از پراکندگی به قدرت جمعی؛ آنچه هزاره‌ها می‌توانند از تجربه تاریخی یهودی‌ها بیاموزند

هادی میران

اگر بخواهیم درباره آینده هزاره‌ها جدی فکر کنیم، پرسش را باید فراتر از سطح آموزش اقتصاد یا مهاجرت مطرح کنیم. از این رو، پرسش بنیادی این است که چگونه یک جامعه پراکنده و آسیب‌پذیر می‌تواند میان اعضای خود چنان پیوندی ایجاد کند که اختلافات سیاسی، مذهبی و فکری مانع دفاع از سرنوشت مشترک آن نشود؟

مسئله اصلی در اینجا صرفا اتحاد هزاره‌ها نیست، بلکه مسئله این است که چگونه می‌توان پراکندگی هزاره‌ها را به ظرفیت جمعی تبدیل کرد. یک جامعه ممکن است افراد بسیار تحصیل‌کرده، ثروتمند و حتی صاحب نفوذ داشته باشد، اما اگر این منابع انسانی و مادی به یکدیگر متصل نباشند، در لحظه بحران الزاماً به قدرت جمعی تبدیل نمی‌شوند. بنابراین پرسش مهم‌ این است که چه سازوکاری می‌تواند میان فرد، خانواده،جامعه، نهاد و شبکه‌های داخلی و خارجی یک رابطه پایدار ایجاد کند. این پرسش از آن جهت اهمیت دارد که هیچ جامعه‌ای فقط با داشتن افراد تحصیل‌کرده یا ثروتمند قدرتمند نمی‌شود.

قدرت اجتماعی زمانی شکل می‌گیرد که یک جامعه بتواند منابع انسانی، اقتصادی، تاریخی و سیاسی خود را حول مجموعه‌ای از منافع مشترک سازمان ببخشد. در میان ملیت‌های که  تجارب و الگوهای آموزنده در این زمینه به جا گذاشته‌اند، تجربه تاریخی یهودیان ارزش مطالعه دارد. این مطالعه نه به این دلیل مهم است که تاریخ آنان با تاریخ هزاره‌ها یکسان است، بلکه به این دلیل که در دوره‌های مختلف توانسته‌اند میان اختلاف و همکاری، هویت فردی و مسئولیت جمعی، و پراکندگی جغرافیایی و سازمان‌یافتگی سیاسی رابطه‌ای مستحکم و تعیین کننده ایجاد کنند.

نخست این نکته باید روشن باشد که تجربه یهودیان را نباید به معنای وجود یک جامعه کاملاً یکپارچه یا الگویی بدون اختلاف فهمید. آنچه برای هزاره‌ها اهمیت دارد، نه تقلید از تاریخ یهودیان، بلکه مطالعه یک مسئله سازمانی است که چگونه گروه‌هایی با دیدگاه‌های متفاوت توانسته‌اند در مسایل حیاتی، سازوکارهای همکاری ایجاد کنند و اختلافات خود را به مانعی برای انجام مسئولیت جمعی تبدیل نکنند. باید دقت کرد که یهودیان هیچ‌گاه یک جامعه کاملاً یکپارچه و هم‌فکر نبوده‌اند. در میان آنان اختلافات عمیق مذهبی، سیاسی، ایدئولوژیک و حتی اختلاف درباره صهیونیسم یک واقعیت برجسته بوده است. حتی در خود جنبش صهیونیستی نیز از همان ابتدا گروه‌های مختلفی با دیدگاه‌های متفاوت حضور داشتند و این اختلافات گاهی بسیار شدید بود. اما آنچه را که یهودی‌ها عملا در معرض نمایش گذاشتند این بود که اساس موفقیت وحدت عقیده نیست بلکه توانایی و ظرفیت ایجاد همکاری در میان اختلافات است.

در واقع، تفاوت میان هم‌فکری و همکاری یکی از مهم‌ترین درس‌های این تجربه است. برای همکاری، لازم نیست همه افراد درباره آینده سیاسی، مذهب، ایدئولوژی یا حتی شیوه اداره جامعه توافق داشته باشند. آنچه لازم است، تعریف مجموعه‌ای از مسائل حیاتی است که افراد بتوانند آنان را بالاتر از اختلافات روزمره خود قرار دهند.

به بیان دیگر، جامعه برای قدرتمند شدن به یکسان شدن نیاز ندارد بلکه به یک حداقل مشترک برای بقا، امنیت، کرامت و دفاع از حقوق اعضای خود نیاز دارد. درست در همین موقعیت است که نقش تئودور هرتزل، اهمیت پیدا می‌کند. اهمیت هرتزل فقط در این نبود که ایده تشکیل یک دولت یهودی را مطرح کرد؛ اهمیت تاریخی او در این بود که تلاش کرد مسئله پراکنده و بیشترینه فردیِ امنیت و آینده یهودیان را به یک مسئله سیاسی، سازمان‌یافته و بین‌المللی تبدیل کند. نخستین کنگره صهیونیستی در بازل در سال ۱۸۹۷، به ایجاد یک چارچوب سیاسی منجر گردید که در نهایت جریان‌های مختلف یهودی را گردهم آورد. هرتزل نمی‌توانست همه یهودیان را هم‌فکر کند زیرا چنین چیزی نیز عملاً غیر ممکن بود. مسئله مهم‌تر این بود که آیا کسانی که درباره مذهب، سیاست و راه آینده اختلاف دارند، می‌توانند بر سر یک پرسش بنیادی همکاری کنند یا نه؟ آیا می‌توانیم برای امنیت و آینده جمعی یهودیان ساختاری مشترک ایجاد کنیم یا نه؟

در اینجا باید میان نقش هرتزل و تاریخ طولانی‌تر سازمان‌یافتگی یهودیان نیز تفاوت گذاشت. هرتزل را نباید آغازگر همه اشکال همکاری و سازمان‌یابی یهودیان دانست. اهمیت او در این بحث بیشتر در تبدیل یک نگرانی پراکنده به یک پروژه سیاسی و بین‌المللی است. این تغییر بسیار مهم بود، زیرا نشان داد یک مسئله زمانی می‌تواند به قدرت سیاسی تبدیل شود که از سطح نگرانی فردی و محلی فراتر رفته و برای آن سازمان، نمایندگی و سازوکار اقدام ساخته شود.

این تغییر در نوع نگاه بسیار مهم است. مردمی که می‌گویند اول باید همه مثل هم فکر کنند تا بتوانند همکاری کنند. مسلما هیچ‌گاه به مرحله همکاری گسترده نمی‌رسند. اما جامعه‌ای که می‌گوید می‌توانیم در بسیاری چیزها اختلاف داشته باشیم، اما در چند مسئله حیاتی مسئولیت مشترک داریم، امکان ساختن قدرت جمعی را فراهم می‌کند. شهید مزاری با جمع کردن احزاب مختلف و متخاصم هزاره‌ها درست همین گام را گذاشت و این شاید یکی از مهم‌ترین درس‌هایی باشد که هزاره‌ها می‌توانند از تجربه تاریخی یهودیان بیاموزند.

اما اگر این تجربه را برای امروز هزاره‌ها به کار ببریم، پرسش فقط این نیست که چه کسانی باید متحد شوند؟ بلکه پرسش این است که بر سر چه چیزی الزاما باید همکاری کنیم؟ پاسخ می‌تواند یک حداقل مشترک باشد که عبارت زا امنیت، کرامت، حقوق اساسی، حفظ حافظه تاریخی، دفاع از قربانیان و جلوگیری از تکرار خشونت است. این حداقل مشترک نباید جای اختلافات سیاسی را بگیرد بلکه باید فضایی ایجاد کند که اختلافات سیاسی نیز بتوانند در کنار آن ادامه پیدا کنند. می‌دانیم که هزاره‌ها یک جامعه یکدست نیستند. میان آنان اختلافات سیاسی، مذهبی، نسلی، طبقاتی و فکری فراوان وجود دارد. این اختلافات طبیعی است و حذف آنها نه ممکن است و نه مطلوب. لذا مسئله این نیست که همه هزاره‌ها یک حزب، یک رهبر یا یک ایدئولوژی داشته باشند. مسئله اما این است که آیا می‌توانند میان اختلاف درباره آینده سیاسی و تعهد به امنیت و کرامت اعضای جامعه مرزی روشن ایجاد کنند یانه؟

اگر پاسخ به این سوال مثبت باشد، در آن صورت اختلاف دیگر الزاماً نقطه ضعف نیست بکله می‌تواند در درون یک ساختار بزرگ‌تر به تنوع فکری تبدیل شود. تجربه  Jewish Congress World نمونه  برجسته‌ای از این منطق موفق است. این سازمان در سال ۱۹۳۶، در آستانه هولوکاست، با نمایندگان جوامع یهودی از کشورهای مختلف شکل گرفت. هدف آن ایجاد یک نهاد جهانی برای نمایندگی مسائل مشترک یهودیان بود. حتی طبق روایت رسمی خود سازمان، بنیان‌گذاران آن با مخالفت برخی رهبران و گروه‌های یهودی مواجه بودند؛ یعنی حتی در شرایط تهدید، اجماع کامل وجود نداشت. درست وضعیتی که ما هزاره‌ها امروز با آن مواجه هستیم. یهودیان اما در همان شرایط توانستند بر سر ایجاد یک سازوکار مشترک برای دفاع از حقوق یهودیان همکاری کنند. اهمیت این مثال دقیقاً در همین نقطه است: یک نهاد مشترک زمانی ارزشمند است که بتواند اختلاف را تحمل کند، نه اینکه برای ایجاد وحدت، اختلاف را حذف کند. اگر افراد و گروه‌های مختلف بدانند که برای دفاع از یک اصل مشترک لازم نیست از همه باورهای خود دست بکشند، احتمال مشارکت آنان بیشتر می‌شود. بنابراین نهاد مشترک باید به جای تبدیل شدن به ابزار یک جریان، به محل اتصال جریان‌های مختلف تبدیل شود.

این نکته برای هزاره‌ها بسیار مهم‌تر از هر مثال دیگری است که اتحاد واقعی الزاماً به معنای نبود اختلاف نیست بلکه به معنای ساختن نهادی است که اختلافات بتوانند در درون آن وجود داشته باشند، بدون اینکه اصل مسئولیت مشترک را از بین
ببرند. بعدها  کنگره جهانی یهود خود را نماینده بیش از صد جامعه یهودی در جهان معرفی کرد و مأموریتش را تقویت وحدت، دفاع از حقوق یهودیان و نمایندگی آنان در برابر دولت‌ها، پارلمان‌ها و سازمان‌های بین‌المللی تعریف کرد. حتی در مأموریت رسمی آن آمده است که جوامع مختلف ممکن است با یکدیگر توافق نداشته باشند، اما باید برای مسائل مشترک امکان گفت‌وگو و نمایندگی داشته باشند.

در اینجا یک اصل دیگر آشکار می‌شود که قدرت جمعی نه فقط از تعداد افراد بلکه از رابطه میان آنها به وجود می‌آید. اگر صد متخصص، صد تاجر، صد پژوهشگر و صد فعال سیاسی هرکدام جداگانه کار کنند، جامعه الزاماً صاحب قدرت جمعی نمی‌شود. قدرت زمانی شکل می‌گیرد که میان این ظرفیت‌ها ارتباط، تقسیم کار و اعتماد ایجاد شود. درست در همین‌جا است که اهمیت لابی‌گری و قدرت سیاسی برجسته می‌شود. یهودی‌ها می‌گویند که اگر یک جامعه تاریخ خود را بشناسد اما نتواند آن را به زبان سیاست، حقوق و دیپلماسی منتقل کند، معرفت تاریخی آن الزاماً به حفاظت سیاسی تبدیل نمی‌شود. بنابر این جامعه‌ای که می‌خواهد از اعضای خود دفاع کند، به پژوهشگر نیاز دارد، اما فقط پژوهشگر کافی نیست بلکه به حقوقدان، روزنامه‌نگار، دیپلمات، متخصص سیاست عمومی، متخصص ارتباطات، نماینده سیاسی و سازمانی نیاز دارد که بتواند داده‌های تاریخی و نیازهای معاصر خود را به تصمیم سیاسی تبدیل کند. این همان جایی است که تقسیم کار اجتماعی اهمیت پیدا می‌کند. هیچ نهاد واحدی نمی‌تواند هم‌زمان تاریخ را حفظ کند، پژوهش تولید کند، پرونده حقوقی بسازد، روایت رسانه‌ای ایجاد کند، منابع مالی جمع کند و با دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی ارتباط برقرار کند. قدرت شبکه‌ای زمانی شکل می‌گیرد که نهادهای مختلف کارهای متفاوت اما مکمل همدیگر انجام دهند و خروجی یک نهاد بتواند ورودی نهاد دیگر باشد.

در این زمینه نیز تجربه یهودیان قابل مطالعه است. کنگره جهانی یهود از زمان تأسیس خود تلاش کرده است که مسائل جوامع یهودی را در برابر دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی مطرح کند و از هشدار درباره جنایات نازی‌ها گرفته تا پیگیری غرامت، اموال مصادره‌شده و حقوق جوامع یهودی دادخواهی کند. یکی از نمونه‌های تاریخی مهم آن، تلگرام ریگنردر سال ۱۹۴۲ بود که به دولت‌های غربی درباره نابودی یهودیان اروپا هشدار داد. این تجربه نشان می‌دهد که مستندسازی زمانی قدرت سیاسی پیدا می‌کند که نهادی وجود داشته باشد تا آن را به تصمیم‌گیرندگان سرنوشت و سیاست برساند. اما برای ادامه یافتن چنین شبکه‌ای، یک عنصر دیگر نیز ضروری است و آن منابع است. سازمان بدون منابع مالی، انسانی و حرفه‌ای نمی‌تواند مستقل و پایدار بماند. بنابراین قدرت جمعی فقط از دانش و انگیزه ساخته نمی‌شود بلکه به سازوکاری نیاز دارد که بتواند منابع مالی، تخصصی و انسانی را از داخل جامعه و دیاسپورا جمع کند و در خدمت اهداف مشترک قرار دهد. این معنا، دیاسپورا فقط محل زندگی بخشی از هزاره‌ها نیست بلکه می‌تواند به یک منبع پایدار برای سرمایه انسانی، تخصص، ارتباطات و پشتیبانی مالی تبدیل شود.

این مسئله یک تفاوت مهم میان واکنش مقطعی و نهادسازی پایدار ایجاد می‌کند. اگر جامعه فقط پس از هر حمله یا بحران بسیج شود، بخش بزرگی از انرژی آن صرف شروع دوباره همان کارهایی می‌شود که باید از قبل آماده باشند. اما اگر آرشیو، شبکه حقوقی، رسانه، متخصصان، منابع مالی و کانال‌های ارتباطی از پیش وجود داشته باشند، بحران به جای اینکه هر بار جامعه را از صفر به حرکت درآورد، شبکه موجود را فعال می‌کند. درست در همین نقطه است که اهمیت معرفت تاریخی نیز برجسته می‌شود.

تاریخ برای یک جامعه فقط مجموعه‌ای از خاطرات نیست. تاریخ، اگر با دقت و به صورت سازمان‌یافته مطالعه شود، می‌تواند به نقشه شناخت آسیب‌پذیری‌ها تبدیل شود. جامعه‌ای که نمی‌داند در چه شرایطی سرکوب شده، چگونه از زمین، آموزش یا قدرت سیاسی محروم شده، چگونه و چه زمانی جهان نسبت به رنج آن بی‌تفاوت بوده و چرا نتوانسته از خود دفاع کند، نمی‌تواند از گذشته برای طراحی آینده استفاده کند. از همین رو، هزاره‌ها به چیزی فراتر از حافظه تاریخی یعنی به معرفت تاریخی نیاز دارند. معرفت تاریخی یعنی آرشیف، اسناد، تاریخ شفاهی، پژوهش دانشگاهی، آموزش تاریخ، مطالعه تطبیقی و تربیت نسلی از پژوهشگران است که بتوانند تاریخ هزاره‌ها را نه صرفا از زاویه رنج، بلکه از منظر ساختارهای قدرت، اقتصاد، مهاجرت، فرهنگ، مقاومت و نهادسازی بررسی کنند. این معرفت تاریخی اما زمانی به قدرت تبدیل می‌شود که با تعهد به سرنوشت مشترک همراه باشد. یکی از مفاهیم کلیدی در سنت سازمان‌یافتگی یهودیان عبارت »همه یهودیان نسبت به یکدیگر مسئول‌اند« است که کنگره جهانی یهود همین اصل را در معرفی خود برجسته می‌کند.

در واقع، میان حافظه و اقدام یک حلقه مهم وجود دارد. شناخت گذشته باید به فهم آسیب‌پذیری‌ها منجر شود؛ فهم آسیب‌پذیری باید احساس مسئولیت ایجاد کند؛ و احساس مسئولیت باید به اقدام سازمان‌یافته بری طراحی آینده تبدیل شود. معنای عملی این عبارت این نیست که همه باید یکسان فکر کنند. معنایش این است که هرگاه یک عضو جامعه در معرض تهدید جدی قرار گرفت، قطع نظر نظر از وابستگی فکری و سیاسی او، جامعه نباید در برابر این تهدید بی‌تفاوت بماند. این نوع نگاه درست همان چیزی است آن را زنجیره مسئولیت جمعی می‌نامند. در این زنجیره، فرد به خانواده متصل است؛ خانواده به جامعه؛ جامعه به سازمان؛ سازمان به شبکه ملی؛ شبکه ملی به شبکه جهانی. در چنین ساختاری، هیچ فردی در لحظه بحران تنها نمی‌ماند، زیرا مسئله او می‌تواند در چندین سطح پیگیری شود.

این الگو را می‌توان در نهادهای مختلف یهودی مشاده کرد. سازمان‌های محلی، انجمن‌های مهاجران، سازمان‌های خیریه، شبکه‌های حرفه‌ای، سازمان‌های سیاسی، نهادهای حقوق بشری و شبکه‌های جهانی. هیچ‌کدام اما به تنهایی تعیین‌کننده نیستند بلکه قدرت در ارتباط میان آنها شکل می‌گیرد. این ارتباط زمانی پایدار می‌شود که میان حلقه‌های مختلف، زنجیره اعتماد و تقسیم کار وجود داشته باشد. مدرسه و دانشگاه نیروی انسانی می‌سازند؛ نیروی انسانی متخصص می‌شود؛ متخصص در نهادها قرار می‌گیرد؛ نهادها دانش و منابع تولید می‌کنند؛ شبکه‌ها این منابع را منتقل می‌کنند و در زمان بحران، هر حلقه بتواند حلقه بعدی را فعال کند. بنابراین زنجیره فقط یک استعاره نیست؛ یک منطق عملی برای سازمان‌دهی ظرفیت‌های پراکنده جامعه است.

برای هزاره‌ها ایجاد چنین ساختاری یک ضرورت حیاتی است. هزاره نباید از اهمیت کاربردی این زنجیره حیاتی غافل بمانند که مدرسه و دانشگاه نیروی انسانی می‌سازند. نیروی انسانی، متخصص می‌سازد. متخصص، نهاد می‌سازد. نهاد، اطلاعات و منابع تولید می‌کند. شبکه، این منابع را میان افغانستان و دیاسپورا منتقل می‌کند. سازمان حقوقی، اطلاعات را به پرونده تبدیل می‌کند. رسانه، آن را به افکار عمومی منتقل می‌کند. لابی‌گران و نمایندگان سیاسی، آن را به دولت‌ها و نهادهای بین‌المللی می‌رسانند. اما این زنجیره فقط زمانی معنا پیدا می‌کند که یک اصل عضویت و مسئولیت متقابل در آن وجود داشته باشد. فرد باید احساس کند که عضو یک شبکه است، نه فقط تماشاگر آن. دانشجو، پزشک، تاجر، استاد، روزنامه‌نگار، پژوهشگر، مهاجر و فعال مدنی هرکدام می‌توانند بخشی از این تقسیم کار باشند. در چنین مدلی، جامعه از مجموعه‌ای از افراد پراکنده به جموعه‌ای از افراد مرتبط تبدیل می‌شود. در این ساختار، حتی فردی که مستقیماً در سیاست فعالیت نمی‌کند، می‌تواند بخشی از این میکانیزم قدرت جمعی باشد.

لذا اگر این زنجیره وجود نداشته باشد، اتفاقی خطرناکی که رخ می‌دهد، قربانی از بدنه جامعه جدا شده و به یک حادثه منفرد تبدیل می‌شود. در این صورت، یک کشته، صرفا یک کشته دیده می‌شود. یک مدرسه، فقط یک ساختمان آسیب‌دیده به نظر می‌آید. یک خانواده آواره، فقط یک پرونده محلی دیده می‌شود و یک قربانی فقط یک نام در فهرست هزاران نام دیگر قرار می‌گیرد. لذا اگر جامعه سازمان‌یافته باشد، هر حادثه وارد یک زنجیره می‌شود که در این صورت فرایند مستندسازی، آرشیو، رسانه، سازمان حقوقی، شبکه دیاسپورا، ارتباط سیاسی، فشار دیپلماتیک و پیگیری بین‌المللی را طی‌ می‌کند. در اینجا تفاوت میان قربانی بودن و قربانی شدنِ یک جامعه آشکار می‌شود قربانی یک حادثه ممکن است یک فرد باشد، اما اگر جامعه دارای حافظه، سازمان و شبکه باشد، آن حادثه در یک ساختار بزرگ‌تر ثبت و پیگیری می‌شود.

در نتیجه، هدف شبکه این نیست که رنج را سیاسی‌سازی بی‌حدوحصر کند بلکه هدف آن است که هیچ رنجی به دلیل پراکندگی و بی‌سازمانی نباشد ناپدید شود. درست در همین‌جا است که تعهد به سرنوشت مشترک از یک مفهوم اخلاقی به یک سازوکار حفاظتی تبدیل می‌شود. این همان فرایندی است که یهودی‌ها آن را تکمیل کردند و برای رهایی هزاره‌ها از این وضعیت، یک آموزش رهایی‌بخش محسوب می‌شود. هزاره‌ها باید به این نتیجه برسند که بی‌تفاوتی فقط یک مشکل اخلاقی نیست بلکه یک مشکل استراتژیک است. زیرا بی‌تفاوتی فقط به معنای نداشتن همدردی نیست بلکه در سطح سازمانی به معنای از کار افتادن زنجیره مسئولیت تعبیر می‌شود. وقتی یک حادثه هیچ حلقه بعدی را فعال نمی‌کند، سند تولید نمی‌شود، پرونده شکل نمی‌گیرد، رسانه‌ای نمی‌شود و در سطح سیاسی و دیپلماتیک پیگیری نمی‌شود، معنایش این است که جامعه مرده است.

بنابراین مسئله فقط این نیست که چه کسی قربانی شده است؛ مسئله این است که آیا جامعه سازوکاری دارد که بتواند از قربانی به عنوان بخشی از یک مسئولیت مشترک دفاع کند یا نه. وقتی عامل خشونت بداند که قربانی تنهاست، هزینه خشونت کاهش پیدا می‌کند. وقتی بداند که قربانی نه شبکه‌ای برای دفاع دارد، نه سازمانی برای مستندسازی، نه متخصصانی برای پیگیری حقوقی، نه رسانه‌ای برای رساندن صدا و نه نمایندگانی برای مطرح کردن مسئله در برابر دولت‌ها، در این صورت قیمت جان انسان‌ها بسیار ارزان می‌شود. در چنین وضعیتی، خطر حیاتی فقط نفس خود خشونت نیست بلکه  ارزان شدن جان قربانی است.

از این منظر، ارزان شدن جان قربانی را می‌توان کاهش هزینه پاسخگویی برای عامل خشونت دانست. هرچه احتمال مستندسازی، پیگیری حقوقی، واکنش رسانه‌ای، فشار مدنی و توجه سیاسی کمتر باشد، احتمال اینکه یک جنایت به یک حادثه فراموش‌شده تبدیل شود بیشتر است. بنابراین یکی از کارکردهای جامعه سازمان‌یافته افزایش هزینه اجتماعی و سیاسیِ بی‌پاسخ ماندن خشونت است، نه از طریق انتقام، بلکه از طریق ثبت حقیقت و ایجاد پاسخگویی. در بیست سال پسین هزاره‌ها دقیقا در همین وضعیت قرار داشته اند. لذا هزاره‌ها اگر مایل باشند که چرخه تکرار این وضعیت متوقف شود، باید به کاری مبادرت ورزند که هیچ قربانی هزاره صرفاً یک قربانی منفرد محسوب نشود. اگر یک هزاره کشته به جرم هزاره بودن کشته شود، جامعه باید بتواند نام او را ثبت کند، اگر خانواده‌ای آواره شود، باید بتواند پرونده او را مستند کند، اگر مدرسه‌ای هدف قرار گیرد، باید بتواند حقیقت آن را به رسانه‌ها و نهادهای بین‌المللی برساند. اگر حقوقی نقض شود، باید متخصصانی وجود داشته باشند که آن را به زبان حقوقی تبدیل کنند. و اگر دولتی یا گروهی نسبت به این مسئله بی‌تفاوت باشد، باید شبکه‌ای وجود داشته باشد که موضوع را در سطح سیاسی و دیپلماتیک پیگیری کند. این همان جامعه‌ای است که سرنوشت اعضای آن در یک زنجیره مستحکم به همدیگر وصل می‌شود.

اما ساختن چنین زنجیره‌ای نیازمند شناخت موانع درونی آن نیز هست: شخص‌محوری رقابت میان نهادها، بی‌اعتمادی، پراکندگی منابع، رقابت بر سر نمایندگی جامعه، ضعف ارتباط میان افغانستان و دیاسپورا و وابستگی به بسیج‌های مقطعی پس از هر بحران، همگی می‌توانند این زنجیره را از درون تضعیف کنند. بنابراین نهادسازی فقط ساختن سازمان جدید نیست بلکه ساختن رابطه‌ای میان سازمان‌های موجود و ایجاد قواعدی برای همکاری، تقسیم کار و اعتماد متقابل نیز هست. هدف از طرح این سخن ایجاد یک جامعه بدون اختلاف نیست. برعکس، جامعه بالغ جامعه‌ای است که اختلاف را تحمل می‌کند و تفاوت دیدگاه‌ها را به قدرت تبدیل می‌کند. هزاره‌ها می‌توانند چپ یا راست، مذهبی یا سکولار، محافظه‌کار یا مترقی، موافق یا مخالف یک رهبر یا یک جریان سیاسی باشند. اما یک اصل می‌تواند و باید بتوانید فراتر از این اختلافات قرار گیرد. آن اصل این است که به رغم داشتن اختلاف در سیاست با یکدیگر، اما در برابر نابودی، تحقیر، تبعیض و بی‌ارزش شدن جان اعضای جامعه بی‌تفاوت نیستیم. این همان حداقل مشترک برای بقا است البته نه توافق بر سر همه مسائل، بلکه توافق بر سر این اصل که امنیت، کرامت و حقوق اساسی اعضای جامعه موضوعی نیست که در رقابت‌های سیاسی قربانی شود. چنین حداقلی می‌تواند به گروه‌های مختلف اجازه دهد هویت و استقلال خود را حفظ کنند، اما در مسائل حیاتی کنار یکدیگر قرار بگیرند. این همان نقطه‌ای است که از تجربه تاریخی یهودیان می‌توان درس گرفت که برای بقای جمعی، اختلافات را باید در یک سطح پایین‌تر از منافع حیاتی جامعه قرار قرار داد.

هرتزل تلاش کرد یک مسئله پراکنده را به پروژه سیاسی تبدیل کند. سازمان‌های یهودی بعدا اما هرکدام بخشی از این ظرفیت را توسعه دادند که محتوای آن آموزش، امداد، شبکه‌سازی، نمایندگی سیاسی، لابی‌گری، مستندسازی، حفظ حافظه و ارتباط میان جوامع پراکنده بود. بنابراین، آنچه از این تجربه اهمیت دارد، وجود یک سازمان جادویی یا یک رهبر واحد نیست؛ بلکه ایجاد اکوسیستمی از نهادهای مستقل و مرتبط است. یکی دانش تولید می‌کند، دیگری حافظه را حفظ می‌کند، دیگری منابع را تأمین می‌کند، دیگری از حقوق دفاع می‌کند، دیگری روایت عمومی می‌سازد و دیگری ارتباط سیاسی و دیپلماتیک ایجاد می‌کند. هیچ‌کدام به تنهایی جامعه را قدرتمند نمی‌کنند بلکه قدرت در اتصال آنها به یکدیگر شکل می‌گیرد.

درس اصلی برای هزاره‌ها نیز باید همین باشد که ما به یک رهبر واحد نیاز نداریم بلکه به یک مسئله مشترک، یک معرفت مشترک، شبکه‌ای از نهادهای مستقل و فرهنگ سئولیت‌پذیری مشترک نیاز داریم. قدرت یک جامعه زمانی آغاز می‌شود که فرد باور کند اگر امروز برای دیگری ایستاد، فردا جامعه برای او خواهد ایستاد. دقیقاً همین‌جا است که مفهوم سرنوشت مشترک معنای واقعی خود را تولید می‌کند. سرنوشت مشترک یعنی موفقیت یک عضو فقط موفقیت شخصی او نباشد و رنج یک عضو نیز فقط مشکل شخصی او تلقی نشود.این به معنای حذف فردیت نیست بلکه برعکس، یعنی ایجاد جامعه‌ای که در آن فردیت می‌تواند درون یک شبکه امن‌تر و مسئول‌تر رشد کند.

در نهایت، مسئله فقط ساختن یک جامعه موفق نیست بلکه مسئله ساختن جامعه‌ای است که اعضایش برای یکدیگر هزینه بدهند، از یکدیگر دفاع کنند و اجازه ندهند هیچ‌کس به دلیل هویتش به قربانی ارزان تبدیل شود. هزاره‌ها اگر برای سرنوشت مشترک خود سازمان یافته باشند، هیچ قربانی تنها نیست، هیچ جنایت بیرون از حافظه‌جمعی نمی‌ماند و هیچ حمله‌ای بدون پاسخ مدنی، حقوقی و سیاسی رها نمی‌شود. شاید این، عمیق‌ترین درسی باشد که می‌توان از فراز و نشیب تاریخ یهودی‌ها آموخت که بقا فقط با زنده ماندن افراد حاصل نمی‌شود بلکه با ساختن پیوندی حاصل می‌شود که سرنوشت هر فرد را به سرنوشت یکدیگر متصل کرده و از آن یک جامعه قدرتمند می‌سازد.

فهرست منابع:

  • Central Zionist Archives (n.d.) The First Zionist Congress. Available at: https://www.zionistarchives.org.il/en/datelist/Pages/Congress1.aspx (Accessed: 19 September 2026).
  • Diner, H.R. (ed.) (2021) The Oxford Handbook of the Jewish Diaspora. New York: Oxford University Press. doi: 10.1093/oxfordhb/9780190240943.001.0001.
  • Human Rights Watch (2001) Crisis of Impunity: The Role of Pakistan, Russia, and Iran in Fueling the Civil War. July. Available at: https://www.hrw.org/legacy/reports/2001/afghan2/ (Accessed: 19 September 2026).
  • Human Rights Watch (2024) ‘Attacks Target Afghanistan’s Hazaras: Inadequate Protection Provided for Community Long at Risk’, 3 May. Available at: https://www.hrw.org/news/2024/05/03/attacks-target-afghanistans-hazaras (Accessed: 19 September 2026).
  • Leff, L.M. and Kurz, N.A. (2021) ‘“Saving” the Jews of the Diaspora: A History of International Jewish Aid’, in Diner, H.R. (ed.) The Oxford Handbook of the Jewish Diaspora. New York: Oxford University Press, pp. 562–585. doi: 10.1093/oxfordhb/9780190240943.013.3.
  • Segev, Z. (2021) ‘Philanthropy and the Jewish Diaspora in the Nineteenth and Twentieth Centuries’, in Diner, H.R. (ed.) The Oxford Handbook of the Jewish Diaspora. New York: Oxford University Press, pp. 604–621. doi: 10.1093/oxfordhb/9780190240943.013.4.
  • Slucki, D. (2021) ‘Belonging Across the Diaspora: Global Jewish Organizations’, in Diner, H.R. (ed.) The Oxford Handbook of the Jewish Diaspora. New York: Oxford University Press, pp. 586–603. doi: 10.1093/oxfordhb/9780190240943.013.2.
  • World Jewish Congress (n.d.-a) History. Available at: https://www.worldjewishcongress.org/he/about/history (Accessed: 19 September 2026).
  • World Jewish Congress (2017) ‘World Jewish Congress celebrates book detailing its comprehensive history, 1936 through today’, 4 June. Available at: https://www.worldjewishcongress.org/en/news/world-jewish-congress-celebrates-book-detailing-its-comprehensive-history-from-1936-through-today-6-4-2017 (Accessed: 19 September 2026).

مطالب مرتبط

جواب دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Back to top button