مردم و مسئله مقاومت قسمت دوم: فرسودگی رهبری سازمان‌های سیاسی؛ عامل کلیدی در عدم مقاومت علیه طالبان

نویسنده: کیامهر حیدری

۱.درآمد
در بخش نخست این نوشتار، مجموعه‌ای از عوامل مؤثر در عدم شکل‌گیری مقاومت علیه طالبان مورد بررسی قرار گرفت؛ عواملی همچون فقدان بدیل سیاسی معتبر، فروپاشی ظرفیت‌های سازمانی، ضعف اراده سیاسی رهبران، هزینه‌های سنگین مقاومت، شکاف‌های قومی، بحران ملت‌سازی، فروپاشی جامعه مدنی، نبود حمایت منطقه‌ای و بین‌المللی و همچنین فقر، پراکندگی و عدم انسجام سیاسی جامعه افغانستان. هر یک از این عوامل در توضیح وضعیت کنونی اهمیت دارند، اما به نظر می‌رسد بسیاری از آن‌ها در نهایت به یک مسئله بنیادی‌تر بازمی‌گردند: بحران رهبری و ضعف ساختاری سازمان‌های سیاسی.

اکنون بعد از گذشت نزدیک به پنج سال از سقوط نظام جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های سیاسی همچنان بی‌پاسخ مانده است: چرا پس از فروپاشی جمهوریت، مقاومت سیاسی و اجتماعی فراگیری در برابر طالبان شکل نگرفت؟ چرا نیروهای سیاسی، احزاب، نخبگان و رهبران شناخته‌شده‌ای که طی دو دهه در ساختار قدرت حضور داشتند،نتوانستند به محور سازمان‌دهی یک بدیل سیاسی معتبر و یک جنبش مقاومتی گسترده تبدیل شوند؟

این پرسش زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم افغانستان در تاریخ معاصر خود بارها شاهد شکل‌گیری جنبش‌ها، احزاب و جریان‌های سیاسی اثرگذار بوده است. از جنبش مشروطیت و نهضت‌های روشنفکری اوایل قرن بیستم گرفته تا احزاب ایدئولوژیک دهه‌های چهل و پنجاه خورشیدی، تنظیم‌های جهادی دوران مقاومت علیه شوروی و سرانجام ده‌ها حزب و ائتلاف سیاسی که پس از سال ۲۰۰۱، در فضای نسبتاً باز سیاسی دوره جمهوریت فعالیت می‌کردند، همگی مدعی نمایندگی بخشی از جامعه و ایفای نقش در سرنوشت سیاسی کشور بوده‌اند. با این حال، تجربه تاریخی افغانستان نشان می‌دهد که بیشتر این سازمان‌ها نتوانسته‌اند به نهادهای پایدار، برنامه‌محور و مستقل از اشخاص تبدیل شوند و اغلب با شخصیت، نفوذ و اقتدار رهبران خود تعریف شده‌اند. در نتیجه، دوام و کارآمدی آنان بیش از آنکه به قدرت نهاد وابسته باشد، به حضور یا غیبت افراد گره خورده است.

یکی از مفاهیمی که می‌تواند این وضعیت را توضیح دهد، مفهوم «فرسودگی رهبری» است. فرضیه اصلی این نوشتار آن است که بحران رهبری و فرسودگی سازمان‌های سیاسی، در کنار عوامل ساختاری و بیرونی، یکی از مهم‌ترین دلایل عدم شکل‌گیری مقاومت فراگیر علیه طالبان بوده است. از این منظر، ناتوانی نیروهای سیاسی کشور در ایجاد یک بدیل مؤثر و چشم انداز روشن برای آینده را نمی‌توان صرفاً با قدرت طالبان، تحولات بین‌المللی یا شرایط امنیتی توضیح داد؛ بلکه باید آن را در پرتو ضعف تاریخی نهادهای سیاسی، فقدان گردش نخبگان و فرسایش تدریجی ظرفیت‌های رهبری نیز مورد تحلیل قرار داد. فهم این مسئله می‌تواند به درک عمیق‌تر چرایی ناکامی نیروهای سیاسی در یکی از سرنوشت‌سازترین مقاطع تاریخ معاصر کشور کمک کند.

۲. فرسودگی رهبری؛ چارچوب نظری برای فهم بحران
برای فهم چرایی ناتوانی بخش بزرگی از نیروهای سیاسی افغانستان در سازمان‌دهی مقاومت علیه طالبان، بخشی از این مسئله را باید در کیفیت رهبری و وضعیت سازمان‌های سیاسی جستجو کرد. در این زمینه، مفهوم «فرسودگی رهبری» می‌تواند چارچوب مناسبی برای تحلیل بحران فراهم سازد.

الف) تعریف فرسودگی رهبری
فرسودگی رهبری به وضعیتی اشاره دارد که در آن رهبران سیاسی پس از سال‌ها حضور در رأس قدرت، به تدریج بخشی از توانایی خود را برای تصمیم‌گیری مؤثر، نوآوری، بسیج نیروها و انطباق با شرایط جدید از دست می‌دهند. این پدیده نه تنها یک مسئله فردی یا روان‌شناختی است، بلکه اغلب محصول ساختارهای سیاسی بسته، ضعف نهادسازی و فقدان گردش نخبگان در یک سازمان سیاسی است.

اولین نشانه اصلی فرسودگی رهبری، «خستگی تصمیم‌گیری» است. رهبرانی که سال‌های طولانی در معرض بحران‌ها، رقابت‌های سیاسی و کشمکش‌های قدرت قرار دارند، به مرور زمان از قدرت ابتکار و جسارت سیاسی فاصله می‌گیرند و به تصمیم‌های محافظه‌کارانه و کوتاه‌مدت روی می‌آورند. پیامد این وضعیت، کاهش توانایی سازمان برای مواجهه با بحران‌های جدید است.

دومین نشانه، کاهش ظرفیت نوآوری سیاسی است. سازمان‌هایی که برای مدت طولانی تحت رهبری افراد ثابت قرار دارند، به تدریج توان تولید ایده‌های جدید، جذب نیروهای تازه و بازسازی راهبردهای خود را از دست می‌دهند. در چنین شرایطی، گذشته به مهم‌ترین منبع مشروعیت تبدیل می‌شود و رهبران بیش از آن‌که به آینده بیندیشند، به حفظ سرمایه‌های سیاسی پیشین می‌پردازند.
ویژگی سوم فرسودگی رهبری، گسترش محافظه‌کاری سیاسی است. رهبران فرسوده معمولاً از هرگونه تغییر

ساختاری که موقعیت آنان را تهدید کند، پرهیز می‌کنند. آنان به جای پذیرش ریسک‌های سیاسی و خلق فرصت‌های جدید، بر حفظ وضع موجود تمرکز می‌کنند. نتیجه این رویکرد، رکود سازمانی و کاهش توان بسیج اجتماعی و سیاسی است.

در نهایت ویژگی چهارم، فرسودگی رهبری با ناتوانی در سازگاری با شرایط جدید همراه می‌شود. تغییر نسل‌ها، ظهور فناوری‌های ارتباطی، دگرگونی مطالبات اجتماعی و تحول محیط سیاسی نیازمند رهبرانی انعطاف‌پذیر و نوگراست. سازمان‌هایی که نتوانند خود را با این تحولات تطبیق دهند، به تدریج از جامعه فاصله می‌گیرند و ظرفیت تأثیرگذاری خود را از دست می‌دهند.

جدول زیر مهترین ویژگی های احزاب سیاسی افغانستان را در پنجاه سال اخیر نشان می دهد که این احزاب دچار فرسودگی رهبری سازمانی گردیده اند:

ب) چارچوب‌های نظری تبیین فرسودگی رهبری
۱.نظریه گردش نخبگان؛ ویلفردو پارتو
ویلفردو پارتو بر این باور بود که بقای هر نظام سیاسی وابسته به «گردش نخبگان» است. از نظر او، هیچ گروهی نمی‌تواند برای مدت نامحدود قدرت را در اختیار داشته باشد. زمانی که نخبگان حاکم توانایی نوآوری و پاسخ‌گویی به نیازهای جامعه را از دست می‌دهند، باید جای خود را به نسل جدیدی از رهبران بدهند. در غیر این صورت، نظام سیاسی با رکود و بحران مواجه می‌شود.

پارتو هشدار می‌دهد که انحصار طولانی‌مدت قدرت در دست گروهی محدود، به تدریج موجب کاهش کارآمدی و افزایش فاصله میان رهبران و جامعه می‌شود. در چنین وضعیتی، نخبگان سیاسی بیش از آن‌که به حل مسائل عمومی بیندیشند، درگیر حفظ موقعیت خود می‌شوند.

این نظریه در مورد افغانستان اهمیت ویژه‌ای دارد. بسیاری از رهبران احزاب و جریان‌های سیاسی طی چند دهه گذشته در رأس سازمان‌های خود باقی مانده‌اند و فرصت چندانی برای ظهور نسل جدید رهبران فراهم نشده است. نتیجه این وضعیت، ضعف بازتولید نخبگان، کاهش خلاقیت سیاسی و ناتوانی در پاسخ به بحران‌های جدید بوده است (منصور، ۱۴۰۲؛ نبی‌زاده، بی‌تا).

۲.نظریه نهادینه‌سازی سیاسی؛ ساموئل هانتینگتون
ساموئل هانتینگتون در کتاب «نظم سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی» استدلال می‌کند که ثبات سیاسی بیش از آن‌که به شخصیت رهبران وابسته باشد، به قدرت و دوام نهادها بستگی دارد. از دید او، سازمان سیاسی زمانی نهادینه می‌شود که قواعد، ساختارها و رویه‌های آن مستقل از افراد عمل کنند.

هانتینگتون میان «سازمان‌های شخص‌محور» و «نهادهای پایدار» تمایز قائل می‌شود. در سازمان‌های شخص‌محور، اقتدار و مشروعیت از رهبر سرچشمه می‌گیرد؛ اما در نهادهای پایدار، سازمان حتی پس از خروج رهبران نیز به حیات خود ادامه می‌دهد.

بررسی تجربه افغانستان نشان می‌دهد که بسیاری از احزاب و جریان‌های سیاسی بیش از آن‌که نهاد باشند، به شخصیت رهبران وابسته بوده‌اند. پژوهش‌های مربوط به احزاب در افغانستان نیز بر ضعف نهادسازی، وابستگی سازمان‌ها به افراد و ناتوانی احزاب در تبدیل شدن به نهادهای پایدار تأکید دارند (روتیگ، ۱۳۹۷؛ خبرگزاری دید، ۱۴۰۴).

۳. بحران جانشینی؛ ماکس وبر
ماکس وبر در نظریه اقتدار خود، از «اقتدار کاریزماتیک» به عنوان یکی از منابع اصلی مشروعیت سیاسی یاد می‌کند. در این نوع اقتدار، سازمان و پیروان بیش از آن‌که به قوانین و نهادها وفادار باشند، به شخصیت رهبر وابسته‌اند. هرچند اقتدار کاریزماتیک در مراحل اولیه بسیج سیاسی می‌تواند بسیار مؤثر باشد، اما تداوم آن با یک مشکل اساسی مواجه است: بحران جانشینی.

وبر معتقد بود که بقای سازمان‌ها مستلزم انتقال اقتدار از فرد به نهاد است. اگر این انتقال صورت نگیرد، با تضعیف یا حذف رهبر، کل سازمان دچار بحران خواهد شد. به همین دلیل، نهادینه شدن قواعد جانشینی یکی از شروط بقای سازمان‌های سیاسی به شمار می‌رود(وبر،۱۹۷۸).

بخش بزرگی از احزاب و جریان‌های سیاسی افغانستان حول شخصیت‌های کاریزماتیک شکل گرفته‌اند و کمتر توانسته‌اند سازوکارهای روشن و پذیرفته‌شده‌ای برای انتقال قدرت ایجاد کنند. همین مسئله سبب شده است که با افزایش سن رهبران، کاهش نفوذ آنان یا بروز اختلافات داخلی، سازمان‌ها دچار انشعاب، رکود یا فروپاشی شوند. در چنین شرایطی، توانایی این نیروها برای سازمان‌دهی مقاومت و ایجاد یک بدیل سیاسی مؤثر و کارامد نیز به شدت کاهش یافته است.

بر اساس این سه چارچوب نظری می‌توان استدلال کرد که بحران کنونی نیروهای سیاسی افغانستان تنها نتیجه تحولات پس از سقوط جمهوریت نیست، بلکه ریشه در مشکلات عمیق‌تری دارد که طی دهه‌ها در ساختار رهبری و سازمانی احزاب و جریان‌های سیاسی انباشته شده است. فرسودگی رهبری، ضعف نهادینه‌سازی و فقدان سازوکارهای مؤثر گردش نخبگان و جانشینی، ظرفیت این نیروها را برای واکنش به یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های تاریخ معاصر افغانستان به شدت محدود کرده است.

۳.فرسودگی رهبری در سازمان‌های سیاسی افغانستان
تجربه چند دهه اخیر نشان می‌دهد که بخش بزرگی از احزاب، جریان‌ها و ائتلاف‌های سیاسی افغانستان با مشکلاتی چون فقدان گردش نخبگان، شخصی شدن قدرت، ضعف نهادسازی و بحران جانشینی مواجه بوده‌اند. این مشکلات نه تنها توانایی این سازمان‌ها را برای ایفای نقش مؤثر در دوران جمهوریت کاهش داد، بلکه پس از سقوط نظام نیز مانع شکل‌گیری یک جبهه سیاسی منسجم در برابر طالبان شد.

الف) احزاب جهادی و بحران گردش نخبگان
احزاب و تنظیم‌های جهادی از مهم‌ترین بازیگران سیاسی افغانستان در چهار دهه گذشته بوده‌اند. بسیاری از رهبران این جریان‌ها از دوران جهاد علیه اتحاد جماهیر شوروی تا سقوط جمهوریت در جایگاه‌های اصلی قدرت باقی ماندند و نقش تعیین‌کننده‌ای در تحولات سیاسی کشور ایفا کردند. با وجود این، یکی از مشکلات اساسی این احزاب، فقدان سازوکار مؤثر برای گردش نخبگان و انتقال رهبری به نسل‌های جدید بود.

در بسیاری از این سازمان‌ها، رهبری برای سال‌های طولانی در اختیار افراد مشخصی باقی ماند و ساختارهای درونی حزب نتوانستند زمینه ظهور رهبران جدید را فراهم کنند. در نتیجه، نسل دوم و سوم اعضای این احزاب عمدتاً در حاشیه قرار گرفتند و فرصت کافی برای مشارکت در تصمیم‌گیری‌های کلان سیاسی نیافتند. این وضعیت با نظریه گردش نخبگان پارتو همخوانی دارد؛ زیرا انحصار طولانی‌مدت قدرت در دست گروهی محدود، به تدریج موجب کاهش پویایی و خلاقیت سیاسی می‌شود.

مشکل دیگر، شخصی شدن سازمان‌ها بود. بسیاری از احزاب جهادی بیش از آنکه بر اساس برنامه سیاسی، ساختار حزبی یا قواعد نهادی تعریف شوند، حول شخصیت رهبران خود شکل گرفتند. مشروعیت سیاسی حزب اغلب از جایگاه تاریخی رهبر، سابقه جهادی یا نفوذ قومی او ناشی می‌شد. در چنین شرایطی، سازمان به جای آنکه به یک نهاد پایدار تبدیل شود، به شبکه‌ای وابسته به فرد رهبر بدل می‌گردد. پژوهش‌های مربوط به تحزب در افغانستان نیز نشان داده‌اند که وابستگی شدید احزاب به رهبران سنتی، یکی از موانع اصلی نهادینه شدن سیاست حزبی در کشور بوده است (روتیگ، ۱۳۹۷).

پیامد این وضعیت پس از سقوط جمهوریت آشکار شد. بسیاری از احزاب جهادی فاقد نسل جدیدی از رهبران بودند که بتوانند در شرایط بحرانی ابتکار عمل را در دست گیرند، نیروهای اجتماعی را بسیج کنند و راهبردهای تازه‌ای برای مقابله با وضعیت جدید ارائه دهند. در نتیجه، بخش بزرگی از این سازمان‌ها در برابر تحولات پس از سال ۲۰۲۱، دچار سردرگمی و انفعال شدند.

ب) شبکه‌های قومی و سیاست مبتنی بر شخصیت
یکی دیگر از ویژگی‌های مهم سیاست افغانستان، غلبه شبکه‌های قومی و روابط شخصی بر ساختارهای نهادی است. اگرچه قومیت در بسیاری از جوامع چندقومیتی نقش مهمی در سازمان‌دهی سیاسی دارد، اما در افغانستان این عامل غالباً جایگزین نهادهای مدرن سیاسی شده است.

در بسیاری از موارد، وفاداری اعضا و هواداران نه به حزب یا برنامه سیاسی، بلکه به شخص رهبر یا شبکه قومی وابسته بوده است. این وضعیت موجب شده که سازمان‌های سیاسی نتوانند هویت نهادی مستقل پیدا کنند و بقای آنان به حضور رهبر وابسته بماند. هنگامی که مشروعیت سیاسی از روابط شخصی و قومی سرچشمه می‌گیرد، قواعد سازمانی، انتخابات درون‌حزبی و سازوکارهای پاسخگویی اهمیت خود را از دست می‌دهند.
غلبه سیاست مبتنی بر شخصیت همچنین مانع شکل‌گیری احزاب فراگیر و ملی شده است. بسیاری از جریان‌های سیاسی به جای جذب نیروها بر اساس برنامه و ایدئولوژی، بر پیوندهای قومی، منطقه‌ای یا شخصی تکیه کرده‌اند. این امر نه تنها ظرفیت نهادسازی را کاهش داده، بلکه رقابت سیاسی را نیز به رقابت میان افراد و شبکه‌ها تبدیل کرده است.

در چنین فضایی، انتقال قدرت از یک نسل به نسل دیگر دشوار می‌شود؛ زیرا اقتدار سیاسی به جای آنکه در نهادها مستقر باشد، در شخصیت رهبران متمرکز است. از همین رو، با تضعیف رهبران سنتی یا خروج آنان از صحنه سیاسی، سازمان‌ها نیز دچار بحران می‌شوند. این وضعیت نمونه روشنی از همان بحران جانشینی است که وبر درباره آن هشدار داده بود.

ج) تکنوکرات‌های جمهوریت و شکست نهادسازی
در کنار احزاب جهادی، طی دو دهه جمهوریت گروه دیگری از نخبگان سیاسی نیز ظهور کردند که عمدتاً از میان تکنوکرات‌ها، مدیران دولتی و تحصیل‌کردگان خارج از کشور بودند. انتظار می‌رفت این گروه بتواند الگوی جدیدی از سیاست‌ورزی مبتنی بر نهادسازی، برنامه‌محوری و مدیریت مدرن ارائه کند؛ اما تجربه جمهوریت نشان داد که آنان نیز در ایجاد جریان‌های سیاسی پایدار چندان موفق نبودند.

بخش بزرگی از تکنوکرات‌های جمهوریت مشروعیت و نفوذ خود را از حضور در ساختار دولت به دست آورده بودند. قدرت سیاسی آنان بیش از آنکه بر سازمان‌های اجتماعی، احزاب یا شبکه‌های مردمی استوار باشد، به موقعیت‌های اداری و حمایت‌های بین‌المللی وابسته بود. به همین دلیل، با فروپاشی دولت، بخش مهمی از سرمایه سیاسی آنان نیز از میان رفت.

مشکل دیگر، فقدان پایگاه اجتماعی مستقل بود. بسیاری از چهره‌های تکنوکرات نتوانستند میان خود و جامعه پیوندهای پایدار سیاسی ایجاد کنند. آنان اگرچه در عرصه مدیریت دولتی نقش داشتند، اما کمتر موفق شدند سازمان‌های سیاسی ریشه‌دار و ماندگار ایجاد کنند. در نتیجه، پس از سقوط جمهوریت، این نیروها فاقد ظرفیت لازم برای بسیج اجتماعی و سازمان‌دهی مقاومت بودند.

از منظر نظریه نهادینه‌سازی هانتینگتون، این وضعیت نشان‌دهنده شکست در تبدیل قدرت فردی و دولتی به نهادهای پایدار سیاسی است. هنگامی که سازمان‌ها به دولت وابسته باشند و نتوانند حیات مستقل پیدا کنند، با فروپاشی دولت نیز از میان خواهند رفت. تجربه جمهوریت نمونه روشنی از این مسئله بود.

د) رهبران سیاسی در تبعید پس از ۲۰۲۱
پس از بازگشت طالبان به قدرت، بخش بزرگی از رهبران سیاسی افغانستان کشور را ترک کردند و فعالیت‌های خود را از خارج ادامه دادند. انتظار می‌رفت این رهبران بتوانند با ایجاد یک مرکزیت سیاسی مشترک، نیروهای شان را بر علیه طالبان سازمان‌دهی کنند؛ اما واقعیت نشان داد که پراکندگی و اختلافات گذشته و نبود برنامه مدون و منسجم همچنان ادامه دارد.

در سال‌های پس از ۲۰۲۱، ائتلاف‌ها، شوراها و مجامع سیاسی متعددی در خارج از کشور شکل گرفتند، اما اغلب این تشکل‌ها عمر کوتاهی داشتند یا نتوانستند به یک مرجع معتبر سیاسی تبدیل شوند. تعدد ائتلاف‌ها، رقابت میان رهبران و نبود توافق بر سر اهداف و راهبردهای مشترک، مانع شکل‌گیری یک جبهه واحد شد.
فقدان مرکزیت سیاسی یکی از مشکلات اساسی این ائتلاف ها بود. هیچ نهاد یا رهبری نتوانست نقش هماهنگ‌کننده و مورد قبول همه جریان‌ها را ایفا کند. در نتیجه، نیروهای مخالف طالبان به مجموعه‌ای از گروه‌های پراکنده تبدیل شدند که هر یک راهبرد و اولویت‌های خاص خود را دنبال می‌کردند.

علاوه بر این، شکاف میان نسل قدیم و نسل جدید نیز به یکی از چالش‌های مهم تبدیل شد. نسل جوان‌تر فعالان سیاسی، خواهان اصلاحات ساختاری، مشارکت بیشتر و عبور از الگوهای سنتی رهبری است؛ در حالی که بسیاری از رهبران قدیمی همچنان بر شیوه‌های گذشته تأکید دارند. این شکاف موجب شده است که ظرفیت‌های بالقوه نسل جدید در ساختارهای سیاسی موجود جذب نشود و روند بازسازی اپوزیسیون با دشواری مواجه گردد.

در مجموع، وضعیت سازمان‌های سیاسی افغانستان پس از سقوط جمهوریت نشان می‌دهد که فرسودگی رهبری صرفاً یک مسئله فردی نیست، بلکه نتیجه دهه‌ها ضعف نهادسازی، فقدان گردش نخبگان، شخصی شدن سیاست و ناکامی در انتقال اقتدار از افراد به نهادهاست. این عوامل در کنار یکدیگر موجب شدند که نیروهای سیاسی افغانستان در یکی از حساس‌ترین مقاطع تاریخ معاصر کشور، از ایجاد یک مقاومت فراگیر و سازمان‌یافته قوی و موثر تا به امروز در برابر طالبان باز بمانند.

جدول زیر تحلیل تطبیقی از احزاب و رهبران آنها را که دچار فرسودگی رهبری سازمانی شده اند نشان می دهد:

۴. چگونه فرسودگی رهبری مانع شکل‌گیری مقاومت شد؟
بررسی وضعیت نیروهای سیاسی افغانستان پس از سقوط جمهوریت نشان می‌دهد که عدم شکل‌گیری یک مقاومت فراگیر را نمی‌توان صرفاً با قدرت نظامی طالبان، تغییر رویکرد جامعه جهانی یا خستگی جامعه افغانستان توضیح داد. هرچند این عوامل نقش مهمی داشته‌اند، اما بخش مهمی از مسئله به ضعف درونی نیروهای مخالف طالبان بازمی‌گردد. به بیان دیگر، طالبان تنها از ضعف جامعه سود نبردند؛ آنان از ضعف رهبری مخالفان نیز بهره‌مند شدند. فرسودگی رهبری و بحران سازمان‌های سیاسی موجب شد که نیروهای مخالف نتوانند در لحظه‌ای تاریخی، نقش مورد انتظار خود را در بسیج جامعه و سازمان‌دهی مقاومت ایفا کنند.

الف.فقدان بدیل سیاسی معتبر
یکی از مهم‌ترین پیامدهای فرسودگی رهبری، ناتوانی در ارائه یک بدیل سیاسی معتبر در برابر طالبان بود. در بسیاری از کشورها، زمانی که یک نظام سیاسی فرو می‌پاشد یا یک گروه اقتدارگرا قدرت را در دست می‌گیرد، نیروهای مخالف تلاش می‌کنند با ارائه یک چشم‌انداز روشن برای آینده، حمایت اجتماعی را جلب کنند. اما در افغانستان پس از سال ۲۰۲۱، چنین بدیلی شکل نگرفت.

بخش بزرگی از رهبران سیاسی مخالف طالبان همان چهره‌هایی بودند که در دو دهه جمهوریت نیز در قدرت حضور داشتند. بسیاری از شهروندان، به‌ویژه نسل جوان، این رهبران را بخشی از مشکلات گذشته می‌دانستند و نسبت به توانایی آنان برای ساختن آینده‌ای متفاوت تردید داشتند. از این رو، اپوزیسیون نتوانست خود را به عنوان یک آلترناتیو قابل اعتماد معرفی کند. نبود برنامه روشن برای نظام سیاسی آینده، چگونگی توزیع قدرت، عدالت اجتماعی و روابط قومی نیز این مشکل را تشدید کرد.

ب. ناتوانی در بسیج اجتماعی
مقاومت سیاسی بدون بسیج اجتماعی امکان‌پذیر نیست. هر جنبش مقاومتی برای موفقیت نیازمند شبکه‌های اجتماعی فعال، اعتماد عمومی و توانایی سازمان‌دهی نیروهای انسانی است. اما فرسودگی رهبری موجب شده بود که بسیاری از سازمان‌های سیاسی افغانستان ارتباط مؤثر خود را با جامعه از دست بدهند.
در سال‌های پایانی جمهوریت، فاصله میان رهبران سیاسی و بدنه اجتماعی آنان به تدریج افزایش یافته بود. بسیاری از احزاب و جریان‌ها به جای فعالیت در میان مردم، بیشتر درگیر رقابت‌های درون‌نخبگانی و تقسیم قدرت بودند. در نتیجه، هنگام سقوط نظام، این سازمان‌ها فاقد شبکه‌های اجتماعی فعال و ظرفیت بسیج گسترده بودند.

از سوی دیگر، نسل جدید افغانستان که بخش بزرگی از جمعیت کشور را تشکیل می‌دهد، خود را در ساختارهای سنتی سیاسی نمایندگی‌شده نمی‌دید. بسیاری از جوانان، زنان، فعالان مدنی و نیروهای تحصیل‌کرده احساس می‌کردند که رهبران سنتی نه زبان آنان را می‌فهمند و نه مطالبات آنان را نمایندگی می‌کنند. این شکاف نسلی، توانایی اپوزیسیون برای بسیج اجتماعی را به شدت محدود ساخت.

ج.ضعف در ائتلاف‌سازی
یکی دیگر از پیامدهای فرسودگی رهبری، ناتوانی در ایجاد ائتلاف‌های پایدار و فراگیر بود. تجربه سیاسی کشور نشان داده است که نیروهای مخالف طالبان به تنهایی توانایی ایجاد تغییرات بزرگ را ندارند و موفقیت آنان مستلزم همکاری و هماهنگی میان جریان‌های مختلف سیاسی، قومی و اجتماعی است.

با این حال، پس از سقوط جمهوریت، تلاش‌های متعدد برای ایجاد شوراها، مجامع و ائتلاف‌های سیاسی نتوانست به شکل‌گیری یک جبهه واحد یا جبهه های معتبر منجر شود. اختلافات شخصی، رقابت‌های تاریخی، بی‌اعتمادی متقابل و تمایل رهبران به حفظ موقعیت فردی، مانع دستیابی به اجماع شد.

این وضعیت نشان‌دهنده همان مشکلی است که هانتینگتون از آن به عنوان ضعف نهادینه‌سازی یاد می‌کند؛ یعنی غلبه افراد بر نهادها و ترجیح منافع شخصی بر اهداف جمعی. نتیجه آن بود که مخالفان طالبان نتوانستند یک مرکزیت سیاسی معتبر و مورد قبول اکثریت نیروهای ضدطالبان ایجاد کنند.

د.بحران اعتماد عمومی
اعتماد عمومی یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های هر جنبش سیاسی است. بدون اعتماد مردم، حتی قدرتمندترین سازمان‌ها نیز قادر به بسیج نیروها و ایجاد تغییر نخواهند بود. اما یکی از مشکلات جدی نیروهای سیاسی افغانستان پس از سقوط جمهوریت، بحران عمیق اعتماد بود.

بخش قابل توجهی از جامعه، رهبران سیاسی را در ناکامی‌های جمهوریت، فساد گسترده، اختلافات داخلی و ضعف حکومت‌داری سهیم می‌دانست. به همین دلیل، بسیاری از شهروندان نسبت به فراخوان‌های سیاسی آنان واکنش مثبتی نشان ندادند. این بی‌اعتمادی تنها متوجه افراد نبود، بلکه کل ساختار احزاب و جریان‌های سیاسی را نیز در بر می‌گرفت.

پژوهش‌های مربوط به نقش احزاب در افغانستان نیز نشان داده‌اند که وابستگی احزاب به شخصیت‌های خاص، ضعف پاسخگویی و فقدان دموکراسی درون‌سازمانی، به کاهش مشروعیت و اعتماد عمومی نسبت به این نهادها انجامیده است. در چنین شرایطی، بسیج مردم برای مقاومت در برابر طالبان با دشواری جدی مواجه بود.

و.ناتوانی در تولید روایت جدید برای آینده افغانستان

شاید مهم‌ترین نشانه فرسودگی رهبری، ناتوانی در تولید یک روایت جدید برای آینده افغانستان باشد. مقاومت تنها یک اقدام نظامی یا سیاسی نیست؛ بلکه نیازمند یک چشم‌انداز الهام‌بخش است که بتواند امید، انگیزه و احساس مشارکت جمعی ایجاد کند.

بسیاری از رهبران مخالف طالبان همچنان از زبان، مفاهیم و چارچوب‌های سیاسی متعلق به دهه‌های گذشته استفاده می‌کردند. در حالی که جامعه افغانستان، به‌ویژه نسل جوان، با مسائل و دغدغه‌های جدیدی روبه‌رو بود؛ از حقوق شهروندی و مشارکت سیاسی گرفته تا آموزش، عدالت، توسعه و ارتباط با جهان.

اپوزیسیون نتوانست روایت منسجم و آینده‌نگری ارائه کند که بتواند اقوام مختلف، نسل جوان، زنان و نیروهای مدنی را حول یک پروژه مشترک گرد آورد. در نتیجه، مخالفت با طالبان بیشتر در سطح اعتراض به وضعیت موجود باقی ماند و کمتر به یک برنامه سیاسی امیدبخش برای آینده تبدیل شد.

در مجموع، فرسودگی رهبری نه تنها ظرفیت سازمانی نیروهای سیاسی افغانستان را تضعیف کرد، بلکه آنان را از ایفای مهم‌ترین وظایف خود نیز بازداشت: ارائه بدیل سیاسی، بسیج جامعه، ایجاد ائتلاف، بازسازی اعتماد عمومی و ترسیم چشم‌اندازی مشترک برای آینده. از این منظر، عدم شکل‌گیری مقاومت فراگیر علیه طالبان را باید نه فقط نتیجه قدرت طالبان، بلکه محصول ضعف و فرسایش تدریجی رهبری مخالفان نیز دانست؛ ضعفی که طی دهه‌ها انباشته شد و در لحظه سقوط جمهوریت، پیامدهای آن به روشنی آشکار گردید.

بر اساس مطالعات مؤسسه صلح ایالات متحده (United States Institute of Peace – USIP)، گروه بین‌المللی بحران (International Crisis Group – ICG) و شبکه تحلیلگران افغانستان (Afghanistan Analysts Network – AAN)، اغلب احزاب سنتی افغانستان دارای ویژگی‌های مشترکی هستند که نشان‌دهنده فرسودگی رهبری و ضعف نهادینه‌شدن سازمانی آنها است.

مهم‌ترین این ویژگی‌ها در شکل زیر خلاصه شده است:

۵.جمع‌بندی
پرسش اصلی این مقاله آن بود که چرا پس از سقوط جمهوریت و بازگشت طالبان به قدرت، مقاومت سیاسی و اجتماعی فراگیری در افغانستان شکل نگرفت. در پاسخ به این پرسش، استدلال شد که اگرچه عوامل متعددی همچون تغییر موازنه‌های منطقه‌ای و بین‌المللی، فروپاشی ساختارهای امنیتی، خستگی جامعه از جنگ، ضعف جامعه مدنی و شکاف‌های اجتماعی در این وضعیت نقش داشته‌اند، اما یکی از مهم‌ترین و در عین حال کمتر مورد توجه قرار گرفته‌ترین عوامل، بحران رهبری و فرسودگی سازمان‌های سیاسی بوده است.

بررسی نظری و تجربی نشان داد که بخش بزرگی از نیروهای سیاسی افغانستان طی دهه‌های گذشته نتوانسته‌اند فرآیند نوسازی درونی، گردش نخبگان و نهادسازی پایدار را تحقق بخشند. تداوم رهبری‌های طولانی‌مدت، وابستگی سازمان‌ها به شخصیت‌های فردی، ضعف سازوکارهای جانشینی و فاصله گرفتن از نسل جدید، به تدریج ظرفیت این نیروها را برای پاسخ‌گویی به بحران‌های بزرگ کاهش داده است. پیامد این وضعیت را می‌توان در ناتوانی اپوزیسیون برای ارائه یک بدیل سیاسی معتبر، بسیج اجتماعی، ایجاد ائتلاف‌های فراگیر، بازسازی اعتماد عمومی و تولید یک روایت امیدبخش برای آینده افغانستان مشاهده کرد.

البته فرسودگی رهبری را نباید تنها عامل عدم شکل‌گیری مقاومت دانست. واقعیت آن است که تحولات افغانستان محصول مجموعه‌ای از عوامل داخلی و خارجی است و هیچ توضیح تک‌عاملی نمی‌تواند پیچیدگی این وضعیت را به طور کامل تبیین کند. با این حال، شواهد نشان می‌دهد که بحران رهبری و ضعف نهادهای سیاسی، عامل محوری و زمینه‌سازی بوده است که بسیاری از مشکلات دیگر را تشدید کرده و توان نیروهای مخالف طالبان را برای واکنش مؤثر به حداقل رسانده است.

از این رو، هرگونه تلاش برای شکل‌دهی آینده‌ای متفاوت در افغانستان، نیازمند بازاندیشی جدی در الگوی رهبری سیاسی است. نوسازی رهبری، ایجاد زمینه برای گردش نخبگان، تقویت نهادهای سیاسی مستقل از افراد، گسترش دموکراسی درون‌سازمانی و فراهم ساختن فرصت مشارکت واقعی برای نسل جدید، از مهم‌ترین پیش‌شرط‌های بازسازی ظرفیت سیاسی جامعه افغانستان به شمار می‌روند. بدون تحقق این اصلاحات، بعید است که نیروهای سیاسی بتوانند اعتماد عمومی را بازیابند یا به نیرویی مؤثر برای تغییر و مقاومت تبدیل شوند.

شاید مهم‌ترین درس سقوط جمهوریت این باشد که هیچ جامعه‌ای بدون نوسازی مستمر رهبری، گردش نخبگان و نهادهای سیاسی پایدار قادر به تولید مقاومت مؤثر نیست. شکست جمهوریت صرفاً شکست یک دولت نبود؛ بلکه شکست الگویی از رهبری سیاسی بود که در آن اشخاص بر نهادها، وفاداری بر شایستگی و گذشته بر آینده غلبه داشت.

منابع:
1-انصاری کارگر، ع.، و حصین، ب. ا. (۱۴۰۲). بررسی تأثیر قومیت بر ساختار سیاسی افغانستان با رویکرد لیبرالیسم سیاسی جان رالز(۲۰۰۱–۲۰۲۲). فصلنامه علمی–تحقیقی علوم اجتماعی بهارستان، ۱(۲)، ۳۸–۵۸. بازیابی از:file:///C:/Users/DELL%20PC/Downloads/v1i2-33-54.pdf
2-بختیاری، ص.، و ذکی، م. م. (۱۳۹۸). گروه‌های قومی و توزیع قدرت سیاسی در افغانستان: تعدیل یا تغییر نظام سیاسی در کشور. کابل: انستیتوت مطالعات استراتژیک افغانستان: https://www.researchgate.net/profile/Mahdi-Zaki/publication/340081944_grwhhay_qwmy_w_twzy_qdrt_syasy_dr_afghanstan/links/5e761a1e92851cf2719be4d7/grwhhay-qwmy-w-twzy-qdrt-syasy-dr-afghanstan.pdf?__cf_chl_f_tk=hZ621y0Ooz55KRaIH0Q_xoagLVQ8Bn4XNHCesI60TFI-1783198396-1.0.1.1-jiUnZPfTZFflEuVjS51USE_H2enYWgdqfvZZX98ZqQs
3-خبرگزاری دید. (۱۴۰۴، ۱۸ قوس). احزاب سیاسی افغانستان از گذشته تا امروزhttps://didpress.com/181644/
4-روتیگ، ت. (۱۳۹۷، ۱۸ ثور). احزاب سیاسی: درون و بیرون از نظام. شبکه تحلیلگران افغانستان. بازیابی از:https://www.afghanistan-analysts.org/dari-pashto/reports/political-landscape/%D8%A7%D8%AD%D8%B2%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85/Top of Form
5-فراز و فرود یک جریان سیاسی، پرونده به مناسبت اجلاس سیاسی- مشورتی حزب وحدت اسلامی افغانستان، هفته نامه جاده ابریشم، سال اول- شماره 44- 13 می 2017 https://jade-abresham.com/wp-content/uploads/2022/03/No-44_Rahe-Abreshum.pdf
6-منصور، ع. (۱۴۰۲، ۳ حوت / ۲۲ فوریه ۲۰۲۴). علل فرهنگی ناپایداری احزاب سیاسی در افغانستان (با تأکید بر قومیت). روزنامه اطلاعات روز.
7-هفته‌نامه جاده ابریشم. (۲۰۱۸، ۲۲ دسامبر). تحزب و قومیت: پرونده در بررسی احزاب سیاسی افغانستان. جاده ابریشم، ۳(۱۲۱) . https://jade-abresham.com/wp-content/uploads/2022/03/Political-Parties.pdf
8-Afghanistan Analysts Network. (2013). Islamists, Leftists – and a Void in the Center: Afghanistan’s Political Parties and Where They Come From (1902–2006). Afghanistan Analysts Network. https://www.kas.de/c/document_library/get_file?uuid=3ed251b2-1783-f26b-3882-88e7872886ba&groupId=252038
9-Bryden, J., Silverman, E., & Powers, S. (2019). “Status in Flux: Unequal Alliances Can Create Power Vacuums.” https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC11249184/pdf/26890216_vol5_iss3_215.pdf
10-Burns, James MacGregor. (1978). Leadership. Harper & Row.
11-European Union Agency for Asylum. (2024). Other armed groups opposing the Taliban. https://www.euaa.europa.eu/country-guidance-afghanistan-2024/23-other-armed-groups-opposing-taliban
12-European Union Agency for Asylum. (2024). Other non-state actors. https://www.euaa.europa.eu/country-guidance-afghanistan-2024/24-other-non-state-actors
13-European Union Agency for Asylum. (2024). Resistance groups opposing the Taliban. https://www.euaa.europa.eu/country-guidance-afghanistan/22-resistance-groups-opposing-taliban
14-Human Rights Watch. (2005). Blood-Stained Hands: Past Atrocities in Kabul and Afghanistan’s Legacy of Impunity. Human Rights Watch. https://www.hrw.org/reports/2005/afghanistan0605/
15-Huntington, Samuel P. (1968). Political Order in Changing Societies. Yale University Press.
16-Institute for the Study of War. (n.d.). Hizb-i-Islami Gulbuddin (HIG). Institute for the Study of War. Retrieved June 6, 2026, from https://understandingwar.org/research/middle-east/hizb-i-islami-gulbuddin-hig/
17-International Crisis Group. (2005). Political Parties in Afghanistan (Asia Briefing No. 39).https://www.files.ethz.ch/isn/10745/b039_political_parties_in_afghanistan.pdf
18-International Crisis Group. (2013). Afghanistan’s Parties in Transition (Asia Briefing No. 141).https://www.files.ethz.ch/isn/166110/b141-afghanistans-parties-in-transition.pdf
19-Jacobs, C. M. (2019). “Ineffective-Leader-Induced Occupational Stress.” SAGE Open. https://doi.org/10.1177/2158244019855858
20-Khaw, K. W. et al. (2022). “Reactions Towards Organizational Change: A Systematic Review.” Frontiers in Psychology. https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC9006211/?utm_source=chatgpt.com
21-Northouse, Peter G. (2022). Leadership: Theory and Practice. Sage Publications.
22-Pladdys, J. (2024). “Mitigating Workplace Burnout Through Transformational Leadership.” PMC. https://pmc.ncbi.nlm.nih.gov/articles/PMC11249184/?utm_source=chatgpt.com
23-Ruttig, T. (2013). Islamists, Leftists – and a Void in the Center: Afghanistan’s Political Parties and Where They Come From (1902–2006). Afghanistan Analysts Network.https://www.kas.de/c/document_library/get_file?uuid=33bfd7e9-4ce1-644a-f7e4-c05920a5318d&groupId=252038
24-United States Institute of Peace. (2015). Political Parties in Afghanistan. United States Institute of Peace. https://www.usip.org/sites/default/files/2021-07/sr_497-democracy_in_afghanistan_amid_and_beyond_conflict.pdf
25-Weber, Max. (1978). Economy and Society. University of California Press.
Wikipedia contributors. (n.d.). List of political parties in Afghanistan. In Wikipedia, The Free Encyclopedia. Retrieved July 4, 2026, from https://en.wikipedia.org/wiki/List_of_political_parties_in_Afghanistan

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button