیلِ هزاره در شیعه. اشارهی او به فرمانهای عبدالرحمنخان و نیز به سخنرانیاش در جرگهی سراسری هزارهها در ۱۳۶۶، در همین افق معنا پیدا میکند. برای او، تاریخ فقط موضوع شناخت نبود؛ راهی بود برای فهم اکنون.
رمز زدایی از تاریخ به این سبک، بازتعریف هزاره بهعنوان دالِ دارای مدلول متکثر و متنوع، برای اغلب هزارههای آن زمان قابل درک نبود. برای احزاب جهادی هزاره، البته یک چالش بود. برای اکثریت احزاب جهادی هزاره، هزاره همارز شیعه بود. برخی حتا پا فراتر نهادند و با قساوت و خشونت تلاش کردند، مردم هزاره را لشکر ولایت فقیه بسازند. هزارهی ایدئال و مطلوب گروههای جهادی، «برساخت عبدالرحمانی تقلیل مردم هزاره در شیعه» بود. برداشت احزاب جهادی شیعهگرا از هزاره، شکاف درونی جامعهی هزاره را عمیقتر کرد. جنگ را از بیرون به درون برد و آن امکان تاریخی را که با بازتعریف هزاره در نگاه کشتمند و حلقهی غرجستان پدید آمده بود، به شدت آسیب زد. جنگهای داخلی کابل نشان داد که رنج مشترک، خودبهخود، مایهی همبستگی نمیشود. ستم مشترک نیز، اگر به عقل سیاسی راه نبرد، میتواند خود سرچشمهی تفرقه شود. مجاهدین هزاره، با دامن زدن به همان برساختعبدالرحمانی «فروکاستن هزاره به شیعه»، این شکاف را ژرفتر کردند و سبب شد هزارهها در برابر یکدیگر بجنگند و سوگمندانه تا هنوز ادامه دارد.
به رغم انقلابیگری، نگاه کشتمند به سیاست تاریخی و دوراندیشانه بود. به اُفقهای دور میدید. به راه حلهای جامع و فراگیر. تأکیدش بر مصالحه، احتیاط و پرهیز از شتاب را نباید صرفاً اندرز اخلاقی دانست. این تأکید، حاصل سالها تجربهی نظری و عملی در سیاست بود. داوری دربارهی کشتمند آسان نیست. او به ساختار قدرت تعلق داشت؛ اما در در برابر ساختارحذفی کوتاه نیامد. میراث او نیز فقط در آنچه کرد خلاصه نمیشود؛ در پرسشهایی که به زندگی واقعی ما مربوطاند ادامه دارد: دولت تا کجا میتواند ابزار برابری باشد؟ عدالت اجتماعی در میانهی خشونت چه معنایی پیدا میکند؟ برساخت عبدالرحمانی، تقلیل هزاره به شیعه، چه پیامدهایی داشته است و ما را به کجا میرساند؟ چهگونه میتوان این برساخت قتلعامزا را رمز زدایی کرد؟ کشتمند پاسخ نهایی این پرسشها نبود؛ اما این پرسشها را به زبان آورد و به میراث گذاشت. همین پرسشها کافی است زندگی یک انسان از حد سرگذشت او فراتر برود و به بخشی از تجربه و آگاهی زمانه بدل شود.
سالهای آخر زندگی او در خاموشی و سکوت گذشت. شاید بتوان گفت سکوت یک سیاستمدار بلندپایه دربارهی خود، گاه روشنترین نشان نجابت است. هرکسی را زیر این آفتاب، آمدنی است و رفتنی. وقت رفتنش بود. او در لندن چشم از جهان فرو بست و دیگر بین ما نیست: آن کس که نور دیدهی ما بود در گذشت.




