از گناه جمعی تا مسئولیت تاریخی؛ مسئله هزارهها و آشتی در افغانستان
نویسنده: هادی میران
چند روز پیشتر، مصاحبه دکتر محیالدین مهدی را شنیدم که در یک بخش آن از نخبهگان پشتون خواسته بود که از ستمهای که از آدرس این جامعه قومی بر مردم افغانستان رفته است، باید معذرت بخواهند. این درخواست آقای مهدی اما مخالفت شدید نخبگان پشتون مواجه گردید و همگی این مسئولیت اخلاقی را مغایر غیرت پشتونی تعبیر کردند. اتفاقا همین خواهش آقای مهدی، بحث مهم آن مصاحبه بود. نخبگان معاصر جامعه قومی پشتون اما به استثنای آقای نبیل همگی بر مصیبتهای تاریخی که با دستور امیران پشتونتبار خلق شدهاند، نه تنها که چشم میبندند بلکه برای آنها عنوان قهرمانی نیز میتراشند.
آنچه که اما به سرنوشت جمعی هزارهها پیوند میخورد، مسئله هزارهها در افغانستان را نمیتوان تنها در چارچوب چند حادثه تاریخی یا مجموعهای از خاطرات تلخ توضیح داد. آنچه در بیش از یک قرن گذشته بر این جامعه رفته، بخشی از یک مسئله عمیقتر درباره رابطه قدرت سیاسی، هویت قومی و مذهبی، تبعیض ساختاری، مالکیت، مشارکت سیاسی و حقوق شهروندی است. از این منظر، سخن گفتن از گذشته برای هزارهها صرفاً بازگشت به تاریخ نیست بلکه سخن گفتن از وضعیتی است که هنوز ادامه دارد. جامعهای که بخواهد از چرخه خشونت و بیاعتمادی عبور کند، ناگزیر است گذشته خود را بشناسد، قربانیان آن را به رسمیت بشناسد و درباره مسئولیت ساختارهای قدرتی که این خشونت را تولید و بازتولید کردهاند، صادقانه گفتوگو کند.
در اواخر قرن نوزدهم، در دوران امیر عبدالرحمن خان، دولت مرکزی افغانستان با استفاده از نیروی نظامی هزارهجات را تحت سلطه خود درآورد و این فرایند به قول کاتب با نابودی چهارصد هزار خانوار هزاره، اسارت و بردگی، مصادره زمین، جابهجایی جمعیت و تغییر بنیادین مناسبات اجتماعی و اقتصادی همراه شد. منابع تاریخی از این دوره بهعنوان یکی از مهمترین نقاط عطف در تاریخ هزارهها یاد میکنند که در آن شکست نظامی هزارهها تنها به معنای تغییر حاکمیت سیاسی نبود، بلکه موقعیت اجتماعی، اقتصادی و جمعیتی آنان نیز دگرگون شد. تصرف زمینها و چراگاهها و اسکان گروههایی از پشتونها در بخشهایی از سرزمینهای هزارهها، پیامدهایی ایجاد کرد که آثار آن از چارچوب یک جنگ نظامی فراتر رفت و به حافظه تاریخی و ساختار اجتماعی نسلهای بعد منتقل شد.
نزدیک به یک قرن بعد، در دوره طالبان، کشتار هزارهها بار دیگر به یکی از جلوههای آشکار خشونت قومی و مذهبی در افغانستان تبدیل شد. کشتار مزارشریف در سال ۱۹۹۸ و رویدادهای خشونتبار دیگری که در سالهای ۲۰۰۰ و ۲۰۰۱ در مناطق هزارهنشین رخ داد، نشان داد که مسئله صرفاً مربوط به گذشته دور نیست و هنگامی که ساختار سیاسی بر مبنای حذف و برتریجویی شکل میگیرد، هویت قومی و مذهبی میتواند دوباره به مبنای اعمال خشونت تبدیل شود.
گزارشهای حقوق بشری درباره مزارشریف از کشتار گسترده غیرنظامیان هزاره، و از اظهارات تحریکآمیز برخی مقامهای طالبان علیه هزارهها و شیعیان سخن گفتهاند. بنابراین، در بررسی تاریخ افغانستان نمیتوان خشونت علیه هزارهها را صرفاً مجموعهای از برخوردهای پراکنده و بیارتباط دانست زیرا این رویدادها در دورههای مختلف، در شرایط متفاوت و توسط بازیگران متفاوت رخ دادهاند، اما در بسیاری از موارد یک عنصر مشترک داشتهاند یعنی تبدیل تفاوت قومی یا مذهبی به مبنایی برای توجیه سرکوب هزارهها و محرومیت آنان از حقوق اساسی آنان.
با این حال، از نظر حقوقی و اخلاقی، یک تفکیک اساسی ضروری است. هیچ انسانی صرفاً به دلیل تعلق قومی خود مسئول جرم فرد یا حکومت دیگری نیست. یک پشتون امروزی مسئول کیفری جنایتی نیست که عبدالرحمن خان مرتکب شده است، همانگونه که یک آلمانی امروزی مسئول کیفری جنایتهای رژیم نازی نیست. اصل مسئولیت فردی یکی از بنیادیترین اصول حقوق است و نمیتوان آن را با مفهوم مسئولیت تاریخی خلط کرد. اما نفی گناه موروثی به معنای نفی مسئولیت تاریخی نیست. دولتها، نهادها و جوامع سیاسی میتوانند نسبت به گذشته خود مسئولیت داشته باشند، حتی زمانی که نسل کنونی شخصاً مرتکب جنایتهای گذشته نشده باشد. مسئولیت تاریخی به معنای انتقال جرم نیست بلکه به معنای پذیرفتن وظیفه اخلاقی و سیاسی برای شناختن گذشته، حفظ حقیقت، بهرسمیتشناختن قربانیان و جلوگیری از تکرار آن است.
تجربه آلمان پس از هولوکاست این تمایز را بهخوبی نشان میدهد. هیچکس آلمانیهای نسل امروز را به دلیل مشارکت شخصی در جنایتهای نازیها مجرم نمیداند، اما دولت و جامعه آلمان نیز نگفتهاند که چون نسل جدید در آن جنایتها نقشی نداشته است، بنابراین گذشته هیچ ارتباطی با آنان ندارد. برعکس، آلمان مسئولیت تاریخی خود را در قبال جنایتهای نازیها پذیرفته، یاد قربانیان را در ساختار آموزشی و عمومی خود نهادینه کرده و پذیرش این گذشته را بخشی از مسئولیت سیاسی و اخلاقی خود دانسته است. این رویکرد به معنای مجرمدانستن نسلهای بعدی نیست بلکه به معنای آن است که یک جامعه میتواند بدون پذیرش گناه شخصی، مسئولیت تاریخی خود را بپذیرد. همین تمایز است که امکان میدهد حافظه تاریخی به جای تبدیلشدن به ابزار انتقام، به وسیلهای برای جلوگیری از تکرار خشونت تبدیل شود.
افغانستان نیز برای رسیدن به ثبات و آشتی پایدار به چنین تمایزی نیاز دارد. هنگامی که از نخبگان سیاسی، فرهنگی، دانشگاهی و اجتماعی پشتون خواسته میشود که درباره سرکوب تاریخی هزارهها موضع بگیرند، این مطالبه به معنای آن نیست که آنان باید خود را مجرم جنایتهای گذشته بدانند یا به دلیل هویت قومیشان احساس گناه کنند. مطالبه این است که آنان باید بتوانند میان دفاع از کرامت قوم خود و دفاع از حقیقت تاریخی تعارضی نبینند. یک روشنفکر یا سیاستمدار پشتون میتواند به هویت خود افتخار کند و همزمان بگوید که کشتار هزارهها، مصادره زمینهای آنان و تبعیض علیه آنان نادرست بوده است. او میتواند تاریخ قوم خود را دوست داشته باشد و در عین حال از جنایتهایی که به دست حکومتها و نیروهای سیاسی همهویت با او انجام شده، فاصله اخلاقی روشن بگیرد. در واقع توانایی انجام همین کار نشانه بلوغ سیاسی و اخلاقی یک جامعه است.
مسئله از جایی آغاز میشود که هویت قومی به مصئونیتی برای داوری اخلاقی و تاریخی تبدیل شود؛ درست جایی که محکومکردن جنایت، بهجای آنکه دفاع از اصل کرامت انسان تلقی شود، حمله به یک قوم تعبیر گردد و قربانی برای حفظ آرامش سیاسی یا جلوگیری از «تفرقه قومی» به سکوت فراخوانده شود. چنین رویکردی در ظاهر از وحدت سخن میگوید، اما در عمل یکی از بنیادیترین شروط وحدت را نقض میکند. اعتماد اجتماعی زمانی شکل میگیرد که گروههای قربانی اطمینان داشته باشند رنج آنان انکار نخواهد شد و هویت قومیِ هیچ گروهی به سپری برای توجیه خشونت تبدیل نمیشود. وقتی یک جامعه از قربانی میخواهد گذشته را فراموش کند، اما حاضر نیست درباره عاملان و ساختارهای قدرتی که آن گذشته را ساختهاند سخن بگوید، در واقع از قربانی میخواهد هزینه صلحی را بپردازد که خودش در ساختن آن نقشی نداشته است. این نوع فراموشی، آشتی نیست بلکه تعلیق منازعه است. زخمی که دیده و شناخته نشود، از میان نمیرود بلکه به حافظه جمعی منتقل میشود و در نسلهای بعدی به بیاعتمادی، احساس بیعدالتی و بازتولید هویتهای متخاصم تبدیل میشود. از همین رو، جامعهای که میخواهد به آشتی برسد، نمیتواند حقیقت را قربانی مصلحت کند. آشتی نه با حذف گذشته، بلکه با قراردادن گذشته در معرض حقیقت، داوری اخلاقی و مسئولیت عمومی امکانپذیر میشود.
از این منظر، مطالبه هزارهها برای بهرسمیتشناختن رنج تاریخیشان باید در چارچوب گستردهتر حقوق قربانیان و عدالت انتقالی فهمیده شود. قربانیِ نقض گسترده حقوق بشر فقط حق ندارد زنده بماند بلکه حق دارد بداند چه بر او و جامعهاش گذشته، حق دارد قربانیبودنش انکار نشود و حق دارد از جامعه سیاسی بخواهد تضمین کند که همان الگوی خشونت دوباره بازتولید نخواهد شد. در حقوق بشر معاصر، حقیقتیابی، شناسایی قربانیان، اعاده حیثیت، جبران خسارت، یادبود و تضمین عدم تکرار، اجزای مهم فرایند ترمیم پس از خشونتهای گستردهاند و عذرخواهی عمومی، هنگامی که با پذیرش واقعیت و مسئولیت همراه باشد، میتواند بخشی از همین فرایند باشد.
بنابراین، وقتی هزارهها خواهان عذرخواهی و بهرسمیتشناختن رنج تاریخی خود هستند، مسئله صرفاً بیان یک درد عاطفی نیست بلکه مسئله این است که یک جامعه قربانی میخواهد تجربه تاریخیاش از حوزه انکار و سکوت خارج شود و به بخشی از حافظه عمومی و مسئولیت سیاسی افغانستان تبدیل گردد. عذرخواهی در این معنا نه اعتراف نسل امروز به ارتکاب جرمی که مرتکب نشده است و نه انتقال گناه از پدران به فرزندان؛ بلکه پذیرش این حقیقت است که خشونت رخ داده، قربانیان واقعی داشته و جامعه امروز نمیخواهد برای حفظ هویت یا غرور قومی، آن حقیقت را انکار کند.
ارزش چنین عذرخواهیای نیز در خود واژه «عذر میخواهیم» خلاصه نمیشود؛ ارزش آن در تغییری است که پس از آن باید در روایت تاریخی، آموزش، حافظه عمومی، رفتار سیاسی و تضمینهای نهادی برای عدم تکرار پدید آید. در این معنا، عذرخواهی پایان بحث نیست؛ لحظهای است که جامعه از دفاع از تصویر بینقص خود دست میکشد و مسئولیت ساختن تصویری صادقانهتر از گذشته و آینده را میپذیرد. آشتی واقعی نیز دقیقاً از همین نقطه آغاز میشود: از لحظهای که قربانی دیگر مجبور نیست برای اثبات وفاداری خود به کشور، درباره رنج خویش سکوت کند و گروه قدرتمند دیگر احساس نمیکند که پذیرش حقیقت تاریخی، چیزی از شأن و هویت او میکاهد.
مسئله امروز، متهمکردن یک قوم به گناهی موروثی نیست؛ مسئله، مواجهه صادقانه با گذشتهای است که بخش مهمی از آن در دورههایی از حاکمیت نیروها و نخبگان پشتون بر هزارهها تحمیل شده است. بنابراین، اگرچه نسل امروز پشتونها مسئولیت کیفری اعمال حکومتها و نیروهای مسلح گذشته را بر عهده ندارد، نخبگان سیاسی، فرهنگی و فکری پشتون نمیتوانند خود را از مسئولیت اخلاقی و تاریخیِ مواجهه با آن گذشته کنار بکشند. آنان، بهعنوان بخشی از جامعه سیاسی امروز و وارثان سنتهای سیاسی و تاریخی این کشور، در برابر یک انتخاب روشن قرار دارند: یا در برابر کشتار، مصادره، تبعیض و حذف تاریخی هزارهها سکوت کنند، آنان را توجیه کنند و یا حقیقت را بهرسمیت بشناسند و صریحاً بگویند که آنچه بر هزارهها رفته است، ظلم بوده و قابل دفاع نیست. پذیرش این حقیقت به معنای پذیرش گناه اجداد نیست؛ بلکه پذیرش مسئولیتی است که هر جامعه بالغ در برابر گذشته خود بر عهده دارد. جامعهای که از پذیرش جنایتهای گذشته خود هراس دارد، نه میتواند اعتماد قربانی را جلب کند و نه میتواند ادعای آشتی ملی را جدی بگیرد. از همینرو، سکوت، انکار یا توجیه این گذشته را نمیتوان صرفاً یک انتخاب شخصی یا سیاسی دانست؛ این رفتارها مستقیماً بر امکان عدالت، اعتماد اجتماعی و همزیستی آینده اثر میگذارند.
آشتی واقعی از فراموشی آغاز نمیشود بلکه از پذیرش حقیقت آغاز میشود. آشتی به این معنا نیست که قربانی گذشته خود را کنار بگذارد تا قدرتمندان احساس آسودگی کنند. آشتی زمانی ممکن میشود که قربانی بداند رنج او انکار نشده، حقیقت تاریخی تحریف نمیشود و ساختارهای سیاسی آینده قرار نیست همان مناسباتی را بازتولید کنند که خشونت گذشته را ممکن ساخته بود. به همین دلیل، عذرخواهی اگر قرار باشد معنایی داشته باشد، باید بخشی از یک فرایند بزرگتر باشد یعنی شناخت حقیقت، ثبت تاریخ، آموزش آن به نسلهای آینده، احترام به قربانیان، جبران تا حد امکان و ایجاد تضمینهای واقعی برای عدم تکرار.
هزارهها از نسل امروز پشتونها نمیخواهند بابت جنایتهایی که شخصاً مرتکب نشدهاند احساس گناه کنند. آنان اما خواهان چیزی بنیادیتر اند یعنی اینکه حقیقت تاریخی انکار نشود و قربانی مجبور نباشد برای حفظ آرامش سیاسی، رنج خود را فراموش کند. از جامعه سیاسی و نخبگان پشتون انتظار میرود به همان اندازه که از حقوق و کرامت قوم خود دفاع میکنند، در برابر حقیقت رنج دیگران نیز مسئول باشند. زیرا جامعهای که تنها زمانی از عدالت سخن میگوید که قربانی آن خود او باشد، هنوز به اخلاق عمومی نرسیده است.
در نهایت، مسئله افغانستان فقط این نیست که در گذشته چه کسی بر چه کسی حکومت کرده است؛ مسئله اساسی اما این است که آیا نسل امروز میتواند از آن گذشته یک نظم اخلاقی و سیاسی متفاوت بسازد یا نه. این امر زمانی ممکن است که گناه فردی با مسئولیت تاریخی اشتباه گرفته نشود، اما مسئولیت تاریخی نیز به بهانه نبود گناه فردی انکار نگردد. هیچ پشتونی به دلیل تولدش مجرم نیست و هیچ هزارهای نیز نباید برای اثبات وفاداری خود به افغانستان مجبور به سکوت درباره رنج تاریخی جامعهاش شود. آنچه یک جامعه عادلانه را از جامعهای گرفتار در چرخه خشونت متمایز میکند، توانایی آن در پذیرش این حقیقت ساده است که اعتراف به رنج قربانی، تحقیر قوم دیگری نیست و پذیرش مسئولیت تاریخی، انتقال گناه از یک نسل به نسل دیگر نیست.
اگر افغانستان روزی بخواهد به آشتی واقعی برسد، باید بتواند درباره گذشته خود بدون انکار، بدون تطهیر و بدون انتقام سخن بگوید. باید بتواند بپذیرد که جنایت علیه یک گروه، با گذشت زمان از نظر اخلاقی ناپدید نمیشود و قربانی با تغییر نسلها حق خود را به حقیقت از دست نمیدهد. جامعهای که چنین ظرفیتی پیدا کند، گذشته را برای انتقام به یاد نمیآورد بلکه آن را برای ساختن آیندهای به یاد میآورد که در آن هیچ انسان، صرفاً به دلیل قومیت یا مذهبش، هدف نابودی قرار نگیرد. مسئولیت تاریخی گناه موروثی نیست؛ اما انکار تاریخ نیز بیطرفی نیست.




