مردم و مسئله مقاومت؛ قسمت اول: چرا تاکنون در برابر طالبان مقاومت فراگیر شکل نگرفته است؟

نویسنده: کیامهر حیدری

الف: درآمد
نزدیک به پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت و اشغال افغانستان توسط این گروه می‌گذرد؛ گروهی که در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، پس از فروپاشی جمهوری و در پی توافق‌نامه دوحه، دوباره کنترل افغانستان را در دست گرفت. با وجود گذشت چندین سال، طالبان هنوز نتوانسته‌اند مشروعیت داخلی و بین‌المللی به دست آورند. ساختار سیاسی این گروه نه بر پایه مشارکت ملی و فراگیر، بلکه بر محور انحصار قدرت، حذف سیاسی و قرائت سخت‌گیرانه ایدئولوژیک استوار مانده است.

در این مدت، افغانستان شاهد گسترش تبعیض قومی و جنسیتی، محدودیت‌های گسترده بر زنان، سرکوب آزادی‌های مدنی، حذف رسانه‌های مستقل، تعطیلی نهادهای دموکراتیک و فشارهای فزاینده بر اقوام و گروه‌های غیرهمسو بوده است. گزارش‌های متعدد از غصب زمین‌ها، استخراج غیرشفاف معادن، فقر روزافزون، مهاجرت گسترده نخبگان و فرسایش تدریجی سرمایه اجتماعی حکایت دارند. در کنار آن، ترورهای هدفمند، بازداشت‌های خودسرانه و کنترل شدید امنیتی، فضای عمومی کشور را به شدت امنیتی و خفقان‌آور ساخته است.

با این حال، پرسش مهم این است که چرا در برابر چنین وضعیتی، تا هنوز یک مقاومت گسترده مردمی، سیاسی یا نظامی شکل نگرفته یا نمی گیرد؟ چرا بخش بزرگی از جامعه افغانستان، حتی با وجود نارضایتی عمیق، وارد کنش جمعی و سازمان‌یافته نمی‌شوند؟ چرا رهبران و نخبگان سیاسی، فرماندهان نظامی سابق و نخبگان مدنی نتوانسته‌اند بدیلی جدی و اثرگذار در برابر طالبان ایجاد کنند؟ در این نوشتار و نوشتارهای بعدی به توضیح این مسائل پرداخته خواهد شد.

ب: عوامل اثرگذار بر عدم شکل گیری مقاومت فراگیر موفق علیه طالبان تا امروز
پاسخ به این پرسش، ساده و تک‌بعدی نیست. مجموعه‌ای از عوامل تاریخی، سیاسی، اجتماعی، امنیتی، روانی و منطقه‌ای در شکل‌گیری این وضعیت نقش دارند. در ادامه، مهم‌ترین این عوامل بررسی می‌شوند:

۱. فقدان بدیل سیاسی معتبر، بحران رهبری و فروپاشی ظرفیت‌های سازمانی
یکی از اساسی‌ترین دلایل عدم شکل‌گیری مقاومت فراگیر علیه طالبان، نبود یک چشم‌انداز روشن سیاسی و فقدان یک بدیل معتبر و قابل اعتماد برای آینده کشور است. بخش بزرگی از مردم، هرچند از وضعیت موجود ناراضی‌اند، اما هنوز نمی‌دانند چه نیرویی می‌تواند جایگزین طالبان شود و کشور را به سمت ثبات، عدالت و مشارکت فراگیر ملی سوق دهد. رهبران سیاسی مخالف طالبان نیز طی تقریبا پنج سال گذشته نتوانسته‌اند یک طرح فراگیر، جامع، کاربردی و منسجم ارائه کنند. نداشتن اراده جدی سیاسی، اختلافات شخصی، رقابت‌های قومی، وابستگی‌های خارجی و بی‌اعتمادی عمومی، مانع شکل‌گیری یک جبهه سیاسی مقتدر شده است. (در قسمت بعدی این مورد به تفصیل بیشتر ارائه خواهد شد).

در کنار آن، پس از سقوط جمهوری، بسیاری از احزاب، نهادهای مدنی، رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی عملاً فروپاشیدند یا به خارج از کشور منتقل شدند. نخبگان سیاسی نه‌تنها در ایجاد ظرفیت‌های جدید ناکام ماندند، بلکه حتی نتوانستند ارتباط مؤثر خود را با جامعه حفظ کنند. ارتباطات معنادار از هم گسسته شده و شرایط مکانی و زمانی و شرایط خاص دیگر ارتباطات معنادار و نتیجه بخش را دچار مشکل اساسی کرده است.

۲. ضعف اراده سیاسی رهبران و نخبگان دوره جمهوریت
بخش بزرگی از رهبران، نخبگان سیاسی و مقام‌های پیشین جمهوری، پس از سقوط نظام یا کشور را ترک کردند و یا وارد نوعی محافظه‌کاری سیاسی شدند. بسیاری از آنان سرمایه‌های اقتصادی، املاک و منافع شخصی خود را در داخل یا خارج از کشور حفظ کرده‌اند و به همین دلیل تمایل چندانی برای ورود به یک مبارزه پرهزینه، جدی و نامطمئن علیه طالبان ندارند. از سوی دیگر، فساد گسترده، اختلافات داخلی، رقابت‌های شخصی و ناکامی‌های حکومت جمهوری باعث شده است که بخش مهمی از جامعه، این رهبران را مسئول بخشی از وضعیت کنونی افغانستان بدانند. در نتیجه، اعتماد عمومی نسبت به آنان به شدت کاهش یافته و ارتباط معنادار و شبکه‌ای میان مردم، نهادهای مدنی و رهبران سیاسی شکل نگرفته است.

در چنین شرایطی، این رهبران نه توان بسیج گسترده اجتماعی را دارند و نه از مشروعیت و مقبولیت کافی برای رهبری یک جنبش فراگیر برخوردارند. این به این معنی است که آنها اراده سیاسی قوی و منسجم برای مبارزه جدی ندارند و همین هم دلیل اصلی بوجود نیامدن یک جبهه فراگیر و موفق تاکنون بوده است. هر جامعه‌ای که فاقد رهبری معتبر، سازمان سیاسی منسجم و چشم‌انداز روشن باشد، معمولاً به جای مقاومت فعال، به سمت انفعال، مهاجرت یا سازگاری اجباری سوق داده می‌شود؛ وضعیتی که در درازمدت می‌تواند برای آینده سیاسی و منافع بنیادی مردم افغانستان نگران‌کننده و جبران ناپذیر باشد.

۳. ترس عمومی، کنترل امنیتی طالبان و هزینه سنگین مقاومت
جامعه افغانستان طی بیش از چهار دهه جنگ، خشونت و بی‌ثباتی، دچار فرسایش روانی و اجتماعی عمیق شده است. مردم به خوبی می‌دانند که هرگونه مقاومت بدون پشتوانه سیاسی، مالی و نظامی، می‌تواند به سرکوب گسترده و تلفات سنگین منجر شود. این موضوع سبب کاهش اعتماد به نفس و روحیه محافظه کاری و بقای حداقلی برای اکثریت مردم و نخبگان شده است.

طالبان برخلاف دهه ۱۹۹۰، اکنون دارای ساختار امنیتی منسجم‌تر، تجربه بیشتر و کنترل گسترده‌تری بر جغرافیای کشور هستند. جمع‌آوری سلاح‌ها، گسترش شبکه‌های استخباراتی، سرکوب فوری مخالفان و کنترل شدید اجتماعی، عملا فضای هرگونه سازماندهی مقاومت فراگیر را محدود کرده است. این گروه حتی اعتراضات محدود زنان، فعالیت‌های مدنی و نشست‌های فرهنگی را نیز با شدت سرکوب می‌کند. در چنین شرایطی، بسیاری از مردم «بقای حداقلی» را بر «مقابله مستقیم» و ریسک ناشی از آن ترجیح می‌دهند.

۴. بحران تاریخی ملت‌سازی و شکاف‌های قومی
یکی از مشکلات عمده و اساسی افغانستان این است که هنوز «ملت» به معنای مدرن و سیاسی آن در این کشور شکل نگرفته است. افغانستان تا هنوز به مفهوم مدرن «ملت سیاسی» دست نیافته است. طی دست‌کم یک‌ونیم قرن گذشته، ساختار قدرت سیاسی و نظامی عمدتاً در اختیار نخبگان سیاسی پشتون قرار داشته؛ ساختاری که بر محور قوم‌گرایی، تمرکزگرایی شدید، حذف سیستماتیک و در مواردی سرکوب و نسل کشی(در مورد هزاره ها در پایان قرن نوزدهم) و حذف سایر اقوام از عرصه سیاسی شکل گرفته است. این نوع نگاه در نظام حکمرانی و عملکرد حذف‌گرایانه قدرت، موجب تعمیق شکاف‌های قومی و مذهبی شده و سبب گردیده است که بسیاری از اقوام و گروه‌های اجتماعی، احساس مشارکت برابر در قدرت سیاسی نداشته باشند و همبستگی فراگیر بوجود نیاید.

به همین دلیل، در پنج سال اخیر واکنش‌های سیاسی غالبا قومی، منطقه‌ای و پراکنده بوده‌اند، نه فراگیر و مورد اجماع همگان. نبود اعتماد متقابل میان نخبگان سیاسی گروه‌های قومی، مانع شکل‌گیری یک مقاومت معتبر سراسری علیه طالبان شده است. از سوی دیگر، بخشی از نخبگان قومی پشتون یا با طالبان همسو هستند و یا حداقل مخالفت جدی و فعال با این گروه ندارند. همین مسئله شکاف‌های سیاسی و اجتماعی را عمیق‌تر کرده و امکان ایجاد اجماع فراگیر برای مقاومت فراگیر را کاهش داده است.

۵. مهندسی فرهنگی و آموزشی، کنترل افکار عمومی و فروپاشی جامعه مدنی
طالبان تنها بر ابزار نظامی و امنیتی تکیه نکرده‌اند، بلکه هم‌زمان در حال بازسازی تدریجی ساختار فرهنگی، آموزشی و رسانه‌ای جامعه افغانستان نیز هستند. محدودسازی گسترده رسانه‌ها، حذف آزادی بیان، کنترل نظام آموزشی، سانسور محتوای علمی و فرهنگی و ترویج روایت ایدئولوژیک از دین و سیاست، بخشی از پروژه درازمدت این گروه برای مهندسی افکار عمومی و بازتعریف هویت اجتماعی مردم افغانستان است.

بر اساس گزارش‌های نهادهای بین‌المللی، افغانستان اکنون به تنها کشوری در جهان تبدیل شده است که دختران از آموزش متوسطه و دانشگاهی محروم‌اند. سازمان یونسکو اعلام کرده است که تا سال ۲۰۲۵ بیش از ۱.۵ میلیون دختر و زن جوان از حق آموزش محروم مانده‌اند و ممنوعیت آموزش زنان به بخشی از سیاست سیستماتیک طالبان تبدیل شده است(گزارش یونسکو،۱۶ جنوری ۲۰۲۶).

هم‌زمان، گزارش‌های یوناما و دیدبان حقوق بشر نشان می‌دهد که طالبان طی سال‌های اخیر محدودیت‌های گسترده‌ای بر آزادی بیان، فعالیت رسانه‌ها، حضور زنان در عرصه عمومی و فعالیت نهادهای مدنی اعمال کرده‌اند. بازداشت خبرنگاران، تعطیلی رسانه‌های مستقل، ممنوعیت فعالیت احزاب سیاسی و سرکوب اعتراضات مدنی، بخشی از سیاست تثبیت اقتدار طالبان بوده است(دیده بان حقوق بشر، گزارش سال ۲۰۲۵).
طالبان همچنین از طریق وزارت امر به معروف و نهی از منکر، تلاش کرده‌اند نوعی «نظام نظارت اجتماعی» ایجاد کنند که در آن رفتار، پوشش، آموزش، رسانه و حتی روابط اجتماعی شهروندان تحت کنترل ایدئولوژیک قرار گیرد. گزارش‌های سازمان ملل نشان می‌دهد که اجرای این سیاست‌ها به تدریج فضای ترس، خودسانسوری و انزوای اجتماعی را در جامعه گسترش داده است(آژانس پناهندگی اتحادیه اروپا).

در کنار آن، گسترش مدارس دینی وابسته به طالبان و محدودسازی آموزش مدرن، بخشی از پروژه تغییر تدریجی ساختار فکری نسل آینده مردم افغانستان تلقی می‌شود. برخی تحقیقات و گزارش‌های میدانی نشان می‌دهند که طالبان در تلاش‌اند آموزش ایدئولوژیک را جایگزین نظام آموزشی مبتنی بر علوم مدرن و تفکر انتقادی کنند(گاردین، ۲۰۲۵).

در چنین فضایی، جامعه مدنی افغانستان عملاً از هم پاشیده، بخش بزرگی از نخبگان فرهنگی و دانشگاهی مهاجرت کرده‌اند و هرگونه صدای متفاوت با تهدید، بازداشت یا حذف مواجه می‌شود. استمرار این وضعیت می‌تواند در درازمدت سطح توقع عمومی را کاهش داده و بخشی از جامعه را به سمت پذیرش تدریجی وضعیت موجود سوق دهد؛ حتی اگر این وضعیت به زیان آزادی‌های اساسی، توسعه انسانی و آینده افغانستان باشد.

۶. نبود حمایت منطقه‌ای و بین‌المللی از مقاومت
بر اساس تجربه های تاریخی، تاکنون هیچ جریان سیاسی یا نظامی نتوانسته است که بدون حمایت های منطقه ای یا بین المللی قدرت را در افغانستان به دست بگیرد. بنابراین بدون حدی از حمایت منطقه‌ای و بین‌المللی، شانس بالایی برای موفقیت وجود ندارد یا کمتر وجود دارد. اما در شرایط کنونی، بیشتر کشورهای منطقه به جای حمایت از تغییر بنیادین در افغانستان، در پی مدیریت منافع امنیتی، اقتصادی و ژئوپلیتیکی خود در تعامل با طالبان هستند. روسیه، چین، ایران و برخی کشورهای آسیای مرکزی طی سال‌های اخیر روابط سیاسی و اقتصادی خود را با طالبان گسترش داده‌اند. روسیه میزبان نشست‌های رسمی با نمایندگان طالبان بوده، چین به دنبال توسعه همکاری‌های اقتصادی و معدنی است و ایران نیز با وجود برخی اختلافات، روابط سیاسی و تجاری خود را با طالبان حفظ کرده است.

از سوی دیگر، ایالات متحده و کشورهای غربی پس از خروج از افغانستان، تمایل اندکی برای بازگشت به بحران افغانستان نشان داده‌اند. گزارش‌های سیاسی و امنیتی نشان می‌دهد که اولویت غرب اکنون بیشتر بر مهار تهدیدهای تروریستی و جلوگیری از بی‌ثباتی منطقه‌ای متمرکز است، نه حمایت فعال از یک بدیل سیاسی یا نظامی علیه طالبان.

با این حال، در یک سال اخیر روابط طالبان و پاکستان نیز به شدت دچار تنش شده است. پاکستان بارها طالبان افغانستان را متهم کرده که به گروه تحریک طالبان پاکستان (TTP) پناه داده و مانع فعالیت‌های آنان نمی‌شود. در پی افزایش حملات TTP در داخل پاکستان، اسلام‌آباد چندین بار حملات هوایی و عملیات نظامی در مناطق مرزی افغانستان انجام داده و حتی گذرگاه‌های مهم مرزی مانند تورخم و چمن را بسته است. گزارش‌های بین‌المللی نشان می‌دهد که تنش‌های مرزی، درگیری‌های مستقیم و حملات متقابل میان طالبان و پاکستان در سال‌های ۲۰۲۴ و ۲۰۲۵ و همچنین ماه‌های اول سال ۲۰۲۶ به شکل بی‌سابقه‌ای افزایش یافته است. با این وجود هنوز مشخص نیست که آیا واقعا پاکستان می خواهد از یک بدیل سیاسی یا نظامی منسجم علیه طالبان حمایت کند یا نه؟

بنابراین، می‌توان گفت که تا حدی زمینه و ظرفیت حمایت منطقه‌ای و بین‌المللی از جریان‌های مخالف طالبان نیز وجود دارد؛ هرچند این حمایت‌ها تاکنون محدود، محتاطانه و عمدتاً غیرعلنی بوده‌اند. بر اساس برخی گزارش‌ها و منابع سیاسی، در سال‌های اخیر کشورهایی مانند روسیه و تاجیکستان در مقاطعی حمایت‌هایی از جبهه مقاومت به رهبری احمد مسعود داشته‌اند. اکنون نیز با افزایش تنش میان طالبان و پاکستان، این احتمال مطرح می‌شود که بخشی از ظرفیت‌های منطقه‌ای برای حمایت از مخالفان طالبان، به‌ویژه از سوی پاکستان، در آینده فعال‌تر شود.

۷. جامعه خسته، فقیر و غیر منسجم
فقر گسترده، بیکاری، مهاجرت و فروپاشی اقتصادی نیز نقش مهمی در کاهش ظرفیت مقاومت ایفا می‌کنند. جامعه‌ای که درگیر تأمین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی است، کمتر توان ورود به مبارزه سیاسی و نظامی طولانی‌مدت را دارد. علاوه بر آن، موج گسترده مهاجرت باعث خروج بخش بزرگی از نیروهای متخصص، دانشگاهی، فعالان مدنی و جوانان تحصیل‌کرده شده است. این مسئله ظرفیت جامعه برای تولید رهبری، اندیشه و سازماندهی را به شدت تضعیف کرده است.
شکل زیر خلاصه ای از محتوای مقاله را به صورت مدل مفهومی و معنادار نشان میدهد:تنظیم مدل مفهومی: کیامهر حیدری

ج: جمع بندی
همان طور که گفته شد نبود مقاومت گسترده علیه طالبان، به هیچ وجه به معنای رضایت مردم از وضعیت موجود نیست. سکوت و انفعال کنونی، بیش از آن‌که ناشی از پذیرش طالبان باشد، نتیجه ترکیبی از ترس، ناامیدی، فقدان رهبری، فروپاشی ساختارهای سیاسی، بحران تاریخی ملت‌سازی و شرایط پیچیده منطقه‌ای است.

جامعه افغانستان امروز در وضعیتی قرار دارد که میان «نارضایتی عمیق» و «ناتوانی از کنش جمعی» گرفتار شده است. تا زمانی که یک بدیل سیاسی معتبر، ملی، فراگیر و قابل اعتماد شکل نگیرد و اعتماد اجتماعی دوباره بازسازی نشود، بعید است که مقاومت گسترده و سازمان‌یافته‌ای علیه طالبان شکل بگیرد. تاریخ افغانستان نیز نشان داده است که هیچ نظم سیاسی مبتنی بر حذف، انحصار و سرکوب، برای همیشه پایدار نمانده است.

نکته اساسی این است که هیچ جریان سیاسی یا مقاومتی صرفاً بر پایه حمایت خارجی نمی‌تواند مشروعیت و پایداری پیدا کند. تجربه تاریخی افغانستان نشان داده است که هرگاه یک جریان سیاسی بیش از حد وابسته به قدرت‌های بیرونی بوده، در نهایت با بحران مشروعیت و بی‌اعتمادی داخلی مواجه شده است. هرگونه مقاومت مؤثر علیه طالبان، در ماهیت اصلی خود، باید از دل جامعه، نیازهای واقعی مردم، مطالبات اجتماعی و ضرورت‌های تاریخی کشور شکل بگیرد. عوامل خارجی و حمایت‌های منطقه‌ای می‌توانند در مراحل بعدی، نقش تسهیل‌کننده، حمایتی یا تقویت‌کننده داشته باشند، اما نمی‌توانند جایگزین پایه اجتماعی، مشروعیت مردمی و سازماندهی داخلی شوند.

به همین دلیل، مهم‌ترین پرسش پیش روی آینده مردم افغانستان این است که چگونه می‌توان از این بن‌بست تاریخی عبور کرد و زمینه شکل‌گیری یک مقاومت فراگیر، هدفمند و سراسری را فراهم ساخت. بررسی عوامل مطرح‌شده در این نوشتار نشان می‌دهد که همه این عوامل از اهمیت یکسان برخوردار نیستند و برای یافتن راه‌حل، باید میان آن‌ها اولویت‌بندی صورت گیرد.

شناخت دقیق عواملی که بیشترین نقش را در فقدان مقاومت سازمان‌یافته و سراسری علیه طالبان داشته‌اند، می‌تواند به درک بهتر بحران کنونی و طراحی راهبردهای مؤثر برای برون‌رفت از آن کمک کند. بدون چنین شناختی، هرگونه برنامه برای تغییر، با خطر تکرار خطاهای گذشته و ناکامی دوباره روبه‌رو خواهد بود.
در ادامه این نوشتار، به این مسائل بیشتر پرداخته خواهد شد.

منابع:
1. Fong, C. (2026, March 18). Why are the Afghan Taliban and Pakistan in an ‘open war’? Council on Foreign Relations. https://www.cfr.org/articles/why-are-the-afghan-taliban-and-pakistan-in-an-open-war
2. European Union Agency for Asylum. (n.d.). COI report: Afghanistan country focus – Women and girls. EUAA. https://www.euaa.europa.eu/coi-report-afghanistan-country-focus/44-women-and-girls
3. Human Rights Watch. (2025). World report 2025: Afghanistan. Human Rights Watch. https://www.hrw.org/world-report/2025/country-chapters/afghanistan
4. The Guardian. (2025, September 22). ‘Send your daughters or you get no aid’: The Taliban are making religious schools girls’ only option. The Guardian. https://www.theguardian.com/global-development/2025/sep/22/taliban-afghanistan-women-girls-madrasa-religious-schools-only-option-education
5. UNESCO. (2026, January 16). Banned from education: A review of the right to education in Afghanistan. UNESCO. https://www.unesco.org/en/articles/banned-education-review-right-education-afghanistan

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button