
رئیسجمهور شدن؛ رؤیای دختری محروم از آموزش در افغانستان
نویسنده: کبرا سلطانی
از همان روزی که فهمیدم آینده یعنی چه و آدم میتواند برای خودش هدفی داشته باشد، بیشتر از هشت سال سن نداشتم. تازه دانشآموز صنف سوم شده بودم. روی نیمکتهای چوبی مکتب مینشستم و با همان ذهن کوچک کودکانه، به اتفاقهای اطرافم نگاه میکردم؛ سعی میکردم بفهمم چرا بعضی چیزها آنطور است که هست و چرا زندگی آدمها با هم فرق دارد.
برای من، همهچیز از همان صنف سوم آغاز شد؛ از همان روزهایی که آرامآرام یاد گرفتم برای بهتر بودن تلاش کنم، رقابت را بشناسم، سؤال بپرسم و برای پیدا کردن پاسخها کنجکاو باشم. همان سالها بود که دنیا را دیگر فقط با چشمهای یک کودک نمیدیدم؛ کمکم نگاه دیگری به زندگی پیدا کردم و فهمیدم رؤیا داشتن، اولین قدم برای ساختن آینده است.
در همان کودکی، بعد از دیدن سریالهای تاریخی و سلطنتی، شیفتهی قدرت، رهبری و تغییر شده بودم. همان روزها، در ذهن کودکانهام تصمیم گرفته بودم روزی رئیسجمهور شوم. اما این آرزو را آنقدر بزرگ و دور از دسترس میدیدم که جرئت نداشتم با کسی در میان بگذارم.
آن سالها، بیشتر همصنفیهایم آرزو داشتند که داکتر یا معلم شوند. من اما، برخلاف همه، رؤیای دیگری در سر داشتم. با وجود سن کم، در دلم مطمئن بودم که باید روزی رئیسجمهور شوم؛ اما از ترس اینکه دیگران مسخرهام کنند، همیشه آن را پنهان میکردم.
اولین بار در صنف سوم، در ساعت مضمون «مهارتهای زندگی»، نوبت به من رسید تا از هدفم بگویم. همه نگاهم میکردند و من از شدت اضطراب سکوت کرده بودم. بعد از چند لحظه مکث و منومن کردن، آهسته گفتم: «استاد، به یک شرط هدفم را میگویم؛ اگر هیچکس به من نخندد.»
استاد با تعجب نگاهم کرد و با لحنی جدی گفت: «چرا باید بخندند؟
دوباره سکوت کردم. استاد از همهی دانشآموزان خواست که کسی نخندد. نفس عمیقی کشیدم، صدایم را پایین آوردم و آرزویم را گفتم.
هنوز جملهام تمام نشده بود که خندههای آرام، یکییکی از گوشههای صنف بلند شد. چند نفر مرا مسخره کردند. از خجالت، سرم را پایین انداختم و بیصدا روی چوکی نشستم. همان روز با خودم عهد کردم دیگر رؤیایم را با هیچکس در میان نگذارم.
با این حال، آرزوی رئیسجمهور شدن هیچوقت از ذهنم بیرون نرفت. از همان کودکی میدانستم رسیدن به چنین جایگاهی آسان نیست؛ برای همین بیشتر درس میخواندم، همیشه تلاش میکردم دانشآموز ممتاز باشم و مسئولیت نمایندگی صنف را با جدیت انجام میدادم. احساس میکردم هرچه بیشتر یاد بگیرم و مسئولیتپذیرتر باشم، یک قدم به رؤیایم نزدیکتر شدهام.
از همان سالها، برخلاف بسیاری از همسنوسالانم، با علاقه کنار پدر و مادرم مینشستم و اخبار را دنبال میکردم. هر موضوعی را که نمیفهمیدم، از پدرم میپرسیدم. بارها از خودم میپرسیدم اگر روزی رهبر کشورم شوم، چه کارهایی را متفاوت انجام خواهم داد؟ ساعتها در ذهنم برای آینده برنامه میریختم.
هرچه بزرگتر شدم، خیالهای کودکانهام جای خود را به نگاهی واقعبینانهتر داد. فهمیدم رهبری فقط یک مقام نیست؛ مسئولیتی است که به دانش، تجربه، صداقت و تحمل نیاز دارد. با این حال، برخلاف تصور خودم، آرزویم تغییر نکرد. هرچه بیشتر با جهان و سیاست آشنا میشدم، بیشتر احساس میکردم این همان راهی است که میخواهم دنبال کنم.
سالها بعد، وقتی با حلیمه یعقوب، رئیسجمهور پیشین سنگاپور، آشنا شدم، رؤیای کودکیام دوباره جان گرفت. دیدن زنی مسلمان که توانسته بود به عالیترین مقام کشورش برسد، برایم فقط یک خبر سیاسی نبود؛ اثبات این بود که جنسیت نباید مرز توانایی انسان باشد. او برای من نماد شکستن کلیشههایی شد که سالها به زنان تحمیل شده است.
امروز هم هر بار که به آن روزِ صنف سوم و خندههای همصنفیهایم فکر میکنم، لبخند میزنم. شاید هنوز راهی بسیار طولانی در پیش باشد، اما آن دختر هشتساله هنوز در وجودم زنده است؛ همان دختری که روزی با صدایی لرزان گفت: میخواهد رئیسجمهور شود. من هنوز آن رؤیا را رها نکردهام و امیدوارم روزی بتوانم برای کشورم، نه فقط یک مقام، بلکه رهبری مسئول و اثرگذار باشم.




