
نگاه غنیمتمحور پشتونها به قدرت؛ مانع نهادسازی در افغانستان
هادی میران
یکی از بنیادیترین موضوع تاریخ سیاسی افغانستان این است که پدیده قدرت در این کشور چگونه فهم و استفاده شده است. از آنجاییکه در تاریخ سیاسی افغانستان، به استثنای یک دورهی کوتاه، زمامداران پشتونتبار بر سریر قدرت نشسته اند، نگاه غالب به قدرت همواره نگاه غنیمتمحور بوده است که تا همین حالا دچار تغییر و تحول نشده است. به عبارت دیگر، قدرت بیش از آنکه مسئولیت عمومی و وسیلهای برای خدمت به جامعه دانسته شود، بهمثابهی یک غنیمت دیده شده که پس از تصاحب باید برای حفظ آن و تأمین منافع شخصی، خانوادگی و شبکهای مورد استفاده قرار گیرد. درست همین نگاه غنیمتمحور پشتونها به قدرت، سبب گردیده است که قدرت در افغانستان به مسئولیت، نهاد و خدمت عمومی تبدیل شده است.
این گزاره اما به معنای آن نیست که نگاه غنیمتمحور به قدرت، ویژگیای ذاتی پشتونهاست. هیچ قوم و جامعهای ذاتاً نهادساز یا غارتگر نیست. بحث من اما از یک سنت تاریخی و فرهنگ سیاسی غالب است که در جغرافیای مشخص و شرایط مشخص تاریخی شکل گرفته و بازتولید شده است. بنابراین، نقد این سنت سیاسی را نباید با داوری درباره ذات مردم پشتون اشتباه گرفت. در میان پشتونها نیز همواره انسانهای اصلاحطلب، روشنفکر و خشونتپرهیز وجود داشتهاند. سوال اما این است که چرا در ساختار تاریخی قدرت افغانستان، این گرایشها نتوانستهاند به فرهنگ غالب، مسولیتپذیری و نهادهای پایدار سیاسی تبدیل شوند.
نگاه غنیمتمحور به قدرت، رابطه میان دولت و جامعه را از اساس تغییر میدهد. اگر قدرت را مسئولیت بدانیم، پرسش حاکم این خواهد بود که چگونه میتوان از آن برای ایجاد امنیت، تحقق عدالت، گسترش آموزش، توسعه اقتصادی و بهبود زندگی مردم استفاده کرد. قدرت اما اگر غنیمت دانسته شود، پرسش اصلی این میشود که چگونه آن را تصاحب کرد، چگونه حفظش کرد و چگونه منابع ناشی از آن را میان خود و شبکه وابسته به خود توزیع کرد. در این حالت، دولت از یک نهاد عمومی به منبع امتیاز تبدیل میشود و رقابت سیاسی نیز به رقابت برای تصاحب همین منبع تبدیل میگردد، درست چیزی که تجربه تاریخی و معاصر افغانستان از آن سخن میگوید. پژوهشهای دانشگاهی درباره سیاست افغانستان نیز تداوم روابط حامی–پیرو، شبکههای وفادار، و نقش آنها در سازماندهی قدرت سیاسی را در دورههای مختلف تاریخی نشان دادهاند.
دقیقا در همین جاست که نگاه غنیمتمحوری به قدرت، مستقیماً به مسئله نهادسازی پیوند میخورد. نهاد سالم و واقعی، قدرت فرد را محدود میکند. قانون حکم میکند که منابع عمومی ملک شخصی ریسجمهور نیست بلکه قوه قضائیه میتواند تصامیم او را بررسی کند؛ رسانه میتواند عملکردش را نقد کند و شهروندان میتوانند از او پاسخ بخواهند. اما وقتی قدرت غنیمت تلقی شود، صاحب قدرت با استفاده از هر ترفندی از به وجود آمدن نهادهای سالم و پایدار جلوگیری میکند. در این وضعیت ضعف و ناکارامدی نهادها نیجه بیکفایتی نظام نیست بلکه بخشی از منطق حفظ قدرت غنیمتمحور است.
این مسئله با نظریه نهادهای استخراجی نیز قابل توضیح است. در نظامهای استخراجی، ساختار سیاسی و اقتصادی بهگونهای عمل میکند که منابع و فرصتهای عمومی را به نفع گروه محدودی از صاحبان قدرت استخراج و توزیع میکند. در چنین نظامی، خودِ قدرت به منبع ثروت تبدیل میشود و تصاحب دولت اهمیت بیشتری از ساختن دولت پیدا میکند، درست چیزی را که در عصر ما کرزی و احمدی به نمایش گذاشتند و طالبان نیز ادامه میدهند. در چنین وضعیت کسی که به قدرت میرسد، به جای اینکه دولت را به یک نهاد پایدار تبدیل کند، از آن برای ایجاد شبکه وابستگان، توزیع امتیازات و تثبیت موقعیت سیاسی خود استفاده میکند. در نتیجه، دولت بهجای تولید خیر عمومی، به میدان توزیع امتیازات برای شبکههای وفادار تبدیل میشود.
پیامد این وضعیت تنها سیاسی نیست بلکه هرنوع توسعه و بالندگی مورد نیاز را متوقف کرده یا به شدت آسیب میزند. آنگاه که دسترسی به قدرت سیاسی از شایستگی، دانش و تولید مهمتر شود، افراد بهجای سرمایهگذاری روی آموزش و تخصص، مجبور میشوند که به شبکههای قدرت نزدیک شوند. در چنین محیطی، استعداد انسانی هدر میرود، اعتماد اجتماعی کاهش مییابد و سرمایهگذاری بلندمدت عملا دشوار میشود. به همین دلیل، نگاه غنیمتمحوری به قدرت فقط یک مشکل اخلاقی در میان سیاستمداران نیست بلکه یک مانع جدی ساختاری در برابر نهادسازی و توسعه است.
اما برای فهم ریشه این مشکل باید به مسئله مهمتری توجه کرد. ظرفیت انسانی برای مهار قدرت پدیده خودکار نیست. از همین رو، انسان صرفاً به دلیل برخورداری از استعداد طبیعی، بهطور خودکار به موجودی مسئول، نهادساز و قادر به کنترل قدرت اوضاع تبدیل نمیشود. تفکر انتقادی، مسئولیتپذیری، تحمل نظر مخالف، قانونمداری و توانایی همکاری اجتماعی، ظرفیتهایی هستند که باید در طول زمان به بالندگی برسند. ظرفیت انسانی در تعامل با محیط به بالندگی میرسد. از همین رو، آموزش، دانشگاه، آزادی اندیشه، رسانه، تجربه مشارکت سیاسی، گفتوگو و وجود نهادهای پاسخگو، محیطی هستند که این ظرفیتها در آن رشد میکنند.
در افغانستان و مشخصا در بستر تاریخی جامعه قومی پشتون اما، انسانها در محیطی رشد کرده اند که در آن اطاعت مهمتر از پرسشگری، رابطه مهمتر از قانون و وفاداری شخصی مهمتر از شایستگی تعریف شده است. به همین دلیل است که در این بستر پرورش اجتماعی، چیزی به قامت مسئولیتپذیری سیاسی و اخلاقی به ثمر ننشسته است. از همین رو اگر بگوییم که یکی از دلایل کلیدی فروپاشی حکومتهای کوتاه مدت در افغانستان، شکاف میان ظرفیت اعمال قدرت و ظرفیت مهار قدرت است، به خطا نرفته ایم.
از این منظر، نزدیک به دو قرن حضور نخبگان پشتون در رأس قدرت افغانستان اهمیت تاریخی پیدا میکند. مسئله این نیست که چرا «پشتونها» نتوانستهاند کشور را بسازند؛ بلکه پرسش این است که چرا در طول این دوره، سنت سیاسی غالب در میان نخبگان پشتون نتوانسته است پدیده قدرت را از منطق غنیمت به منطق مسئولیتپذیری منتقل کند. چرا دولت بهطور پایدار از ملک حاکم به ملک عمومی تبدیل نشده است؟ چرا قدرت سیاسی نتوانسته است به ساختن نهادهای مستقل، توسعه انسانی و تولید خیر عمومی منجر شود؟
پاسخ این پرسشها را باید در بازتولید یک چرخه تاریخی جستوجو کرد. تصاحب قدرت، توزیع امتیازات، تضعیف نهادهای مستقل، کاهش اعتماد عمومی، افزایش رقابت برای تصاحب قدرت و سپس تکرار همان چرخه. در چنین شرایطی، حتی تغییر افراد و حکومتها نیز الزاماً منطق قدرت را تغییر نمیدهد. اگر فرد یا گروه جدیدی وارد قدرت شود اما دولت را همچنان غنیمت بداند، همان ساختار دوباره بازتولید خواهد شد.
بنابراین، مشکل افغانستان صرفاً تغییر صاحبان قدرت نیست بلکه تغییر مفهوم قدرت است. قدرت باید از غنیمت به مسئولیت، از تصاحب به خدمت، از شخص به نهاد و از منافع قومی به خیر عمومی منتقل شود. در بیست سال جمهوریت ما دیدیم که این تحول نیز فقط با قانون جدید یا تغییر حاکم امکانپذیر نیست بلکه به رشد ظرفیت انسانی و مشخصا رشد ظرفیت انسانی در جامعه قومی پشتون بستگی دارد که بتواند قدرت را نقد کند، قانون را بر رابطه ترجیح دهد، مخالف را تحمل کند و بداند که مقام دولتی امتیاز شخصی نیست، بلکه مسئولیت سنگین اما موقت در برابر جامعه است. لذا تا زمانی که پدیده قدرت غنیمت تلقی شود، دولت نیز در معرض تبدیل شدن به ملک گروه حاکم باقی خواهد ماند و کرزی و احمدی و طالب تکرار خواهند شد. اما زمانی که قدرت به مسئولیت عمومی تبدیل شود، دولت میتواند از ابزار سلطه به ابزار خدمت تغییر کند. مسئله اصلی افغانستان، ناتوانی تاریخی پشتونها در عبور از نگاه غنیمتمحوری به قدرت به اهلی ساختن، و نهادی و عمومی کردن قدرت است.
بنابراین تا هر زمانی که این نگاه یعنی نگاه غنیمتمحوری به قدرت دچار تحول نگردد، چیزی به نام آرامش روحی و روانی در افغانستان استقرار نخواهد یافت.
اگر بخواهیم یکی از بنیادیترین مسائل تاریخ سیاسی افغانستان را پیدا کنیم، باید پیش از آنکه درباره افراد، حکومتها و حتی نظامهای سیاسی سخن بگوییم، درباره «نگاه به قدرت» سخن بگوییم. مسئله اصلی این نیست که چه کسی قدرت را در اختیار داشته است؛ مسئله این است که قدرت در ذهن و فرهنگ سیاسی حاکمان و نخبگان چگونه تعریف شده است. در بخش بزرگی از تاریخ سیاسی افغانستان، بهویژه در میان نخبگان و شبکههای قدرتی که عمدتاً از میان پشتونها برخاستهاند، یک نگاه غنیمتمحور به قدرت شکل گرفته و بازتولید شده است؛ یعنی قدرت بیش از آنکه مسئولیت عمومی، امانت سیاسی و ابزاری برای حل مسائل جامعه تلقی شود، بهعنوان غنیمتی دیده شده که پس از تصاحب باید در خدمت حفظ قدرت، تأمین منافع شخصی، خانوادگی و شبکهای و توزیع امتیازات میان نزدیکان قرار گیرد.
مسئله دقیقاً همینجاست: قدرت تصاحب شده، اما کمتر به مسئولیت تبدیل شده است؛ دولت ساخته شده، اما کمتر به نهاد عمومی تبدیل شده است؛ و حکومت تشکیل شده، اما قدرت کمتر توانسته است به یک ابزار پایدار برای خدمت به انسان تبدیل شود.
این سخن به هیچوجه به معنای آن نیست که پشتونها ذاتاً غارتگر، فاقد استعداد نهادسازی یا ناتوان از مسئولیتپذیریاند. چنین برداشتی هم از نظر انسانی نادرست است و هم از نظر علمی فاقد اعتبار. هیچ قوم و جامعهای با یک ویژگی ثابت و تغییرناپذیر متولد نمیشود. آنچه در یک جامعه بهصورت «فرهنگ سیاسی غالب» شکل میگیرد، محصول تاریخ، ساختار قدرت، آموزش، نهادها، تجربه اجتماعی و نوع رابطه انسان با اقتدار است. بنابراین، وقتی از «نگاه غنیمتمحور» سخن میگوییم، درباره یک سنت تاریخی قدرت و درباره رفتار و منطق نخبگان سیاسی سخن میگوییم، نه درباره ذات یک قوم. حتی اگر این سنت در میان بخشی از نخبگان پشتون بسیار قدرتمند بوده باشد، به هیچ عنوان نمیتوان آن را به تمام پشتونها تعمیم داد.
اما چرا این نگاه به قدرت تا این اندازه اهمیت دارد؟ زیرا نوع نگاه انسان به قدرت تعیین میکند که پس از رسیدن به قدرت با آن چه خواهد کرد. اگر قدرت را غنیمت بدانیم، طبیعی است که نخست به این فکر کنیم که چگونه آن را به دست آوریم، چگونه از آن بهره ببریم و چگونه مانع از دست رفتنش شویم. اما اگر قدرت را مسئولیت بدانیم، پرسش کاملاً تغییر میکند: چگونه از این قدرت برای حل مشکلات مردم استفاده کنم؟ چگونه امنیت ایجاد کنم؟ چگونه آموزش را توسعه بدهم؟ چگونه عدالت را برقرار کنم؟ چگونه فرصت اقتصادی تولید کنیم؟ چگونه نهادی بسازم که حتی پس از رفتن من نیز به مردم خدمت کند؟ فاصله میان این دو نوع پرسش، در حقیقت فاصله میان سیاست غنیمتمحور و سیاست عمومی است.
قدرت غنیمتمحور، پیش از هر چیز، قدرتی شخصی است. صاحب قدرت احساس میکند که چون توانسته است به رأس هرم برسد، حق دارد منابع و امکانات موجود در آن هرم را نیز در اختیار خود بگیرد. در چنین منطقی، وزارتخانه فقط یک نهاد عمومی نیست؛ میتواند منبع توزیع شغل و امتیاز باشد. قرارداد عمومی فقط یک ابزار توسعه نیست؛ میتواند وسیله انتقال ثروت به شبکههای نزدیک به قدرت باشد. زمین دولتی فقط یک دارایی عمومی نیست؛ میتواند پاداش سیاسی باشد. مقام دولتی فقط مسئولیت نیست؛ میتواند امتیاز باشد. در نتیجه، دولت به تدریج از یک نهاد عمومی به شبکهای از روابط شخصی تبدیل میشود و مرز میان «منابع عمومی» و «منافع خصوصی» از بین میرود.
در چنین شرایطی، سیاست نیز معنای خود را تغییر میدهد. سیاست دیگر عرصه رقابت برای ارائه بهترین برنامه جهت بهبود زندگی شهروندان نیست؛ به رقابت برای تصاحب خود دولت تبدیل میشود. هر گروهی که دولت را در اختیار دارد، میکوشد منابع بیشتری را در اختیار شبکه خود قرار دهد و گروهی که بیرون از قدرت است، تلاش میکند جای آن را بگیرد. در نتیجه، انتقال قدرت به جای آنکه انتقال مسئولیت باشد، تبدیل به انتقال غنیمت میشود. این چرخه میتواند بدون پایان تکرار شود، زیرا هر گروهی که وارد قدرت میشود، همان منطق را به ارث میبرد و در صورت نبود نهادهای مهارکننده، انگیزه چندانی برای تغییر آن ندارد.
اینجاست که میتوان فهمید چرا مسئله افغانستان فقط «ضعف حکومت» نیست؛ بلکه مسئله عمیقتر، ضعف تبدیل قدرت به نهاد است. دولت ممکن است ارتش داشته باشد، مالیات بگیرد، فرمان صادر کند و حتی بتواند مخالفان خود را سرکوب کند، اما هیچکدام بهتنهایی به معنای دولتسازی موفق نیست. دولت زمانی به معنای واقعی نهاد میشود که قواعد آن از افراد قدرتمند مستقل شوند؛ زمانی که رئیس حکومت نتواند قانون را صرفاً به دلیل موقعیت خود نادیده بگیرد؛ زمانی که منابع عمومی ملک شخصی حکومت نباشد؛ زمانی که اداره دولتی به شبکه خانوادگی تبدیل نشود؛ زمانی که قاضی بتواند در برابر قدرتمند بایستد؛ و زمانی که شهروند بداند حق او وابسته به شناختن یک فرد بانفوذ نیست.
یکی از مهمترین تفاوتهای دولت مدرن با دولت غنیمتمحور دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. در دولت مدرن، قدرت از شخص جدا میشود و در نهاد قرار میگیرد. رئیسجمهور میآید و میرود، اما ریاستجمهوری باقی میماند. وزیر تغییر میکند، اما وزارتخانه باقی میماند. دولت تغییر میکند، اما قانون و دستگاه عمومی ادامه پیدا میکنند. مقام دولتی ملک شخصی مقام نیست. این جدایی قدرت از شخص، یکی از بزرگترین دستاوردهای تمدن سیاسی مدرن است. اما در جامعهای که قدرت هنوز شخصی و غنیمتمحور است، این جدایی بسیار دشوار میشود، زیرا صاحب قدرت هر نهاد مستقلی را بالقوه تهدیدی علیه خود میبیند.
به همین دلیل است که نگاه غنیمتمحور به قدرت بهطور طبیعی با نهادسازی تعارض پیدا میکند. نهاد واقعی قدرت شخصی را محدود میکند. نهاد به صاحب قدرت میگوید که نمیتواند هر کاری را که میخواهد انجام دهد؛ قانون به او میگوید منابع عمومی متعلق به او نیست؛ دادگاه میتواند تصمیم او را بررسی کند؛ رسانه میتواند عملکردش را نقد کند؛ پارلمان میتواند از او توضیح بخواهد؛ و شهروند میتواند از او پاسخ بخواهد. بنابراین، کسی که قدرت را غنیمت میداند، آگاهانه یا ناآگاهانه، تمایل پیدا میکند نهادهایی را که قدرت او را محدود میکنند تضعیف کند. اینجاست که ضعف نهادها دیگر یک اتفاق تصادفی نیست؛ به بخشی از منطق بازتولید قدرت تبدیل میشود.
اما یک پرسش بنیادیتر وجود دارد: چرا در برخی جوامع قدرت به تدریج مهار شد و به ابزار خدمت عمومی تبدیل گردید، اما در افغانستان این روند نتوانست به شکل پایدار اتفاق بیفتد؟ پاسخ را نمیتوان فقط در نیت حاکمان جستوجو کرد. باید به رشد ظرفیت انسانی جامعه توجه کرد.
ظرفیت ذهنی انسان برای فهم پیچیدگی قدرت، برای تفکیک منافع عمومی از منافع شخصی، برای پذیرش نقد، برای تحمل مخالف، برای رعایت قانون و برای ترجیح منافع بلندمدت جامعه بر منافع کوتاهمدت خود، یک امر خودکار نیست. انسان صرفاً به دلیل اینکه انسان به دنیا آمده است، بهطور طبیعی سیاستمدار مسئول، شهروند قانونمدار یا نهادساز نمیشود. این ظرفیت باید ساخته شود. باید آموزش داده شود، تجربه شود، تمرین شود و در طول نسلها به فرهنگ تبدیل گردد.
کودکی که در محیطی رشد میکند که در آن پرسیدن ارزش دارد، احتمالاً ظرفیت بیشتری برای پرسشگری پیدا میکند. انسانی که از کودکی با گفتوگو، تحمل تفاوت، مسئولیتپذیری و قانون آشنا میشود، آمادگی بیشتری برای زندگی در یک نظم نهادی پیدا میکند. جامعهای که دانشگاه، رسانه، کتاب، پژوهش، نقد آزاد و تجربه مشارکت سیاسی دارد، به تدریج انسانهایی تولید میکند که میتوانند پیچیدگی قدرت را بفهمند و آن را محدود کنند. اما اگر انسان در محیطی رشد کند که در آن اطاعت ارزشمندتر از پرسشگری، وفاداری شخصی مهمتر از شایستگی، رابطه مهمتر از قانون و قدرت مهمتر از حقیقت باشد، نمیتوان انتظار داشت که ظرفیت نهادی جامعه بهصورت خودکار رشد کند.
بنابراین، باید میان «استعداد انسانی» و «ظرفیت انسانی» تفاوت قائل شد. یک جامعه ممکن است از نظر استعداد انسانی بسیار غنی باشد، اما اگر شرایط اجتماعی و نهادی لازم برای رشد این استعدادها فراهم نباشد، استعداد به ظرفیت تبدیل نمیشود. ظرفیت ذهنی انسان محصول تعامل میان فرد و محیط است. مغز انسان ممکن است توانایی تفکر انتقادی داشته باشد، اما تفکر انتقادی به آموزش و آزادی نیاز دارد. انسان ممکن است استعداد مسئولیتپذیری داشته باشد، اما مسئولیتپذیری در محیطی رشد میکند که رفتار مسئولانه پاداش بگیرد و سوءاستفاده از قدرت هزینه داشته باشد. انسان ممکن است توانایی نهادسازی داشته باشد، اما نهادسازی زمانی شکل میگیرد که جامعه تجربه همکاری، قانونمداری، اعتماد و حل جمعی مسئله را پیدا کند.
از این منظر، یکی از مشکلات تاریخی افغانستان این بوده که قدرت سیاسی از ظرفیت انسانی لازم برای مهار آن سریعتر رشد کرده است. قدرت متمرکز شده، اما آموزش و تفکر انتقادی به همان اندازه توسعه نیافته است. حکومت شکل گرفته، اما فرهنگ شهروندی به اندازه کافی نهادینه نشده است. دستگاه دولتی ایجاد شده، اما نهادهای مستقل و پاسخگو ضعیف ماندهاند. حاکمان توانستهاند فرمان دهند، اما جامعه کمتر توانسته است از آنها حساب بخواهد. به عبارت دیگر، ظرفیت اعمال قدرت رشد کرده، اما ظرفیت مهار قدرت همپای آن رشد نکرده است.
این عدم توازن بسیار مهم است. جامعهای که قدرت زیادی تولید میکند اما ابزارهای فکری و نهادی کنترل آن را تولید نمیکند، ناگزیر در معرض سوءاستفاده از قدرت قرار میگیرد. در چنین جامعهای، قدرت میتواند از یک ابزار حل مسئله به یک ابزار ایجاد مسئله تبدیل شود. حکومت به جای اینکه مشکلات جامعه را حل کند، خودش به بخشی از مشکل تبدیل میشود. دولت به جای آنکه امنیت تولید کند، ناامنی تولید میکند؛ به جای اینکه فرصت ایجاد کند، امتیاز توزیع میکند؛ به جای اینکه قانون را یکسان اجرا کند، قانون را تابع روابط قدرت میکند.
این همان نقطهای است که مفهوم «دولت استخراجی» اهمیت پیدا میکند. در نظام استخراجی، منابع و فرصتهای عمومی به نفع گروه محدودی از صاحبان قدرت استخراج میشوند. چنین نظامی برای ادامه حیات خود به نهادهای فراگیر نیاز ندارد؛ برعکس، ممکن است از ضعف نهادها سود ببرد. زیرا هرچه قانون ضعیفتر باشد، امکان استفاده شخصی از قدرت بیشتر است؛ هرچه رسانه ضعیفتر باشد، پاسخگویی کمتر است؛ هرچه قوه قضائیه وابستهتر باشد، مصونیت صاحبان قدرت بیشتر است؛ و هرچه شهروند ضعیفتر باشد، مقاومت در برابر تصاحب منابع عمومی دشوارتر خواهد بود.
از همین جا میتوان فهمید که چرا غنیمتمحوری فقط یک مسئله اخلاقی نیست؛ یک مسئله توسعهای است. وقتی قدرت سیاسی وسیله ثروتمند شدن و حفظ شبکههای شخصی شود، سرمایه انسانی، سرمایه اجتماعی و سرمایه اقتصادی آسیب میبینند. افراد شایسته ممکن است به حاشیه رانده شوند، زیرا شایستگی جایگزین رابطه نمیشود.
سرمایهگذار ممکن است به جای تولید، به دنبال رابطه با قدرت برود. متخصص ممکن است احساس کند که مسیر پیشرفت او نه از دانش، بلکه از وابستگی سیاسی میگذرد. دانشگاه ممکن است به جای تولید دانش، تحت تأثیر سیاست قرار گیرد. در چنین محیطی، جامعه نهتنها از نظر سیاسی، بلکه از نظر اقتصادی و علمی نیز عقب میماند.
پس مسئله فقط این نیست که حاکمان چه مقدار از منابع را بردهاند؛ مسئله این است که منطق غنیمتمحور چگونه ظرفیت تولید ثروت و دانش و نهاد را در جامعه تضعیف میکند. اگر بهترین راه پیشرفت، نزدیک شدن به قدرت باشد، افراد به جای اینکه سرمایه خود را صرف آموزش، کارآفرینی و تولید کنند، سرمایه خود را صرف ایجاد رابطه سیاسی خواهند کرد. به این ترتیب، یک جامعه به تدریج از «جامعه تولیدکننده» به «جامعه توزیعکننده رانت» تبدیل میشود.
از این منظر، میتوان یکی از دلایل ناکامی طولانیمدت افغانستان در نهادسازی را در همین چرخه دید: قدرت به جای اینکه برای ساختن نهادهایی استفاده شود که زندگی مردم را بهتر کنند، بارها برای بازتولید خود قدرت استفاده شده است. قدرت، قدرت بیشتری تولید کرده است؛ اما لزوماً مدرسه، دانشگاه، قانون، صنعت، عدالت و فرصت تولید نکرده است. در نتیجه، جامعه در یک چرخه گرفتار شده است: تصاحب قدرت، توزیع غنیمت، تضعیف نهادها، کاهش اعتماد عمومی، افزایش رقابت برای تصاحب قدرت و سپس تصاحب دوباره قدرت.
شکستن این چرخه مستلزم آن است که مفهوم قدرت در ذهن جامعه تغییر کند. باید از نسلی به نسل دیگر آموخته شود که مقام دولتی امتیاز نیست؛ مسئولیت است. دولت ملک شخصی نیست؛ ملک عمومی است. مالیات مردم پول حکومت نیست؛ امانت عمومی است. مخالف سیاسی دشمن نیست؛ بخشی از جامعه است. رسانه منتقد تهدید نیست؛ یکی از ابزارهای کنترل قدرت است. دانشگاه مزاحم حکومت نیست؛ منبع تولید ظرفیت فکری جامعه است. و قانون وسیلهای برای محدود کردن ضعیفان نیست؛ ابزاری است برای محدود کردن قدرتمندان.
در این معنا، مسئله افغانستان صرفاً ساختن نهادهای جدید نیست؛ پیش از آن، ساختن انسانهایی است که بتوانند نهادها را حفظ کنند. اگر فرهنگ سیاسی همان فرهنگ غنیمت باقی بماند، حتی بهترین قانون اساسی نیز میتواند به وسیلهای برای توزیع قدرت میان نخبگان تبدیل شود. اما اگر ظرفیت انسانی و فرهنگ مسئولیتپذیری رشد کند، انسانها به تدریج نهادهایی میسازند که قدرت را از خودشان نیز مستقل و محدود میکند.
بنابراین، نقد تاریخی ما از سلطه سیاسی طولانیمدت نخبگان پشتون در افغانستان نباید به این نتیجه برسد که مشکل، «پشتون بودن» است. مسئله این است که چرا در بخش بزرگی از این سنت سیاسی، قدرت نتوانسته است از منطق غنیمت عبور کند. چرا حاکمیت به مسئولیت تبدیل نشده است؟ چرا دولت به ملک عمومی تبدیل نشده است؟ چرا قدرت سیاسی نتوانسته است در خدمت توسعه ظرفیت انسانی قرار گیرد؟ و چرا فرصتهای تاریخی برای ساختن نهادهای فراگیر بارها قربانی حفظ و بازتولید قدرت شدهاند؟
این پرسشها زمانی اهمیت بیشتری پیدا میکنند که بدانیم نزدیک به دو قرن حضور نخبگان عمدتاً پشتون در رأس قدرت سیاسی افغانستان، فرصت تاریخی بزرگی برای تبدیل قدرت سیاسی به یک سنت نهادساز فراهم میکرد. اما نتیجه نهایی نشان میدهد که این گذار به شکل پایدار رخ نداده است. البته این به معنای انکار تمام تلاشهای اصلاحی، دورههای نهادسازی یا شخصیتهای اصلاحطلب در تاریخ افغانستان نیست. مسئله درباره جهت غالب و نتیجه تاریخی است: چرا این تلاشها نتوانستند به یک فرهنگ نهادی پایدار تبدیل شوند؟
پاسخ را باید در همان دال مرکزی جستوجو کرد: قدرت بیشتر تصاحب شد تا نهادینه؛ بیشتر مصرف شد تا سرمایهگذاری؛ بیشتر برای حفظ حاکمیت به کار رفت تا برای توسعه ظرفیت جامعه.
قدرتی که برای ساختن جامعه به کار نرود، دیر یا زود علیه جامعه عمل میکند. زیرا قدرت اگر نتواند مدرسه بسازد، دانش تولید کند، قانون ایجاد کند، امنیت پایدار فراهم کند، اقتصاد را توسعه دهد و انسان را توانمند سازد، در نهایت چیزی جز توانایی فرمان دادن باقی نمیماند. و فرمان دادن، هرقدر هم قدرتمند باشد، با توسعه تفاوت دارد.
شاید مهمترین پرسش سیاسی افغانستان در آینده همین باشد: چگونه میتوان انسانی را پرورش داد که وقتی به قدرت رسید، نخستین دغدغهاش این نباشد که «از این قدرت چه چیزی برای خودم به دست میآورم؟» بلکه بپرسد «با این قدرت چه چیزی برای جامعه میتوانم بسازم؟» این تغییر، تغییر کوچکی نیست. این تغییر از «من» به «ما»، از «غنیمت» به «مسئولیت»، از «تصاحب» به «خدمت» و از «قدرت شخصی» به «قدرت عمومی» است.
تا زمانی که این تحول در ذهن انسان و در ساختار نهادها اتفاق نیفتد، تغییر حاکمان بهتنهایی کافی نخواهد بود. ممکن است نامها تغییر کنند، پرچمها تغییر کنند، حکومتها تغییر کنند و حتی ایدئولوژیها تغییر کنند، اما اگر رابطه انسان با قدرت همان رابطه سابق باقی بماند، تاریخ میتواند دوباره همان چرخه را بازتولید کند.
بنابراین، مسئله نهایی افغانستان نه کمبود قدرت، بلکه ناتوانی تاریخی در انسانی کردن قدرت است. قدرت زمانی انسانی میشود که در خدمت انسان قرار گیرد؛ زمانی که قانون آن را محدود کند، نهادها آن را مهار کنند، دانش آن را هدایت کند، جامعه آن را نقد کند و شهروند بتواند از آن پاسخ بخواهد. جامعهای که چنین ظرفیتهایی را در انسانهای خود پرورش دهد، دیگر قدرت را غنیمت نمیبیند؛ آن را مسئولیت میداند.
و شاید دقیقترین صورتبندی مسئله افغانستان همین باشد: در افغانستان، قدرت سیاسی بارها به دست آمده است؛ آنچه کمتر به دست آمده، توانایی انسانی و نهادی برای مهار و انسانیکردن آن بوده است. مشکل اصلی این نیست که چه کسی قدرت را در اختیار دارد؛ مشکل این است که صاحب قدرت با خود چه تصوری از قدرت به همراه میآورد. تا زمانی که قدرت غنیمت باشد، دولت ملک حاکم خواهد بود؛ اما روزی که قدرت مسئولیت شود، دولت میتواند برای نخستین بار به ملک واقعی شهروندان تبدیل شود.




