وقتی «مغازه خودکشی» شبیه افغانستان می‌شود

نویسنده: مهران

بعضی کتاب‌ها را فقط می‌خوانیم و می‌بندیم؛ اما بعضی دیگر، پس از پایان آخرین صفحه، در ذهن ما ادامه پیدا می‌کنند. شخصیت‌هایشان از دل داستان بیرون می‌آیند و در کوچه‌ها، شهرها و میان مردمی که هر روز می‌بینیم، راه می‌روند. رمان «مغازه خودکشی» از همین دست آثار است.

این رمان، در ظاهر، داستان مغازه‌ای است که ابزار پایان دادن به زندگی را می‌فروشد؛ اما در حقیقت، درباره جامعه‌‌یست که امید را از دست داده است. نویسنده از مرگ سخن می‌گوید تا ارزش زندگی را یادآوری کند و از ناامیدی می‌نویسد تا نشان دهد بزرگ‌ترین سرمایه انسان، امید است.

اگر این رمان را در هر گوشه‌ای از جهان بخوانیم، پیامش قابل درک است؛ اما وقتی آن را در افغانستان می‌خوانیم، بسیاری از صفحه‌های آن دیگر فقط داستان نیستند، بلکه یادآور واقعیت‌هایی‌اند که هر روز با آن‌ها روبه‌رو می‌شویم.

افغانستان امروز، کشوری است که میلیون‌ها انسان، سال‌هاست زیر بار جنگ، فقر، بی‌کاری، بی‌ثباتی، مهاجرت و محدودیت‌های اجتماعی زندگی می‌کنند. هزاران جوان با مدرک دانشگاهی، کاری برای یافتن ندارند. هزاران خانواده، هر روز نگران نان فردای خود هستند. هزاران نفر، خانه و سرزمین‌شان را ترک می‌کنند و راه‌های دشوار مهاجرت را در پیش می‌گیرند؛ نه از سرتفریح و سرگرمی، بلکه برای یافتن روزنه‌ای از آینده.

در کنار این دشواری‌ها، بسته ماندن دروازه‌های مکتب‌ها و دانشگاه‌ها به‌روی یک قشر از جامعه، تنها محروم شدن از آموزش نیست؛ بلکه بسته شدن بخشی از افق آینده یک جامعه‌ است. وقتی فرصت آموختن از نسلی گرفته می‌شود، تنها یک حق فردی محدود نمی‌شود، بلکه ظرفیت رشد، نوآوری و امید در جامعه نیز آسیب می‌بیند.

رمان «مغازه خودکشی» دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود؛ از جامعه‌ای که آرام‌آرام باور کرده‌اند دیگر آینده‌ای وجود ندارد. در آن شهر، مردم فقط از کمبود امکانات رنج نمی‌برند؛ آن‌ها توانایی رویا دیدن را نیز از دست داده‌اند. شاید همین نکته، بزرگ‌ترین شباهت میان آن رمان و بسیاری از جوامعی باشد که بحران‌های طولانی را تجربه می‌کنند؛ از جمله افغانستان.

با این حال، نباید این رمان را صرفاً داستانی درباره ناامیدی دانست. ژان تولی، نویسنده اثر، به‌شکلی هوش‌مندانه نشان می‌دهد که حتی در تاریک‌ترین جامعه نیز امکان تغییر وجود دارد. این تغییر نه با معجزه آغاز می‌شود و نه با قدرت سیاسی؛ بلکه از تغییر نگاه انسان‌ها شروع می‌شود.

این پیام، برای جامعه افغانستان نیز قابل تأمل است. در سال‌هایی که خبرها، بیشتر از بحران، مهاجرت، فقر و محدودیت سخن گفته‌اند، هنوز هزاران معلم در صنف‌های درسی، درس داده‌اند، نویسندگان نوشته‌اند، خبرنگاران روایت کرده‌اند، داکتران درمان کرده‌اند، هنرمندان خلق کرده‌اند و خانواده‌ها فرزندان‌شان را با امید بزرگ کرده‌اند. همین پایداری‌های کوچک، همان چیزی است که نویسنده «مغازه خودکشی» آن را نیروی زندگی می‌نامد.

از سوی دیگر، رمان پرسشی مهم را نیز پیش روی ما می‌گذارد: آیا جامعه فقط با ویرانی ساختمان‌ها نابود می‌شود؟ پاسخ نویسنده منفی است. جامعه زمانی بیشترین آسیب را می‌بیند که امید، اعتماد و احساس امکان آینده در میان مردم فرسوده شود. اگر زن باور کند که تلاشش هیچ نتیجه‌ای ندارد، اگر متعلمی احساس کند راه پیش‌رفت بر او بسته است، اگر خانواده‌ای هر روز تنها به فکر زنده ماندن باشد، آن جامعه با بحرانی روبه‌رو است که تنها اقتصادی یا سیاسی نیست؛ بحرانی انسانی است.

با این همه، بزرگ‌ترین ارزش رمان در آن است که خواننده را در همین نقطه رها نمی‌کند. پایان داستان، ستایش زندگی است. نویسنده می‌گوید که امید، انکار واقعیت نیست؛ بلکه تصمیم به ادامه‌دادن، با وجود واقعیت‌های تلخ است. امید، چشم بستن بر دردها نیست؛ بلکه نپذیرفتن این باور است که درد، آخرین حقیقت زندگی است.

شاید به همین دلیل، «مغازه خودکشی» برای خواننده افغانستانی، تنها یک رمان خارجی نباشد. این کتاب می‌تواند آینه‌ای باشد که در آن، هم زخم‌های جامعه خود را ببینیم و هم امکان درمان آن را. زیرا هیچ جامعه‌ای تنها با نان و اقتصاد زنده نمی‌ماند؛ همان‌گونه که هیچ جامعه‌ای تنها با شعار و سیاست دوام نمی‌آورد. آنچه ملت‌ها را از سخت‌ترین بحران‌ها عبور می‌دهد، امیدی است که به آموزش، فرهنگ، اندیشه، آزادی، همبستگی و کرامت انسانی گره‌خورده باشد.

شاید امروز، افغانستان بیش از هر زمان دیگر به ساختن مکتب نیاز داشته باشد، به باز شدن دروازه‌های دانشگاه، به کتاب‌فروشی‌های روشن، به کتاب‌خانه‌های پر از متعلم و دانش‌جو، به رسانه‌هایی که آگاهی بیافرینند و به فضای که انسان بتواند آینده خود را تصور کند. زیرا فاصله میان یک جامعه زنده و جامعه‌ای که آرام‌آرام به خاموشی می‌رود، تنها در شاخص‌های اقتصادی خلاصه نمی‌شود؛ این فاصله را میزان امید مردم تعیین می‌کند.

«مغازه خودکشی» در نهایت، رمانی درباره مرگ نیست؛ هشداری است درباره جامعه‌ای که امید را از دست می‌دهد. و شاید مهم‌ترین پیام آن برای افغانستان این باشد که اگر روزی دروازه‌های آموزش، فرهنگ، گفت‌وگو و فرصت بسته شوند، باید بیش از هر چیز، نگران بسته شدن دروازه امید باشیم؛ زیرا جامعه‌ای که امیدش را حفظ کند، هنوز توان برخاستن دارد، اما جامعه‌ای که امیدش را از دست بدهد، حتی اگر همه‌چیز دیگر داشته باشد، در سکوت به‌سوی فروپاشی خواهد رفت.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button