
از میر تا ملا (تأملی در دگرگونی اقتدار و فرهنگ سیاسی در جامعه هزاره)
نویسنده: محمد هادی احمدی. آقای احمدی، نویسنده و پژوهشگر مسائل اجتماعی، فرهنگی و اندیشه سیاسی، دارای مدرک کارشناسی ارشد در دو رشتهی حقوق و جامعهشناسی است. او در سالهای اخیر با نگارش مقالهها و یادداشتهای تحلیلی در شماری از رسانهها و نشریهها، بهعنوان یکی از صداهای فکریِ فعال در حوزهی مطالعات اجتماعی و فرهنگی مطرح شده است. بخش مهمی از مطالعات و پژوهشهای احمدی بر نسبت میان جامعه، قدرت، فرهنگ و اندیشه متمرکز است. او در این زمینه، بهویژه در بحثهای فلسفیِ مرتبط با جامعهشناسی، اندیشهی سیاسی و تحولات فرهنگی معاصر تمرکز داشته است. آشنایی گستردهی او با مکتبهای فکری و جریانهای سیاسی، در کنار مطالعه دوامدار آثار کلاسیک و معاصر، به نوشتهها و تحلیلهایش عمق و نگاه چندلایه بخشیده است. احمدی در میان حلقههای فرهنگی و فکری، بهعنوان چهرهای پرمطالعه و دقیق شناخته میشود؛ کسی که تلاش کرده است مسائل اجتماعی و سیاسی را فراتر از روایتهای روزمره و سطحی، از منظر تاریخی، فلسفی و جامعهشناختی مورد بررسی قرار دهد.
جامعه هزاره افغانستان در یکونیم قرن اخیر، یکی از مهمترین دگرگونیهای اجتماعی و فرهنگی خود را تجربه کرده است؛ دگرگونی که نه تنها ساختار قدرت، بلکه منبع مشروعیت، فرهنگ سیاسی، نظم اجتماعی و سرمایه نمادین آن را تا حد قابل ملاحظه، دستخوش تغییر و دگردیسی ساخته است. اگر در گذشته “میر”، “خان”، و “ارباب” محور اقتدار و کارگزاری سیاست در جامعه هزاره بودند، در نیم قرن اخیر، این جایگاه عمدتاً به “ملا”، “روحانی” و آخوند، منتقل شده است.
این دگرگونی را میتوان نوعی جابهجایی قشری و گردش نخبگان سیاسی و فرهنگی دانست؛ تحولی که در آن، قشر میران و خوانین به تدریج جای خود را به قشر ملاها و روحانیون سپرده است.
پیش از ورود به این بحث، یادآوری دو نکته ضروری به نظر میرسد:
نخست، در این نوشته، مراد، فرهنگ سیاسی و نظم اجتماعیِ غالب در هر دوره است، نه نفی کامل حضور سایر اقشار. چه بسا در دورهای که اقتدار عمدتاً در دست یک قشر بوده، اقشار دیگر نیز حضور و نقش اجتماعی داشتهاند؛ اما سخن بر سر قشر مسلط و فرهنگ سیاسی برخاسته از آن است.
دوم، این نوشته در پی داوری ارزشی درباره هیچ یک از دو قشر (میر و ملا) نیست، بلکه میکوشد تحول تاریخی و اجتماعی را با نگاه توصیفی و تحلیلی بررسی کند.
تردیدی نیست که جامعه هزاره از دوره سلطنت امیر عبدالرحمن (۱۸۸۰-۱۹۰۱) که هزارهها یکی از خونینترین و دشوارترین دورههای تاریخی خود را تجربه کردند تا امروز، در یک بازه زمانی تقریباً یکونیم قرنه، دگرگونی مهمی را در ترکیب نخبگان سیاسی و فرهنگ سیاسی خویش پشت سر گذاشته است.
این تحول و دگرگونی را میتوان در چارچوب ترکیبی نظریه اقتدار ماکس وبر و نظریه سرمایه نمادین پییر بوردیو فهم و تحلیل کرد.
وبر در کتاب اقتصاد و جامعه، مشروعیت قدرت را به انواع مختلف اقتدار چون: سنتی، کاریزماتیک و عقلانی-قانونی، پیوند میدهد. در جامعه سنتی هزاره، اقتدار میران و خوانین عمدتاً از جنس “اقتدار سنتی” بود؛ اقتداری که مشروعیت خود را از عرف، نسب، مالکیت زمین، جایگاه قبیلهای و تاریخ محلی میگرفت. میر و خان تنها چهرههای سیاسی نبودند، بلکه همزمان نقش میانجی اجتماعی، داور محلی، فرمانده نظامی و مرکز نظم اجتماعی را نیز ایفا میکردند.
فرهنگ برخاسته از این ساختار، فرهنگی ارباب-رعیتی بود؛ فرهنگی که در آن وفاداری شخصی، سلسله مراتب اجتماعی، فرمانبَری و اقتدار خاندانی نقش محوری داشت. بهعنوان مثال، اگر از بیان نقش چهرههای مشهوری چون: میر یزدانبخش بهسودی، میر محمد عظیم بیگ سهپای و ابراهیم خان گاوسوار بهعنوان میران و سران شناختهشده سیاسی هزارهها بگذریم، بهطور کلی میتوان گفت که در دوره امیر عبدالرحمن، ساختار اجتماعی هزارهها، بیش از پیش بر محور میران و خوانین محلی سازمان یافته بود. در آن دوره، کنشگران سیاست و قدرت در جامعه هزاره عموماً خانها، ملِکها و میران بودند و اقتدار سیاسی از طریق همین شبکه سنتی اعمال میشد.
برای نمونه، نامه امیر عبدالرحمن به طوایف یازدهگانه هزاره، با هدف مطیع و منقاد ساختن آنان، غالباً به افرادی فرستاده شده بود که در میان مردم به عنوان میر و مهتر شناخته میشدند (کاتب هزاره، ۱۳۹۱، ج ۳، ب ۱، ص ۴۹۱). همچنین منشوری که وی برای استمالت بزرگان طوایف چهلوپنجگانه هزاره صادر کرده بود تا آنان درباره سرنوشت سیاسی هزارهها تصمیم بگیرند، عمدتاً خطاب به میران و اربابانی بود که در چارچوب نظم قبیلهای رایج آن دوره، جایگاه اقتدار محلی داشتند (همان، ص ۸۱۳).
از این منظر، اگر به کتاب سراج التواریخ فیض محمد کاتب هزاره نگاه کنیم، میتوان گفت که کنشگران اصلی سیاست در تاریخ جامعه هزاره، اغلب، میران و اربابان بودهاند.
اما با آغاز جهاد افغانستان در سال ۱۹۷۹ میلادی، جامعه هزاره وارد مرحله تازهای شد. جنگ، بسیج ایدئولوژیک، رشد سازمانهای سیاسی و پیوند با نهادهای دینی، موجب انتقال تدریجی اقتدار از میر به ملا گردید. در این مرحله، روحانیون توانستند به بازیگران اصلی سیاست جامعه هزاره تبدیل شوند. اگر در گذشته مشروعیت از قبیله، نسب و زمین میآمد، اکنون مشروعیت از دین، جهاد، تحصیلات حوزوی، رابطه با مرجعیت و توان بسیج مذهبی حاصل میشد.
نماد روشن این دگرگونی را میتوان در سران احزاب جهادی و امضای “میثاق وحدت” در بامیان، در ۱۵ جولای ۱۹۸۹ مشاهده کرد (محمد محقق، ۱۴۰۴ : ۵۰۲ تا ۵۰۴)؛ میثاقی که اغلب امضاکنندگان آن روحانیون و چهرههای مذهبی بودند و تنها شمار محدودی از چهرههای غیرروحانی در میان آنان دیده میشدند.
این امر نشان میدهد که در آن مقطع تاریخی، کارگزاری و کنشگریِ سیاسی در جامعه هزاره عملاً به دست قشر روحانی افتاده بود.
در اینجا نظریه مشهور بوردیو اهمیت پیدا میکند. بوردیو در لابلای کتابهایش از جمله تمایز، توضیح میدهد که قدرت تنها از مسیر اقتصاد و زور اعمال نمیشود، بلکه “سرمایه نمادین” نیز تولید اقتدار میکند. در نظم جدید فرهنگی-سیاسی، زبان دینی، سابقه جهاد، داشتن عبا و عمامه، داشتن نسبت با حوزه و مرجعیت مذهبی به سرمایه نمادین تبدیل شد. روحانی نه فقط یک عالم دینی، بلکه حامل اعتبار اجتماعی، مرجع مشروعیت سیاسی و کنشگر سیاسی گردید. این سرمایه نمادین تا آنجا سلطه و سیطره یافت که گروههای سیاسیِ غیر روحانی مانند گروههای چپی و دگراندیش به گروههای حاشیهنشین در جامعه هزاره تبدیل شدند.
این تحول، طبیعتاً دگرگونی فرهنگی خاص خود را نیز در پی داشت. جامعه هزاره از فرهنگی که محور آن “نظام ارباب-رعیتی” بود، به فرهنگی حرکت کرد که محور آن “مرجع و مقلِد” است. اگر در گذشته رابطه اصلی، رابطه ارباب و رعیت بود، در نظم جدید رابطه مرجع و مقلد اهمیت یافت. در چنین ساختاری، منزلت اجتماعی بیش از آنکه بر مالکیت زمین یا قدرت قبیلهای استوار باشد، بر اعتبار دینی و پیوند با نهاد روحانیت استوار شد.
چنانکه امروزه رؤیت هلال (دیدن ماه) که یک امر عینی و موضوعی است بدون کسب مشروعیت از مرجعیت مذهبی، در این جامعه اعتبار ندارد.
البته منظور این نیست که پیش از آغاز دوره جهاد، رابطه مرجع و مقلد وجود نداشته است. بلکه هدف این است که وجه غالب در فرهنگ سیاسی و حوزه عمومی کدام نوع رابطه بوده و است. همانگونه که میدانیم از آغاز دوره جهاد چیزی که به تدریج در فرهنگ سیاسی غالب شد، همین رابطه و مناسبت است.
افزون براین، این نکته هم لازم است گفته شود که تغییر یادشده یعنی گذار از نظم سیاسی-فرهنگی میری به نظم سیاسی-فرهنگی ملایی، به معنای نابودی کامل ساختارهای پیشین نبود. در بسیاری موارد، اقتدار سنتی در قالب دینی بازتولید شد و برخی خانوادههای بانفوذ قدیمی نیز در ساختار روحانیت جذب شدند. با این حال، واقعیت آن است که در نیم قرن اخیر، قشر روحانی مهمترین کنشگر سیاسی و نخبه فرهنگی جامعه هزاره بوده است.
امروز نیز، با وجود گسترش تحصیلات عالی دانشگاهی و افزایش شمار دانشگاهیان، هنوز قشر روحانی جایگاه مسلط و غالب خود را در سیاست و بخش مهمی از فرهنگ اجتماعیِ جامعه هزاره حفظ کرده است.
با این حال، این پرسش مطرح میشود که آیا در آینده جای ملا را قشر دیگری خواهد گرفت؟ پاسخ قطعی به این پرسش هنوز ممکن نیست؛ زیرا تاکنون نشانه روشنی از یک گذار گسترده از نظم فرهنگی روحانی، بهطور مثال، به نظم فرهنگی دانشگاهی دیده نمیشود. اگر مواردی از چنین تغییر وجود داشته باشد، هنوز محدود، پراکنده و فاقد هژمونی اجتماعی است.
در مجموع، تحولات یکونیم قرن اخیر در جامعه هزاره را میتوان نشانه نوعی گسست نسبی در ساختار اقتدار و فرهنگ سیاسی دانست؛ گسستی که نه به معنای فروپاشی کامل نظم پیشین، بلکه به معنای بازآرایی منبع مشروعیت و جابهجایی نخبگان مسلط بوده است. در این فرآیند، اقتدار سنتیِ مبتنی بر میر و خان، بهتدریج جای خود را به اقتدار دینی، روحانی و کاریزماتیک داده و به تبع آن، فرهنگ سیاسی و اجتماعی تازهای نیز شکل گرفته است. این فرهنگ در مواردی معطوف به امر کاریزماتیک شده است. با این حال، این دگرگونی هنوز به مرحله تثبیت یک نظم نهادمحور و بروکراتیک نرسیده و جامعه هزاره همچنان در میانه گذار میان اشکال متفاوت اقتدار و فرهنگ سیاسی قرار دارد.
منابع:
۱- کاتب هزاره، فیض محمد، سراج التواریخ، جلد سوم، بخش نخست، انتشارات عرفان، ۱۳۹۱.
۲- محقق، حاجی محمد، سرنوشت من، کابل، نشر واژه و انتشارات فرهنگ، ۱۴۰۴.
۳- وبر، ماکس، اقتصاد و جامعه، ترجمه عباس منوچهری و همکاران، تهران، نشر سمت، ۱۳۸۴.
۴- بوردیو، پییر، تمایز؛ نقد اجتماعی قضاوتهای ذوقی، ترجمه حسن چاوشیان، تهران، نشر ثالت، ۱۳۹۰.



