
استانداردهای دوگانه؛ بازخوانی انتقادی یک الگوی پایدار در تاریخ و ساختار قدرت (از عبدالرحمن خان تا ملا هبتالله)
نویسنده: دکتر کیامهرحیدری. آقای حیدری، نویسنده و روزنامهنگار، از چهرههای فعال و صاحبنظر در حوزه اندیشه، جامعه، سیاست و رسانه بهشمار میرود. او با سالها تجربه در تولید محتوای تحلیلی و نوشتارهای ژورنالیستی، تلاش کرده است تا با نگاهی دقیق و مسئولانه، مسائل پیچیده اجتماعی، فرهنگی و سیاسی را به زبان روشن و قابل فهم بازتاب دهد. نوشتههای او با تکیه بر واقعیتهای میدانی، رویکردی نقادانه و در عین حال متوازن، به بررسی تحولات جامعه و سیاست میپردازد و مخاطب را به تأمل و بازاندیشی دعوت میکند.
در ساختار تاریخی و فرهنگ سیاسی، آنچه میتوان از آن بهعنوان «حاکمیت افغانی» یاد کرد، نوعی تناقض پایدار و الگوی آشکار از استانداردهای دوگانه به چشم میخورد؛ الگویی که در طول زمان نهتنها بر نحوه قضاوت درباره افراد و رویدادها اثر گذاشته، بلکه به شکلگیری فضای بیاعتمادی، بدبینی، اتهامزنی و تضعیف انسجام اجتماعی نیز انجامیده است. در برخی مقاطع، این دوگانگی حتی به بروز درگیریهای سیاسی و نظامی نیز دامن زده و به یکی از عوامل پنهان بیثباتی تبدیل شده است.
در این چارچوب، نحوه بازنمایی چهرههای تاریخی و سیاسی بهوضوح نشاندهنده یک نظام ارزیابی نابرابر است. بسیاری از شاهان و امیران که در ساختار قدرت قرار داشتهاند، در روایت رسمی تاریخ با عناوینی چون «بابا»، «غازی»، «امیر آهنین»، «پدر افغانستان مدرن» و «قهرمان» معرفی شدهاند و اقدامات آنان- فارغ از پیامدهای مثبت یا منفی- در حافظه رسمی بهگونهای ثبت شده که کمتر مجال نقد جدی برای آن باقی مانده است. در چنین فضایی، نقد این چهرهها نه بهعنوان یک حق مشروع، بلکه بهمثابه نوعی تقابل یا حتی دشمنی تلقی میشود. این در حالی است که برخی از همین تصمیمها و سیاستها، در عمل به تشدید شکافهای اجتماعی، افزایش منازعات قومی و حتی فراهمسازی زمینههای نفوذ و مداخله خارجی انجامیدهاند.
این الگوی دوگانه در وضعیت کنونی نیز به روشنی قابل مشاهده است. در شرایطی که رهبری سیاسی- از جمله چهرههایی مانند ملا هبتالله- با انتقادات گسترده در زمینههای حقوق بشری، محدودسازی آزادیها و حذف بخش بزرگی از ظرفیت انسانی جامعه (بهویژه زنان و دختران) مواجه است، همچنان نوعی روایت تقدیسگرایانه از سوی بخشی از حامیان و نخبگان طرف او شکل میگیرد که مانع از شکلگیری گفتوگوی انتقادی و ارزیابی واقعبینانه عملکردها میشود.
در سوی دیگر این معادله، افراد، جریانها و گروههایی قرار دارند که خارج از دایره قدرت رسمی عمل کردهاند؛ کسانی که در برهههای مختلف برای دفاع از سرزمین، عدالت اجتماعی، یا بهبود شرایط زندگی مردم تلاش کردهاند. با این حال، این دسته از کنشگران، بهجای آنکه در روایت رسمی مورد تقدیر قرار گیرند، در بسیاری موارد با برچسبهایی چون «بغاوتگر»، «جاسوس» یا «وطنفروش» مواجه شدهاند و حتی دستاوردهای آنان نیز نادیده گرفته شده یا به حاشیه رانده شده است.
این دوگانگی در مواجهه با موضوعات کلان سیاسی، اجتماعی و کشوری، از جمله روابط خارجی و مسئله مرزها نیز خود را نشان داده و میدهد. برای مثال، در حالی که توافقنامههایی مانند معاهده دیورند، معاهده گندمک و سایر توافقات مشابه، در زمان خود توسط زمامداران رسمی امضا شده و در مواردی توسط نسلهای بعدی این حاکمان نیز تأیید شدهاند، هرگونه بحث واقعگرایانه درباره پیامدها یا وضعیت حقوقی این توافقها، با حساسیت شدید و واکنشهای احساسی مواجه میشود. حتی طرح این دیدگاه که تنشزدایی و بازنگری در رویکردهای گذشته میتواند به ثبات و امنیت کشور کمک کند، در برخی موارد با برچسبزنی و طرد گفتمانی پاسخ داده میشود.
این وضعیت، پرسشهای اساسی را مطرح میکند: چرا چنین استاندارد دوگانهای در فرهنگ و حاکمیت افغانی شکل گرفته و تداوم یافته است؟ ریشههای تاریخی، اجتماعی و سیاسی این استاندارد دوگانه چیست؟ چه عواملی باعث شده است که معیارهای قضاوت درباره «وطندوستی»، «خیانت» یا «قهرمانی» تا این اندازه متغیر و وابسته به موقعیت قدرت باشد؟ و مهمتر از همه، چگونه میتوان این پدیده را بهصورت علمی و واقعبینانه تحلیل کرد تا زمینهای برای عبور از آن فراهم شود؟
این نوشتار در پی آن است تا با نگاهی انتقادی و تحلیلی، به این پرسشها پاسخ دهد و زمینهای برای فهم عمیقتر یکی از چالشهای بنیادین در فرهنگ سیاسی افغانستان فراهم سازد.
چارچوب نظری
برای تحلیل پدیده «استانداردهای دوگانه در حاکمیت افغانی»، لازم است از مجموعهای از مفاهیم و رویکردهای نظری در حوزههای علوم سیاسی، جامعهشناسی سیاسی و مطالعات تاریخی بهره گرفته شود. این پدیده را باید در بستر ساختار قدرت، نظام تولید روایت و فرهنگ سیاسی حاکمیت مسلط مورد بررسی قرار داد. بنابراین اینجا چندین مفهوم شرح داده می شود:
۱. قدرت و تولید روایت
یکی از مفاهیم کلیدی در این تحلیل، رابطه میان قدرت و تولید روایت است. در بسیاری از نظامهای سیاسی، بهخصوص ساختارهای متمرکز(بهویژه در افغانستان)، قدرت نهتنها در حوزه تصمیمگیری، بلکه در «تعریف واقعیت» نیز نقش تعیینکننده داشته و دارد. به بیان دیگر، حاکمیتها، بهویژه حاکمیت های استبدادی، قومی و قبیلوی میتوانند از طریق ابزارهایی چون نظام آموزشی، رسانهها و تاریخنگاری رسمی قبیلوی، روایتی خاص از گذشته را تثبیت کنند؛ روایتی که در آن، چهرههای قوم مسلط، برجسته و تقدیس میشوند و چهره های اقوام دیگر به حاشیه رانده یا حذف میگردند. در چنین چارچوبی، استانداردهای دوگانه نه یک استثنا، بلکه بخشی از سازوکار بازتولید قدرت حاکمیت محسوب میشوند (Foucault, 1980; Anderson, 2006).
۲. مشروعیت سیاسی و اسطورهسازی
نظریههای مشروعیت سیاسی نشان میدهند که حکومتها برای تثبیت جایگاه خود، نیازمند خلق و بازتولید نمادها و اسطورهها هستند. استفاده از عناوینی چون «مرد آهنین»، «غازی» یا «بابای ملت» را میتوان در همین چارچوب تحلیل کرد. این اسطورهسازیها، علاوه بر ایجاد انسجام در میان حامیان، نوعی «حاشیه امن» برای چهرههای قدرت ایجاد میکنند که نقد آنها را دشوار میسازد. در نتیجه، عملکرد واقعی افراد کمتر مورد ارزیابی قرار میگیرد و جای خود را به تصویرسازیهای نمادین میدهد (Weber, 1978; Hobsbawm & Ranger, 1983). این الگو در تاریخ سازی جعلی حاکمیت سیاسی افغانستان به طور فراوان ایجاد شده است تا حدی که به یک هویت سازی دروغین انجامیده است.
۳. انحصار قدرت و حذف صداهای بدیل
در نظامهایی که قدرت بهصورت متمرکز و انحصاری عمل میکند، تمایل به حذف یا تضعیف صداهای متفاوت افزایش مییابد. این امر نهتنها در عرصه سیاست، بلکه در حوزه فرهنگ و تاریخ نیز نمود پیدا میکند. در چنین شرایطی، کنشگرانی که خارج از دایره قدرت قرار دارند اگر نقش مثبت و سازندهای ایفا کرده باشند با برچسبهایی چون «مخالف» یا «نامشروع» مواجه میشوند. این فرآیند، بهمرور باعث شکلگیری یک حافظه تاریخی یکسویه میشود (Dahl, 1971; Levitsky & Ziblatt, 2018).
۴. هویت سیاسی و ابزارسازی از تاریخ
هویتهای سیاسی و اجتماعی در بسیاری از جوامع، از طریق بازخوانی گزینشی تاریخ شکل میگیرند. در این میان، تاریخ نه بهعنوان یک واقعیت عینی، بلکه بهعنوان ابزاری برای مشروعیتبخشی به گفتمانهای معاصر مورد استفاده قرار میگیرد. این امر میتواند به ایجاد شکاف میان «تاریخ رسمی» و «تجربه زیسته جامعه» منجر شود و زمینه را برای شکلگیری استانداردهای دوگانه در قضاوت فراهم سازد (Anderson, 2006; Hobsbawm & Ranger, 1983). نگارش تاریخ با استاندارد دو گانه به طور چشمگیری در تاریخ سیاسی حاکمیت افغانی دیده می شود.
۵. ضعف نهادهای میانجی و فرهنگ گفتوگو
جوامعی که فاقد نهادهای مستقل- مانند رسانههای آزاد، دانشگاهها و مراکز پژوهشی- باشد یا این نهادها از ضعف بنیادی برخوردار باشند، امکان نقد ساختاری و گفتوگوی مبتنی بر شواهد محدود میشود. در نتیجه، مسائل پیچیده سیاسی و کشوری بهجای آنکه در چارچوبهای علمی و حقوقی بررسی شوند، به سطح تقابلها و گفتمان های احساسی تقلیل مییابند. این وضعیت، خود به بازتولید استانداردهای دوگانه کمک میکند (Habermas, 1989; North, 1990).
۶. دوگانگی در تعریف مفاهیم کلیدی
یکی دیگر از ابعاد مهم این پدیده، نبود تعریف ثابت و مشترک از مفاهیمی چون «وطندوستی»، «خیانت»، «قهرمانی» و «منافع ملی» و نظایر آن است. این مفاهیم در بسیاری از موارد، نه بر اساس معیارهای عینی و قابل سنجش، بلکه بر اساس موقعیت افراد در ساختار قدرت یا نسبت آنها با گفتمان مسلط ساختگی تعریف و باز تعریف میشوند. به بیان دیگر، آنچه در یک مقطع «خدمت به وطن» تلقی میشود، ممکن است در مقطع دیگر «خیانت» خوانده شود و بالعکس. چنین انعطافپذیری مفهومی- که در ادبیات نظری از آن بهعنوان مفاهیم مناقشهبرانگیز یاد میشود- زمینهساز شکلگیری قضاوتهای متناقض و استانداردهای دوگانه در عرصه سیاسی و تاریخی میگردد (Gallie, 1956; Berlin, 1969).
بر اساس این چارچوب نظری، استانداردهای دوگانه در حاکمیت افغانی را میتوان بهعنوان محصول تعامل چند عامل کلیدی دانست: تمرکز قدرت، کنترل روایت تاریخی، نیاز به مشروعیتسازی، حذف صداهای بدیل و ضعف نهادهای مستقل. این عوامل در کنار یکدیگر، نظامی از قضاوتهای نابرابر را شکل دادهاند که در آن، معیارهای ارزیابی افراد و رویدادها ثابت و یکسان نیست. این چارچوب نظری، مبنایی فراهم میکند تا در بخشهای بعدی این نوشتار، ریشههای تاریخی و مصادیق عینی این پدیده با دقت بیشتری مورد بررسی قرار گیرد.
ریشهها و مصادیق استانداردهای دوگانه در دورههای مختلف حاکمیت افغانی
اگر «استانداردهای دوگانه در حاکمیت افغانی» را صرفاً یک خصلت اخلاقی یا یک عارضه مقطعی بدانیم، از فهم ریشههای واقعی آن بازمیمانیم. این پدیده، در واقع، محصول یک روند تاریخیِ طولانی است که در آن تمرکز قدرت، تاریخنگاری رسمی، مشروعیتسازی سیاسی، و تعریف انحصاری از وطندوستی و حاکمیت ملی بهتدریج درهم تنیده شدهاند. در این روند، هر دوره سیاسی کوشیده است چهرههای مطلوب خود را تقدیس کند، خطاهای خود را در لفافه «ضرورت تاریخی» بپوشاند، و رقبای سیاسی و فکری را با برچسبهایی چون شورشی، وابسته، ضدملی یا نامشروع از میدان خارج کند.
۱) دوره امیر عبدالرحمن خان: دولتسازی از بالا و تولد روایت تقدیسشده قدرت
نقطه عطف مهم در تکوین این الگو را میتوان در دوره امیر عبدالرحمن خان(سلطنت: ۱۸۸۰–۱۹۰۱) دید؛ حاکمی که در روایت رسمی غالباً با عنوان «امیر آهنین» و معمار تمرکز دولت، معرفی شده است. منابع معتبر نشان میدهند که او دولت مرکزی اش را تقویت کرد، اما این دولتسازی با خشونت شدید، سرکوب گسترده و اعمال اقتدار از بالا همراه بود. دایره المعارف بریتانیکا از او بهعنوان امیری یاد میکند که در فاصله ۱۸۸۰ تا ۱۹۰۱ دولت مرکزی نیرومندی ایجاد کرد، اما این پروژه با جنگهای داخلی و اعمال سختگیرانه قدرت پیش رفت. همزمان، منابع دانشگاهی و ایرانیکا نشان میدهند که لشکرکشیهای او علیه هزارهها و اعلان جهاد علیه شیعیان، بخشی از همین روند دولتسازی قهری بود؛ روندی که شماری از پژوهشگران معاصر آن را در چارچوب سرکوب ساختاری و حتی با توصیفهای نزدیک به نسلکشی تحلیل کردهاند (Britannica, n.d.-a; Encyclopaedia Iranica, n.d.-a).
استاندارد دوگانه دقیقاً از همینجا شکل میگیرد: در روایت رسمی، «تمرکز دولت» و «تثبیت سلطنت» برجسته میشود، اما هزینههای انسانی، مذهبی و قومی این فرایند به حاشیه رانده میشود. یعنی همان حاکمی که بهسبب ایجاد دولت مرکزی ستایش میشود، در برابر خشونت ساختاری و حذف خونین مخالفان، کمتر در معرض نقد متناسب قرار میگیرد. اینجا مسئله فقط شخص عبدالرحمن نیست؛ مسئله آن است که حاکمیت افغانی از همان آغاز معاصر خود، دولت را نه بر پایه رضایت عمومی، بلکه بر بنیاد زور، انحصار و تقدیس رهبر بنا کرد. این میراث بعداً به فرهنگ سیاسی تبدیل شد: هر حاکمی که دولت را «نگه دارد» سزاوار تقدیس است، حتی اگر آن را با مشت آهنین نگه داشته باشد.
در همین دوره، مسئله مرزها و رابطه با استعمار نیز وارد همین منطق دوگانه شد. توافق دیورند در ۱۸۹۳ میان عبدالرحمن خان و مورتیمور دیورند امضا شد تا حوزههای نفوذ افغانستان و هند بریتانیایی مشخص شود. بریتانیکا تصریح میکند که این توافق برای تعیین مرز نفوذ و سپس با سروی مشترک در سالهای ۱۸۹۴ تا ۱۸۹۶ تکمیل شد (Britannica, n.d.-b; Britannica, n.d.-c). اما در حافظه سیاسی بعدی، از یکسو امیر بهعنوان «مدافع استقلال» یاد شد، و از سوی دیگر، بحث انتقادی درباره توافقی که خود او امضا کرده بود، غالباً به تابو تبدیل شد. این همان دوگانگی بنیادین است: وقتی زمامدار امضا میکند، آن تصمیم در پرده ضرورت تاریخی پنهان میشود؛ اما وقتی شهروند یا منتقد درباره همان موضوع پرسش میپرسد، متهم به بیوطنی میشود.
۲) از امانالله تا نادرشاه: اصلاحطلبی گزینشی، واکنش محافظهکارانه و بازتولید حافظه رسمی
امانالله خان(۱۹۱۹-۱۹۲۹ میلادی) در روایت رسمی افغانستان اغلب بهعنوان پادشاهی اصلاحطلب و استقلالخواه ستایش میشود، و این توصیف تا حدی با واقعیت سازگار است؛ او پس از جنگ سوم انگلیس و افغانستان نقش مهمی در کسب استقلال از نفوذ بریتانیا داشت و برنامههایی برای اصلاحات حقوقی، آموزشی و اداری آغاز کرد. اما همانگونه که بریتانیکا نشان میدهد، شتاب اصلاحات او و مقاومت نیروهای محافظهکار و محلی، به بحران مشروعیت و سقوطش انجامید. در نتیجه، در حافظه سیاسی افغانستان، امانالله همزمان هم «نماد تجدد» شد و هم «هشدار علیه تجدد شتابزده».
این خود نمونهای از استاندارد دوگانه است: اصلاحات تا وقتی در خدمت اسطورهسازی ملیاند ستوده میشوند، اما شکستهای همان اصلاحات بهجای تحلیل ساختاری، به ابزار حذف گفتوگوی انتقادی تبدیل میگردند (Britannica, n.d.-d; Britannica, n.d.-e).
با روی کار آمدن نادرشاه(سلطنت ۱۵ اکتبر ۱۹۲۹ – ۸ نوامبر ۱۹۳۳)، دولت بار دیگر به سمت تمرکز اقتدار و کنترل سیاسی بازگشت. بریتانیکا یادآور میشود که پس از سقوط حبیبالله کلکانی، نادرشاه با اتکا به جرگه و نیروی نظامی قدرت را تثبیت کرد و مخالفانش نیز بهشدت سرکوب شدند. اما در حافظه رسمی، معمولاً «بازگرداندن نظم» برجسته میشود، نه حذف خونین رقیبان و بستن فضای سیاسی. این الگو بعداً بارها تکرار شد: هر حاکمی که پس از بحران بازمیگردد، در روایت قدرت «منجی نظم» نام میگیرد؛ اما نیروهایی که در بیرون از روایت رسمی قرار میگیرند، در بهترین حالت بیثباتکننده و در بدترین حالت خائن معرفی میشوند (Britannica, n.d.-f; Britannica, n.d.-g).
۳) دوره ظاهرشاه: ثبات بدون بازنگری، توسعه بدون دموکراتیزهکردن حافظه
دوره ظاهرشاه(سلطنت ۱۹73-۱۹33 م) در بسیاری از منابع بهعنوان یکی از باثباتترین ادوار معاصر افغانستان معرفی شده است. بریتانیکا نیز از نوعی ثبات، توسعه تدریجی و گسترش روابط خارجی در این دوره یاد میکند. اما مشکل اینجاست که ثبات، در روایت رسمی، اغلب جایگزین ارزیابی عمیق عدالت سیاسی و شمول اجتماعی میشود. در این دوره، دولت مدرنسازی محدودی را پیش برد، اما تاریخ رسمی همچنان عمدتاً از بالا نوشته میشد و الگوی قهرمانسازی از خاندان سلطنتی تداوم یافت. در چنین ساختاری، جامعه یاد گرفت که بین «ثبات» و «نقد ساختار قدرت» یکی را انتخاب کند، و معمولاً دومی قربانی اولی شد (Britannica, n.d.-h; Britannica, n.d.-i).
استاندارد دوگانه در این دوره بیشتر در سطح نرم عمل میکرد: بسیاری از صداهای بیرون از مرکز قدرت، یا به روایت رسمی راه نمییافتند یا نقششان کمرنگ میشد. به بیان دیگر، اگر عبدالرحمن با شمشیر خاموش میکرد، دولتهای بعدی بیشتر با انحصار روایت خاموش میکردند. این نکته برای فهم امروز مهم است: استاندارد دوگانه فقط سرکوب فیزیکی نیست؛ گاه حذف از کتاب درسی، سکوت رسانهای، و بیرون گذاشتن از حافظه رسمی، شکل مؤثرتر همان حذف است (Britannica, n.d.-h; Britannica, n.d.-i).
۴) جمهوری داوود خان: جمهوریخواهی با ابزار سلطنت، ناسیونالیسم بدون مدارا
محمد داوود خان در ۱۹۷۳ سلطنت را برانداخت و جمهوری اعلام کرد. بریتانیکا او را رهبر کودتای ۱۹۷۳ و نخستین رئیسجمهور افغانستان معرفی میکند. با این حال، جمهوریت او در عمل بیش از آنکه مبتنی بر مشارکت سیاسی و نهادسازی مدنی باشد، ادامه همان سنت دولت متمرکز و بالا به پایین بود. به این معنا، تغییر عنوان نظام از سلطنت به جمهوری، الزاماً به تغییر فرهنگ قدرت نیانجامید. در این دوره نیز سیاست ملی، با زبان اقتدار، امنیت و تصمیمگیری متمرکز و خشونت تعریف شد (Britannica, n.d.-j).
از منظر استاندارد دوگانه، دوره داوود مهم است چون نشان میدهد حتی وقتی حاکمیت لباس جدید میپوشد، منطق قدیمی را حفظ میکند: حاکمیت خود را یگانه سخنگوی منافع ملی میداند و مخالفان را یا وابسته میخواند یا مانع پیشرفت. این همان است که «ملت» از بالا تعریف میشود و هر صدای متفاوت، بهجای آنکه بخشی از جامعه تلقی شود، به تهدید علیه دولت تبدیل میشود. این ذهنیت بعداً در دورههای رادیکالتر، خشونتبارتر شد.
۵) دوره حزب دموکراتیک خلق و اشغال شوروی: ایدئولوژی جدید، منطق قدیم
دوره حزب دموکراتیک خلق (۲۷ آوریل ۱۹۷۸- آوریل ۱۹۹۲) با انقلاب ثور ۱۹۷۸ و سپس مداخله شوروی در ۱۹۷۹، افغانستان وارد مرحلهای شد که در آن زبان قدرت از سلطنتی و جمهوریخواهانه به انقلابی و مارکسیستی تغییر کرد؛ اما منطق حذف و انحصار همچنان پابرجا ماند. بریتانیکا و منابع تاریخی مرتبط نشان میدهند که حکومت حزب دموکراتیک خلق با اصلاحات شتابزده، سرکوب گسترده و سپس اتکای مستقیم به نیروی نظامی شوروی، کشور را وارد جنگی طولانی کرد. در این دوره نیز حاکمیت خود را تجسم ترقی، انقلاب و آینده معرفی میکرد، در حالی که مخالفانش در ادبیات رسمی ارتجاعی، ضدانقلاب یا مزدور خوانده میشدند (Britannica, n.d.-k; Britannica, n.d.-l).
اما استاندارد دوگانه فقط در ادبیات دولت کمونیستی نبود؛ در سوی مقابل نیز بسیاری از نیروهای جهادی بعدها در روایتهای متفاوت خود، خشونتها و خطاهای داخلیشان را زیر سایه عنوانهای مقدسی چون جهاد و مقاومت بردند. این نشان میدهد که مسئله، صرفاً ایدئولوژی خاص نیست؛ بلکه ساختار عمیقتری از فرهنگ سیاسی در کار است که در آن، هر نیروی مسلط برای خود معافیت اخلاقی و تاریخی قائل میشود، اما برای رقیب، شدیدترین داوریها را کنار میگذارد (Britannica, n.d.-l; Britannica, n.d.-m).
۶) دوران مجاهدین و جنگهای داخلی: فروپاشی مرکز، تکثیر استانداردهای دوگانه
در دوره مجاهدین(آوریل ۱۹۹۲- سپتامبر ۱۹۹۶)، پس از سقوط دولت نجیبالله، افغانستان نه وارد آشتی ملی شد و نه به یک نظم دموکراتیک رسید؛ بلکه وارد جنگهای داخلی و چندپارگی قدرت شد. در این دوره، مسئله دیگر فقط استاندارد دوگانه دولت مرکزی نبود، بلکه تقریباً هر جناح برای خود دستگاه مشروعیتساز و برچسبزن ایجاد کرد. عنوانهایی چون مجاهد، مقاومت، اسلام، قوم، منطقه و انقلاب، همگی بهصورت گزینشی برای تقدیس خودی و تخریب دیگری به کار رفتند. از این منظر، دهه ۱۳۷۰ خورشیدی مرحلهای است که استاندارد دوگانه از سطح دولت به سطح همه بلوکهای مسلح و سیاسی سرایت میکند. این دوره، فرهنگ حذف را اجتماعیتر و عادیتر کرد (Britannica, n.d.-n).
در همین دوره، در کنار گفتمانهای غالب مبتنی بر جنگ و رقابت سیاسی قدرت، صداهایی نیز در جهت طرح مفاهیمی چون برقراری عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی اقوام و بازتعریف ساختار قدرت مطرح شد. از جمله، جریانهایی مانند حزب وحدت اسلامی افغانستان تلاش کردند تا با تأکید بر توزیع عادلانه قدرت و بهرسمیتشناختن تنوع قومی و اجتماعی، حقوق شهروندی بدیلی برای نظم سیاسی مبتنی بر انحصار ارائه دهند. رهبری این جریان، بهویژه در سطح گفتمانی، بر ضرورت عبور از تمرکزگرایی و ایجاد مشارکت واقعی و معنادار اقوام در حاکمیت تأکید داشت و بارها و بارها این مسئله را طرح و رمزگشایی کرد.
با این حال، این دیدگاهها در فضای شدیداً قطبی، جنگزده و آکنده از رقابتهای نظامی آن زمان، مجال بروز و گسترش نیافتند. گفتمانهای مسلط که عمدتاً بر مشروعیتبخشی به قدرت نظامی و حذف رقیب استوار بودند، نهتنها این صداها را به حاشیه راندند، بلکه در بسیاری موارد مانع از تبدیل آنها به یک جریان فراگیر سیاسی و گفتمان مسلط حقوق شهروندی شدند. در نتیجه، این تلاشها – با وجود ظرفیت نظری و سیاسی- نتوانستند به یک بدیل مؤثر در برابر ساختارهای انحصاری قدرت تبدیل شوند.
در دورههای بعدی-بهویژه در دوران جمهوریت(2002-2021)- بهتدریج به یکی از مباحث مهم و مطرح در فضای سیاسی افغانستان تبدیل شد. مفاهیمی مانند «مشارکت معنادار اقوام در قدرت»، «توازن سیاسی» و «حکومت فراگیر» که بعدها در ادبیات سیاسی کشور برجسته شدند، تا حدی ریشه در همان دیدگاهها و تلاشهای اولیه داشتند.
با وجود این، این گفتمان از جمله ضعف نهادهای سیاسی، پراکندگی نیروهای حامی این دیدگاه، و تداوم ساختارهای قدرت متمرکز، این ایدهها کمتر توانستند به یک ساختار نهادمند و پایدار در نظام سیاسی تبدیل شوند. از این منظر، تجربه طرح عدالت اجتماعی و مشارکت سیاسی و معنادار اقوام، نمونهای قابل توجه از شکاف میان «گفتمان» و «ساختار» در سیاست افغانستان است؛ شکافی که خود در چارچوب همان استانداردهای دوگانه و محدودیتهای تاریخی قدرت قابل تحلیل است.
۷) طالبان در دهه ۱۹۹۰: بازگشت تقدیس اقتدار و خشونت بهنام نظم و شریعت
ظهور طالبان در میانه جنگهای داخلی دهه هفتاد خورشیدی، برای بخشی از جامعه خسته از هرجومرج، با وعده نظم همراه بود. اما آنچه بهسرعت تثبیت شد، نوعی اقتدارگرایی دینی بود که در آن، حاکمیت نهتنها از نقد سیاسی، بلکه از نقد دینی و اجتماعی نیز مصونسازی میشد. گزارشهای تاریخی و مطالعات دانشگاهی یادآور شدهاند که طالبان در اواخر دهه ۱۹۹۰ علیه برخی جوامع، بهویژه هزارهها، دست به کشتارهای گسترده زدند؛ ایرانیکا این خشونتها را در پی درگیریهای مزار شریف و با توصیفهایی بسیار سنگین ثبت کرده است (Encyclopaedia Iranica, n.d.-a; Human Rights Watch, 2001).
در این دوره، استاندارد دوگانه به شکلی عریان ظاهر شد: اطاعت از امارت، معیار حقانیت شد و هر مخالفتی، نه فقط مخالفت سیاسی، بلکه خروج از مشروعیت دینی قلمداد گردید. یعنی حاکمیت، هم دولت بود، هم مرجع تفسیر دین، هم داور اخلاق، و هم نویسنده تاریخ. چنین تمرکزی طبعاً هیچ فضایی برای روایت بدیل باقی نمیگذارد (Britannica, n.d.-n; Human Rights Watch, 2001).
۸) نظام جمهوری پس از ۲۰۰۱: تکثر رسانهای بدون حل مسئله بنیادین
پس از ۲۰۰۱، افغانستان وارد مرحلهای شد که نسبت به دورههای قبل بازتر بود: رسانهها گسترش یافتند، دانشگاهها رشد کردند، و امکان طرح روایتهای متفاوت بیشتر شد. اما حتی در این دوره، مسئله استاندارد دوگانه بهطور کامل حل نشد. دولت جدید، هرچند در ظاهر مبتنی بر قانون اساسی و انتخابات بود، اما همچنان درگیر شبکههای قدرت، مصونیت نخبگان، و رقابت روایتهای قومی، جهادی و دولتی باقی ماند. به عبارت دیگر، برای نخستینبار امکان نقد گستردهتر فراهم شد، اما سازوکار نهادمند برای تبدیل این نقد به حافظه ملیِ عادلانه شکل نگرفت. در نتیجه، هر جریان همچنان قهرمانان خود را داشت و قربانیان دیگری را کمتر میدید. این دوره ثابت کرد که آزادی نسبی رسانهها بهتنهایی برای درمان بیماری تاریخیِ استانداردهای دوگانه کافی نیست (Britannica, n.d.-o).
۹) طالبان پس از ۲۰۲۱: رادیکالترین صورت استاندارد دوگانه در زمان معاصر
بازگشت طالبان در اگوشت ۲۰۲۱، استانداردهای دوگانه را از سطح نمادین به سطح سیاست روزمره بازگرداند. گزارشهای یونسکو، آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا و دیگر منابع معتبر تصریح میکنند که افغانستان تحت حاکمیت طالبان تنها کشوری است که دختران را از آموزش فراتر از مقطع ابتدایی محروم کرده و آموزش دانشگاهی زنان نیز تعلیق شده است؛ این سیاستها تا ۲۰۲۵ همچنان پابرجا بودهاند . در همین حال، حاکمیت طالبان این محدودیتها را نه نقض حقوق، بلکه اجرای شریعت و حفظ اخلاق عمومی معرفی میکند. این دقیقاً جوهر استاندارد دوگانه است: آنچه برای حاکمیت «حفظ ارزشها»ست، برای نیمی از جامعه حذف از انسانیت مدنی است (EUAA, 2026; UNESCO, 2025).
در این دوره، تقدیس رهبر و مصونیت او از نقد نیز به شکلی افراطی دیده میشود. ساختار امارت، رهبری را بالاتر از پاسخگویی عمومی قرار میدهد و تصمیمهایی با پیامدهای عظیم اجتماعی، اقتصادی و انسانی، بدون سازوکار شفاف و پاسخگویی گرفته میشود. منتقدان داخلی یا خاموش میشوند، یا حذف، یا مهاجر. در چنین وضعی، استاندارد دوگانه دیگر صرفاً در تفسیر تاریخ نیست؛ خودِ زندگی روزمره مردم را تنظیم میکند: مردان و زنان، خودی و غیرخودی، مطیع و منتقد، همه تحت معیارهای نابرابر قرار میگیرند (EUAA, 2026; UNESCO, 2025).
بحث، جمعبندی و نتیجهگیری
بررسی تحولات تاریخی افغانستان نشان میدهد که پدیده «استانداردهای دوگانه» نه یک امر تصادفی یا مقطعی، بلکه بخشی از منطق پایدار قدرت و حاکمیت افغانی در این سرزمین بوده است. اگر دورههای مختلف از زمان عبدالرحمان خان تا امروز را در کنار هم قرار دهیم، چند ریشه اساسی در شکلگیری این وضعیت قابل شناسایی است.
نخست، دولتسازی از بالا و مبتنی بر زور است. در بسیاری از مراحل تاریخ معاصر افغانستان، دولت نه بر پایه قرارداد اجتماعی و مشارکت عمومی، بلکه بر اساس غلبه، سرکوب و تمرکز قدرت شکل گرفته است. این الگو، بهویژه از دوره عبدالرحمن خان به بعد، باعث شده است که حاکمیت برای تثبیت خود به بازتولید روایتهای مشروعیتبخش و تقدیس رهبران روی آورد. در چنین شرایطی، تاریخ به ابزاری در خدمت قدرت انحصاری و قبیلوی تبدیل شده و روایت رسمی قبیله، جایگزین خوانشهای چندگانه از گذشته گردیده است.
دوم، فقدان حافظه ملی چندصدایی است. تاریخنگاری رسمی در افغانستان عمدتاً بازتابدهنده دیدگاه دولتهای قبیلوی مسلط بوده و کمتر به روایتهای اجتماعی، قومی و مردمی توجه شده است. این امر سبب شده که بسیاری از تجربهها، رنجها و نقش گروههای مختلف در حاشیه قرار گیرد و نوعی بیاعتمادی تاریخی در میان اقشار مختلف جامعه شکل بگیرد.
سوم، تعریف انحصاری از مفاهیم کلیدی سیاسی مانند وطندوستی، خیانت، قهرمانی و منافع ملی است. در اغلب دورهها، این مفاهیم نه بر اساس معیارهای عینی و حقوقی و قابل سنجش، بلکه در چارچوب گفتمان مسلط قدرت تعریف شدهاند. به همین دلیل، یک کنش مشابه ممکن است بسته به جایگاه فرد، بهعنوان «خدمت» یا «خیانت» تعبیر شود. مسئله مرز دیورند نمونهای از این دوگانگی است که در آن تصمیمات تاریخی حاکمان، کمتر مورد نقد قرار میگیرد، اما طرح پرسش درباره آن میتواند با واکنشهای شدید مواجه می شود.
چهارم، ضعف نهادهای مستقل نقد و گفتوگو است. نبود رسانههای آزاد، دانشگاههای مستقل و نظامهای پاسخگو باعث شده است که امکان ارزیابی بیطرفانه تاریخ و سیاست محدود گردد. در نتیجه، این قدرت سیاسی است که تعیین میکند چه کسی قهرمان است و چه کسی خائن، و کدام بخش از تاریخ باید برجسته یا حذف شود.
بنابراین در تاریخ معاصر آنچه در قالب «حاکمیت افغانی» شناخته میشود، نمونههای متعددی از این وضعیت قابل مشاهده است؛ جایی که مفاهیم کلیدی سیاسی نهتنها ثبات معنایی ندارند، بلکه بهصورت ابزاری در خدمت تولید و بازتولید گفتمانهای مسلط قرار گرفتهاند. در این چارچوب، گاه مفاهیمی چون «جهاد»، «استقلال»، «حاکمیت ملی»، «امنیت» و حتی «دین» بهگونهای تفسیر شدهاند که بیش از آنکه بازتابدهنده واقعیتهای عینی باشند، در جهت مشروعیتبخشی به ساختار قدرت و حذف یا بیاعتبارسازی صداهای بدیل عمل کردهاند. به همین دلیل، میتوان گفت که بخشی از گفتمانهای مسلط در تاریخ سیاسی افغانستان، نه بر پایه اجماع ملی و تعریف علمی مفاهیم، بلکه بر اساس نیازهای سیاسی و اقتضائات قدرت شکل گرفتهاند.
در چنین بستری، حتی در مواجهه با رویدادهای تاریخی و حقوقی مهم- از جمله معاهداتی مانند «معاهده گندمک» و «معاهده دیورند» – نیز نوعی برخورد دوگانه قابل مشاهده است. این توافقها که توسط حاکمان افغانی به امضا رسیدهاند و مرز رسمی و بین المللی دو کشور محسوب می شوند، اما طرفداران این دیدگاه آن را نمی پذیرند و این خط مرزی را فرضی می دانند. در مقابل، بسیاری از توافقها و تعیین حدود مرزی در مناطق شمالی و غربی افغانستان، کمتر محل مناقشه و نقد قرار میگیرند. این تفاوت در برخورد، نشاندهنده آن است که معیار قضاوت درباره رویدادهای تاریخی، نه یک اصل ثابت حقوقی یا علمی، بلکه وابسته به جهتگیریهای سیاسی و گفتمان مسلط است؛ امری که خود مصداقی روشن از تداوم استانداردهای دوگانه در تحلیل تاریخ و سیاست به شمار میرود.
نتیجه این روند تاریخی، شکلگیری چرخهای از بیاعتمادی، حذف سیستماتیک و بازتولید بحران سیاسی است. در چنین شرایطی، جامعه نمیتواند به یک درک مشترک و عادلانه از گذشته دست یابد و همین امر، مانع از شکلگیری یک نظم سیاسی پایدار و فراگیر در کشوری چندقومیتی مانند افغانستان شده است. از اینرو، نقد استانداردهای دوگانه در حاکمیت، صرفاً یک بحث نظری یا تاریخی نیست، بلکه ضرورتی اساسی برای آینده این سرزمین است.
عبور از این وضعیت، مستلزم یک بازنگری بنیادین در رویکردهای حاکم بر سیاست و تاریخنگاری است؛ از جمله فاصلهگرفتن از روایتهای یکسویه و حرکت بهسوی تاریخنگاری انتقادی، پذیرش تنوع اجتماعی و سیاسی، و تقویت نهادهای مستقل. در کنار این موارد، تأکید بر عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی فراگیر، حقوق برابر شهروندی و حضور معنادار همه اقوام در ساختار قدرت میتواند بهعنوان یک معیار بدیل و معتبر در برابر استانداردهای دوگانه مطرح شود. تجربههای تاریخی نیز نشان دادهاند که هرگاه این اصول—در سطح گفتمانی—مطرح شدهاند، ظرفیت ایجاد یک نظم سیاسی عادلانهتر را فراهم کردهاند، هرچند به دلایل مختلف کمتر به ساختارهای پایدار تبدیل شدهاند.
در نهایت، تا زمانی که قدرت سیاسی خود را فراتر از نقد بداند و مفاهیم کلیدی در انحصار آن باقی بماند، استانداردهای دوگانه همچنان بازتولید خواهد شد. تنها از طریق ایجاد یک فرهنگ سیاسی مبتنی بر گفتوگو، شفافیت، عدالتمحوری و پذیرش چندصدایی است که میتوان این چرخه تاریخی را شکست و زمینه را برای شکلگیری یک نظم سیاسی عادلانه، پاسخگو و پایدار فراهم ساخت.
منابع:
1. Anderson, B. (2006). Imagined communities: Reflections on the origin and spread of nationalism (Rev. ed.). Verso. https://nationalismstudies.org/wp-content/uploads/2021/03/Imagined-Communities-Reflections-on-the-Origin-and-Spread-of-Nationalism-by-Benedict-Anderson-z-lib.org_.pdf
2. Berlin, I. (1969). Four essays on liberty. Oxford University Press. https://cactus.utahtech.edu/green/B_Readings/I_Berlin%20Two%20Concpets%20of%20Liberty.pdf
3. Britannica. (n.d.-a). Abdur Rahman Khan | Emir, Afghanistan, & History. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Abdur-Rahman-Khan
4. Britannica. (n.d.-b). Durand Line | Geography, History, Geopolitics, & Facts. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/event/Durand-Line
5. Britannica. (n.d.-c). Mortimer Durand | British statesman. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Mortimer-Durand
6. Britannica. (n.d.-d). Amanullah Khan | Reformer, Monarch, Modernizer. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Amanullah-Khan
7. Britannica. (n.d.-e). Third Anglo-Afghan War | 1919. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/event/Third-Anglo-Afghan-War
8. Britannica. (n.d.-f). Mohammad Nader Shah | ruler of Afghanistan. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Mohammad-Nader-Shah
9. Britannica. (n.d.-g). Afghanistan: Moḥammad Nāder Shah (1929–33). Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/place/Afghanistan/Dost-Mohammad-1826-39-1843-63
10. Britannica. (n.d.-h). Mohammad Zahir Shah | Reign, Abdication, Exile. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Mohammad-Zahir-Shah
11. Britannica. (n.d.-i). Afghanistan: Mohammad Zahir Shah, 1933–73. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/place/Afghanistan/Mohammad-Zahir-Shah-1933-73
12. Britannica. (n.d.-j). Mohammad Daoud Khan | Afghan leader. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/biography/Mohammad-Daud-Khan
13. Britannica. (n.d.-k). Soviet invasion of Afghanistan | Summary & Facts. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/event/Soviet-invasion-of-Afghanistan
14. Britannica. (n.d.-l). Afghanistan: Civil war, communist phase (1978–92). Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/place/Afghanistan/Civil-war-communist-phase-1978-92
15. Britannica. (n.d.-m). Mujahideen | Afghanistan, History, Meaning, & Significance. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/topic/mujahideen-Afghani-rebels
16. Britannica. (n.d.-n). Afghanistan: Civil war, mujahideen, Taliban phase (1992–2001). Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/place/Afghanistan/Civil-war-mujahideen-Taliban-phase-1992-2001
17. Britannica. (n.d.-o). Afghanistan War | History, Casualties, Combatants, Facts. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/event/Afghanistan-War
18. Britannica. (n.d.-p). Treaty of Rawalpindi | British-Afghani history. Encyclopaedia Britannica. https://www.britannica.com/topic/Treaty-of-Rawalpindi
19. Dahl, R. A. (1971). Polyarchy: Participation and opposition. Yale University Press. https://moodle2.units.it/pluginfile.php/785418/mod_resource/content/1/Dahl%20Poliarchy001.pdf
20. Encyclopaedia Iranica. (n.d.-a). HAZĀRA i. Historical geography of Hazārajāt.
21. European Union Agency for Asylum (EUAA). (2026). Afghanistan: Country Focus (2026). https://www.euaa.europa.eu/sites/default/files/publications/2026-01/2026_01_Afghanistan_COI_Report_Country_Focus.pdf
22. Foucault, M. (1980). Power/Knowledge: Selected interviews and other writings. Pantheon Books. https://monoskop.org/images/5/5d/Foucault_Michel_Power_Knowledge_Selected_Interviews_and_Other_Writings_1972-1977.pdf
23. Gallie, W. B. (1956). Essentially contested concepts. Proceedings of the Aristotelian Society, 56, 167–198. https://cooperism.law.columbia.edu/files/2023/12/Gallie-Essentially-Contested-Concepts-1955-CL.pdf
24. Habermas, J. (1991). The structural transformation of the public sphere. MIT Press. https://arditiesp.wordpress.com/wp-content/uploads/2015/01/habermas_structural_transf_public_sphere.pdf
25. Hobsbawm, E., & Ranger, T. (1983). The invention of tradition. Cambridge University Press. https://psi424.cankaya.edu.tr/uploads/files/Hobsbawm_and_Ranger_eds_The_Invention_of_Tradition.pdf
26. Human Rights Watch. (2001). Massacres of Hazaras in Afghanistan.
https://www.hrw.org/report/2001/02/01/massacres-hazaras-afghanistan
27. Levitsky, S., & Ziblatt, D. (2018). How democracies die. Crown. https://psi424.cankaya.edu.tr/uploads/files/Levitsky%20%26%20Ziblatt%2C%20How%20Democracies%20Die_%20What%20History%20Reveals%20about%20Our%20Future%20%282019%20–%20Penguin%20Books%29.pdf
28. North, D. C. (1990). Institutions, institutional change and economic performance. Cambridge University Press. https://epistemh.pbworks.com/f/8.%20Institutions__Institutional_Change_and_Economic_Performance.pdf
29. UNESCO. (2025). Banned from education: A review of the right to education in Afghanistan.
https://www.unesco.org/en/articles/banned-education-review-right-education-afghanistan
30. Weber, M. (1978). Economy and society. University of California Press. https://ia600808.us.archive.org/14/items/MaxWeberEconomyAndSociety/MaxWeberEconomyAndSociety.pdf




