شبکه‌های اجتماعی و درآمدزایی

سید نبی سجادی، دکترای تخصصی علوم ارتباطات، دانشگاه تهران

سلطه «اقتصاد توجه» بر عرصه عمومی در عصر دیجیتال و به ویژه شبکه‎های اجتماعی، زمینه‌ساز ظهور کنش‌گرانی (منتقدان عرصه هویت) شده است که با بهره‌‌گیری از خط قرمزها و تابوهای اجتماعی و همچنین از ظرفیت جنجالی آنان برای کسب سرمایه‌ی نمادین و بیشتر دیده شدن استفاده می‌کنند.

این مقاله منتقدان عرصه هویتی را به دو دسته تقسیم می کند: دسته نخست، منتقدان اصلاح طلب هستند که معمولاً به هدف اصلاح ساختاری جامعه اقدام به نقد می‌کنند و هدف آنان ایجاد تحول و تغییر مثبت در جامعه است. دسته دوم، کنش‌گرانی سرگردان و گاهاً فاقد جایگاه اجتماعی هستند که با استفاده از پلتفرم‌های دیجیتال و شناخت‎ قبلی از تابوهای جامعه و نقش آن‌ها در جهت دیده شدن، در صدد ایجاد آن جایگاه نداشته و همین‌طور سکوی برای مصرف شخصیتی هستند. لذا این نوشته، بر نوع دوم این منتقدان متمرکز است.

این منتقدان که می‌توان آنان را «بازیگران عرصه توجه» نامید، الزاماً به دنبال تغییر یا اصلاح نیستند، بلکه هدف شان صرفاً «دیده‌شدن» است. ازاین جهت، پرسش اساسی این است که این بازیگران و  به ویژه نوع افغانستانی آنان چرا بیشتر بر نقد مسائل هویتی (دینی، مذهبی و گاهاً قومی) متمرکز هستند و چگونه از حساسیت‌های جامعه برای رسیدن به قصد «دیده‌شدن» استفاده می‌کنند. در ادامه، ابتدا دو اصطلاح «تابو و بازیگران عرصه توجه» شرح داده می‌شود و سپس به نوعی افغانستانی این بازیگران خواهیم پرداخت.

بازیگران عرصه توجه، اصطلاحی است برای توصیف افرادی که در فضای رسانه‌ای و شبکه‌های‌اجتماعی، با استفاده از راهبردهای تحریک‌کننده عاطفی، به دنبال کسب شهرت و نفوذ بر انبوهی از افراد یا منافع مالی هستند. این افراد با آگاهی از مکانیسم‌های «اقتصاد توجه»، از تولید محتوای جنجالی و برانگیزاننده برای جلب واکنش مخاطبان استفاده می‌کنند. تحقیقات نشان می‌دهد که در فضای رسانه‌های اجتماعی، بازیگران از تاکتیک‌های گوناگونی برای جلب توجه، «وایرال شدن» و «‌معروف شدن در اینترنت» استفاده می‌کنند. از جمله می‌توان به روایت‌های مبتنی بر شوک، ترس، شرم و همدردی برای ایجاد تعامل و گفت‌وگو در عرصه رقابتی شبکه‌های اجتماعی اشاره کرد(آبیدین و لی، ۲۰۲۶).

پیتر آیولوف، پژوهش‌گر حوزه فلسفه سیاسی، این پدیده را در چارچوب «شبکه‌های خشم اخلاقی» تحلیل کرده است. به باور او خشم اخلاقی در فضای دیجیتال از یک واکنش موقعیتی به منبعی «مهندسی‌شده، مقیاس‌پذیر و تبدیل شونده به سرمایه» بدل شده است(آیلوف، ۲۰۲۶). در این نظام، خشم محصول جانبی قطبی‌سازی نیست، بلکه حالتی عاطفی است که عمداً برای به حداکثر رساندن تعامل، دید، وفاداری و درآمد پرورش داده می‌شود. این مجتمع صنعتی خشم، شبکه‌ای متشکل از سازمان‌های رسانه‌ای، زیرساخت‌های پلتفرمی، افراد تأثیرگذار و کارآفرینان سیاسی است که از طریق تقویت الگوریتمی، گفتمان‌های آیینی و حلقه‌های بازخورد عاطفی، خشم را به سوخت مصرفیِ«توجه» تبدیل می‌کنند(همان، ۲۰۲۶).

تابو نیز مفهومی کلیدی در فهم این پدیده است. آندریاس موسولف، استاد دانشگاه آنگلیای شرقی، تابوها را «قواعد اجتماعی سازنده جامعه» تعریف می‌کند که «بیشتر یا کمتر برای تداوم جامعه حیاتی تلقی می‌شوند. تابوها در تمام جوامع وجود دارند و می‌توانند ماهیت مذهبی، جنسی، مرتبط با مرگ یا سلسله‌مراتب اجتماعی داشته باشند‌(موسولف، ۲۰۲۴). آنچه اهمیت دارد این است که هر جامعه‌ای تابوهای خاص خود را دارد و «آسیب‌شناسیِ» آن‌ها برای بازیگران عرصه توجه، به‌مثابه نقشه‌ای برای یافتن نقاط حساس عمل می‌کند. موسولف اشاره می‌کند که از دوران روشن‌گری، «شکستن تابوها» به‌عنوان نشانه توسعه‌یافتگی و روشن‌فکری معرفی شده است و این «اغلب چیزی بیش از یک ترفند بلاغی نیست. مثلاً زمانی که سیاست‌مداران خود را در برنامه‌های گفت‌وگو به‌عنوان تابو شکن معرفی می‌کنند (همان، ۲۰۱۵). این دقیقاً همان راهبردی است که بازیگران عرصه توجه به‌کار می‌گیرند؛ یعنی شکستن تابوها نه به‌دلیل التزام فکری، بلکه به‌عنوان ابزاری برای خودنمایی اخلاقی و دیده شدن (توسی و ورمکه، ۲۰۲۰).

در ادامه، باید دید حساسیت‌های جمعی در جوامع همگن دینی مانند افغانستان، کدام‌ها اند و چرا این بازیگران از حساسیت‌های مذکور برای رسیدن به اهداف خویش استفاده می‌کنند. در جوامعی با عقاید واحد و ساختارهای دینی مسلط، حساسیت‌‌ها عمدتاً معطوفی به هویت دینی، نمادهای مقدس و تابوهای مذهبی است. تحقیقات نشان می‌دهند که اتهامات کفرآمیز، به ویژه وقتی متوجه آثار هنری و فرهنگی می‌شود، اغلب به جنجال‌های پرهیاهوی بدل می‌گردند که «تعارضات و تنش‌های پیرامون دین، سکولاریته و مدرنیته» را آشکار می‌سازند (کلینکن و همکاران، ۲۰۲۴). در چنین جوامعی، نقد دین و مذهب یا هرگونه بی‌احترامی به نمادهای مقدس، نه یک خطای فکری، بلکه تهدیدی برای انسجام اجتماعی تلقی می‌شود. علاوه بر این مسائل، آنچه که قابل تأمل است این است که موضوعاتی که بتواند خشم عمومی و یا احساسات عمومی را برانگیزاند، ناب‌ترین سوژه‌ها برای بازیگران عرصه توجه به حساب می‌آیند و در جوامعی مانند افغانستان، دین و مذهب بهترین سوژه برای نقد است؛ زیرا افغانستان کشوری با جمعیتی تقریباً ۹۹ درصد مسلمان است و خشم عمومی تنها در این عرصه برانگیخته می‌شود (کلینکن و همکاران، ۲۰۲۴).

از یک سو در افغانستان، غیبت چشمگیر طبقات خلاق، فناوران، صنعت‌گران و سایر گروه‌های تولیدگر ملموس، به‌وضوح قابل مشاهده است. از سوی دیگر، تولید داخلی در این حوزه‌ها نیز عملاً وجود ندارد. این خلأ ساختاری به‌خوبی نشان می‌دهد که موضوعات مرتبط با این عرصه‌ها، ظرفیت چندانی برای برانگیختن توجه و حساسیت‌های جمعی ندارند. در چنین بستری، تنها سوژه‌هایی که توانایی ایجاد واکنش‌های گسترده و دیده‌شدن سریع برای منتقدان را دارند، نقد هویتی (باورهای دینی و گاه مؤلفه‌های قومی) جامعه است. این حوزه‌ها، دقیقاً همان نقاط کور و خط‌قرمزهایی هستند که بازیگران عرصه توجه با شناخت دقیق از آن‌ها، می‌توانند مخاطبان موافق و مخالف را همزمان به دنبال خود بکشانند؛ موافقان از روی محبوبیت، مخالفان از روی خشم.

آنچه در این میان اصل است، صرفاً دیده‌شدن است، نه الزاماً اصلاح یا تغییر. برانگیختن خشم جمعی، به‌عنوان مؤثرترین سازوکار، بستر لازم برای جلب توجه در مقیاسی کلان را فراهم می‌آورد و این بازیگران، با تکیه بر همین مکانیسم، از حساسیت‌های هویتی جامعه به‌عنوان اهرمی برای جهش به سمت شهرت استفاده می‌کنند. در کشورهای توسعه یافته، به دلیل گذار از این مرحله و تمرکز روی پدیده‌های مدرن‌تر، نقد مسائل دینی جامعه خیلی جایگاهی ندارد و توجه عموم را جلب نمی‌کند. برعکس در کشورهای نامبرده مباحث مربوط به جنسیت، حقوق بشر، هولوکاست، حقوق اقلیت‌ها، کلیشه‌های فرهنگی و موارد مشابه اهمیت دارند (ون کلینکن و همکاران، ۲۰۲۴). به عبارت دیگر، در جوامع توسعه یافته، نقد دین و مذهب معمولا با واکنش‌های اجتماعی چندانی روبه‌رو نمی‌شود و این مورد به سادگی در قالب آزادی بیان جای می‌گیرد. در نتیجه، مانند نمونه‌ی افغانستانی آن حساسیت برانگیز نیست.

در نتیجه، این وضعیت بیانگر آن است که بازیگران عرصه توجه به ویژه آنانی که مهاجر یا مقیم کشورهای نامبرده هستند، در جامعه میزبان، عملاً مخاطب قابل‌توجهی برای عرضه جنجال‌های خود ندارند و «مصرف شخصیتی» برایشان تعریف نشده است. ازاین‌رو، برای جلب توجه و دیده‌شدن، ناگزیر به فضای مجازی کشور مبدأ بازمی‌گردند و از نقد مسائل هویتی، دینی و قومی آن جامعه به‌عنوان ابزاری برای ایجاد واکنش و کسب شهرت استفاده می‌کنند. از منظر مباحث ارتباطات میان فرهنگی نیز این افراد (منتقدان مهاجر)، به دلیل زیست در جوامع متمرکز بر مسائل هویتی، تبادل موقعیت درکشورهای میزبان برایشان آسان نیست و در اسرع وقت نیم توانند برای خود جایگاه اجتماعی تعریف کنند و مصرف شخصیتی داشته باشند. تبادل موقعیت و ادغام با کشورهای میزبان، زمانی زیادی از آنها می‌گیرد، زیرا مهارت کافی برای تعامل با کشور میزبان را ندارند.

نتیجه‌گیری
پدیده «بازیگران عرصه توجه» در جوامعی مانند افغانستان، چیزی فراتر از یک رفتار رسانه‌ای فردی است. این پدیده، نشانه‌ای از آسیب‌شناسی ساختاری یک جامعه در مواجهه با عصر دیجیتال به شمار می‌رود. جایی که یک جامعه فاقد تنوع در عرصه‌های تولیدی، خلاقانه و علمی است، تنها هویت و باورهای بنیادین به حساس‌ترین و در عین حال تنها سوژه‌ی قابل بهره‌برداری برای جلب توجه تبدیل می‌شوند. این وضعیت، نه فقط به سوءاستفاده‌ی فرصت‌طلبان دامن می‌زند، بلکه گفتمان عمومی را از مسائل ملموس جامعه مانند (اقتصاد، توسعه، آموزش و عدالت) منحرف کرده و آن را به دورانی بی‌پایان از منازعات هویتی و عاطفی فرو می‌کاهد.

از سوی دیگر، شبکه‌های اجتماعی با الگوریتم‌هایِ پاداش‌دهنده به جنجال و «اقتصاد توجه» که خشم را به ارزی جهانی تبدیل کرده است، بستری برای این بازیگران فراهم می‌آورند تا با کمترین هزینه و بیشترین سرعت، به شهرت برسند. این چرخه، کیفیت نقد عمومی را تنزل می‌دهد؛ زیرا نقد مسئولانه و مستدل که نیازمند زمان، دانش و تعهد است، در رقابت با محتوای شوک‌آور و تحریک‌کننده، همواره بازنده خواهد بود.

در نهایت، راه‌حل این مسئله در دو سطح قابل پیگیری است: نخست در سطح کلان، با تقویت نهادهای مدنی، گسترش طبقات خلاق و علمی و ایجاد تنوع در عرصه‌های تولیدی و گفتمانی باید توجه جمعی به سوی مسائل دیگر نیز سوق داده شود. دوم در سطح فردی، سواد رسانه‌ای باید افزایش یابد تا مخاطبان بتوانند میان منتقد مسئول و «بازیگر عرصه توجه» تمایز قائل شوند و به دام واکنش‌های عاطفی الگوریتمی نیفتند. تا زمانی که این بسترها فراهم نشود، جامعه در دام چرخه‌ای باقی می‌ماند که در آن، «دیده‌شدن» جای «دانستن» و «اصلاح» را می‌گیرد و خشم عمومی، اهرمی برای جهش شخصی عده‌ای اندک و مانعی برای پیشرفت جمعی همه خواهد بود.

منابع:

Ayolov, P. (2023). The economic policy of online media: Manufacture of dissent. Routledge. https://www.routledge.com/The-Economic-Policy-of-Online-Media-Manufacture-of-Dissent/Ayolov/p/book/9781032461366

Ayolov, P. (2026). Outrage exploitation networks: The industrial complex of moral anger. PhilArchivehttps://philarchive.org/rec/AYOOEN

Franck, G. (2018). The economy of attention, Journal of Sociology 6(18)http://www.iemar.tuwien.ac.at/publications/Franck_2019b.pdf

Musolff, A. (2026). “There is no language community without taboos” [Interview]. Goethe-Instituthttps://www.goethe.de/ins/ca/en/kul/loe/mag/20375829.html[reference:0]

Tosi, J., & Warmke, B. (2020). Moral grandstanding as a threat to free expression. Social Philosophy and Policy, 37(2), 170-189. https://www.cambridge.org/core/journals/social-philosophy-and-policy/issue/E6D614D8A27E8FD3CC246FFDC71B0C6C

van Klinken, A., van den Brandt, N., & van den Berg, M. (Eds.). (2024). Blasphemous art?: Religion, gender and sexuality in arts and popular culture. Routledge. https://www.routledge.com/Blasphemous-Art-Religion-Gender-and-Sexuality-in-Arts-and-Popular-Culture/vanKlinken-vandenBrandt-vandenBerg/p/book/9781032623870

van Krieken, R. (2018). Georg Franck’s ‘The economy of attention’: Mental capitalism and the struggle for attention. Journal of Sociology, 1–5https://doi.org/10.1177/1440783318803997

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button