
نیمی از بدنم انگار در مکتب مانده است
هانیه ضامنی
امروز وقتی میخواستم بیرون بروم از راهی رفتم که پنج سال قبل هر روز از آن راه گذر میکردم؛ آن مسیر، سرک مکتب مان بود که در آن سرک خیلی خاطرههایم نهفته است. اینکه با چه خندهها از آنجا میگذشتم و چهقدر شاد بودیم، با دوستانم دستبهدست از سرک راه میرفتیم و با خنده راه را پیاده تا خانه می آمدیم؛ ولی امروز که از آنجا گذشتم، سرک خاک گرفته بود و دروازهی مکتب کمی کهنه شده بود.
سالهای قبل وقتی ما رخصت میشدیم، تمام آن سرک پر از حضور دختران و پسرانی میشد که همه بیکهایشان در پشت شان و یونیفرم منظم را میپوشیدند و همهی آن سرک پر میشد از دانشآموزان؛ اما امروز وقتی در ساعت رخصتی آنان برابر شدم هیچ دختری دیده نمیشد و همه پسران بودند و کم رنگی حضور دختران در میان آن سرک حس میشد. تاهنوز انگار خندههای سالهای قبل دختران در گوشهای آن سرک بود.
چند لحظهای در کناری از درخت که گوشهای آن سرک بود، ایستاده شدم و از بیرون مکتب که محیط داخل و صنفها و باغ دیده میشد را تماشا کردم؛ لحظهی عطری را استشمام کردم که سالها بود آن را گم کرده بودم. چشمانم پر از حسرت شد و آهی در دل کشیدم. همانگونه تماشا میکردم که تایم دخترانه شروع شد و کم کم دختران کوچک داشتن می آمدند؛ در میان آنان دو دختر کوچک را دیدم که تصویر از چندین سال پیش خودم، جلوی چشمانم آمد. آنان دستبهدست هم گذاشته بودند و در دست یکی شان آیسکریم بود و دیگری هم یخک، قصه میکردند و آهستهآهسته به سمت مکتب شان میرفتند. خیلی زیبا دیده میشد و از همان لحظهی آنان من چندین قطعه عکس گرفتم؛ امروز تا زمانی زیادی به آن تماشا کردم به آن عکسها خیره شدم.
آنان داخل مکتب رفتند؛ اما من بیرون مکتب ماندم. پاهایم ناخودآگاه جهت مکتب را گرفت، اما همین که قدمی برداشتم به یادم آمد که من اجازهی رفتن به آنجا را ندارم. بغض گلونم را گرفت و صدایم دیگر بیرون نمیشد. اشکهایم چشمانم را کور کرده بودند. امروز از تهی دل حس کردم که نیمی از تنم که خوشحال بود من آنرا در همین مکتب جا گذاشتم، خوشحالیام در پشت آن دروازههای بزرگ آبی رنگ بود، خندههایم که سالهاست گم کرده بودم. دوستانم، مهر وجودم، آرزوهایم، هدفهایم همه در پشت آن دروازه بود؛ اما امروز اجازه نداشتم تا از آن دروازه عبور کنم. باز هم ایستادم و به دختران نگاه میکردم و آنان یکی یکی داشتند داخل مکتب میشدند تا اینکه صدای بلند از سرود در داخل مکتب شروع شد و بعد از آن صدای دختری آمد که مجری بود و از قاری دعوت میکرد بعد هم قاری قرآن را تلاوت کرد و باز صدای مجری آمد که از دکلماتور را دعوت میکرد و همینطور برنامه ادامه داشت و من پشت دروازهی مکتب فقط گوش میکردم. تک تک از خاطراتم که سالهای قبل در آن استیج بودم را به خاطر میآوردم که یک دختر از آن طرف آمد و یونیفرم همین مکتب را بر تن داشت؛ اما کمی دیر کرده بود و استاد که پیش مکتب ایستاده بود آن دختر را قهر شد و او را یک خطکش در دستانش زد در آن لحظه خندیدم و با خود گفتم کاش من جای تو بودم و آن خطکش را میخوردم چون خاطرات یک خطکش خوردن در مکتب هم خیلی شیرین است که آن شیرینی را من و میلیونها دختر افغانستانی دیگر ندارد.
تا دیر وقت آنجا ایستاده بودم و صدای سرود دوباره پخش شد و هر لین به سمت صنفهایشان میرفتند. من همچنان از دور تماشا میکردم؛ اول صنف الف بود که دختران صنف ششم در آنجا رفتند بعد صنف ب و بعد صنف دیگر و دختران دیگر. در آن زمان بهیاد خاطرات خودم افتادم که وقتی سرود پخش میشد، ما به سمت صنفهای مان میرفتیم. من یک کلاه گلابی داشتم که بر سرم بود تا آفتاب نزند و دوستم فرشته از همان کلاه رنگ آبی داشت. او پیش از من بود و من بودم و پس از من، زهرا دوستم بود که در لین دختران صنف ششم میرفتیم.
قبل از ما دختران بزرگ به صنفهای شان میرفتند که اول صنف دوازده بود بعد صنف یازده و به ترتیب هر کس سر لین شان به صنفهایشان میرفتند و سرود تا آخرین درجه بلند بود و ما به شوق بعد از برنامه سر لین به سمت صنفهای مان راه میرفتیم؛ ولی امروز حضور دختران کمرنگ بود خیلی دختران کم شده بود چون نصف بیشتر آن دختران که باید در آن لینها به سمت صنفهای شان میرفتند، امروز اجازهی ورود به مکتب را ندارند.
درسهای آن دختران شروع شد و به من به سمت خانه بازگشتم. در راه آن عکس را به چند نفر دیگر فرستادم و در شبکههای اجتماعی خودم، به اشتراک گذاشتم؛ چون کودکیهای خودم با دوستم نوریه را در آن دیده بودم. عشق و محبت آن روزها را حس کردم. امروز بعد از پنج سال بوی گم شدهام را حس کردم و لبخندهای را تماشا کردم که تاهنوز از آن لبخندها محروم هستم. در راه آمدن به سمت خانه هم میخندیدم با خودم هم گریه میکردم. هم غمگین بودم هم شاد انگار همهی این حسها یکجا شده بود و من نمیدانستم کدام حس را دارم فقط با همین لبخند و گریه به سمت خانه گام بر میداشتم که به دروازهی خانه رسیدم. وارد خانه شدم. همانجا مادرم صدا زد: هانیه جان دروازه حولی را ببند و ظرفها را بشور که آن لحظه به وظیفهام پی بردم که چهقدر از تحصیل ما دختران دور شده ایم در این پنج سال؛ فقط کار خانه کردیم و هنرهای دستی را پیش گرفتیم. این کارهای روزمرهی مان شده و بعد از درد تحصیل انگار تحصیل فراموش شده و ما هر روز به کار های خودمان مشغولیم و به ساز دنیا میرقصیم که بزرگترین فاجعه را بهبار خواهد آورد.




