تراژدی مسعود؛ مردی که با انحصار جنگید، اما از منطق انحصار عبور نکرد

نویسنده: یحیی عرفان

تاریخ سیاسی نیم‌قرن اخیر افغانستان را می‌توان تاریخ کشمکش میان دو روایت سیاسی یا دو منطق قدرت دانست: روایت و منطق سیاسی تغلب و انحصار در برابر روایت و منطق سیاسی مشارکت شهروندی و توزیع قدرت.

منطق انحصار بر این فرض استوار است که ثبات سیاسی تنها زمانی ممکن است که یک آدرس مسلط، دولت و منابع قدرت را در اختیار داشته باشد و سایر نیروهای اجتماعی در حاشیه قرار گیرند. در مقابل، منطق مشارکت بر این اصل تأکید می‌کند که در جامعه‌ای متکثر، ثبات پایدار تنها از طریق سهیم‌بودن نیروهای قومی، مذهبی و سیاسی گوناگون در ساختار قدرت ممکن می‌شود.

بحران افغانستان در دهه هفتاد خورشیدی نیز حاصل ناتوانی نظام سیاسی در عبور از الگوی تاریخی انحصار قدرت و رسیدن به نظمی مبتنی بر مشارکت بود و بدون تردید، احمدشاه مسعود، با توجه به امکان‌هایی که در اختیار داشت، در نقطه تلاقی دو منطق قرار داشت. او از یک سو برخاسته از سنت جهادی و ساختار قومی قدرت بود و از سوی دیگر، می‌دانست که دقیقاً گره کور بحران در همین نقطه است. مسئله اصلی زندگی سیاسی او نیز از همین‌جا آغاز می‌شود: فهم ضرورت تغییر، بدون برخورداری از ابزار نظری، ائتلاف سیاسی و ساختار نهادی لازم برای تحقق آن.

۱. چالش محافظت از ربانی

یکی از مهم‌ترین محدودیت‌های سیاسی مسعود، باقی‌ماندن او در سایه رهبری برهان‌الدین ربانی بود. در دهه هفتاد خورشیدی، مسعود در میدان نظامی، در مدیریت ائتلاف‌ها و در تنظیم روابط منطقه‌ای و بین‌المللی نقش محوری داشت؛ اما ربانی رییس نمادین دولت بود و حافظ منافع بلوک تاجیکی قدرت.

این دوگانگی میان قدرت واقعی و عنوان نمادین، مانع شکل‌گیری یک پروژه سیاسی منسجم در مسیر رو به رشد مسعود شد. ربانی بیش از آنکه در پی تأسیس نظم سیاسی باشد، به حفظ ساختار موجود و استمرار موقعیت سیاسی خود می‌اندیشید. او که در نتیجه توافق پیشاور قرار بود برای یک دوره «چهارماهه» قدرت را به‌عنوان رییس دولت گذار در دست داشته باشد، با تمام توان تلاش می‌کرد این چهار ماه هرگز پایان نیابد.

او با تکیه بر قدرت میدانی مسعود، این عنوان توافقی را غنیمت شمرده و تلاش نمود تا امکان‌های سیاسی برای تشکیل نظام سیاسی پساگذار را از میان بردارد. در نتیجه، فرصت تاریخی که پس از سقوط حکومت نجیب‌الله برای دگرگونی ساختار قدرت و پی‌ریزی یک نظم نوین سیاسی به وجود آمده بود، در چارچوب این دولت بی‌بنیاد ناممکن شد.

مسعود نه توانست این ساختار را دگرگون کند، زیرا هراس از دست دادن قدرت تباری را داشت و نه توانست این فرصت و این عنوان توافقی را به یک نظم سیاسی جدید مبتنی بر مشارکت اقوام ارتقا ببخشد. به عبارت دیگر، مسعود با منطق انحصار در برابر انحصار ایستاد و با ادبیات قومی به جنگ انحصار قومی شتافت.

از این منظر، نخستین بحران پروژه او، بحران رهبری بود: فرماندهی که در میدان جنگ توانایی تصمیم‌گیری و تحول داشت، در عرصه سیاست نتوانست از ساختار سنتی اردوگاه خود عبور کند و در نتیجه، در همان مغاکی افتاد که افغانستان پیش از مسعود گرفتار آن بود. ما نمی‌دانیم که اگر ربانی و عنوان نمادین او نبود، مسعود چگونه وضعیت را مدیریت می‌کرد.

۲. ناکامی در شکل‌دهی به یک بلوک تاریخی

پس از سقوط حکومت نجیب‌الله، برای نخستین بار در تاریخ معاصر افغانستان، یک فرصت تاریخی برای شکستن سنت قبیله‌ای قدرت و تغییر تاریخی در ادبیات سیاسی به وجود آمده بود و نیروهایی بیرون از هسته سنتی قدرت امکان حضور مؤثر در مرکز سیاست را یافتند. تاجیک‌ها، هزاره‌ها و اوزبیک‌ها به بازیگران واقعی صحنه سیاسی تبدیل شده بودند.

عبدالعلی مزاری خواهان به‌رسمیت‌شناخته‌شدن هزاره‌ها به‌عنوان یک شریک تأثیرگذار سیاسی بود و عبدالرشید دوستم نیز مطالباتی مشابه را برای اوزبیک‌ها دنبال می‌کرد. مسئله اصلی این نیروها صرفاً دستیابی به چند وزارت یا سهم اداری نبود؛ بلکه تغییر جایگاه گروه‌هایی بود که در تاریخ سیاسی افغانستان غالباً از مشارکت مؤثر در قدرت کنار گذاشته شده بودند. از منظر راهبردی، این نیروها می‌توانستند متحدان طبیعی مسعود در گذار از انحصار قدرت به مشارکت سیاسی باشند. اگر هدف، بازتعریف ساختار قدرت افغانستان بود، ائتلاف میان تاجیک‌ها، هزاره‌ها و اوزبیک‌ها می‌توانست پایه یک بلوک تاریخی تازه را فراهم کند.

اما این ائتلاف شکل نگرفت. رقابت‌های نظامی، بی‌اعتمادی‌های سیاسی و جنگ‌های کابل، نیروهایی را که می‌توانستند در یک پروژه مشترک شریک باشند، به رقیبان یکدیگر تبدیل کرد. مسعود پس از رسیدن به قدرت و در اختیار گرفتن امکانات نظامی باقی‌مانده از حکومت پیشین، نه‌تنها برای مشارکت سیاسی و آشتی ملی تلاشی صادقانه و مؤثر نکرد، بلکه با گسترش جنگ، این فرصت تاریخی را از بنیاد ویران ساخت و نفرت قومی را به میراث گذاشت.

او برای تولید و تکثیر این نفرت از ابزارهای گوناگون استفاده کرد: آتش‌باران غرب کابل، دامن‌زدن به کینه‌های تاریخی در ماجرای افشار، تبلیغ و بازتولید روایت‌های نفرت قومی و توسل به پروپاگاندا. نتیجه آن بود که گروه‌هایی که می‌توانستند شرکای طبیعی یک پروژه مشترک باشند، در میدان جنگ به رقیبان و دشمنان یکدیگر تبدیل شدند.

هرچند مسعود در سال‌های پایانی زندگی خود بیش از پیش بر ضرورت وحدت نیروهای سیاسی و مشارکت همه اقوام تأکید می‌کرد، اما دیر شده بود. این دریافت زمانی شکل گرفت که بخش بزرگی از فرصت تاریخی از میان رفته بود. افغانستان به دست طالبان افتاد و امکانات نظامی و جغرافیایی‌ای که از دست داده بود، امکان مانور را از او گرفته بود.

۳. چارچوب ایدئولوژیک مسعود

سومین محدودیت پروژه سیاسی مسعود به بنیان فکری او بازمی‌گشت. او از نظر تبار فکری فرزند سنت نیازی، سید قطب و مودودی بود و در پروژه فکری جمعیت اسلامی پرورش یافته بود. این جریان توانست نیروهای گوناگون را در مبارزه با دشمن مشترک بسیج کند، اما برای اداره جامعه‌ای متکثر مانند افغانستان، نظریه‌ای منسجم و فراگیر ارائه نتوانست.

افغانستان جامعه‌ای متشکل از اقوام، مذاهب و گرایش‌های سیاسی متفاوت است. اداره چنین جامعه‌ای نیازمند قراردادی سیاسی است که مشروعیت خود را از شهروندان بگیرد و بتواند برای همه گروه‌ها قابل پذیرش باشد. این قرارداد باید فراتر از هویت‌های جهادی، قومی و ایدئولوژیک عمل کند.

فرمانده مسعود در سال‌های پایانی زندگی از انتخابات، دموکراسی، رأی مردم و حضور همه اقوام در ساختار قدرت سخن می‌گفت. این مواضع نشان می‌داد که او به‌تدریج از محدودیت‌های الگوی پیشین آگاه شده است. اما این تحول فکری هرگز به یک نظریه سیاسی روشن یا برنامه‌ای نهادی برای اداره افغانستان تبدیل نشد. او ضرورت تکثر را درک کرده بود، اما هنوز زبان سیاسی و ابزار سازمانی لازم برای نهادینه‌کردن آن را در اختیار نداشت.

سخن پایانی

مسئله اصلی مسعود در فاصله میان آرمان و راهبرد قرار داشت. او به ضرورت مشارکت باور داشت، اما نتوانست ائتلافی پایدار با نیروهای هزاره و اوزبیک ایجاد کند. از وحدت ملی سخن می‌گفت، اما بخشی از ساختاری بود که در عمل نتوانست این وحدت را محقق سازد. به انتخابات نگاه خوش‌بینانه داشت، اما موفق نشد این باور را به پروژه سیاسی غالب در میان نیروهای همسو با خود تبدیل کند. از این منظر، شکست مسعود را نمی‌توان صرفاً شکست یک فرمانده نظامی دانست. این شکست، شکست یک گذار تاریخی بود: گذار از انحصار قدرت به مشارکت سیاسی. او ضرورت تغییر را فهمیده بود، اما نتوانست برای آن ائتلاف، نهاد و زبان سیاسی مناسبی پدید آورد.

تراژدی سیاسی مسعود نیز در همین واقعیت نهفته است. او بیش از آنکه فرمانده قهرمان جهاد باشد، یکی از نخستین سیاستمداران دوره گذار بود؛ سیاستمداری که چشم‌انداز او برای آینده سیاسی چیزی جز تکرار روایت گذشتگان نبود. به تعبیر دیگر، مسعود در دامن همان منطق انحصار گیر افتاد و بحران همچنان استمرار یافت.

یادداشت: مسئولیت محتوای مطلب منتشرشده بر عهده نویسنده است.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button