آن طرفِ سراب؛ از صلح دیروز تا مقاومت امروز

منیره یوسف‌زاده

صلح؛ خواست مشترک، منافع متفاوت

صلح نزدیک به نیم قرن است که دعای روی دسترخوان مردم افغانستان است. نسل‌ها تغییر کردند، حکومت‌ آمدند و رفتند و جنگ‌ها نام و بازی‌گران تازه پیدا کردند؛ اما یک دعا تقریباً همیشه باقی ماند: خدا کند جنگ تمام شود و صلح بیاید.

اما اگر روزی به همان کسانی که دور دسترخوان نشسته‌اند گفته شود برای رسیدن به صلح، یکی باید از جای خود برخیزد، دیگری غذای کمتری بخورد و نفر سوم سهمش را با دیگری تقسیم کند، همان دعای مشترک می‌تواند به منازعه تبدیل شود. داستان صلح افغانستان برای من تا اندازه زیادی داستان همین دسترخوان است.

من سال‌ها در سطوح مختلف حکومت افغانستان کار کردم و در آخرین مسئولیت دولتی‌ام در وزارت دفاع ملی، جنگ را نه فقط از اخبار، بلکه از درون یکی از مهم‌ترین نهادهای مسئول آن می‌دیدم. وقتی امروز به روند صلح نگاه می‌کنم، مشکل را تنها در خودِ روند نمی‌بینم؛ بلکه ریشه آن را در نبود یک تعریف مشترک از صلح می‌بینم. تقریباً همه از صلح سخن می‌گفتند، اما صلح برای همه یک معنا نداشت؛ حتی گاهی آنچه پشت میز مذاکره به نام صلح گفته می‌شد، با آنچه طرف‌ها در عمل به آن باور داشتند و دنبال می‌کردند، متفاوت بود. هرکس صلح را از جایگاه، منافع و انتظارات خودش تعریف می‌کرد و کمتر کسی حاضر بود هزینه آن را از سهم خودش بپردازد. شاید سراب صلح افغانستان از همین‌جا آغاز شد.

مردم افغانستان؛ صلح برای زندگی بهتر

برای مردم افغانستان، صلح پیش از هر چیز پایان جنگ، انفجار، انتحار و کشته‌شدن سرباز و غیرنظامی بود. اما خواست مردم فقط خاموش‌شدن تفنگ‌ها نبود. آنان از فساد، بی‌عدالتی، قوم‌گرایی، واسطه‌سالاری و ناکارآمدی حکومت نیز خسته شده بودند و انتظار داشتند صلح با کاهش فساد، اصلاح حکومت و تقویت مردم‌سالاری همراه شود.

نارضایتی مردم از جمهوریت الزاماً به معنای مخالفت آنان با جمهوریت نبود. مردم می‌توانستند از یک رئیس‌جمهور ناراضی باشند، اما حق انتخاب رئیس‌جمهور را بخواهند؛ از فساد حکومت خسته باشند، اما خواهان حذف حقوق شهروندی خود نباشند. مردم افغانستان صلح می‌خواستند تا بهتر زندگی کنند، نه اینکه برای پایان جنگ، حقوق و آزادی‌هایشان را نیز قربانی کنند.

حکومت؛ صلح و مسئله اقتدار

برای حکومت، صلح به معنای پایان جنگ همراه با تداوم جمهوریت بود. مذاکره و حتی تقسیم قدرت قابل بحث بود؛ اما تصور غالب این نبود که قیمت صلح، نابودی کامل نظام باشد.

من در سال‌های حضورم در حکومت، به‌ویژه در وزارت دفاع، فاصله میان هزینه جنگ در میدان و محاسبات سیاست در کابل را از نزدیک می‌دیدم. در یک سوی این معادله، سربازانی قرار داشتند که مسئله برایشان سهم در حکومت آینده نبود؛ مسئله زنده‌ماندن تا فردا و دفاع از نظامی بود که برای آن می‌جنگیدند. در سوی دیگر، سیاست همچنان گرفتار این پرسش بود که چه کسی مذاکره را رهبری کند، چه کسی در ساختار آینده باقی بماند و سهم قدرت چگونه تقسیم شود.

سؤالی که هنوز برایم باقی مانده این است: وقتی سرباز حاضر بود جانش را قربانی کند، آیا صاحبان قدرت و سیاسیون نیز حاضر بودند فرزندان خود را به میدان جنگ بفرستند؟ آیا حاضر بودند برای رسیدن به صلح، از بخشی از قدرت، موقعیت و منافع سیاسی خود بگذرند؟

صلح از سرباز جان می‌خواست، اما از سیاستمدار مصالحه. اولی پرداخت شد؛ دومی نه به اندازه‌ای که لازم بود.

سیاسیون؛ صلح و فردای قدرت

بخشی از سیاسیون افغانستان در درون نظام جمهوری بودند، اما بیرون از حلقه حکومت اشرف غنی قرار داشتند و با او اختلاف جدی داشتند. مخالفت با رئیس‌جمهور در یک نظام جمهوری حق سیاسی بود و بسیاری از انتقادها نسبت به تمرکز قدرت و شیوه حکومت‌داری نیز مشروع بود. اما با جدی‌شدن مذاکرات، صلح برای بخشی از سیاسیون به مسئله آینده قدرت نیز گره خورد.

اگر حکومت انتقالی ایجاد شود چه کسی آن را رهبری خواهد کرد؟ اگر اشرف غنی کنار برود چه کسی جای او خواهد آمد؟ اگر قدرت دوباره تقسیم شود، سهم چه کسی بیشتر خواهد شد؟

شاید یکی از خطاهای مهم همین بود: بخشی از نیروهای جمهوریت آن‌قدر درباره «بعد از غنی چه کسی؟» فکر کردند که پرسش بزرگ‌تر به اندازه کافی جدی گرفته نشد: اگر بعد از غنی، دیگر جمهوریتی وجود نداشته باشد چه؟

مسئله مخالفت با غنی نبود؛ مسئله این بود که در مقطعی حساس، مرز میان مخالفت با حکومت و حفاظت از اصل نظام به اندازه کافی روشن باقی نماند.

جهان؛ پایان جنگ با هزینه کمتر

برای آمریکا و شرکای بین‌المللی افغانستان نیز محاسبات تغییر کرده بود. پس از دو دهه، جنگ هزینه انسانی، مالی و سیاسی سنگینی داشت و اراده برای ادامه حضور نامحدود کاهش یافته بود.

این واقعیت قابل فهم است. اما مشکل زمانی ایجاد شد که پایان جنگ آمریکا در افغانستان با پایان جنگ افغانستان یکی تصور شد.

برای آمریکا، خروج می‌توانست پایان یک جنگ باشد؛ برای مردم افغانستان، خروج لزوماً پایان جنگ نبود، بلکه تغییر توازن آن بود. خروج آخرین سرباز خارجی می‌توانست جنگ را برای واشنگتن پایان دهد؛ اما برای مردم افغانستان، جنگ زمانی پایان می‌یافت که دیگر کسی برای تحمیل قدرت سیاسی با تفنگ نجنگد. جامعه جهانی صلح می‌خواست، اما دیگر حاضر نبود هزینه گذشته را برای رسیدن به آن ادامه دهد. در مقابل، مردم افغانستان بخش بزرگی از هزینه پیامدهای این روند را پرداختند.

طالبان؛ صلح بدون قربانی‌کردن هدف

طالبان نیز از صلح سخن می‌گفتند. اما در هر مصالحه یک سؤال بنیادی وجود دارد: هر طرف برای رسیدن به نقطه مشترک از چه چیزی حاضر است بگذرد؟

طالبان از چه گذشتند؟ آیا از امارت صرف‌نظر کردند؟ آیا جمهوریت را به‌عنوان یک نظام مشروع پذیرفتند؟ آیا پذیرفتند در یک نظام مردم‌سالار در کنار دیگران برای قدرت رقابت کنند؟ آیا جنگ را متوقف کردند تا مذاکره جای میدان نبرد را بگیرد؟

در عمل، مذاکره و جنگ هم‌زمان ادامه یافت. طالبان در روند مذاکرات اعتبار سیاسی به دست آوردند، در حالی که فشار نظامی نیز ادامه داشت. در پایان، نیروهای خارجی خارج شدند و جمهوریت فروپاشید، بدون آنکه طالبان مجبور شده باشند از اصول بنیادی نظام مورد نظر خود عقب‌نشینی کنند. برای بسیاری از مردم افغانستان، صلح یعنی مصالحه؛ اما برای طالبان، پایان جنگ در نهایت به پیروزی انجامید.

در نهایت، دولت پیشین، مخالفان تیم آقای غنی و طالبان همه از صلح سخن می‌گفتند؛ اما آنچه هرکدام صلح می‌نامیدند یکسان نبود. وقتی نیز پای هزینه مصالحه به میان آمد، کمتر کسی حاضر بود از سهم خود بگذرد.

پانزدهم اگست؛ چه کسی هزینه را پرداخت؟

وقتی پانزدهم اگست فرا رسید، بسیاری از محاسبات سیاسی ظرف چند روز بی‌معنا شد. دیگر مسئله این نبود که اشرف غنی بماند یا برود؛ خود جمهوریت از میان رفت. دیگر بحث بر سر سهم رهبران در حکومت آینده نبود؛ ساختاری که قرار بود قدرت در آن تقسیم شود وجود نداشت.

بسیاری از صاحبان قدرت کشور را ترک کردند، اما مردم افغانستان ماندند. زنان ماندند. نیروهای نظام پیشین ماندند. معلمان، کارمندان، خبرنگاران، فعالان مدنی و میلیون‌ها انسانی ماندند که نه در دوحه پشت میز اصلی مذاکره نشسته بودند و نه درباره معاملات بزرگ سیاسی تصمیم گرفته بودند.

بخش بزرگی از هزینه صلحی که دیگران درباره آن مذاکره کردند، به کسانی منتقل شد که کمترین سهم را در تعیین شکل آن داشتند.

پنج سال بعد؛ عفو بدون شهروندی

طالبان از عفو عمومی سخن گفته‌اند. اما عفو زمانی می‌تواند بخشی از مصالحه ملی باشد که فرد متعلق به نظام گذشته فقط اجازه زنده‌ماندن یا بازگشت به خانه را نداشته باشد، بلکه بتواند به‌عنوان یک شهروند دارای حق کار، آزادی و فعالیت در جامعه و آینده سیاسی کشور نیز حضور داشته باشد.

اگر مقام، نظامی یا فعال نظام پیشین بتواند بازگردد، اما حق فعالیت سیاسی و اجتماعی مستقل، اعتراض، سازمان‌یابی و مشارکت واقعی در تعیین آینده کشور را نداشته باشد، این عفو با بازگرداندن شهروندی سیاسی تفاوت دارد.

شهروند فقط کسی نیست که حکومت اجازه دهد زندگی کند. شهروند حق دارد سؤال کند، مخالفت کند، سازمان سیاسی بسازد و در تعیین سرنوشت کشورش سهم داشته باشد. صلحی که امنیت را در برابر اطاعت پیشنهاد کند، مصالحه ملی نیست. در چنین نظمی، شهروند به‌تدریج به رعیت تبدیل می‌شود.

مقاومت؛ تغییر بدون قربانی‌کردن منیت؟

در پنج سال گذشته، گروه‌ها، جبهات و جریان‌های مختلفی برای مقابله با حاکمیت طالبان شکل گرفته‌اند و از مقاومت و آینده‌ای متفاوت برای افغانستان سخن گفته‌اند. شکل‌گیری این تلاش‌ها در برابر انحصار قدرت قابل توجه است؛ اما پرسش من از آنان نیز همان است: برای رسیدن به هدف مشترک، از چه چیزی حاضر هستید بگذرید؟

اگر از طالبان به دلیل انحصار قدرت انتقاد می‌کنیم، نمی‌توانیم برای بدیل طالبان نیز انحصار رهبری را بپذیریم. بدیلی که قرار است متفاوت باشد، باید تفاوت خود را پیش از رسیدن به قدرت نشان دهد.

اگر هر جریان خودش را محور بدیل آینده بداند، اگر هر رهبر ابتدا جایگاه خودش را تعیین کند و بعد درباره ساختار مشترک فکر کند و اگر اختلاف بر سر رهبری از توافق بر سر آینده افغانستان بزرگ‌تر باشد، چگونه می‌توان بدیلی متفاوت ساخت؟ افغانستان شاید بیش از کمبود رهبر، از کمبود توانایی رهبران برای ایستادن در کنار یکدیگر رنج برده باشد. اگر مقاومت امروز همان رقابت‌های شخصی و سازمانی گذشته را بازتولید کند، تغییر نام‌ها الزاماً به تغییر فرهنگ سیاسی منجر نخواهد شد.

جنبش زنان؛ دو نسل که به یکدیگر نیاز دارند

در جنبش زنان نیز شکافی نسلی را می‌بینم که نگران‌کننده است. نسل تازه گاهی مبارزات زنانی را که طی دهه‌های گذشته برای حقوق زنان فعالیت کرده‌اند با معیار امروز قضاوت می‌کند و این نقد همیشه منصفانه نیست؛ گویی تاریخ مبارزه زنان افغانستان از سال ۲۰۲۱ آغاز شده است. در مقابل، بخشی از زنان باسابقه نیز هنوز حاضر نیستند جسارت، مقاومت و شیوه‌های مبارزه نسل تازه را آن‌گونه که شایسته است به رسمیت بشناسند.

این دو نسل به جای نفی یکدیگر به یکدیگر نیاز دارند. تجربه بدون نیروی تازه فرسوده می‌شود و نیروی تازه بدون حافظه تاریخی ناچار است بخشی از راه پیموده‌شده را دوباره طی کند.

مبارزه‌ای که نسل‌هایش به جای تکمیل یکدیگر برای حذف یکدیگر رقابت کنند، بخشی از توان خود را پیش از رسیدن به دشمن بیرونی از دست می‌دهد.

مسئله عمیق‌تر از یک حکومت است

شاید دشوارترین نتیجه این باشد که مشکل سیاسی افغانستان را نمی‌توان فقط به طالبان، جمهوریت یا یک رهبر تقلیل داد. اگر روزی وضعیت کنونی تغییر کند اما فرهنگ انحصار، منیت، حذف رقیب و ناتوانی در قربانی‌کردن منفعت شخصی برای منفعت عمومی باقی بماند، افغانستان ممکن است بازیگرانش را تغییر دهد، بدون آنکه چرخه سیاسی‌اش تغییر کند.

ما این مشکل را در جمهوریت دیدیم، در روند صلح تجربه کردیم و نشانه‌های آن را در بخشی از نیروهای سیاسی و اجتماعی امروز نیز می‌بینیم. هرکس افغانستان را می‌خواهد؛ اما افغانستان مشترک زمانی ساخته می‌شود که هیچ‌کس آن را فقط برای خودش نخواهد.

آن طرفِ سراب

صلح نزدیک به پنجاه سال است که خواست مردم افغانستان بوده است. اما شاید این همه جنگ باید یک حقیقت را به ما آموخته باشد: صلح و آرامش در هیچ جا رایگان نبوده و نیست.

هزینه صلح، تسلیم مردم، معامله حقوق زنان یا کنارگذاشتن آزادی نیست. اینها حقوق شهروندی‌اند و نباید بهای معامله صاحبان قدرت باشند. هزینه واقعی صلح را باید صاحبان قدرت و مدعیان قدرت بپردازند. گاهی این هزینه کناررفتن از یک مقام است؛ گاهی پذیرفتن رقیب؛ گاهی تقسیم قدرت؛ گاهی کنارگذاشتن منیت؛ و گاهی پذیرفتن این واقعیت که هیچ فرد، حزب، جریان یا گروهی مالک افغانستان نیست.

تجربه روند صلح نشان داد که داشتن یک خواست مشترک، بدون تعریف مشترک و آمادگی برای پرداخت هزینه آن، کافی نیست. هر طرف صلح را از زاویه منافع و انتظارات خود می‌دید و امیدوار بود طرف دیگر بیشتر عقب‌نشینی کند. اگر امروز نیز طالبان، مخالفان، رهبران سیاسی، جریان‌های مقاومت و نیروهای مدنی تنها از دیگری انتظار تغییر داشته باشند، همان منطق با بازیگران و نام‌های متفاوت تکرار خواهد شد.

صلح زمانی از سراب به واقعیت تبدیل می‌شود که صاحبان قدرت و مدعیان قدرت بپذیرند افغانستان ملک هیچ فرد، گروه یا جریان سیاسی نیست و هیچ آینده مشترکی بدون پذیرش دیگری ساخته نمی‌شود. تا زمانی که هرکس بخواهد سهم خود را حفظ کند و هزینه تغییر را بر دوش دیگری بگذارد، ممکن است بازیگران تغییر کنند، اما چرخه منازعه تغییر نخواهد کرد.

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button